بچه های فروشی ، بچه های اجاره ای

image_pdfimage_print

آنها از صبح کار می کنند تا شب پدر و مادرهای جعلی یا پدر و مادرهای خودشان با خیال راحت مواد بکشند. کارگرانی که اگر خوب کار کنند، خریداران فراوانی دارند. قیمت این کودکان برده را می پرسم: «از صد هزارتا پنج میلیون.»

kodak2

بازار بچه فروشان

این گزارش شروعی ندارد. «مشتری دارد، او را تا دو و نیم میلیون تومان می خرند. برای چه تحویل شما بدهم؟» راحله سیزده سالش است، مادر مواد فروشش در زندان است و برادرش سرپرستی او را به عهده دارد. راحله شناسنامه ندارد. برادرش نمی خواهد او را تحویل موسسه خیریه دهد. «دو میلیون بده بچه را ببر هر جا که خواستی.»این گزارش نیست، روایت نبض کند کودکانی است که هرروز آنها را سر چهارراه ها یا مترو می بینیم. نه می توانند بخوانند نه می توانند بنویسند، تنها چیزی که از همان ابتدا آموزش دیده اند کار کردن است.

بردگی به جای عاشقی
اینجا دروازه غار است، ناف تهران. سوار مترو که شوی، کمتر از یک ساعت به ایستگاه شوش می رسی و چند قدم پیاده که بیایی جایی سردرمی آوری که انسانیت دود شده و به هوا رفته است. صبح ها خلوت و شب ها از زمین بچه می جوشد. نه عاشق می شوند نه کودکی می کنند. وقتی به سن دوازده، سیزده سالگی می رسند باید ازدواج کنند و بچه دار شوند، این چرخه زندگی کودکان برده است. راه دیگری مقابل پای آنها نیست، فکر می کنند حتما این صحیح ترین راه است. آنها را غربتی صدا می زنند. از لب خط تا دروازه غار خانه هایی را می بینی با حیاط هایی بزرگ و هشتی و اندرونی و بیرونی، در تمام این اتاق ها خانواده هایی زندگی می کنند با چند بچه. هر بچه سرمایه یی برای خانواده، برای این والدین فرزند بیشتر، زندگی بهتر است. مواد بیشتر است. نشئگی عمیق تر.

بیمارستانی شبیه به وال استریت
دختربچه ۱۴ ساله افغان سال پیش بچه دار شده بود، او حتی توان بلند کردن بچه را هم نداشت اما حالابچه او پیش خودش نیست. نوزادش را سه میلیون تومان فروخته است. در این محله گروه دیگری نیز هستند کم تعداد تر از غربتی ها، به آنها فیوجی می گویند. اکثر مددکاران موسسات خیریه که با این خانواده ها سروکار دارند، خرید و فروش بچه یا بچه دار شدن برای درآمدزایی را ناشی از فقر فرهنگی در بین این گروه ها می دانند. اینجا با بچه تجارت می کنند، مواد می کشند، زندگی می کنند و دست آخر هم سرنوشت تلخ تری در انتظارشان است، اینجا هر اتفاقی می افتد. مردی به نام خسرو وجود دارد. به بچه ها پول می دهد و بعد آنها را به هزار شکل دیگر به بردگی می گیرد. کودکان موظف هستند که آخر شب با مقدار مشخصی پول به خانه برگردنند، اگر پول کم آورده باشند، باید تن به کارهای دیگری دهند. ازدواج این بچه ها هیچ جایی ثبت نمی شود، نام شان جایی ثبت نمی شود. گویا روح هستند. برده هایی که فقط برای کار زاییده شده اند. بیمارستان … در خیابان مولوی تهران است. بازاری برای خرید و فروش بچه درست مانند وال استریت، یکی از دانشجویان پزشکی که آنجا کار می کند، می گوید: «خانم هایی به این بیمارستان می آمدند و بچه دار می شدند و می رفتند، حتی برای شیردهی کودک خود صبر نمی کردند. خیلی عجیب به نظر می رسید. اما همین خانم دو هفته بعد می آمد و برگه یی را که دست مردی بود امضا و پول ناچیزی دریافت می کرد، سپس بچه را به او تحویل می داد. به همین سادگی. اینجا زنان معتاد هم می آیند برای زایمان، اما خرج دو، سه شب مصرف شان را می گیرند و کودک خود را می فروشند.»بیایید برگردیم به دروازه غار، کوچه های باریک با جوی هایی که خشک شده است، بوی زباله می آید. دیوار سفید بزرگی دور جایی شبیه به میدان را گرفته است، از سوختگی های کنارش می توان فهمید که اینجا خوابگاه کارتن خواب هاست، یکی از آنها در میان زباله ها به ظرف برنجی می رسد و آهسته آهسته شروع به خوردن آن می کند.

فروش کودک به هر قیمتی
غربتی ها گروهی هستند که اصل خرید و فروش بچه ها متعلق به این گروه است. گروه های دیگر سعی می کنند که بیشتر بچه دار شوند تا پول بیشتری به چنگ بیاورند. مادری فرزند خود را یک و نیم میلیون تومان فروخته است. هنگامی که باردار بوده، بیمارستان نرفته زیرا قرار این بوده است که به محض اینکه بچه دار شد، باید او را به خریدار بدهد. «نمی خواستی بچه ات را نگه داری؟: چرا اما به پولش نیاز داشتم.» تمام مکالمه همین قدر طول می کشد، آنقدر مطمئن پاسخ می دهد که دیگر جای سوالی باقی نمی گذارد. بین خودشان و بچه، همیشه خودشان را انتخاب می کنند. مادر دیگری قرار بوده با فروش بچه به قیمت دویست هزار تومان لااقل خرج چند شبش را به دست آورد. زمانی که او تازه مواد مصرف کرده بوده، خریدار می آید و بچه را می برد، نه پولی پرداخت می شود نه مادر چیزی یادش می آید. همه زندگی شان در پایپی شیشه یی خلاصه شده. پایپ هنوز در دستش هست. در حیاط خانه چند کودک بازی می کنند، کارگرانی که منتظر مشتری هستند، زمین یخ زده و آب سیاهی آنجا جریان دارد، بچه ها روی آنها سر می خورند و می خندند.


یکی از مددکاران اجتماعی محله می گوید: «موردی داشتیم که برای ساکت کردن نوزاد چهارماهه خودش به او متادون می داده و در کنار نوزاد شیشه مصرف می کردند که بچه دچار حمله های شدیدی شده بود. هرکاری می کردیم که بچه را از مادر بگیریم و او را درمان کنیم قبول نمی کرد، بعدا که با او صحبت کردیم به ما گفت بچه پنج میلیون تومان مشتری داشته است و اگر آن را به ما تحویل می داد مشتری بچه از دست می رفته، اما به خاطر حال بد کودک مجبور شد و او را به ما داد.»

کودکان اجاره یی
مسعود، مددکار اجتماعی و بلد محله است، او مسوول شناسایی دروازه غار و لب خط است، خانه یی را نشان می دهد که یک سال پیش توسط موسسه یی خیریه کشف شد و تعداد زیادی بچه را از آنجا نجات می دهند، می گوید: «سال پیش بود فکر می کنم که این خانه را پیدا کردیم، حدود ۴۰ تا ۵۰ بچه در این خانه بودند که هرروز صبح عده یی می آمدند و آنها را اجاره می کردند و دوباره آخر شب آنها را برمی گرداندند.»گروه دیگری هستند که در بارداری متوجه می شوند که نمی توانند از بچه نگهداری کنند و به همین خاطر دنبال خریداری برای فرزند خود می روند، اینها امن ترین مکان را یا خانه هایشان می دانند یا بیمارستان …، این دانشجوی پزشکی که در این بیمارستان کار می کند می گوید: «در روز حدود سه تا چهار تا از این موارد در بیمارستان داریم، شاید خیلی از آنها در قبال فروش بچه خود اصلاپولی نگیرند و خیلی از آنها کودکان خود را رها می کنند و می روند.»

از طرح ضربتی تا فقر فرهنگی
در لب خط مردها تا آخر شب قمار می کنند و زن ها کار، فرهنگ زندگی شان عجیب است، کودکان آنها هم گاهی اوقات وارد این بازی ها می شوند و از همان سنین کودکی دست به همه کاری می زنند. یکی دیگر از مددکاران اجتماعی می گوید اینها از بچه ها هر استفاده یی می کنند و این همان فقر فرهنگی شدیدی است که در میان آنها وجود دارد، با برخورد و طرح های ضربتی اینها جمع آوری نمی شوند، صرفا باید از طریق تغییر خود این بچه ها نگذاریم نسل جدیدی از آنها تربیت شود. این گزارش حتی پایانی هم ندارد، پایانی نیست بر مشکلات کودکانی که ناخواسته به دنیا می آیند و نمی دانند که چه کسانی هستند، بچه هایی که هنوز بچگی نکرده پدر شده اند، مادر شده اند. اما نه می دانند خودشان از کجا آمده اند نه بچه شان به کجا می رود. اینجا لب خط است، دروازه غار، اینجا ته خط است برای بچه هایی که معامله می شوند تا مادرشان بگوید: «فروختمش و پول زندگی را به دست آوردم / چاره یی دیگر نداشتم اگر نمی فروختم چه کار می کردم؟ / نمی توانستم نگهش دارم، آدم در خماری هر کاری می کند/» وقتی پول خوبی پیشنهاد می کنند دیگر به من چه که بدانم کجا می رود.
//۳۴

منبع: روزنامه اعتماد

35 دیدگاه در “بچه های فروشی ، بچه های اجاره ای

  1. ای کاش حداقل کشور ثروتمندی نداشتیم ،اون وقت دلمون نمی سوخت ، ای کاش به عنوان مسلمان شیعه از امام علی ع می آموختیم وقتی در نامه به مالک اشتر فرموده اند: “خدا را، خدا را، در باب طبقه فرودین:کسانی که بیچارگان‌اند از مساکین ونیازمندان و بینوایان و زمینگیران.در این طبقه، مردمی هستند سائل و مردمی‌هستند، که در عین نیاز روی سؤال ندارند.خداوند حقی برای ایشان مقرر داشته و ازتو خواسته است که آن را رعایت کنی، پس، در نگهداشت آن بکوش.برای اینان دربیت المال خود حقی مقرر دار و نیز بخشی از غلات اراضی خالصه اسلام را، در هرشهری، به آنان اختصاص ده.زیرا برای دورترینشان همان حقی است که‌نزدیکترینشان از آن برخوردارند.و از تو خواسته‌اند که حق همه را، اعم از دور ونزدیک، نیکو رعایت کنی.سرمستی و غرور، تو را از ایشان غافل نسازد، زیرا این‌بهانه که کارهای خرد را به سبب پرداختن به کارهای مهم و بزرگ از دست هشتن، هرگز پذیرفته نخواهد شد. پس همت‌خود را از پرداختن به نیازهایشان دریغ مدار و به تکبر بر آنان چهره‌دژم منمای و کارهای کسانی را که به تو دست نتوانند یافت، خود، تفقد و بازجست‌نمای.اینان مردمی هستند که در نظر دیگران بیمقدارند و مورد تحقیر رجال‌حکومت.کسانی از امینان خود را که خدای ترس و فروتن باشند، برای نگریستن درکارهایشان برگمار تا نیازهایشان را به تو گزارش کنند.

    با مردم چنان باش، که در روز حساب که خدا را دیدار می‌کنی، عذرت پذیرفته‌آید که گروه ناتوانان و بینوایان به عدالت تو نیازمندتر از دیگران‌اند و چنان باش که‌برای یک یک آنان در پیشگاه خداوندی، در ادای حق ایشان، عذری توانی داشت.

    و بپرهیز از اینکه به خود اختصاص دهی، چیزی را که همگان را در آن حقی است‌یا خود را به نادانی زنی در آنچه توجه تو به آن ضروری است و همه از آن آگاه‌اند.زیرابزودی آن را از تو می‌ستانند و به دیگری می‌دهند.زودا که حجاب از برابر دیدگانت‌برداشته خواهد شد و بینی که داد مظلومان را از تو می‌ستانند.”

    [پاسخ]

  2. گر ضعیفی در زمین خواهد امان غلغل افتد در سپاه آسمان
    مرحوم علامه جعفری از مرد مورد وثوقی نقل می کرد:در یکی از روزها از فرط خستگی، شبانه برای خوابیدن و استراحت به منزل آمدم. همینکه چشمانم گرم شد و در آستانه خواب عمیق قرار گرفتم خروسِ خانه به خواندن آواز درآمد و مرا بیدار کرد. بار دیگر از شدت خستگی به خواب رفتم. پس از گذشت اندک زمانی دوباره صدای آواز خروس خواب را از چشمانم ربود، و این واقعه چندین بار تکرار شد تا اینکه عصبانی و خواب آلود برخاستم و از شدت ناراحتی قصد خروج از منزل نمودم. در وسط حیاط با خروس آوازخوان مواجه شدم. در حالت خشم چنان ضربه ای بر گردن خروس وارد کردم که خروس به گوشه ای از حیاط پرتاب شد. از خانه خارج شدم و در کنار خیابان به راه افتادم تا به محل کار بازگردم. مشغول رفتن بودم که ناگهان دستی با قدرت بر پشت گردنم اصابت کرد و در جوی کنار خیابان افتادم. چون از جای برخاستم، مردی را دیدم که با حیرت از من عذرخواهی می کرد. او گفت مرا ببخشید، شما را با دوست خود اشتباه گرفتم و چون از او دلخور بودم، به گمان اینکه شما همان دوست من هستید چنین کردم. این واقعه و هزاران واقعۀ مشابه به ما نشان می دهد که ظلمِ ظالمان بی پاسخ نخواهد ماند.امان خواهی و پناه جوییِ مظلومی که دستش از چاره کوتاه است و فرصت دفع ظلم و دفاع از خود را ندارد، فریاد بلندی است که طنین آن همۀ جهان را پر می کند و فرشتگان را با خبر می سازد و نیروهای غیبی را به یاری آن مظلوم بسیج می کند. بی تردید آه مظلوم گریبان ظالم را خواهد گرفت و او را به هلاکت خواهد رساند. آنجا که پای انسان مظلومی در میان است که فرصت و قدرت دفاع از خود را ندارد و فریاد خواهی می کند، سپاه غیبی به یاری او بر می خیزد و داد او را از ظالم می ستاند.

    [پاسخ]

  3. خانواده میرن مهمونی، واسه من باشگاه مهمتره، تو راه برگشت میرم سمت یه مرکز خرید که هم چرخی بزنم هم شام بخورم، جند طبقه میرم بالا و میرسم به شهربازی، چشمم میفته به یه دختر 3-4 ساله موطلایی که لباسای خوشکل پوشیده و موهاشو دمب اسبی بسته، نشسته پشت یکی از کنسول ها و به خیال خودش بازی میکنه، کنسول دمو نشون میده و دختربچه با معصومیت خاصی فرمون رو گرفته و قان قان میکنه و فکر میکنه داره ماشین رو کنترل میکنه، ماشین که میخوره به دیوار جیق میزنه و میپره بالا و… . صدا میاد هانیه هانیه، هانیه فرار میکنه باباش بغلش میکنه و میگه بریم پیتزا بخوریم، دنبالشون میرم و میشنم روی میز پشت سرشون، حانواده خوشبختی به نظر میرسن، هانیه خوشکل ما از در و دیوار میره بالا، غذا خوردنش به اندازه یه فیلم کمدی منو شاد میکنه، با لبخند اونجا رو ترک میکنم و تو راه یکم خیال بافی میکنم واسه آینده خودم. میرسم خونه، طبق معمول ساک رو میندازم یه گوشه و میشینم پای درس، بعد از یکی دو ساعت Reference چند کیلویی رو میندازم کنار و میام سایت های مورد علاقه رو چک کنم، میرسم به این پست، هر خط رو که میخونم یاد هانیه میفتم و خدا رو شکر میکنم که کسی نیست این حالمو ببینه.
    آقای دکتر شما که هر روز با این مشکلات و تلخی ها روبه رو هستید، چطور هضمشون میکنید، چطور از پا در نمیایید؟!

    [پاسخ]

  4. من یه بار با دوتاشون ناهار خوردم. روزیکه ظهر خرید بودم. و تنها و گرسنه! رفتم و بهشون گفتم من تنهایی دوست ندارم ناهار بخورم همراهیم می کنین و اون دوتا هم اومدن. سر ناهار هم فقط در مورد غذا حرف زدیم. اینکه کی هستن از کجا اومدن و… هیچی در موردشون نپرسیدم. آخر سر هم گارسونه اومد با شک و تردید پرسید خانوم پسراتون دسر نمی خورن. منم برگشتم گفتم پسرام دسر می خورید؟ که بعد هر سه تایی زدیم زیر خنده. یه حس عجیبی داشت مخصوصا که موقع خداحافظی یه هو دلم خواست و بی هوا بغلشون کردم. هیچوقت دیگه اونجا ندیدمشون.
    ====================
    چه تجربه باحالیه

    [پاسخ]

    حسن سهرابی -پاتوق شیشه ای پاسخ در تاريخ اسفند ۳ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۱۴ ق.ظ:

    گلی خانم
    آفرین بر شما .
    خودت شاید نمی دونی …شاید هم خیلی کریمی …خیلی خیلی کار بزرگی کردی …شما اگر شده به خاطر این کارت …خیر بزرگی ببینی -می بینی …این کار شما از مکارم اخلاق است …خوشا به احوالت …از ما گفتن .

    [پاسخ]

  5. اونقدر باید نوشت و راجع به این معضل فریاد کشید که مسوولین نتونن خودشون رو به نشنیدن بزنن و یه کاری بکنن، روز به روز به تعداد بچه های کار تو کوچه و خیابونا اضافه میشه، یه بار تو مسیر تجریش راه آهن دوتا خواهر و برادر رو دیدم که تو اتوبوس مشغول فروشندگی بودن، ولی آویزون کسی نمیشدن . خونشون هم طرفای مولوی بود. خواهرش میگفت من میخوام درس بخونم و معلم بشم ولی نمیدونم اون بنده خدا با پدر بیکار و مادری که او هم مشغول دستفروشی بود به جایی میرسن؟! شب اعصاب خوردکنی بود.

    [پاسخ]

  6. عجیب تکون دهنده بود…;(
    برای اینکه همه ما متاسفانه هر روز این کودکان رو میبینیم…
    بله فقط میبینیم…
    به امید فردایی روشن برای همه

    [پاسخ]

  7. سلام اقای دکتر واقعیت تلخ و بسیار دردناکیه ممنونم که به این موضوع پرداختید ولی میخوام بپرسم سروسامون دادن به این موضوع ، جمع کردن این بچه ها و واگذاری اونها به بهزیستی ، مجازات کردن عواملی که این بچه ها رو به بردگی گرفتن ؛ خیلی کار سختیه ؟؟ از دولت که بگذریم چون انگار کاری از دستش بر نمییاد !!!!! حالا ما مردم چه کاری میتونیم برای این بچه ها انجام بدیم ؟ ای اقای دکتر اگر یکم دیگه ادامه بدم دیگه نمیشه این کامنت رو تایید کرد

    [پاسخ]

  8. واقعا از خوندن این متن متاثر شدم، و از اینکه به نظرم نمیتونم کاری کنم غمگین تر یا شایدم …
    برای من حل مشکلات خودم به نظرم بهترین کاریه که میتونم انجام بدم و هربار که به این مسائل فکر میکنم به خودم میگم تو یه فکری به حال خودت کن. ولی نسبت به این مسائل نمیشه بیخیال بود و هرکسی ترقیب میشه که یه کاری کنه. دیگه عادتمون شده که بگیم مسئولین چرا کاری نمیکنن و البته کار عمده رو هم دولت میتونه انجام بده که خوابه؛ مثل خودمون که این قضیه بیخ گوشمون داره اتفاق میافته و خودمونو زدیم به بی خبری.

    [پاسخ]

  9. عدالت هست نیست نمیدونم……………….
    فقط اینو میدونم ما ادمهایی هستیم که اگه بهترین شرایطم داشته باشیم عادت داریم غر بزنیم به زندگی قدر جایگاهی را که داریم نمیدونیم………………

    [پاسخ]

  10. چند وقت پیش حدود ساعت 7شب که داشتم می رفتم خونه، توی خیابون چشمم افتاد به دو تا پسربچه که یکی شون شش-هفت ساله نشون می داد و دستش فال بود و اون یکی که بزرگتر بود و نوجوان، یه اسفنددون دستش گرفته بود و با عجله داشتند به مقصد نامعلومی می رفتند. من پشت سرشون بودم، البته با چند متر فاصله. همینطور که می رفتیم از جلوی یه اسنک فروشی رد شدیم. پسر فال فروش که کوچیکتر بود مکث کرد، با حسرت نگاهی به اسنک ها انداخت و با تمام وجود و با ولع شدید، بخار اسنک ها رو که باد تو هوا پخش کرده بود، بو کرد و با التماس به پسر بزرگتر اسنک ها رو نشون داد. اما پسر بزرگتر دستش اون بچه رو گرفت و همونطور که به زور داشت اون پسرکوچولو رو از جلوی اسنک فروشی دور می کرد گفت: بیا بابا، چقدر کار کردی مگه که از اینا میخوای؟ پول مون کم بیاد بدبخت میشیم، بدو بریم.
    دلم فرو ریخت، با عجله دویدم تا براشون اسنک بخرم اما با چنان سرعتی رفتند که تو شلوغی های خیابون، بین جمعیت گم شدند. تو اون هوای سرد، خیس عرق بودم و داشتم از بغض خفه می شدم. همه آرزوهای یه بچه شش ساله، خوردن یه اسنک 2000 تومنی بود که انگار این آرزو تو شبهای سرد زمستون قندیل بست و به دل اون کودک، موند. نفهمیدم چطوری رسیدم خونه ولی از شدت ناراحتی و بغض نتونستم شام بخورم. قیافه گرسنه و خسته و نگاه پر از حسرت اون پسرک جلوی چشمام بود. ولی کاش این نگاههای خسته و معصوم، به چشم مسئولین بیاد.
    کاش بچه های کار، جدی تر دیده بشن.
    کاش زجرهای این بچه ها به خنده های شاد و بی خیال کودکانه تبدیل بشن.

    [پاسخ]

  11. تامل برانگیز بود… ممنون ،بعد از دانستن تازه شروع میشود، زندگی کردن
    نه اما به شکل دقایق قبل ،تو (ی)قبل این حرفهای نیستی،
    در نگاهت میلغزد -گاه که باید -تذکری،اشاره ای ،مقایسه ای ،شادی ،تاملی سراغت می آید…بعد دانستن،تازه شروع میشود…

    [پاسخ]

  12. سلام جناب دکتر
    امشب موقع برگشتن از سر کار صحنه ای رو دیدم که دلم لرزید و خیلی ناراحتم کرد و عجیب که مطلبی با همون موضوع در سایت شما دیدم.
    موقع برگشتن، لحظه ای که همه تو این روزا سریع از کنار هم رد میشن تا برسن به خریدای شب عید و نو کردن خونه و خودشون و بچه هاشون؛ پسر بچه ای رو با صورت سوخته ای دیدم کنار پیاده رو .البته هر چند وقت یک بار میدیدمش که آدامس می فروخت و جالب اینکه هیچ وقت برای فروش آدامساش التماس و خواهش و تلاشی نمی کنه ولی این بار فرق می کردساعت 7:30 شب توی سرمایی که همه پالتو و Boot و دستکش و …. پوشیدن و بچه هاشونو پوشوندن طوری که فقط دو تا چشماشون معلومه، روی یک تیکه مقوا نشسته بود و مثل همیشه جعبه آدامس موزیش جلوش بود، خم شده بود توی نور کمی که از چراغای پیاده رو می گرفت مشق هاشو می نوشت. صحنه ی آزار دهنده ای بود نفهمیدم چطور تا خونه رسیدم. چند نفری برای چند لحظه بهش نگاه کردن و رد شدن مثل من(متاسفانه).احتمالا بیشتر حال بدم به خاطر همین بود که منم رد شدم.
    ==========================
    مافیایی که این بچه ها را مدیریت میکند بعضا تا ماهی 15 میلیون تومان در تهران درآمد دارد!
    اینکه میتونی درد بکشی ، این قدرت تنفر، نشانه زنده بودن توست و اینکه هنوز انسانی

    [پاسخ]

  13. نمیدونم حکمت خدا چیه که یکی بچه دار نمیشه ویا با هزار تا نذر ونیاز بالاخره باردار میشه با وجود اینکه تمام شرایط بزرگ کردن بچه را به نحوه احسن داره …..ویکی امثال این آدما…

    [پاسخ]

    ص.ش پاسخ در تاريخ اسفند ۱ام, ۱۳۹۲ ۵:۵۶ ب.ظ:

    واقعا چراآآآآآآآآآآآآآآآآآآ؟وچرا؟

    [پاسخ]

  14. وای خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم آخه چرا ؟؟؟؟؟

    از همان روزی که دست حضرت قابیل
    گشت اغشته به خون حضرت هابیل
    از همان روزی که فرزندان ادم
    صدر پیغام اوران حضرت باری تعالی
    زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
    ادمیت مرد
    گرچه ادم زنده بود
    از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
    از همان روزی که باشلاق وخون دیوار چین را ساختند
    ادمیت مرد
    بعد دنیا هی پر از ادم شدواین اسیاب گشت وگشت
    قرنها از مرگ ادم هم گذشت
    ای دریغ ادمیت برنگشت
    قرنها
    روزگار مرگ انسانیت است
    سینه دنیا از خوبیها تهی است
    صحبت از ازادگی پاکی مروت ابلهی است
    صحبت از موسی وعیسی ومحمد نابجاست
    من که از پژمردن یک شاخه گل از نگاه ساکت یک کودک بیمار
    از فغان یک قناری در قفس از غم یک مرد در زنجیر
    حتی قاتلی بردار
    اشک در چشمان وبغضم در گلوست
    وندرین ایام زهرم در پیاله زهرم در پیاله زهر ماریست ازسبو
    هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
    انچه این نامردمان با جان انسان می کنند
    فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
    در کویری سوت وکور درمیان مردمی با این مصیبتها صبور
    صحبت از مرگ محبت مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است
    (گفتگو از مرگ انسانیت است)
    ببخشید زیاد بود ازفریدون مشیری.

    [پاسخ]

  15. واقعا آدم می مونه چی بگه.یکی آرزوش بچه دار شدنه.یکی بچه شو میفروشه تا …خوب چرا از خودشون مایه نمیذارن؟چرا کلیه شونو نمیفروشن؟اینا جواب خدا رو چه جوری میخوان بدن؟جواب اون بچه رو؟

    [پاسخ]

  16. من هم سوال دوستان قبلی رو دارم.
    واقعا آدم نمیدونه چه کاری صحیحه
    به قول خانم زهرا اگه ازشون خرید کنی ، به این روند کمک میشه.اگه نکنی هم یا به سمت دزدی میرن یا هم که اون پول رو به هر قیمتی در میارن.
    خیلی ریشه ای تر باید به این مشکل پرداخته بشه. اعتیاد و صاحبان معتاد دلیل اصلی نیست…
    گاهی اوقات دلم میخواد بشون بگم بیا کمکت میکنم که درس بخونی دیگه برای اونا کار نکنی ، اما گوش نمیدن. از تو فقط یه چیز میخان و اون هم پوله…….
    دکتر در حال حاضر چه کاری بهتره؟ در مقابل این مورد چه کاری از ما ساختست ؟

    [پاسخ]

  17. مسئولین جایی نخوابیدن!
    با بولدوزر که نمیشه افتاد به جون اینها، فهم و شعور باید تغییر کنه که فقط هم مشکل اینها نیست.
    همین پدر و مادرهای عادی‌تر که کلی اشتیاه تو زندگیشون هست و اصلا به روی مبارک نمیارن و بچه‌های خودشون رو به طرز جامعه پسندتر دیگری استثمار میکنند هم مثل همین دست پدر و مادرهای دروازه غاری هستند با ویترین جذاب‌تر و عاقل پسندتر (همین که اصولا دوست دارند بچه‌ها به سلیقه اونها رفتار کنند، انتخاب کنند، زندگی کنند و …)
    همونقدر که بچه این خانواده شیک نمیتونه بفهمه دردش از کجاست و چطوری باید از این سیر اتوماسیون بیاد بیرون تا خودشم به اسم خیرخواهی نزنه یه نسل دیگه رو داغون کنه؛ در همون اندازه‌ها اون بچه دروازه غاری نمیتونه از خودش فاصله بگیره و درد و عیب خودش رو بفهمه و اصلاح کنه.
    میخوام بگم نسخه این دو تا طبقه به ظاهر کاملا بی‌تناسب خیلی هم شبیه میتونه باشه. با این تفاوت که آدما عمدتا حسرت یکیشون رو میخورن و دسته دیگه رو نهایتا به دید ترحم نگاه میکنن!

    [پاسخ]

  18. من هر وقت این بچه ها رو میبینم دوست دارم کاری براشون انجام بدهم و یا حتی نجاتشون بدم
    بنظر شما چه کاری میشه انجام داد تا حتی فقط یک بچه (یعنی یک نسل) رو نجات داد؟ چیکار باید کنم؟

    [پاسخ]

  19. وای خدای من اشکم دراومده :(((
    دیشب یکی از این بچه ها پشت چراغ قرمز خیلی سعی کرد شیشه ماشین رو تمیز کنه ولی همسر اجازه نداد. همیشه میگه تا زمانیکه راهی برای درامد هست این بچه ها به کار گرفته میشن، و به نظر منم منطقیه. اما از طرفی این بچه باید بمونه تا پول اون روزشو دربیاره. چه زندگی بدی دارن این بچه ها. آیا کسی واقعاً تو این مملکت میخواد این جریانو به طور جدی پیگیری کنه و نمیشه؟ یا اصلاً برای نظام حاکم این مسئله مطرح نیست… نمیدونم. از دست ما چه کاری برمیاد آقای دکتر؟

    [پاسخ]

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.