شب قصه ارسباران- خانه توانگری( گزارش و عکسها)

image_pdfimage_print

قصه گویی رضا امیرخانی، محمدرضا شعبانعلی و علیرضا شیری در مراسم شب قصه ارسباران- خانه توانگری، جمعیت زیادی را در شبی پاییزی به فرهنگسرای ارسباران کشاند. مردم بارها خندیدند و بغض کردند و لذت بردند.

شب قصه خانه توانگری و فرهنگسرای ارسباران – آذر ۹۲ – رضا امیرخانی، محمدرضا شعبانعلی، علیرضا شیری

علیرغم همه تدابیری که کرده بودیم که مردم با نظم بهتری به مراسم تشریف بیاورند، شرمنده بسیاری شدیم که پشت در ورودی مقداری معطل شدند.سالن پر بود و حتی بعضی از بچه ها روی پله های سالن نشستند

استقبال چشمگیر مردم
دکتر بابک اکبری با اجرای زیبای خود سه نفر را به قصه گویی دعوت کرد و مراسم با رضا امیرخانی ( نویسنده قهار نسل جوان) و روایت قصه یک شکست بزرگ آغاز شد. شکستی در یک پروژه دانش آموزی ۱۸ ماهه در سال ۶۹ برای ساختن هواپیما ! آقای امیرخانی با شیوه منحصر به فرد خود ،سرنوشت هر سه نفر دانش آموز را با ویدئوکلیپهایی که از امروز آنها تهیه کرده بود توصیف کرد که هر سه موفق شده بودند به خاطر درسهایی که از آن پروژه شکست یاد گرفته بودند


محمدرضا شعبانعلی از قصه دوران موشک باران تهران و تعطیلی مدارس صحبت کرد و یادی از صدام لعین کرد که باعث خیر شده بود (!) که همه خانواده ( عمه و خاله و دایی و..) از ترس موشک در یک منزل به مدت یکسال دورهم زندگی کرده بودند .

شوخی محمدرضا شعبانعلی با سایر میهمانان
شب قصه خانه توانگری و فرهنگسرای ارسباران – آذر ۹۲ – رضا امیرخانی، محمدرضا شعبانعلی، علیرضا شیری

فضای صمیمی و شوخیهای هر ازگاهی توی مراسم باعث شده بود که ذهن شنوندگان برنامه خسته نشود و این الگوی خوبی میتونه باشه برای تلطیف فضاهای جدی ادبیاتی

شب قصه خانه توانگری و فرهنگسرای ارسباران - آذر 92 - رضا امیرخانی، محمدرضا شعبانعلی، علیرضا شیری
شب قصه خانه توانگری و فرهنگسرای ارسباران – آذر ۹۲ – رضا امیرخانی، محمدرضا شعبانعلی، علیرضا شیری

علیرضا شیری چند دقیقه ای از فقدانهای زندگی به ویژه دوران نوجوانی گفت و قصه بزرگ یک خانم دکتر متخصص زنان را بیان کرد که برای زندگی او الهام بخش بوده است، دکتر فرشته مسرور

———————————-

  • برنامه شب قصه به همت فرهنگسرای ارسباران و پیگیریهای مدام سرکار خانم آژیده از کتابخانه فرهنگسرا صورت گرفت که بینهایت سپاسگزاریم
  • شب قصه بعدی در دهه آخر دی ماه خواهد بود و میتوانید از الان با رزرو پیامکی اسم خود ، خیالتان راحت باشد: کلمه ” قصه” را بعلاوه اسامی  به شماره خانه توانگری sms کنید :۱۰۰۰۲۵۵۴۲۴۱۷۹۴
 

20 دیدگاه در “شب قصه ارسباران- خانه توانگری( گزارش و عکسها)

  1. سلام استاد، دست مریزاد به همت شما و تمام کسانی که برای نوجوانان و جوانان این سرزمین دغدغه دارند و وقت میذارن! بعد برنامه ی شب قصه با خودم فکر می کردم که اگه در زمان نوجوانی ام همچین برنامه هایی رو بیشتر رصد می کردم چه تفاوتی در نگرش و موقعیت من ایجاد شده بود؟! شب قصه برای بنده، هم یه همنشینی گرم و مفید بود و هم یه شب نورانی؛ امیدوارم نوجوان ها از این فرصت ها استفاده کنن! ممنون از شما استاد عزیز و آقای حبیبی و سایر بچه های خانه توانگری!
    =============
    سردار…شما بزودی یکی از قصه گویان این برنامه خواهید بود

    [پاسخ]

  2. من که نبودم و از محتوا بجز البته فایل صوتی آقای شعبانعلی بیخبرم پس فقط نسبت به عکسایی که میبینم می تونم نظر بدم. دکتر این جوراب قرمز پوشیدنتو اصلا نمیفهمم
    ———————
    تا وقتی جوراب من از شعورم مهمتره ، نگران نباش چیزی را نفهمیده باشی

    [پاسخ]

    ناشناس پاسخ در تاريخ آذر ۱۸ام, ۱۳۹۲ ۲:۱۳ ب.ظ:

    به احترام مطلبی که از گفتگوی شما با آقای شعبانعلی( رادیومذاکره ) شنیدم و مطالبی که یاد گرفتم و حق استادیی که دیگه الان به گردنم دارین‘ هرجقدر دوست دارین کودک ما رو مورد عنایت قرار بدین.

    [پاسخ]

    درنظر ناشناس پاسخ در تاريخ اسفند ۲ام, ۱۳۹۲ ۱:۳۲ ب.ظ:

    نا شناس عزیز. جالب بود که من هم نبودم و مثل شما عکس ها رو دیدم و نمیدونم چرا اینقدر دقیق شدم که همین جوارب قرمز جلب نظر کرد چرا ؟ شاید چون ،به نظر من، محوریت با دکتر شیری است و بخاطر همین برای من که صرفا خواننده مطالب مفید این سایت هستم و ایشان را حضوری ندیدم لذا با دقت بیشتری عکس ها را میبینم که این آدمی که اینجور وقتش را صرف رفع مشکلات مردم ،جوانان ،و… میکند ظاهرش چگونه است هر چند که به قول خودشان شعور آدم از ظاهر مهم تر است ، اما برغم نظر شما برداشت من از این ظاهر این بود که دکتر آدم خوش پوشی است و آن طور که دوست میدارد و فکر میکند درست است میپوشد نه طبق حرف مردم . واین چیزی است که دیده ام ایشان در قالب توصیه به خوانندگان کرده اند و در نهایت به این نتیجه رسیدم که دکتر شیری حرفی را که میزند و توصیه ای که میکند خودش هم عمل میکند .

    [پاسخ]

  3. یه مسجد تو یوسف اباد هست به نام مسجد مسلم ابن عقیل. این مسجد وقف هست و چند تا ادم تحصیل کرده اداره اش می کنن. یه زیر زمین داره این مسجد که یه مرکز فرهنگی ایچاد کردن اونجا. امسال 140 تا نوجوان رو جذب کرده . جالب اینه که از مناطق مختلف می ان اونجا. یه بار رفتم تو مرکز فرهنگی اش، یه بچه فسقلی حدودا دوم سوم دبستان پای تخته وایساده بود داشت اصول اداب معاشرت رو درس می داد به ده تا فسقلی مثل خودش. اونم به زبون خودش. جلسه برای والدین گذاشته بودن. همین فسقلی ها داشتن مطالبشونو با پاورپونت واسه پدر مادرا ارائه میدادن. من کف کرده بودم. یه نوجوون اونجا هست که روزایی که اون تو مسجد سخنرانی داره خیلی ها دوست دارن واسه شنیدن حرفای اون برن اینقدر شیرین حرف می زنه.روز عاشورا تو مسجد این نوجوونا یه تعزیه اجرا کردن که تاحالا تو عمرم اینقدر یه تعزیه روم اثر نذاشته بود …
    واقعا نوجوونای الان با دوره ما خیلی فرق دارن.
    ==============
    خیلی جالبه زینب خانم

    [پاسخ]

  4. سلام آقای دکتر ،امیدوارم خوب باشین . با توجه به اینکه این برنامه برای نوجوونهاس و حجم کاریشون در طول هفته بالاست، ممنون میشیم که این برنامه روزهای 4 شنبه و 5 شنبه باشه . ممنون.

    [پاسخ]

  5. باید بیام این ور خیابون و برگردم نگاه کنم به عقب
    صبح که داشتم میومدم سر کار یکی از دانشجوهام اونور خیابون ایستاده بود و روش اونور بود یعنی دقیقا به جهت انتهای جاده طوری که من مجبور شدم وقتی که رد شدم برگردم و ببینمش و خب دیگه رد شده بودم و البته می دونستم که امروز امتحان داره و باید بره دانشگاه ولی نایستادم و رد شدم و برای خودم توجیه کردم که اگر میخواست بره دانشگاه چرا اونور خیابون ایستاده بود و تازه چرا روش رو کرده بود به اون سمت باید میومد اینور جاده و به عقب نگاه می کرد تا یکی متوجه می شد و سوارش می کرد وگرنه کسی که علم غیب نداره که اون که اونور خیابون ایستاده مسیرش کجاست؟
    همینجوری که عذاب وجدان داشتم که چرا سوارش نکردم و توجیه می کردم که من که میدونستم پس باید سوارش می کردم و اینا
    یه لحظه به خودم گفتم زهرا تو خودت هم اونور خیابون ایستادی و داری به مقصد نگاه می کنی در حالی که همه وسیله های نقلیه دارن از لاین سمت راست میرن به همونجایی که تو داری بهش فکر میکنی! و مطمئنا هم کسی علم غیب نداره که تو مسیرت با اون ها یکیه فقط اشتباهی اونور خیابون ایستادی!
    باید بیای اینور خیابون و برگردی پشت سرت رو نگاه کنی تا اتومبیل های عبوری رو ببینی و بتونی انتخاب کنی اینطوری اونا هم میدونن که مسیرشون با تو یکی هست و سوارت می کنن و خیلی زودتر و راحت تر می رسی اصلا زودتر و راحت تر بماند ، مهم اینه که تو بالاخره به مقصد می رسی حتی اگر دیروقت باشه ! چون اینجا یه جاده عبوری هست و همیشه بالاخره ماشین رد میشه و بالاخره هم یکی تو رو سوار میکنه و به مقصد می رسی . یعنی تو جاده رو پیدا کردی مسیر رو بلدی هدفت رو می شناسی اما اشتباهی اون طرف جاده ایستادی ! اگر وایسی اونور خیابون و فقط به هدفت نگاه کنی هیچوقت به مقصدت نمی رسی .
    به لطف خدا دارم برمیگردم اینور خیابون و به عقب نگاه میکنم! مقصدم مشخصه و جاده ش صاف هست و وسیله فراوان …
    خدا جونم ممنونم.

    [پاسخ]

  6. سلام سعادت نشد بیاییم حضورتون ولی به به چه سالن زیبایی و چه سخنورانی موفق باشید ……………….
    =============
    جاتون خالی بود بانو

    [پاسخ]

  7. سلام.
    نمیشه این قسمتی که خودتون در مورد صحبت کردین و قصه اون خانم دکتر اینجا بنویسید برامون؟
    ——-
    فرصت بشه حتما عارفه

    [پاسخ]

  8. رضا امیرخانی همون رضا امیرخانی سمپادیه؟ چرا اینجوری شده پس ؟!
    ==========
    سمپادیه…

    [پاسخ]

    گلي جون پاسخ در تاريخ آذر ۱۴ام, ۱۳۹۲ ۸:۲۸ ب.ظ:

    هیییی، چقدر یهو ادما پیر میشن، رضا امیرخانی مغزی بود واسه خودش فک کنم شریف خونده باشه، یه موقع اسمش سر زبونا بود. بزرگتر از ماها بود ولی میشناختیمش. چقدر جوونای یه دوره با لیاقت بودن نگاهشون که میکنی مرد واقعی میبینی، فکرشون عمق داره، میشه بهشون اعتماد کرد. اما پسرای حالا چی؟

    [پاسخ]

  9. صدام لعین???
    اشک تو چشمام جمع شد
    چه واژگان زیبایی ،
    باید ز حاج محمود با 8سال کشور گشایی متشکر باشیم
    براب تغییر واژگان فردی که
    باید لغت در دهنانمان بگذارد
    اندوه گرفت مرا جناب دکتر

    [پاسخ]

  10. سلام دکتر
    عالی بود این شب، عااااااااااااااااااااالی
    واقعا از همه کسایی که برای بوجود آوردنش زحمت کشیدن، تشکر میکنم.
    پایدار باشید همیشه

    [پاسخ]

  11. ای کاش این برنامه واقعا برای نوجوانان ووالدین انها برگزار بشه افراد بزرگسال بدون حضور نوجوان تو اىن جلسه زیاد بود که باعث میشه هم جلسه سنگین باشه وهم نوجوان اون حس خودمانی ودوستانه را پیدا نکنه جلسات قبلی شبهای قصه در خانه توانگری با توجه به اینکه اغلب نوجوانها بودن وپهلوی هم نشسته بودن گیرایی بیشتری داشت’ بزرگسالها باید تا حالا این مفهوم هایی که اساتید مطرح کردن را درک کرده باشن !بهتره اىن جلسات را همان به گروه اصلی اختصاص بدىد تا نتىجه بهتری داشته باشه
    ================
    ممنونم از مقایسه تون ولی به نظر ما راه حلش تغییر چیدمان نشستنهاست که اعمال خواهد شد

    [پاسخ]

    گلي جون پاسخ در تاريخ آذر ۱۱ام, ۱۳۹۲ ۸:۲۹ ب.ظ:

    یه جوری میگین بزرگترها باید تا حالا درک کرده باشن انگار درک نکردنش واسه آدم بزرگ جرمه! معلومه که ما خیلی چیزایی رو که باید درک میکردیم نکردیم، خیلی چیزا رو یاد نگرفتیم،ضمنا نوجوون کنار والدین خودش بیشتر از هر کس دیگه ای معذبه. اگه بخواین راحت باشه شما هم نباید باهاش برین.

    [پاسخ]

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.