مردمان خوب این دیار ۱۹

image_pdfimage_print

سپیده خانم از کرمانشاه با مطلبشون واقعا   دست مریزاد داره

http://axgig.com/images/48475682002520650830.jpg

 

این مطلب از سری مطالب “مردمان خوب این دیار ” رو که میخوام براتون تعریف کنم با مطالب قبلی خیلی متفاوته .اونقدری که مطمئنم شما هم اگه نه به اندازه ی من که دیروز از نزدیک شاهد این صحنه بودم اما حتما حیرت زده میشید از “انسانی” که به راستی خدا از روح خویش در او دمیده

صبح دیروز یکی از همین روزای گرم تابستون بود که وقتی داشتم تو پیاده رو راه میرفتم از لابلای آدمهای زیادی که مثل هر روز تند و شتابان بی توجه به اطرافشون از کنار هم عبور میکردن چشام روی صحنه ای خیره موند و برای یک لحظه واقعا احساس کردم قلبم آتیش گرفت .این عین احساسی بود که داشتم .

نرسیده به میدون مصدق (کرمانشاه) سالهاست که پیرمرد خمیده ای یه گوشه ای از پیاده رو یه جای ثابت و همیشگی میشینه و یه ترازو داره که باهاش اینجوری روزگارشو میگذرونه هر روز به این امید که ایا کسی از ما هوس وزن کردن خودشو میکنه یا اصلا اون ترازو رو میبینه یا نه!

اما از وقتی که یادم میاد این پیرمرد که ارامش خاصی هم داره همونجاست.

دیروز از دور که داشتم میومدم مث همیشه بهش نگاه میکردم و تو فکر رفته بودم از یه دوره گرد که به مغازه ها چایی میفروخت یه لیوان یه بار مصرف چایی خریده بود .دیدم که داره ته یه لیوان یه بار مصرف دیگه رو آب میزنه  و میخواد چایی رو بریزه تو اون.فکر کردم حتما میخواد اینطوری سردش کنه.همینطور داشتم راه میرفتم و نگاش میکردم و با هر قدم که نزدیکتر میشدم نمیدونستم قراره چه صحنه ای از عظمت روح یه انسان منو سرجام میخکوب کنه.

پیرمرد نصف چایی رو توی اون یکی لیوان ریخت و بعد لیوانا رو یک لحظه کنار هم گرفت و به یکی دیگه نشون داد به حالتی که ببین چایی ها هم اندازه ست .

واااااااااای بچه ها باید بودین و میدین.باید این لحظه رو میدین تا حس کنین چی میگم.چی دیدم.چی ها پشت اون دو تا لیوان دیدم.

اینجا بود که تازه متوجه ی یه مرد ریز اندام ادامس فروشی شدم که انگار کمی هم معلول ذهنی بود و کنار پیرمرد منتظر ایستاده بود و با چه ولع و اشتیاقی به چایی های تو دستش نگاه میکرد.

پیرمرد لیوان دوم رو با یه فند بهش داد.کنارش نشست و با هم چایی خوردن.

دیگه حواسم به اطرافم نبود.حال خودمو نمیفهمیدم.تموم بدنم داغ شده بود.شرمنده بودم به جای خودم و به جای خیلیا که باید وولی ککشونم نمیگزه از روی اون پیرمرد مهربون شرمنده بودم…

 

تموم اینارو که براتون تعریف کردم به اندازه ی چند قدمی که من در طول پیاده رو برداشتم تا از کنارشون رد شدم طول کشید اما واقعا برای من مث یه عمر گذشت.به اندازه ی یه عمر حرف داشت.

اصلا حس کردم خدا این صحنه رو مثل یه تئاتر طراحی کرده بود و درست گذاشته بود سر راه ما تا بهمون بگه اینه اون انسانی که من از خلقتش به خودم افرین گفتم نه خیلیایی که این روزا فقط از انسان بودن فقط اسمشو یدک میکشن.

خیلی برام ازار دهنده بود خصوصا اینکه از ته قلبم ارزو میکردم کاش میتونستم برای اون و هزاران مث اون کاری انجام بدم اما از دستم برنمیومد ولی با این حال خدا رو شاکر بودم که یکی از ادمهایی بودم که توی خیل جمعیت و تکاپوی انسانها تو هیاهوی این زندگی بی روح و سخت ماشینی چشام شانس اینو داشت که این لحظه ی ناب رو شکار کنه و ببینه.لحظه ای که تا ابد پشت پلکام حک شد.

بیست و چهار ساعت میگذره و فکر اون پیرمرد و هزار نفر مثل اون منو رها نمیکنه .دیروز برای اون گذشت .هزار روز دیگه مثل دیروز هم که شاید دیگه همون یه لیوان چایی رو هم که با یه همدرد تقسیمش کنه رو نداشته باشه هم براش گذشته و میگذره.

اما شرمنده منِ ناشکر ،شرمنده باعث و بانیان روزگار سختی که  “مردمان خوب این دیار “  این روزا دارن میگذرونن .

طوری که متوجه نشه ازش یه عکس گرفتم!

 

——————————

شاهین

روزی در دفتر استاد قمشه ای مشغول عکس گرفتن از کتابخانهء ایشان بودم ، فرمودند : دنبال چی هستی ( سوالی عجیب و دقیق! )
گفتم : چه کتابی برای آغاز راه بخوانم .
کتاب ” ۳۶۵ روز با سعدی ” را از کتابخانه بیرون کشید به دستم داد،
و فرمودند: روزی یک نوبت با سعدی هم نشین شو !
ادبیات کهن مان ، سوختی است ناتمام ، برای یافتن نور !


3 دیدگاه در “مردمان خوب این دیار ۱۹

  1. پیام قبل با دلی پر از بغض براتون نوشتم دکتر … باورم نمیشه با خوندن این پستها بغض دلم آروم گرفت و انگار راه نفس کشیدنم باز شد….این انسانها ردپای خدا هستند روی زمین

    [پاسخ]

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.