image_pdfimage_print
آنچه پدر و مادرتان به شما نگفتند

آنچه پدر و مادرتان به شما نگفته اند : استقلال دختر از خانواده

دختری ۲۹ ساله هستم اهل تهران. همکلاس سابق دانشگاهیم اهل شرق کشور است و ضمن پیشنهاد رسمی ازدواج با خواسته خانواده من مبنی بر انتقال به تهران موافقت کرد پس از فراهم کردن مقدمات، امسال به همراه خانواده برای خواستگاری اومدن. متاسفانه

آنچه پدر و مادرتان به شما نگفتند (دوست داشتن یک طرفه)

من ۲۱سالمه تقریبا مدتیه که برام خاستگارایی پیدا میشن و زنگ میزنن.مادرم اصرار داره که اونارو راه بدیم اما من اصلا نمیدونم جلسه خاستگاری چطور میگذره ومن باید جلسه اول چی بگم و چطور رفتار کنم.درضمن من در دانشگاه به فردی که استاد بنده هستن شدیدا علاقه مندشدم.که فکر میکردم این احساس یک طرفست.اما بعد از مدتی فهمیدم ایشون هم سعی داره ارتباط برقرار کنه.همش میدیدم سعی داره سر از کارم دربیاره و خودشو صمیمی کنه

آنچه پدر و مادرتان به شما نگفتند

آنچه پدر و مادرتان به شما نگفتند : زنگ تفریحش نشو!(از مطالب قدیمی پر خواننده )

مینا ۲۶ ساله پرسید : سه ساله با کسی که قبلا تو دانشگاه همکلاسم بودیم دوستم.مشکلی که داریم اینه که چون من فقط ۳ ماه از ایشون بزرگترم همینو بهانه کرده میگه نمیخاد با همسن ازدواج کنه و ازمن میخاد که باهم باشیم تا هر وقت که هر کدوم ازدواج کنیم و بریم دنبال زندگی خودمون!!.بارها من عقب نشینی کردم اما بعد از یک ماه برمیگرده ومیخاد که اشتی کنیم اما همچنان سر حرفش هس.جالبه که از نظر اون یه مرد میتونه با دختری که ۱۰ یا۱۲ سال ازش کوچکتره ازدواج کنه و هیچ مشکلیم پیش نمیاد اما با همسن هرگز!اصلا حتی حاضر نیس درباره ازدواج صحبت کنیم.من نمیدونم دیگه چطوری متقاعدش کنم خواهش میکنم راهنماییم کنین.

آنچه پدر و مادرتان به شما نگفتند

آنچه پدر و مادرتان به شما نگفتند: کی به خواستگارم این موضوع را بگویم؟

نگاه مردم به زخمهای ما تقریبا برگرفته از نگاه خودمون به آن زخم است.
من موافقم که اگر چنین چیزی در بدن تو نبود ، همه چیز خیلی راحت تر میشد ولی حالا که این قصه هست بهترین برخورد چیست ؟

ارتباط

واکاوی نامه یک دختر خانم و یک اعتماد به نفس قرضی

دختری ۲۷ ساله هستم.
شش-هفت سال پیش وقتی که تازه دانشگاه رفته بودم ، یکی از بچه های خیلی خوب و مثبت عاشقم شد اما من دوستش نداشتم. سه سالی طول کشید تامن هم بهش علاقه مند شدم.
همه چی قشنگ شده بود تا وقتی که دو سال پیش خواستیم ازدواج کنیم، پدر و مادرش مخالفت کردند و او هم کاری نکرد.
رابطه زیبای ما که رابطه اول و آخر من هم بود تمام شد. خیلی راحت.
طرف هم گذاشت رفت. اما من نتونستم ولش کنم و تمام این مدت یک طرفه مصر به حفظ رابطه بودم. خیلی پافشاری کردم فکر کنم خودم را حسابی هم از چشمش انداختم.
حالا می دانم که اون علاقه ای دیگر بهم نداره و فکر کنم حتما رابطه دیگه ای را هم شروع کرده. می دونید که پسرا اینجورین.
اما من رها نمی شم. واقعا دارم اذیت می شم. روی بقیه زندگیم هم تاثیر منفی گذاشته. کلافه ام.
از کسی هم دیگه خوشم نمی آید که رابطه ای را شروع کنم. از اون هم گله دارم.