با "چرا" شروع کن


با چرا شروع کن خلاصه سخنرانی سایمون سینک در TED

Simon_sinek

سایمون سینک (Simon Sinek) متولد 1973 در ویمبلدون انگلیس، نویسنده، سخنران و متخصص در زمینه راهبری (Leadership)است که با معرفی ایده‌های “دایره طلایی” (the golden circle) و “با چرا شروع کن” (Start With Why) به شهرتی جهانی دست یافت. وی این ایده را اولین بار در سخنرانی TEDx خود با عنوان “چگونه رهبران بزرگ الهام‌بخش عمل می‌شوند؟” (How Great Leaders Inspire Action?) که در سپتامبر 2009 برگزار شد، مطرح نمود (1و 2). تا پایان سال 2013، ویدیوی این سخنرانی سومین ویدیوی پربیننده سایت TEDبود و در زمان نگارش این مقاله، تعداد بازدید از آن در سایت TEDاز مرز 20 میلیون نفر گذشته است (3). سینک در اکتبر 2009 کتاب خود با عنوان “با چرا شروع کن: چگونه رهبران بزرگ می توانند الهام بخش افراد برای عمل کردن باشند” را منتشر کرد که موفقیتی بزرگ را برای وی به ارمغان آورد. مقالات وی در نشریات معتبری همچون نیویورک تایمز، وال استریت ژورنال، واشینگتن پست، هافتینگتون پست و بیزینس ویک انتشار یافته است. سینک هم اکنون در زمینه ارائه مشاوره کسب و کار، بازاریابی و راهبری فعالیت می‌کند (1).

*******************************************

603px-Golden_circle

سایمون سینک در سخنرانی خود با عنوان “چگونه رهبران بزرگ الهام‌بخش عمل می‌شوند؟” به سوالات جالبی پاسخ می‌دهد. هر چند مثال‌هایی که وی در سخنرانی خود آورده است، عمدتاً معطوف به حوزه کسب و کار است، منتهی به نظر می‌رسد الگوی پیشنهادی وی قابل استفاده برای دیگر حوزه‌های زندگی همچون روابط اجتماعی و رشد و توسعه فردی نیز هست. در اینجا گزیده‌ای از سخنان وی در سخنرانی مذکور آورده شده است. به شما توصیه می‌کنیم، سخنرانی کامل وی را که دارای زیرنویس انگلیسی و فارسی نیز هست، از طریق این لینک تماشا کنید.

*******************************************

–          به نظرتان چگونه است که بعضی‌ افراد و سازمان‌ها می‌توانند به چیزهایی دست یابند که برخلاف همه پیش‌بینی‌هاست؟

–          چرا شرکت اپل (Apple) تا این حد نوآور است؟ سال به سال و هر سال آنها نوآورتر از همه رقبایشان هستند. در حالی که آنها هم یک شرکت کامپیوتری هستند. درست مثل بقیه.

–          چرا مارتین لوتر کینگ رهبر جنبش حقوق مدنی شد؟ او تنها کسی نبود که در دوران قبل از حقوق مدنی آمریکارنج برده بود. و او قطعاً تنها سخنران برجسته آن دوران نبود.

–          چرا برادران رایت توانستند هواپیمای موتوری تحت کنترل انسان بسازند وقتی که مطمئنا تیم های دیگری هم بودند که شایسته‌تر بودند، با سرمایه بیشتر، و … اما نتوانستند به هواپیمای موتوری با سرنشین دست یابند، و برادران رایت از آنها پیشی گرفتند؟

–          حدود سه سال و نیم پیش من کشفی کردم که عمیقا نگاه من را به آنگونه که فکر می‌کردم دنیا کار می‌کند تغییر داد، حتی عمیقا شیوه‌ای که من در این دنیا عمل می‌کردم را تغییر داد. الگویی وجود دارد که تمام رهبران و سازمان‌های بزرگ و الهام بخش در دنیا مثل اپل (Apple)، مارتین لوتر کینگ و برادران رایت براساس آن می‌اندیشند، عمل می‌کنند و ارتباط برقرار می‌کنند که متفاوت از دیگران است.

–          این الگو چیزی است به نام “دایره طلایی” که من آن را به شکل زیر تصویر می‌کنم. “چرا؟ چگونه؟ چی؟” بگذارید سریع آن را توضیح دهم. هر کسی یا هر سازمانی قطعاً می‌داند که چه کار می‌کند. بعضی‌ از آن‌ها می‌دانند که چگونه آن را انجام می‌دهند. اما افراد یا سازمان‌های بسیار بسیار کمی وجود دارند که واقعاً می‌دانند چرا کاری را انجام می‌دهند. و منظور من از “چرا”، “سودآوری” نیست، زیرا که آن یک نتیجه است و همواره یک نتیجه باقی خواهد ماند. منظور من از “چرا” این است که: “هدفتان چیست؟ انگیزه‌تان چیست؟ باورتان چیست؟ چرا سازمان شما وجود دارد؟ چرا هر روز صبح از تختخواب برمی‌خیزید؟ و چرا هر کس دیگری باید اهمیت بدهد که شما چکار میکنید؟” شیوه‌ای که اغلب ما در ارتباط برقرار کردن در پیش می‌گیریم، حرکت از بیرون دایره (چی) به سمت درون دایره (چرا) هست. اکثر ما از روشن ترین مسائل به طرف مبهم ترین می‌رویم. اما رهبران و سازمان‌های بزرگ همگی از درون دایره (چرا) به سمت بیرون دایره (چی) می اندیشند، عمل می کنند و ارتباط برقرار می کنند.

–          بگذارید مثالی بزنم. اگر اپل مثل هر شرکت معمولی دیگری چنین پیامی را مخابره می‌کرد که: “ما کامپیوترهای خیلی خوبی می‌سازیم. آنها به زیبایی طراحی شده‌اند، کار کردن با آنها آسان هست و کاربرپسند می‌باشند. می‌خواهید یکی از آنها را بخرید؟” و پاسخ ما چیست؟ “ممممممممم مطمئن نیستم”. این شیوه‌ای است که اکثر افراد و سازمان‌ها ارتباط برقرار می‌کنند. اول می‌گویند چکار می‌کنند، بعد می‌گویند چگونه از بقیه متفاوت هستند یا بهترند و انتظار بروز یک رفتار، خرید یک محصول، گرفتن یک رأی یا چیزی شبیه این را دارند. اما شیوه‌ای که اپل ارتباط برقرار می‌کند در واقع اینگونه است: “هر کاری که ما می‌کنیم، به تغییر وضعیت موجود باور داریم. ما متفاوت اندیشیدن را باور داریم. شیوه‌ای که ما وضعیت موجود را تغییر می‌دهیم با ساخت محصولاتی است که به زیبایی طراحی شده‌اند، کار کردن با آنها آسان است و کاربرپسند می‌باشند. اینگونه است که ما کامیپوترهای خیلی خوبی می‌سازیم. می‌خواهید یکی از آنها را بخرید؟” کاملاً متفاوت است، اینطور نیست؟ شما الان حاضرید از من یک کامپیوتر بخرید. تنها کاری که من کردم برعکس کردن نحوه ارسال اطلاعات بود.

–          مردم کار شما را نمی‌خرند؛ مردم دلیل کار شما را می‌خرند. برای مردم مهم نیست که چه کاری می‌کنید، بلکه برای آنها مهم است که چرا آن کار را می‌کنید.

–          هدف این نیست با هر کسی داد و ستد کنید که به چیزی که شما دارید، نیاز دارد. هدف این است با کسانی داد و ستد کنید که آنچه شما باور دارید را باور دارند.

–          هیچکدام از چیزهایی که می‌گویم عقیده شخصی من نیست، بلکه همه اینها ریشه در علم زیست‌شناسی دارد. نه روان‌شناسی، بلکه زیست‌شناسی. اگر نگاهی به ساختار مغز بیندازیم می‌توان آن را به سه بخش تقسیم کرد که با سه بخش دایره طلایی کاملاً همخوانی دارد. جدیدترین مغز ما، مغز انسان اندیشه‌ورز (Homo Sapien Brain) یا همان نئوکورتکس (Neocortex)، با “چگونگی” سر و کار دارد. نئوکورتکس مسئول تمامی استدلال‌ها و تفکرات تحلیلی و تکلم ماست. دو بخش داخلی، مغز زیرین (Limbic Brain) ما را تشکیل می‌دهند که مسئول درک احساساتمان همچون اعتماد و وفاداری است. این بخش همچنین مسئول تنظیم تمامی رفتارهای انسانی و تمامی تصمیم‌گیریهاست، در حالی که ظرفیتی برای تکلم ندارد. به بیان دیگر، وقتی از بیرون به درون حلقه ارتباط برقرار می‌کنیم، آدم‌ها می‌توانند حجم عظیمی از اطلاعات پیچیده مثل ویژگیها، منافع، حقایق، آمار و ارقام را بفهمند، مسأله اینجاست که اینها برانگیزاننده رفتار نیستند. اما وقتی ارتباط گرفتن از درون حلقه به سمت بیرون حلقه انجام می‌شود، ما ابتدا مستقیماً با آن بخشی از مغز صحبت می‌کنیم که کنترل‌کننده رفتار است و در ادامه به آدمها اجازه می‌دهیم که با چیزهای ملموسی که می‌گوییم و کارهایی که انجام می‌دهیم، حرف ما را مورد بررسی منطقی قرار دهند.

–          بعضی وقتها شما به بعضی افراد همه حقایق و آمار و ارقام را ارائه می‌کنید، و آنها می‌گویند، “ما می‌دانیم که واقعیات و جزئیات چه می‌گویند، اما این حس درستی نمی‌دهد”. چرا ما از این فعل استفاده می‌کنیم، این “حس” درستی نمی‌دهد؟ چون قسمتی از مغز که تصمیم‌گیری را کنترل می‌کند، زبان را کنترل نمی‌کند. نمی‌خواهم تصور شما را خراب کنم اما اینها دل و روح نیست که این رفتار ها را کنترل می‌کنند. اینها همه اینجا در مغز میانی ما اتفاق می افتد، قسمتی از مغز که کنترل کننده تصمیم‌گیری است و نه زبان.

–          اگر آدم‌ها را فقط برای این که می‌توانند کاری را انجام دهند استخدام کنید، آن‌ها برای پول شما کار می‌کنند. اما اگر آدم‌هایی را که آنچه شما باور دارید باور دارند استخدام کنید، آنها با دل و جان برای شما کار خواهند کرد.

–          خیلی از مردم در مورد ساموئل پیرپونت لانگلی (Samuel Pierpont Langley) چیزی نمی‌دانند. وی در اوایل قرن بیستم از وزارت جنگ آمریکا بودجه‌ای پنجاه هزار دلاری دریافت کرد تا ماشین پرواز را بسازد. او بهترین مهندسان زمان را استخدام کرد و به بهترین امکانات فنی دسترسی داشت. فعالیتهای او تحت پوشش خبری نیویورک تایمز بود. او چیزی را در اختیار داشت که می‌توان به آن گفت “دستور غذای موفقیت”. اما چه شد که کمتر کسی او را می‌شناسد و به یاد می‌آورد؟ چندین مایل آن طرف تر در دیتون اوهایو برادران رایت بودند که به هیچکدام از چیزهایی که لانگلی داشت دسترسی نداشتند. تنها تفاوت برادران رایت با لانگلی این بود که آن‌ها با یک انگیزه، با یک هدف و با یک باور کار می‌کردند. آن‌ها باور داشتند که اگر بتوانند راهی برای ساختن این ماشین پرواز بیابند، دنیا را دگرگون خواهد ساخت. در اطراف برادران رایت آدم‌هایی بودند که به باورهای آنها باور داشتند و با دل و جان برایشان کار می‌کردند. اما لانگلی متفاوت بود. او می‌خواست ثروتمند و معروف شود. او در جستجوی نتیجه بود. او در جستجوی ثروتمندان بود. برادران رایت در 17 دسامبر 1903 موفق شدند با ماشین اختراعی خود، پرواز کنند. چند روز بعد خبر موفقیت آنها منتشر شد. روزی که برادران رایت موفق به پرواز شدند، لانگلی از کار خود استعفا داد. او می‌توانست به برادران رایت بگوید: “دوستان، این اختراع جالبی است، من حاضرم فناوری شما را ارتقا بدهم.” اما او این کار را نکرد. لانگلی به ثروت و شهرتی که می‌خواست نرسید، به همین خاطر استعفا کرد.

Mr_Pipo_Why_how_what.svg

–          در تابستان 1963، دویست و پنجاه هزار نفر در فروشگاهی در واشینگتن دی سی گرد هم آمدند تا به سخنان دکتر مارتین لوترکینگ گوش دهند. برای آنها هیچ دعوتنامه‌ای فرستاده نشده بود. آن موقع هیچ وب‌سایتی وجود نداشت که بتوان زمان سخنرانی را در آن چک کرد. دکتر کینگ تنها سخنران برجسته آن دوران نبود. او تنها فردی در آمریکا نبود که از دوران پیش از حقوق مدنی رنج برده بود. حتی می‌توان گفت، برخی از ایده‌های او اصلاً ایده‌های خوبی نبودند. اما او یک موهبت داشت. او به جاهای مختلف نمی‌رفت تا به مردم بگوید نیاز است چه چیزی در ایالات متحده آمریکا تغییر کند. او به جاهای مختلف سفر می‌کرد تا با مردم از چیزی بگوید که باور داشت. “من باور دارم، من باور دارم، من باور دارم…” این چیزی بود که او به مردم می‌گفت. و مردمی که چیزی که او باور داشت را باور داشتند، انگیزه او را فهمیدند و انگیزه‌های خودشان را ساختند و به دیگران نیز گفتند. اینگونه بود که دویست و پنجاه هزار نفر در روز درست و در زمان درست در محل سخنرانی او حاضر شدند. چند نفر از آنها آن روز به خاطر دکتر کینگ آمده بودند؟ هیچکدام. آنها به خاطر خودشان آمده بودند. این باور آنها بود که باعث شد سختی مسافرت هشت ساعته با اتوبوس را در گرمای نیمه آگوست به جان بخرند و این ربطی به رنگ پوست آنها نداشت. 25 درصد از کسانی که آن روز در سخنرانی دکتر کینگ حضور داشتند، سفیدپوستان بودند.

–          ما کسانی را دنبال می کنیم که راهبری می‌کنند، نه به این دلیل که مجبوریم، بلکه به این دلیل که می‌خواهیم. ما کسانی که راهبری می‌کنند را دنبال می‌کنیم، نه بخاطر آنها، بلکه به خاطر خودمان. و اینها همان کسانی هستند که با “چرا” شروع می‌کنند. آنها این توانایی را دارند که برای کسانی که اطرافشان هستند الهام‌بخش باشند یا کسانی را پیدا کنند که برای آنان الهام‌بخش باشند.

مراجع:

(1)http://en.wikipedia.org/wiki/Simon_Sinek

(2)http://www.ted.com/talks/simon_sinek_how_great_leaders_inspire_action

(3) http://blog.ted.com/2013/12/16/the-most-popular-20-ted-talks-2013/

تهیه و تنظیم:

سید ساجد متولیان

دانشجوی خانه توانگری طوبی

 آذر ماه1393

=========================

 




مساله چیست ؟ ( قدم اول در حل مسائل زندگی)


وقتی مرتضی پاشایی از دنیا رفت مسائل مختلفی در ذهن مردم ایجاد شد، در این کارگاه نیز همین موضوع را مطرح کردم و از دانشجویان خواستم که بگویند چه سوالاتی پس از مرگ این هنرمند در ذهنشان ایجاد شد که برخی از آنها بعلاوه سوال خودم را در ذیل آورده ام . چیزی که میشه زود فهمید اینست که ممکن است برای من نوعی سوالی در همین باره پیش بیاید که برای شمای نوعی اساسا مساله ای نباشد !

  • چرا اینقدر جوان و در اوج شهرت و شکوفایی؟
  • عدالت حضرت حق؟
  • چرا جامعه ایرانی اینقدر نسبت به درگذشت این هنرمند واکنش عاطفی نشان داد ؟
  • من اگر بمیرم چه اتفاقی خواهد افتاد؟
  • تراکم هیجان توده در ایران آیا جدیست؟
  • بحران سرطان در ایران ؟
  • سوال خود من این بود که چرا اینقدر بهم ریختم و پدیده سرطان اتفاق سنین بالا دیگر نیست

Slide1 Slide11 Slide14 Slide15

بسیاری از اوقات متوجه شده ام پاسخ به سوال مستلزم درک صحیحی از مساله است، شاید فکر کنید کلیشه گویی میکنم ولی واقعا حجم زیادی از تلاشهای مدرم برای حل مسائلشان به علت شناخت چپکی از خود مساله ، وقت حرام کردن است. مثلا شما جواب منفی به خواستگار میدهی چون فیزیکش برات جالب نست و بهش گفته ای ” به هم نمیخوریم” ولی او دائم داره شرایط ازدواجش با شما را بهینه میکند و بهت امتیاز میدهد ! دائم درباره تغییر تیپ و اخلاقش صحبت میکند و تو مثلا دل در گرو دلداری دیگر داری که  با متکا هم بزنه تو سرت بازم برات مقبوله !!! میخوام تاکید کنم وقتی مساله یابی درست صورت نپذیرفته باشد ، حل مساله یک هذیان میشود!

what is the problem

امروز به دعوت مرکز کار آفرینی دانشگاه صنعتی شریف در جمع دانشجویان به ایراد بحثی پیرامون مقدمات حل مساله پرداختیم. همه بحث اینست که چه فایده دارد که به بهترین تکنیکهای حل مساله مجهز بشویم (فرض بگیرید TRIZ….) ولی هنوز ندانیم بناست این تکنیکها را دقیقا برای چه سوالی استفاده کنیم !!!
من با مثالی بالینی شروع کردم و بچه ها هم در پاسخ مشارکت کردند ، در ادامه درس تاکید بر این بود که چه بسا سوال شما برای کسی دیگر اساسا سوال نباشد !!! ( نسبی بودن مساله) 


1:45 بعدی را پرداختیم به انواع مثالها تا تبیین کنیم که شناخت مساله کار آسانی نیست و بسیاری از کمپانیها هزینه های زیاد میکنند که کسی مساله سازمانشان را برایشان توضیح دهد !
همشه وقتی با مساله ای مواجه میشویم باید یکباره دیگه انرا بازگویی کنیم به شیوه ای که بشه حلش کرد ( RESTATEMENT)
———————————–
شاید براتون خنده دار باشه ولی از دو سه روز قبل این کارگاه اینقدر بهش فکر کرده بودم ، دیشب خواب دیدم وسط مذاکرات ژنو هستم و دارم با آقای ظریف و یکی از معلمین فیزیک دبیرستانم صحبت میکنم !!!
اینجور درگیر میشیم تو بحث ما….

dr shiri-sharif university

مساله چیست؟

من یکی دو تا کتاب را برای خودم مفید یافتم و مایلم به خوانندگانمان نیز معرفی کنم

  • مهارتهای حل مساله- خسرو امیرحسینی – انتشارات عارف کامل 66494286
  • حل خلاق مساله ( ادوارد لامزدین )- اصفهان – 2341339

حل خلاق مساله مهارتهای حل مساله

————————-

هزینه فرصت در زندگی

 




صد قانون نانوشته مدیریت- ریچارد تمپلر


    

چند هفته یش در لندن تعدادی کتاب از یک نویسنده به چشمم خورد و تهیه کردم و در ایران متوجه شدم یکی دو سه ترجمه از هر کدام موجود است !

نویسنده ای که مایلم احترام زیادم را تقدیمش کنم ریچارد تمپلر است-

من کتاب مدیریتی این نویسنده را میخوانم و لذت میبرم از سادگی و عمق مطالبش :

صد قانون نانوشته مدیریت/ ترجمه مجید نوریان / انتشارات مبلغان 88733069

عناوین قوانین را رضا منصوری برام فرستاده که به انگلیسی بریتیش راحت است و شاید انگیزه ای بشه برای خوندن بقیه کتاب

 

—————————————————

سایر کتب:

 




آنچه پدر و مادرتان به شما نگفته اند : قبل از آغاز، شکست نخور


من پسری 28 ساله ام که  با 300-400 تومان حق التدریسی دانشگاه هستم  و از دختری خوشم میاد که اصلا اجازه نمیده ببینمش و میگه خودم باید انتخاب کنم. به هر کاری زده ام نتونستم استخدام بشم و دیده ام هم کلاسی تعطیلم به صرف داشتن پارتی الان در فرمانداری …مشغول کاره. دیگه نا امیدم و کارم شده گریه ، شما کمکی از دستتون بر میاد؟

—————————————————–

عبدالرضای عزیز

1-  دانشگاه به ما مدرک میدهد  و بهمون میگه کارشناس ولی ما “کارشناس”  نمیشیم ! کارشناسی چیزیست که باید “کار “کنیم تا بهش برسیم و این مستلزم یادگیری خیلی چیزهای دیگه است بیرون دانشگاه مثل درست خود را معرفی کردن ، رزومه خوبی نوشتن ، مهارت ارتباطی با کارفرمایان، دانش مالی داشتن برای درست استفاده کردن از همان 300 تومان ،

2- الان در دوره ای از کسب و کار به سر میبریم که باید کمی مطالعات بیشتری داشته باشی درباره کارمندی و خویش فرمایی، درباره موقعیتهای شغلی در ایران ( کتابهای مرکز کارافرینی دانشگاه صنعتی شریف را توصیه میکنم ) در مطالعات خارجی خیلی نکات خوب میتونی پیدا کنی ولی حتما از مغزت و تجربه ات استفاده کن و بومی سازی دانش نیز انجام بده که به اشتباهات محاسباتی نیفتی ( من از این سایت لذت زیادی برده ام)

در طرح متمم سایت آقای شعبانعلی نیز عضو شو و در اتمسفر بچه های موفق ایرانی نفس بکش و از پای رایانه و نت پاشو به خود کار join شو

3- باید بدون لوس بازی و نق زدن درباره اینکه فلانی پارتی دارد،بیساری  ننه بابای پولداری دارد و ….( که خیلی هاشون هم  حقیقت داره ولی لازم نیست هی نشخوارشون کنی)  کار کنی و دقیقا خوراک ذهنیت را باید از مطالب امید بخش انتخاب کنی ( زندگی موفقهای ایرانی را که باورپذیرند بخون و الگوسازی کن )  و یادت نره که مغز بیش از واقعیت هستی به تنظیماتی که تو براش میگذاری ، عمل میکنه.

4- درباره دختری که دوستش داری به نظرم اونجا هم بازی بازنده ها را کرده ای ، اینطوری شش در چهار سراغ یک زن رفتن باعث میشه برادرش بشی نه نامزدش




قابل توجه علاقه مندان mbti


ما در راستای توسعه مهارتهای شخصیت شناسی کاربردی با ابزار MBTI هر ده روز یک سوال برای دانشجویان خود میفرستیم و مربیان آموزش دیده دپارتمان MBTI  ، جوابهای ارسالی را تصحیح میکنند .

  • پاسخهای خود را به دپارتمان mbti ارسال کنید تا مربیان حرفه ای ما تصحیح کنند :mbti@doctorshiri.com
  • اگر عضو دوره های MBTI خانه توانگری بوده اید کافیست در قسمت subject مرقوم کنید : 3 و اسم خود + دوره ای که در شرکت کرده اید ( مثلا 22) در متن ای میل مرقوم کنید
  • اگر عضو دوره های خانه توانگری نبوده اید ، اسم و شماره تماس خود را مرقوم کنید و در قسمت موضوع بنویسید : آزاد+3

سوال سوم عبارت است از :

 




برویم یا بمانیم ؟


آقای دکتر همسر من از یکی از کشورهای اروپایی برای دکتراش پذیرش گرفته. در واقع تلاش ما از اول ازدواج همین بود و همه کارامونو در راستای این هدف جلو بردیم و خدارو شکر بهش رسیدیم. تا چند ماه دیگه ما از ایران میریم. فقط دکتر من با یه سری ترس روبرو شدم از وقتی تو این موقعیت قرار گرفتیم. ترس از غربت، ترس از دلتنگی، ترس از مشکلات، ترس از اینکه اصلا یه مشکلاتی پیش بیاد خدای نکرده که نتونیم بریم، ترس ازایجاد مشکل برای خونوادمون، ترس از مرگ خودمون، ترس از دست دادن عزیزانمون وقتی که کنارشون نیستیم! شاید عجیب به نظر برسه ولی واقعا من با این ترس ها روبرو شدم. از طرف دیگه واقعا علاقه به ادامه تحصیل در اروپا دارم

آقای دکتر من میخوام محکم باشم و بدون مشکل و با راحتی این چند سالو سپری کنیم. واقعا به راهنمایی فوری شما نیاز دارم تا بتونم تصمیم قطعی بگیرم
================================
وقتی میخواهیم تصمیم بزرگی در زندگی بگیریم همه ترسهای قدیمی و جدید با هم میان بالا
عقده مادر در روانشناسی یونگ به تمایل شدید آدم نسبت به ماندن در وضعیت امن گفته میشود.بدیهی است که همه تصمیمات بزرگ زندگی به نوعی پهلو زدن به عقده مادر است.
عقده مادر در ادبیات یونگی و همچنین داستانهای اقوام و ملل به اشکال مختلف مثل جادوگر پیر و طلسم قدیمی و ازدهای 7 سر و …تصویر گشته است و به مردم در ذیل داستانها مواجهه با این ترسها آموخته میشد
وضعیت الان شما نیز نوعی مواجهه با ترسهای شدید عقده مادر است. ترسهایی که دقیقا مرقوم کرده اید واقعین اتفاقا ولی معنیش این نیست که نتونید برید اروپا
وضعیت منطقی قضیه اینست که این تصمیم ( مهاجرت تحصیلی)  موجب تغییراتی در زندگی شما خواهد شد و نورمال وضعیت فعلیتون را تا چند ماهی بهم خواهد ریخت تا اینکه با محیط جدید سازگاری پیدا کنید ( حمل و نقل/ تلفن / اجاره/ حساب بانکی / سیستم خدمات پزشکی ) اون وقت والدین نیز میتونن بیان و شما نیز میتونین در تعطیلات تشریف بیارین و خلاصه سختی کار را ضزبه فنی کنید
نگذارید ترسهاتون مثل اژدها بریزن سرتون تا فلج بشید و مستاصل
————————
مباحث عقده مادر  در زندگی مرد و زن در کلاس سفر زندگی بررسی میشود.



گزارشی از هوش مذاکره


 

  • ۵شنبه صبح آخرین هماهنگی ها را با محمدرضا شعبانعلی انجام دادیم و به این نتیجه رسیدیم که از قانون همیشگی مان در سخنرانی دو نفره بهره ببریم : قانون ۸۰/۲۰ به این معنی که وقتی او صحبت میکند من در حد ۲۰ % ورود کنم و بالعکس

  • ساعت ۱۴:۲۵ دقیقه وارد سالن شدم و با دیدن شکوه جمعیت و نظم مردم تنها یک عبارت درباره کار تیمی کارکنان آقای شعبانعلی در ذهنم نقش بست : Big job
  • رفتم جلو و کنار دوستم بابک اکبری نشستم و او مثل همیشه قوت قلبم بود.
  • بسیاری از شاگردانم را در سالن و در زمان پذیرایی دیدم…حس خوبی بود که این بچه ها دنبال حرفهای تازه نیستند دنبال همان اتسفری هستند که توش میخواهیم رشد کنیم و درجا نزنیم
  • آقای محمدرضا جباری زحمت مجری گری را به عهده گرفت و ۲:۴۰ مهندس شعبانعلی رفت بالای سن و تدریس را آغاز کرد ، من تقریبا یکساعت بعد توسط او به بالا دعوت شدم و در ابتدای بحث یکدیگر را به رگبار شوخی بستیم و اگر ردیف اول نشسته بودند احتمالا یکدیگر را آسفالت هم میکردیم !
  • حضور پدر و مادر محمدرضا در سالن بقدری باشکوه بود که توصیفش برایم سخت است. من نیز این افتخار را داشته ام که همسرم ، مادرم، پدرم و بستگانم و حتی معلمینم در سخنرانی هایم حضور داشته باشند  و بینهایت حس عجیبی را تجربه کرده ام

  • من موظف بودم بخشی از بحث را به عهده داشته باشم که عبارت بود از :

عواطف در مذاکره و مذاکره عاطفی emotions in negotiation & emotional negotiation

  • کل اسلایدهای این درس را میتوانید از صفحه فیس بوک ما داشته باشید :facebook.com/doctorshiri

  • ما میدانستیم که مدتیست در دنیا استفاده از دانش عصبی neuroscience  رواج دارد ، به محمدرضا گفته بودم حتما درباره تالاموس و هسته های زیتونی و نقش سیستم لیمبیک در واکنشای ناخودآگاه عاطفی ما دقایقی صحبت خواهم کرد. ظاهرا این بخش بسیار مورد استقبال مردم قرار گرفته بود
  • من معتقدم مذاکره عاطفی به مراتب مهمتر و سخت تر از مذاکره تجاری در زندگی انسان نقش بازی میکند. به قول آقای شعباعلی هستند کسانی که میلیونها دلار پشت میزهای مذاکره معامله میکنند ولی در برابر فرزند خود یا همسر خود ، توان اپسیلونی گفتگوی عاطفی ندارند ؛ از این رو دو اسلاید آخر درس اختصاص داشت به شیوه های خطرناک و شیوه های موفق مذاکره عاطفی
  • کارگاه ” مهارتهای روانی مذاکره”  برای شمایی طراحی شده که میخواهید نوابغ مذاکره باشید ، تجاری ، عاطفی
  • آخر سخنرانی که تقریبا همه رفته بودند ، او را در آغوش گرفتم و یک خسته نباشید بزرگ بهش گفتم به خاطر همه دلسوزیهایی که برای مردم و اجتماع شایسته ایرانی دارد. شرح جلسه هوش مذاکره را به قلم مهندس شعبانعلی اینجا بخوانید




تجربه یک مهندس موفق از اولین مذاکره


محمدحسین پورهادی ، ۳۶ ساله و مهندس ارشد عمران است. از او خواستم به عنوان یک مدیر موفق جوان زحمت بکشد و تجربه های خاص خود را برای خوانندگان سایت ما بنویسد. او به عنوان یک مذاکره کننده قهار در حوزه تخصصی خود با تجربیات داخلی و خارجی خوندنی ، اولین مطلبش را برایمان ارسال کرده است.

بیایید مذاکره کنیم!

زمانی که برای اولین بار کار در یک شرکت مهندسین مشاور را شروع کردم، بنا به دلایلی از جمله بزرگی پروژه و تنوع تخصصهای لازم مجبور بودم با دو مدیر پروژه کار کنم. به هر دو علاقه داشتم و علیرغم داشتن فوق لیسانس از دانشگاهی معتبر نکات فراوانی بود که از هر دو یاد می گرفتم و در نتیجه به فراخور حال زمانهایی را با هر یک می گذراندم. در بین کار گهگاهی هم صحبت به مشکلات کشیده می شد و هر دوی این دوستان از کم بودن حقوق و زیادی مسوولیت گلایه داشتند.

سال اول گذشت و یخ من آب شد. از صفر کیلومتری خارج شدم و به لطف رییس شرکت و مدیران پروژه و علاقه و پشتکار خودم جزء مجموعه به حساب می آمدم.

ابتدای هر سال رییس شرکت طی جلسه ای با هر یک از مدیران پروژه ها، راجع به مسوولیتهای آنان در سال جدید صحبت می کرد و بحثی هم درباره حقوق و مزایا می شد. میز کار من در مجاورت اتاق رییس قرار داشت. به همین خاطر همیشه قیافه آن دو را در اولین لحظاتی که از جلسه اول سال با رییس خارج می شدند به خوبی به یاد دارم.

اولی که از قضا سابقه بیشتر و دید مهندسی بهتری هم داشت همیشه با قیافه ای گرفته به اتاق رییس می رفت، با این پیش زمینه ذهنی که طبق روال سالهای قبل حقوقش چندان زیاد نخواهد شد و فقط مسوولیتهایش را اضافه خواهند کرد و اخمو و ناراضی هم از جلسه بیرون می آمد.

دومی همیشه با لبخندی به اتاق رییس وارد می شد و (چنانکه بعداً برایم تعریف می کرد) از تعداد کارهایی که در سال قبل به اصطلاح جمع کرده بود (=تمام کرده بود) می گفت و از اهمیت حضورش در شرکت و اینکه به روز ترین نرم افزار ها را او به شرکت وارد می کند ( و واقعاً این کار را می کرد) و اینکه چگونه می تواند حتی کارهای بیشتری انجام دهد به شرطی که حقوقش به گونه ای باشد که نیازی به انجام کارهای متفرقه در منزل نداشته باشد و …  و با یک افزایش حقوق مناسب و چهره ای خندان از اتاق رییس خارج می شد.

من این داستان را ۳ بار دیدم و نتایج آن را برای شرکت و خود این افراد لمس کردم. لذا برای اولین بار که در سال سوم کارم در آنجا خود من هم به چنین جلسه ای دعوت شدم سعی کردم راه دوست دوم را بروم.

وارد اتاق رییس شدم و نشستم. او از وضعیت پروژه ها در سال جدید گفت و اینکه حجم کارها افزایش یافته و چنین تشخیص داده که با توجه به تنوع و کیفیت کاری که در ۲ سال حضور در شرکت ارایه کرده بودم می توانستم مسوولیتهای جدی تری را به عهده بگیرم.

پس از شنیدن صحبتهای او در مورد مسوولیتها و انتظاراتش نوبت به صحبت من بود. او خواسته های خود را مطرح کرده بود و خوب من هم خواسته های خود را داشتم که به یکی رسیده بودم (ارتقاء سمت) و دیگری افزایش حقوق بود که باید مطرح می کردم.

با لبخندی شروع کردم و تشکر کردم از اعتماد او و در ادامه اشاره کردم به توانایی هایی در آن مجموعه کسب کرده بودم و اظهار آمادگی کردم برای انجام کارهای با کیفیت تر و به عهده گرفتن مسوولیتهای بیشتر و در نهایت خواست خود را مبنی بر افزایشی قابل توجه در حقوقم (حدود ۵۰ درصد) مطرح کردم.

رییس شرکت سکوتی کرد به علامت تعجب و گفت چنین افزایشی مشکل است برای شرکت. دوباره به فکر فرو رفت و پس از چند ثانیه ای گفت که برای طراحی سریعتر و دقیق تر بخشی از پروژه ها به برنامه ای(نرم افزاری) نیاز است که اگر بتوانم چنین برنامه ای بنویسم می تواند پرداخت اضافه ای هم برای این کار داشته باشد و دریافتی من به مبلغ مورد درخواست بسیار نزدیک شود (سال قبل برای انجام سریعتر بعضی کارها برنامه هایی نوشته بودم و او تاثیرش را دیده بود).

قبول کردم و تشکر، و خوشحال و راضی از اتاق خارج شدم. رضایت از اینکه اولین مذاکره جدی در زندگی را با موفقیت پشت سر گذاشته بودم. آن سال من برنامه را نوشتم و توانستم کمک شایانی به انجام سریعتر و کم هزینه تر پروژه ها بکنم.

هر وقت که به آن جلسه و نتایج آن فکر می کردم می بینم چگونه یک مذاکره موثر می تواند نتایج مفیدی برای هر دو طرف داشته باشد. من توانستم با دریافتی مناسب شکل بهتری به زندگی شخصی ام بدهم و شرکت توانست صاحب نرم افزاری شود که هنوز هم در طراحی ها مورد استفاده قرار می گیرد و باعث صرفه جویی های فراوان شده است.

======================

  • منتظر سورپریز استثنایی پاییزه خانه توانگری باشید : “دوره مهارتهای روانی مذاکره psycho negotiation skills ” با تدریس دکتر شیری + مهندس شعبانعلی
  • اگر از دانشجویان خانه توانگری هستید ،مطالب جالب خود را برای ما بفرستید تا همه لذت ببرند DR@DOCTORSHIRI.COM
  •  تنها صفحه رسمی دکتر شیری در فیس بوک  را like کنید و عکسها و مطالب متفاوتی بخوایند Facebook.com/doctorshiri



یک خطای بزرگ در آدمهایی که میخواهند توانگر بشوند


 

اکثرا درباره موفقیت توهمی توسط رسانه ها و کتابهای ایجاد میشود که خطرناک است. با نشان دادن افراد خیلی موفق به ماو به ویژه بخش مرتفع آنها و نشان ندادن روزهای گند و شکست خورده ایشان ، وهمی در ما ایجاد میشود که انگاری کسانی یا راههای در زندگی هست که از اول با سرعت میشه در آنها پیش رفت.

دومین خطای رفتاری که ایجاد میشه عدم آمادگی برای شکست و بی تدبیری در روزهای سخت زندگی است. معمولا افراد پرانگیزه ای را میبینم که در کلاسهای نبوغ زندگی می آیند و انگار نمیدانند وارد رینگی میشوند که روزهای سخت بیشتری به نسبت روزهای خوبش در پیش است. کارمندی است که وقتی مفهوم خویش فرمایی را میشنود چشمانش برق میزند ولی نمیداند مرخصی های روزهای رییس خویش بودن کمتر است از روزهای کارمندی

من دوستانی توانگر یا موفق دارم که هر سال مهرماه ،   دعوت میکنم در کلاس نبوغ زندگی بیایند و مسیرهای موفقیت شغلی و مالی را برای علاقه مندان بازگویی کنند ، هر سال تعداد زیادی آدم قدرت ارتفاع میگیرند زیرا اساتید با اینها توهمی حرف نمیزنند ، اکثرشان تجربه شکستشان را میگویند و درسهایی که گرفته اند. این رویه آموزشی بر اساس اسلاید بالا به خوبی قابل درک است




تخفیفات جدید