کدام کتاب با سلیقه علیرضا شیری؟

وقتی خوانندگان سایت دستور دادن درباره کتب مورد علاقه ام بنویسم ، دیدم گستاخی شاید باشه  ولی شاید کسانی مثل خودم باشند که بخواهند سیر مطالعاتی شبیهم داشته باشند :

  • خدا راشکر قسمت معرفی  فیلم و کتاب سایت ما  با کلی طرفدار و ارائه ای نسبتا منظم در طول این سالی که گذشت ، مرجع مناسبی است که سری بهش بزنید

rules of management

  • من کتابهای ریچارد تمپلر را میپسندم به ویژه با ترجمه های قراچه داغی- انتشارات ایران بان 88315849 این پست را هم نگاهی بیندازید منظورم را میفهمید : صد قانون نانوشته مدیریت- ریچارد تمپلر
  • کتابهای نشر دانژه تقریبا برای همه بچه های روانشناسی مثل انجیل میمونه به ویژه با برخورد مدیر بسیار فرهیخته خود دانژه و راهنمایی هایش میتوانید اتفاقی فاخر را در حوزه کتاب تجربه کنید
  • کتاب ” اگر خواستگار نیاید “راهرو ۱۳-غرفه ۲۵ انتشارات حدیث راه عشق از حسن سهرابی
  • اخیرا کتاب جدید بنیاد فرهنگ و زندگی به اسم ” ژرفای زن بودن “منتشر شده که فوق العاده است- بنیاد در شبستان سالن 8 غرفه 7 واقع شده است. از ساعت 10 الی 8 شب نمایشگاه فعال است

 

  • طبیعیست که شعرهای شاهکار علیرضا روشن را سر چشمانم میگذارم
  • کتابهای مدیریتی نشر ” نص” فوق العاده هستند به ویژه با  ترجمه های محمدرضا شعبانعلی عزیزم با کتاب فوق العاده فنون مذاکره
  • من به شدت مجموعه کتب 365 روز دکتر الهی قمشه ای را میپسندم…دیگه خود دانید که نابغه فرهنگی ایران وقتی برای هر روز ما یک صفحه زیبا از دل ادبیات جهان بیرون کشیده چه کرده!
  • از سری مطالعات سیاسی به نظرم همچنان نشر اختران پیشتاز است، البته اگر رفع توقیف شده باشه
  • کتاب دکترین شوک  از خانم نائومی کلاین را حیفه در کتابخانه تان نداشته باشید ( بچه های ژیواگو/ تبارهای دولتهای استبدادی ، برآمدن پول، آینده قدرت اسم سایر کتب مورد علاقه من است )
  • کتاب مرد مرد از رابرت بلای نشر مروارید
  • کمتر دانشمندی مثل استاد جلال ستاری در کشور داریم که با 95 سال سن همچنان پیشتاز نوشتنهای محققانه باشد. او که روانشناسی را در سوییس نزد شخص پیاژه فرا گرفته بیش از 100 کتاب فوق العاده دارد و اکثرش را نشر مرکز منتشر کرده است

در بی دولتی فرهنگ

 

  • کتابهای نشر لیوسا از ترجمه استاد تورج بنی صدر
  • کتابهای فوق العاده دکتر زرین کوب درباره مولوی و حافظ و….: ارزش میراث صوفیه
  • من 15 ساله که عاشق کارهای کریستین بوبن هستم البته نه از همه مترجمین بلکه سبک  نگار صدقی و پیروز سیار را میپسندم : فراتر از بودن/ ابله/ رفیق اعلی/ بیهودگی

 فراتر از بودن

  • دو کتاب عالی از استاد رسول جعفریان پارسال تورق کردم به اسم فرهنگ در عصر صفویه که حیرت آور بود و پر بود از نوشته های نایاب زنان باسواد ایرانی در حج و کلی تاریخچه های مرتبط با رفتارهای ایرانیان فعلی ( نشر علم)
  • کتابهای بهار سبز که آثار مسعود لعلی عزیز را منتشر میکند ، خیلی خوندنی هستند
  • مجموعه کتابهای مدیریتی از نشر مبلغان بسیار مفیدند

============================

اولین کتب انتشارات خانه توانگری بزودی در دستان شما




معرفی کتاب دشمنان

کتاب زیر را آقای مهدی همت آبادی معرفی کرده اند.

نام کتاب :دشمنان

نویسنده:آنتوان چخوف

مترجم:سیمین دانشور

انتشارات: نگاه

دشمنان

خیلی کم پیش می­آید که پیشگفتار یا مقدمه یک کتاب یا مقدمه مولف و مترجم رو بخوانم. به عنوان یک مبتدی معمولا این نوشت­ها بدون اینکه بخواهم، جهت­گیری نسبت به جریان کتاب ایجاد میند و نمی توانم برداشته خودم را از کتاب بیرون بکشم. برای همین معمولا دوست دارم بعد از خواندن کتاب به دنبال مقدمه یا نقدهای کتاب بروم تا این طوری هم با نظرات کارشناسی دیگران روبرو بشوم و هم بتوانم برداشت خودم رو از کتاب خیلی خوب اصلاح کنم.

اما در مورد این کتاب، داستان کاملا برعکس پیش رفت. داخل کتاب فروشی داشتم عنوان کتاب­ها رو می خواندم که به اسم چخوف بر خوردم به همراه خانم سیمین دانشور. این دوتا اسم نا خودآگاه من را به سمت کتاب “دشمنان” کشاند. شروع کردم به مفت خوانی (: کتاب آن هم از پیشگفتار با قلم خانم دانشور، در مورد شخصیت چخوف. در همان صفحات اول، کتاب میخش را کوبید! اولین بخش هیجان انگیز مقدمه پاراگرافی بود از نمایشنامه باغ آلبالو با این محتوی:

“زمستان که می­آید گرسنه­ام، مریضم، دلهره دارم، فقیرم. مثل یک گدای سر کوچه ام و هر جا تقدیر براندم، می روم و جایی نیست که پا نگذاشته باشم. اما روح من همیشه، در هر لحظه از شب و روز، از امید آینده سرشار است. من روزهای خوشبختی و مسرت را پیش بینی می­کنم، من آن را کاملا درک می کنم، … خوشبختی آنجا است. روز سعادت نزدیک و نزدیکتر می­شود. من حتی صدای پایش را می­شنوم. و آیا نباید آن روز را با چشم دید؟ آیا نباید آن را شناخت؟ چه اهمیتی دارد اگر هم ما بدان روز نرسیم. دیگران که از آن برخوردار خواهند شد …”

همین متن کافی بود تا بتوانم گنجاندن افق انسانی بالاتر از تصور را در فکر چفوف ببینم و کاملا شیفته نویسنده و در مرحله بعد کتاب بشوم. بعد از این مطالب، کمی در مورد تاریخچه زندگی چخوف صحبت شده و در انتهای پیش گفتار در مورد داستان­های کتاب مختصری شرح داده شده که هر کدام از کدام ترجمه به فارسی برگدانده شده است.

بعد این بخش فصلی به نام “چند خاطره از چخوف” به قلم ماکسیم گورکی وجود دارد که می­تواند توقعات پخوف را از انسان­ها، جامعه و دنیای اطراف او به روشنی به تصویر بکشد. در این بخش شما می توانید دریابید که چخوف با داستان پردازی، سعی در آشکار کردن چه موضوعاتی دارشته تا بتواند در نهایت با از میان برداشتن برخی رفتارها به جامعه والا برسد. در ادامه چندتا از جملاتی که ماکسیم گورکی در مورد چخوف و یا از زبان او میگویدآورده شده:

  • معلم باید هنرمند باشد، شغلش را دوست بدارد.
  • این هنر خاص او بود که در هر جا پرده از روی ابتذال بردارد و با آن مبارزه کند. این هنر مردی است که از زندگی زیاد طلب می کند و آرزوی سوزانی دارد که انسان­ها را ساده، زیبا و متناسب با یکدیگر ببیند.
  • وقتی آدم جوان است، ابتذال به نظرش یک چیز مشغول کننده و بی­اهمیت می­آید. اما کم کم ابتذال حاکم بر وجودش می­شود. در مغز و خونش مثل سم یا دوده خفه کننده تاثیر می­کند. و در این موقع آدمی به­سان تابلوی راهنمایی پر گرد و خاکی می­شود که رویش چیزی نقش شده است. اما این نقش چیست؟ هرگز نمی­توان از آن سر در آورد!
  • قالب این مردمان، خواب­های خوشی راجع به زندگی آینده، بعد از دویست سال دیگر، می­بینند. اما خودشان به این فکر نمی­افتند که از خود بپرسند اگر آن­ها بنشینند و به خواب و خیال بپردازند، کی زندگی بشر را سر و سامان خواهد داد و او را سعادتمند خواهد کرد؟
  • او با تمام ساکنین درمانده و افسرده کشورش نظر می­اندازد و با تبسمی محزون، با آهنگی ملایم و سرزنشی عمیق، با دردی در دل و انعکاس از آن درد بر چهره، با صدایی صمیمی و زیبا به آنها می­گوید:

                                             “دوستان من! بد زندگی می­کنید، این گونه زیستن شرم آور است.”

بعد از این خاطرات، کتاب با 13 داستان کوتاه تکمیل میشود که در ادامه چند پاراگراف از داستان­های کتاب آورده شده:

داستان جیر جیرک:

آرزو داشت به او حالی کند که گذشته هر چه بوده، اشتباه و خطا بوده است، که هنوز همه چیز از دست نرفته است، که ممکن است زندگی دوباره پر از خوشی و زیبایی بشود … فریاد زد: “دیموف” و شانه های او را تکان داد و نمی­خواست باور کند که دیموف دیگر هرگز بیدار نخواهد شد.

داستان یک اتفاق ناچیز:

می­لرزید، سکسکه می­کرد، می­گریست، این اولین باری بود که به عمرش با دروغ ظالمانه­ای مواجه شده بود. پیش از این هرگز نمی­دانست که در این دنیا، علاوه بر زردآلوی شیرین و کیک و ساعت­های گران­قیمت، خیلی چیزهای دیگر وجود دارد که در زبان بچه­ها نامی برای آن نمی­توان یافت.

داستان ساز روچیلد:

نه! او زندگی خود را بصورت دهن­دره­ای از  کف داده بود و هیچ غلطی هم نکرده بود. چه قدر ضرر! آخ! چه ضررهایی!……زندگی­اش بدون منفعت، بدون رضایت و خوشی سپری شده بود و اکنون همه چیز، بی این که او توجهی به آن بکند، گذشته و او دست خالی مانده است. اکنون اگر به گذشته بنگرد، غیر از ضرر چه می­بیند؟ ضررهایی که فکر آن­ها خون را در رگ منجمد می­کند و چرا بشر نمی­تواند بدون این ضررها زندگی بکند؟  ­

و در نهایت اسم کتاب شده دشمنان، که اسم یکی از داستان­های مجموعه است. ولی به نظر من در این کتاب با رویکرد خیلی قشنگ به آسیب شناسی زندگی آدم­ها پرداخته و مواردی که به سادگی و با جزئی ترین روزنه ها می­تواند سدها را رو  به زندگی آدم بشکند را مطرح کرده. در واقع به نظر من “دشمنان” زندگی ساده بی آلایش را به ما نشان می­دهد و این ترسیم راه مشمول پیری در گذر زمان نشده و همواره تازه و روشن در دسترس ماست.

این کتاب در 320 صفحه توسط انتشارات نگاه به چاپ رسیده که چاپ دهم آن با قیمت 6000 تومان قابل خریداری می­باشد.




معرفی کتاب شاد بودن راهی به سوی اطمینان و آرامش

کتاب زیر را خانم فرناز جمالی معرفی کرده اند

کتاب: شاد بودن راهی به سوی اطمینان و آرامش خاطر بیشتر

نویسنده: اندرو ماتیوس ترجمه ی فرخ بافنده

انتشارت کتاب گوهریان

قسمت هایی از کتاب:

  • اولین قدم برای رسیدن به دستاوردهای چشمگیر در زندگی، تغییر در شیوه ی نگرش و گفتگو با خودمان است. یک یادگیرنده ی کند به محض اینکه ایده هایش را در مورد توانایی هایش تغییر دهد می تواند کم کم به یک یادگیرنده ی سریع تبدیل شود.
  • تو لایق عشق و احترام هستی، فقط و فقط هم به دلیل وجود خودت.
  • همیشه درباره ی خودت خوب حرف بزن. اگر چیز خوبی برای گفتن در مورد خودت نداری دهانت را ببند!
  • سلامتی جسمانی انعکاسی است از سلامتی روانی.
  • ذهنت معمار جسمت است و جسمت انعکاس افکارت.
  • تعجبی ندارد افرادی که پزشک هستند زیاد مریض می شوند چون زندگی شان را در اطراف آدمهای مریض می گذرانند.
  • زمان واقعا وجود خارجی ندارد، فقط مفهومی انتزاعی در ذهن توست. لحظه ی حال تنها زمانی ست که تو داری چیزی از این لحظه بساز.
  • رها کردن وضعیت، رسیدن به نتیجه ی نهایی را سرعت می بخشد.
  • بالغ شدن یعنی مسئولیت شادی خود را به عهده گرفتن و همچنین تصمیم آگاهانه به تمرکز کردن روی داشته هایمان، نه نداشته هایمان.
  • بدترین اتفاقی که می تواند بیفتد احتمالا خیلی ناراحت کننده است ولی آخر دنیا نیست.
  • قسمت سخت کار این است که در مدتی که داریم رنج می کشیم به قدر کافی متعادل و آگاه بمانیم که درسمان را بگیریم وگرنه فایده ی زجرکشیدن چیست.
  • تو نتایجی را برداشت می کنی که سازگار با چیزیست که برنامه های درونی ات می گویند باید باشد.
  • هدفهایت را در ناخودآگاهت بکار!
  • به دنبال آدمهایی بگرد که واقعن خوشحال هستند. پیدا کردن اینجور آدمها سخت است!
  • تجربه نشان داده که هستی اساسا بخشنده است اما اگر انسان روی چیزهایی تمرکز کند که ندارد کمتر و کمتر به دست خواهد آورد.
  • هر محدودیتی که برای خودمان بگذاریم مسئولش خودمان هستیم. اولین قدم برای داشتن یک زندگی خوب این است که برچسبهایی را که به خودمان آویزان کرده ایم دور بیندازیم.
  • هر کاری که می توانی بکنی یا خیال می کنی که می توانی، شروع کن. شجاعت در درون خودش نبوغ، قدرت و جادو دارد.
  • اگر ما به عشقِ خود کار کردن، به عشقِ مشغول بودن، کار کنیم، آنگاه مشکلی وجود ندارد. نتایج همیشه به دنبال آن خواهند آمد. حتما خواهند آمد. این قانون است. با این حال اگر نتایج تاخیر دارند، اجازه نده که این موضوع کل هفته ی تو را خراب کند. نتایج بالاخره از راه می رسند.
  • تو فقط یک زندگی داری که باید بگذرانی. اگر با یک لیست بلند بالا به درازای یک خیابان «از دلایلی که نتوانستی» به درون قبرت بروی، فقط معنایش این است که خودت نخواسته ای!

 




معرفی کتاب از کافه نادری تا کافه فیروز

کتاب زیر را خانم سپیده پور بابایی معرفی کرده اند.

نام کتاب:از کافه نادری تا کافه فیروز

نویسنده:مهدی اخوان لنگرودی

انتشارات:نشر مروارید

بخشهایی از کتاب:

کنار پنجره کافه فیروز با آفتاب نیمه جان و زرد غروبگاهی پاییز چشم دوخته بودیم. با پاهای استوار و محکمش از آن طرف خیابان می آمد.جوانی که سبیل برپشت سیاهی لب بالایش را می پوشاند.با چشمهای میشی و کمی خمار آلود.پوست صورتش کمی پریده رنگ. کت و شلوارش مشکی با کراواتی قرمز که آویزان گردنش بود همراه با گره پهنی که در خودش داشت.در چهارچوب در گشوده شده ی فیروز چشم به جماعت درون کافه انداخت تا شاید آشنایی پیدا کند،از حرکاتش معلوم بود انگار با کسی قرار ملاقات دارد.من و پشتون(آل بویه) و داود(هوشمند) حرفهایمان را قطع کردیم. سرمان را به طرف او گرفتیم. دستهای آزاد و رهاشده اش که آنها را گاهی به یکدیگر می مالید که مثلا همین حالا گمشده اش پیدا خواهد شد.در تمام این لحظات سینه ستبرش را به جلو می داد و محکم ایستادنش را به رخ دیگران می کشید.به ناگهان سرش را به طرف ما گرفت و لبخندش را مثل میوه ای که از درختش جدا شود به طرف ما پرتاپ کرد و بی هیچ شک و شبهه ای انگار گمشده اش را پیدا کرده است به طرف میز ما آمد.با دو سه تا جمله های غیرمتعارف اما جدی دستش را به طرف یک یک ما دراز کرد: “من خسرو گلسرخی هستم…

***

آل احمد یاد سیگارش می افتد و آن را از جیبش بیرون می آورد.روی میز طبق معمول سیگار اشنو است.آل احمد کتی نپوشیده است،اما پیراهن تمیز و شسته شده ای که بی یقه است و زنارش تا بالای یقه.هر وقت که هوا گرم می شد،همیشه کفش های سکگ درا و راحتی را به پا می کرد.سادگی خاصی داشت.می شد همان “معلم مدرسه” که سادگی و گل گیراییش،همه را می گرفت.صندلی و اطراف میزش را بیشتر بزرگان و سرشناسان شعر و ادب پر می کردند و او بی هیچ ترس و لرزی از دستگاه و  ساواک می گفت.حرف می زد و نظرهایش را ابراز می کرد.و نظرش همیشه ضد دستگاه بود و برچیدن آن.آل احمد در دوشنبه ها،هر وقت به فیروز می آمد شورش و اعتراض درونیش را به همه “فیروز نشستگان” اعلام می کرد و دکتر براهنی در این راه کمتر از آل احمد نبود

***

در تابستان بعضی دوستان کافه نادری و کافه فیروز می زدند به لنگرود.مثلا چند روزی در خانه ی ما اتراق می کردند.محبت های بی دریغشان نصیب من می شد.مثلا خشرو زمستان و تابستان نداشت.هر وقت من کفش و کلاه می کردم برای رفتن به لنگرود،او هم با من می آمد.خسرو در کنار دریا هم کت و شلوار می پوشید و کراوات می زد! آنجا را تبدیل کرده بودیم به کافه فیروز!گلسرخی،پشتون،داودهوشمند،حسین آرون…..

***

نام گذاری پسر گلسرخی را درست یادم هست.و آن هم به خاطر عشق و علاقه ی زیادی که به میرزا و جنگلی ها داشت،پشتون نام “دامون” را روی بچه گلسرخی گذاشت و خسرو با شنیدن این نام از دهان پشوتن(آل بویه) ،چنان خوشحالی عظیمی را در خود احساس کرد که خنده هایش مثل رویش گل های ابریشم شده بود در زیر پلک هایش.با شنیدن این نام،لبهایش به ناگاه زمزمه کرد:

قلب بزرگ ما

پرنده خیسی ست

نشسته بر درخت کنار خیابان

در زیر هر درخت

صدها هزار برهنه ی بیدار از تبر

جنگل!

ای کاش قلب ما

می خفت بی هراس

بر گیسوان درهم نمناک

ای کاش تمام خیابان های شهر جنگل بود…

***

در آن سال‌ها در شهرستان‌ها بیشتر کسانی را که لباس آراسته می‌پوشیدند مثلا کراواتی هم بر گردن و یقه پیراهن داشتند، «دکتر» یا «مهندس» صدا می‌زدند. افرادی مثل مادر، نه فقط دنیا را نمی‌شناخت، حتی از شهر و دیار خود هم بیگانه بود. اگر صدای هواپیمایی را می‌شنید که گذرش از آسمان خانه‌اش بود، فورا به خیالی واهی می‌گفت: “همین حالا جنگ جهانی شروع شده روس‌ها می‌خواهند پیاده شوند”

گلسرخی دیگر خانه‌زاد شده بود. برای خودش جایگاهی و پایگاهی در خانه ما داشت. مادرم او را به اسم صدا نمی‌زد. همیشه می‌گفت “آقای دکتر آمده، آقای دکتر رفته… و یا آقای دکتر کی می‌آیی؟… تو هم پسر من هستی دیگر… اما مواظب مهدی من هم باش… زیاد دیر نکنین… راستی ناهار چه می‌خوری برایت درست بکنم؟… شب‌ها که هرگز پیدایتان نیست”

راست می‌گفت. شب‌ها همیشه با دوستان بودیم… همان کافه نادری و فیروز در خانه پشوتن. بعدش هم تا انتهای سحر در خیابان‌های کوچک شهر لنگرود قدم زدن و بحث کردن و شعر خواندن که هر کداممان آرزوی رسیدن به روشنای فکر را داشتیم. سرپایی در کافه‌ای و یا رستورانی چیز کمی می‌خوردیم و همه ی شب را با شعر چراغانی‌اش می‌کردیم.

گلسرخی موقع رفتن از خانه به مادر همیشه یک غذا را سفارش می‌داد که آن غذا را خیلی دوست می‌داشت. (مادر! ناهار «واویچکا» یادت نرود) دوتایی می‌رفتیم «بازار» و یا به کوچه و خیابانی که باز به خانه ی پشوتن ختم می‌شد. پشوتن را برمی‌داشتیم و می‌رفتیم. به خیابان‌های اصلی شهر به سراغ دوستان دیگر… اگر پشوتن نمی‌آمد دوتایی می‌رفتیم به سراغ مطبوعاتی “میرفطروس

***

یک سال بعد از این که به وین آمدم،به خاطر خون ریزی معده ناشی از نپذیرفتن هوای غربت به بیمارستان رفتم.وقتی پزشک معالج م که ایرانی بود خبر اعدام خسرو گلسرخی را در آنجا به من داد،خونریزی معده من دوبرابر شد.آخر دکتر معالج من چه می دانست که من و او چقدر با هم زندگی کردیم و آن هم وقتی بود که از من پرسید:گلسرخی را می شناسی؟ می گفتند شاعر بود! دیشب روزنامه های ایران اعلام کردند، رزیم او را اعدام کرد.تمام تنم بغض شده بود. با تنی دق کرده به دکتر گفتم:” چرا دکتر او را می شناسم،مثل چشمهایم”




معرفی کتاب چهل نامه ی کوتاه به همسرم

کتاب زیر را آقای مجید زمانی فرد معرفی کرده اند:

نام:چهل نامه کوتاه به همسرم

نویسنده:زنده یاد نادر ابراهیمی

انتشارات : روزبهان

اين كتاب ، بسيار شيوا خوش بيان و لطيف است. يكي از كتابهايي است كه جان آدم را ساده و بي هيچ پيچيدگي خاصي نوازش مي دهد. راحت روح است و آرامش جان. نگاه نادر ابراهيمي به عشق يكي از نگاههاي واقعي و دوست داشتنيست كه از فضايي فانتزي به دور است و انسان را در توهم فانتزم عشق معلق نمي كند. يك عشق ساده و دوست داشتن بي ريا و بي بهانه را تصويرگري مي كند.

اين كتاب بسيار مناسب زوجهاي جوان است كه در مسير زندگي تن به فضاحت عادت وتكرار نشوند و مدام براي پويندگي و بالندگي اين زندگي تلاش كنند.

ابراهيمي از نگاه ديگران:

 اگركتاب « چهل نامه ي كوتاه به همسرم» ، نسخه ي شفا بخشي براي آرام و قرار گرفتن روح پريشان و عصيان زده ي كساني نباشد ، اما مي تواند مرهم بخش زخم هاي كهنه اي شود كه سالياني دراز بسياري آن را با خود همراه دارند كه با كمي ژرف انديشي در ميان واژگان تصويري نامه ها ، مي توان آن را التيام بخشيد.

در سطرهاي زير قسمتهاي شيريني از اين كتاب تقديم شما خوانندگان بزرگوار مي شود:

 مقدمه ي كتاب  :« و اينك اين هديه ي راستين ماست ، من و همسرم به همه ي كساني كه اين نامه ها مي تواند از زبان ايشان نيز بوده باشد . لااقل گهگاه ، اگر نه

هميشه ، و مشكل گشاي ايشان به همين گونه » .

همسفر!

در این راه طولانی كه ما بی‌خبریم

و چون باد می‌گذرد

بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند

خواهش می‌كنم! مخواه كه یكی شویم، مطلقا

مخواه كه هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد

مخواه كه هر دو یك آواز را بپسندیم

یك ساز را، یك كتاب را، یك طعم را، یك رنگ را

و یك شیوه نگاه كردن را

مخواه كه انتخابمان یكی باشد، سلیقه‌مان یكی و رویاهامان یكی.

هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.

و شبیه شدن دال بر كمال نیست، بلكه دلیل توقف است

عزیز من!

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یكی نیست، بگذار یكی نباشد .

بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.

بخواه كه در عین یكی بودن، یكی نباشیم.

بخواه كه همدیگر را كامل كنیم نه ناپدید .

بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنیم ،اما نخواهیم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.

بحث، باید ما را به ادراك متقابل برساند نه فنای متقابل .

اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .

سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است.

بیا بحث كنیم.

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.

بیا كلنجار برویم .

اما سرانجام نخواهیم كه غلبه كنیم.

بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا كه حس می‌كنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ كنیم.

من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم كنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.

بی‌آن‌كه قصد تحقیر هم را داشته باشیم .

عزیز من! بیا متفاوت باشیم.

بانوي بزرگوار من !

خوشبختي را نمي توان وام گرفت . خوشبختي را نمي توان دزديد نمي توان خريد . پرنده ي سعادت ديگران را نمي توان به دام انداخت ، به خانه ي خويش آورد ، ودر قفسي محبوس كرد. خوشبختي امروز ما ، تنها و تنها به درد آن مي خورد كه در راه خوشبخت سازي ديگران به كار گرفته شود .

خوشبختي را در چنان هاله يي از رمزو راز فرو نبريم كه خود ، در مانده از شناختش شويم و چنان تعريف نكنيم كه گويي سيمرغي بايد تاآن را از قله ي قافي بياورد.خوشبختي عطر مختصر تفاهم است كه اينك در سراي تو پيچيده است .

عزيز من !

بدون كمترين خجالت ، به پهناي صورت گريستن را دوست مي دارم ؛ گريستن به خاطر دردهايي كه نمي شناسي شان ، و درمان هاي دروغين . هرگز از كودكي خويش آن قدر فاصله مگير كه صداي فريادهاي شادمانه اش را نشنوي ، يا صداي گريه هاي مملو از گرسنگي و تشنگي اش را …آه كه در كودكي ، چه بي خيالي بيمه كننده يي هست ، و چه نترسيدني از فردا ..

 




معرفی کتاب اعتراف من

کتاب زیر را خانم زهره پور صوتی معرفی کرده اند:

نام کتاب: اعتراف من

نویسنده: لئو تولستوی (تلفظ صحیح نام نویسنده به زبان روسی لف می باشد )

مترجم: دکتر سعید فیروزآبادی

ناشر: جامی

صفحه 69: خاطراتی خاص، این اندیشه را درذهنم پدید آورده بود که تمامی باورهایمهم گذشتۀ من و هر آنچه در باب ایمان و دینمی اندیشیدم، جز اعتماد به سخنان تکراری”بزرگان” نبود. اما همین اعتماد هم بسی سست بود
صفحه 81: این پرسش آزارم می داد: “چگونهباید زندگی کنم تا همگام با این کمالگرایی باشم؟”ا
صفحه 86: … آخر چاره ای جز تنفس، آشامیدن وخوردن و خوابیدن نداشتم. اما در اصل هیچگاه زندگی واقعی من آغاز نمی شد، زیرا نمیتوانستم به ژرفنای آرزوهایم پی ببرم وشاهد کامیابی از آنها باشم
صفحه 88: خویشتن را در رو در رو با مرگی هولناک، پوچی و نیستی کامل می دیدم. اینچنین من که ثروتمند و نیک بخت بودم، پی بردم که ادامۀ زندگی برایم ممکن نیست

صفحه 159: .. من در جست و جوی دین چون سرمنشایی برای ادامۀ حیات بودم

قبلا رمان آناکارنینا را خوانده بودم.بعد از مطالعۀ این کتاب احساس می کردم شخصیت “لوین” در رمان با تولستوی در”اعتراف من” بسیار مشابهت دارد. در بیست سالگیم که این کتاب را می خواندم، تصورم از انسانهایی موفق اصلا شباهتی با سرگذشت تولستوی و مسیر تحول فکری اش نداشت. بعدها که مطالب سایت شما را می خواندم و در مورد آدم های موفق و ضعف ها و قوت هایشان می نوشتید، ناخودآگاه یاد این کتاب میافتادم

 




معرفی کتاب اندر حماقت حکمت

نام کتاب: اندر حماقت حکمت                                                                                        

نام نویسنده:جولیان بگینی

ترجمه: نسترن ظهیری

انتشارات: ققنوس

 

این کتاب به موشکافی ضرب المثل های سلیس و ریشه یابی کلیشه های زبانی می پردازد. آیا همیشه باید به حرف هایتان عمل کنید؟ یا اگر نمی خواهید رسوا شوید، باید همرنگ جماعت شوید؟ با اول ایمنی و بعد کار؟ جولیان بگینی، از فیلسوف های قرن حاضر، در کتاب اندر حماقت حکمت به تشریح ضرب المثل های ساده می پردازد و باور های مارا به مبارزه می طلبد تا در مورد سخنان و عبارات مشهوری که در زندگی روزمره استفاده می کنیم، تفکر کنیم. این مجموعه سرگرم کننده پر است از ضرب المثل ها و چکیده مختصر و مهیجی از هرکدام، که در حین خوانش تلنگری به طرز تفکر ما در مورد آنها می زند. این مجموعه به تمام کسانی تقدیم می شود که دانش اندک را خطری مهلک می دانند.

«نگاهی جذاب و دلپذیر به عبارات و پند و اندرزهای پیش و پا افتاده که در قالب زبان گنجانده شده اند. بگینی معنای نهفته در دل برخی سخنان و نقل قول های آشنا را کشف می کند و به بررسی این نکته می پردازد که آیا حکمت نهفته در آنها امروز هم قابل استفاده است یا نه… در واقع انگیزه ای به ما می دهد تا کلماتمان را حکیمانه انتخاب کنیم»

مجله سایکلاجیز




تنها راه پایداری زندگی زناشویی

یکی از دانشجویان ما معرفی خوبی برای کتاب”  تنها راه پایداری زندگی زناشویی” از آدولف گوگنبال/ نشر بنیاد فرهنگ و زندگی در وبلاگ خود داده است که عینا اینجا درج میکنیم

http://tasmimgiri.com/Images/CDImages/1%20(4).jpg

“بچه دار شدن، عبور از تنهایی، فرار از خانواده پدری، خارج شدن زندگی از یکنواختی، عشق، دلایل مناسبی برای پایداری رابطه زناشویی نیست.”

“انسان در بیشترین لذت ها و کامل ترین شرایط رفاهی از زندگی خشنود نخواهد بود، مگر اینکه برای چرایی زندگی پاسخی درخور و قابل اعتنا یافته باشد.”

“هرکس باید خود به تنهایی مسیر رستگاری خویش را طی نماید.”

“رنج های موجود در ازدواج می تواند یکی از راه های نیل به رشد فردیت باشد.”

“انسان ها برای کسب معنا زندگی می کنند، نه کسب سعادت…شاید بهترین ابزار کسب این معنا ازدواج باشد، اما این راه عده ای صرفا معدود است، نه خیل عظیم توده ها”

“ازدواج می تواند شما را پیش از شفا از میان ببرد و نابود کند، مگر اینکه آگاه و هشیار و قاعده مند باقی بمانید.”

“بسیاری از زوج های متاهل تنها با تلاش بسیار خانواده شان را پابرجا نگه داشته اند. آنها هر چیزی را که برایشان عزیز است برای خود انکار کرده اند.”

“بسیاری از زوج هایی که از دید ناظر بیرونی ازدواج خوبی دارند عملا یکدیگر را فلج می کنند.”

“وقتی برای ما روشن شود که ازدواج و خانواده مخلوقاتی مصنوعی و تجلی خیالبافی انسان هستند و به حقیقی ترین مفهومِ کلمه، ساخته ی دست انسان اند و هیچ ربطی به غریزه ی طبیعی ندارند، به درک ازدواج و خانواده نزدیک تر می شویم.”

“تمایز بین سعادت و رستگاری بسیار دشوار است.”

“خوشبختی یا سعادت به معنی اجتناب از تنش های ناخوشایند و تلاش جهت نیل به احساس فیزیکی راحتی، آسایش و خوشنودی است…”

“رستگاری به پرسش معنای زندگی مربوط است.”

“…راه های بسیاری برای رستگاری هست…هر فردی باید به طریق خاص خود در پی رستگاری برود و آن را بیابد.”

“همه ی راه هایی که به سوی رستگاری می روند خصایص مشترکی دارند؛ رویارویی با رنج و مرگ در آن ضروری می باشد.”

“رستگاری و خوشبختی، به عنوان هدف، یکدیگر را نقض می کنند. راه رسیدن به خوشبختی و سعادت الزاما شامل رنج بردن نمی شود.”

“روند رشد فردیت یعنی تلاش شخص برای رسیدن به راه رستگاری.”

“روند رشد فردیت یعنی کار فعال و دشوار، ناراحت کننده با روان پیچیده ی خود و رفتن به سمت وحدت اضداد درون روان…روند رشد فردیت سفری طولانی و جالب است.”

“راه های بیشماری برای روند رشد فردیت هست، نه صرفا راه های روانشناسانه یا راه های هوشمندانه…مثلا راه هنر یا آشپزی، راه موجود در چارچوب عشق یا فناوری، تجارت یا سیاست و هزاران راه دیگر.”

“روند رشد فردیت، فردگرایی نیست…هر روحی نقشی در روح جمعی دارد…شخص فردیت یافته دغدغه ی بشریت را دارد.”

“هیچ چیزی در طول زندگی ما به اندازه ازدواج با مراسم مذهبی احاطه نشده است.”

“برخورد مجادله آمیز مادام العمر بین زوجین و پیوند زن و مرد تا دم مرگ را می توان مسیر خاصی برای کشف روح، یا شکل خاصی از روند رشد فردیت دانست. یکی از خصایص اساسی مسیر متعالی رستگاری، نبود هرگونه راه گریزی است.”

“ازدواج یکی از مسیرهای متعالی عشق است.”

“خاص بودن عشقی که مسیر متعالی ازدواج را رقم می زند در ثبات “غیر طبیعی” آن است.”

“عشقی که ازدواج بر اساس آن استوار می شود از “رابطه ی شخصی” فراتر می رود و چیزی بیش از رابطه ی صِرف است.”

“…موقعیت اجتماعی و امنیت مالی افراد مجرد باید بهبود یابد. هدف این است که ازدواج فقط برای کسانی کنار گذاشته شود که استعداد خاصی در یافتن راه رستگاری خود از طریق رابطه ی مستمر و پرقوُت و ملاقات مجادله آمیز بین زن و مرد دارند.”

“…در واقع هر راهی به سوی رستگاری از جهنم می گذرد.”

“راه ازدواج نیز مثل هر راه رستگاری دیگری دشوار و دردناک است.”

“زوج های متاهل عاقل به ندرت می توانند ازدواج شاد و خوشبختی داشته باشند، یعنی برخلاف آنچه که روانشناسان میخواهند به آنها بقبولانند، تصویر “ازدواج سعادتمند” باعث آسیب بسیاری می شود.”

“ما نمی توانیم خودمان را پیدا کنیم، بلکه فقطط می توانیم از طریق کهن الگوها و اجرای نقش آنها خودمان را بیان کنیم و شاید به این ترتیب بتوانیم خودمان را نیز پیدا کنیم.”

“ازدواج را تنها موقعی می توان درک کرد که ما خودمان را از “عقده هماهنگی” زن و مرد خلاص کنیم.”

“مسیر ازدواج راحت و هموار نیست…”

“از هیچ دعوایی نهراسید، چون هر جدالی یک قدم شما را به شناخت خودتان و مشکلات درونی تان آگاه تر می سازد.”

“ازدواج بدون فداکاری به ندرت دوام پیدا می کند.”

“…این یگانگی روح زن و مرد است که رابطه ی جنسی را به یک رابطه ی مقدس تبدیل می کند و موجب پایداری نظام خانواده می شود.”

“…به این ترتیب ما بدون اخلاقی کردن یا زیست شناسانه کردن رابطه ی جنسی، و بدون تعصب شدید درباره ی این که رابطه ی جنسی چه باید باشد و چه نباید باشد، می توانیم کل پدیده های جنسی را با تمام تنوع و غنای آن درک کنیم.”

“یکی از وظایف روند رشد فردیت شناختن لایه های ظاهرا مخرب روح در اثر تاثیر شرایط شخصی یا جمعی است، یعنی تماس با خود شر و تماس با قاتل و آدمکش انتحاری درون خود ما است… وظیفه دیگر آن، برای مردان رویارویی با وجه زنانه و برای زنان رویارویی با وجه مردانه ی خودشان است.”

“وحدت اضداد یکی از الگوها و نمادهای بسیار مهم برای هدف دستیابی به رشد فردیت است.”

“وجه رشد فردیتی میل جنسی بیش از همه خودش را در برخورد مهرآمیز و عاشقانه ی زن و مرد، و در وحدت سرورآمیز آنی عمل عشق ورزی نشان می دهد. این تجربه ی عمیقا تاثیرگذار بشری را نمی توان صرفا جماع بیولوژیکی دانست!”

“زن و مرد تا حدی یکدیگر را کامل می کنند و تا حدی ابدا با هم هماهنگ نیستند.”

“هیچ جا وحدت اضداد، وحدت پررمزوراز یا همزمانی پررمزوراز، به زبانی موثرتر و عالی تر از  زبان میل جنسی بیان نمی شود.”

“بهتر است که در جریان ازدواج، زوج ها به علایق جنسی مشترک بپردازند و در صورت امکان علایق متفاوت را بپذیرند یا در هر حال رد نکنند.”

“شخص به اصطلاح عادی و کاملا غیرعصبی به ندرت یافت می شوند.”

“قابلیت های روانی ما برای کنار آمدن و پذیرش قدرت های روح بسیار متنوع و متعددند.”

“… قرار نیست زوجین یکدیگر را به طور قابل ملاحظه ای تغییر دهند؛ این ممکن نیست…هر یک از زوجین باید عادات و خصوصیات غریب دیگری را تحمل کند و بپذیرد.”

“در ازدواج رشد فردیتی هر دو طرف با هر چه در اختیار دارند و با خصایص سالم و بیمار و عادی و غیرعادی خود با یکدیگر روبرو می شوند.”

“روح نزدیک ترین و دورترین بستگانمان همیشه در ضمیر ناخودآگاه ما هست. آن ها بخشی از ما هستند و ما بخشی از آنهاییم.”

“قطع رابطه با اعضای دور و نزدیک فامیل هیچ معنایی بجز سرکوب سایه هایمان ندارد.”

“…هدف ازدواج تجربه جنسی نیست، بلکه رستگاری و رشد فردیت است؛ هدف، جستجو کردن و یافتن خدا، روح و خویشتن است…”

“فداکردن چیزی که برای ما ارزشمند است برای رستگاری ما و رستگاری روح حتمی و واجب است.”

“بیشتر زوج های متاهل باید تا حدی از بعضی بخش های شخصیت شان چشم پوشی کنند و آنها را در محراب ازدواج قربانی کنند.”

“معیار اینکه آیا باید طلاق گرفت یا نگرفت را نباید در میزان دشواری راه ازدواج جست بلکه برعکس این معیار باید بطور واضح به این بستگی داشته باشد که آیا ازدواج برای هر دو طرف بیانگر راه رستگاری است یا نه!”

“ما باید اهمیت رستگاری را به فرزندانمان نشان دهیم نه خوشبختی.”

—————————

برای خرید کتاب از این لینک استفاده کنید

 




تو آنقدر زیبایی که باران میگیرد

 

براتیگن بقدری زیبا شعر میگوید که روح ما به وجد می آید ، توصیه میکنم این شعرها را با صدای خودتان برای عزیزتان بخوانید تا زیبایی کلمات با افسون احساس شما در بیامیزد و اعجازی رخ دهد و فرشتگان باور بیاورند به معجزه بودن عشق ، انسان و آدمیان
به قطعاتی از این کلمات سحرآمیز توجه کنید
وای ! تو  آنقدر زیبایی که باران میگیرد
آه مارشا
دوست دارم زیبایی بلند و  بلوندت را در دبیرستان درس دهند
تا بچه ها بیاموزند که
خداوند مثل موسیقی زیر پوست میزید
************************
دوستانم نگرانند و از نگرانی هایشان با من میگویند
از پایان جهان حرف میزنند
از تیرگی و مصیبت
من همیشه با آرامش گوش میدهم و بعد
میگویم
نه، به پایان نمیرسد، این فقط یک آغاز است
چنانکه این کتاب یک آغاز است
**************************
لطفا این کتاب را بکارید/ براتیگن/ ترجمه مهدی سوید و لیلا صمدی / ناشر فرهنگ صبا



معرفی کتاب جهان ساعتش را با چشمان تو تنظیم می می کند

نام کتاب: جهان ساعتش را با چشمان تو تنظیم می می کند

نام نویسنده: نزار قبّانی

نام مترجم: سهند آقایی

نام ناشر: جوانه طوس

مشکل اصلی من با نقد و ناقدی این است:

هرگاه شعری را با رنگ سیاه نوشته ام

گفته اند: اقتباسی ست از چشم های تو

و مشکلم با زنان این است:

هرگاه رابطه ام را با تو انکار کرده ام

دلنگ دلنگ النگوهایت را

میان افت و خیز صدایم شنیده اند و

دیده اند حریر خوابت را

آویز گنجه حافظه ام

اگر مردی را می شناسی که بیشتر از من دوستت دارد،

او را به من نشان بده

اول به او تبریک خواهم گفت؛

و آنگاه می کشمش!

می خواهم دوستت بدارم ای بانوی من

در زمانه ای که عشق علیل است

زبان علیل است و

شعر علیل است

نه درختی به پای خود برپاست

نه گنجشکی به پای خود پران

و نه هیچ ستاره را

پروانه سفر

می خواهم دوستت بدارم.

پیش از آنکه باغ های عشق را

به فرمانی فاشیستی ممنوع کنند

می خواهم با تو فنجانی بنوشم

پیش از مصادره قهوه ها و فنجان ها

می خواهم دمی با تو بنشینم

پیش از آنکه پلیس برسد از راه

می خواهم در آغوشت بگیرم

پیش از دستگیری دهان و بازوهام

می خواهم در آستانت بگریم

پیش از گمرکی شدن اشک هام

می خواهم معشوق من باشی

تا پیروزی شعر بر تپانچه و صدخفه کن

تا پیروزی دانشجو بر گاز اشک آور

تا پیروزی گل سرخ بر باتوم

و پیروزی کتابخانه ها بر کارخانه های اسلحه سازی

کافه های دنیا

دانشکده های عاشقی اند

اگر روزی تعطیل شوند

عشق و عاشقی هم تمام می شود!

شما می توانید دکلمه شعر های بالا را با موسیقی زمینه زیبای پیش درآمد ابوعطا، اثر استاد پرویز مشکاتیان، با نوازندگی بهداد ببایی در ساز ستار و نوید افقه در ساز تمبک، با صدای دکتر شیری، از قسمت رادیو توانگری  دریافت نمایید.

این موسیقی به صورت کامل در آلبوم جوی نقره مهتاب، به نوازندگی آقایان بابایی و افقه موجود می باشد.