فروشگاه اینترنتی فردا شهر
image_pdfimage_print
مردمان خوب این دیار

هجده سالگی(مردمان خوب این دیار)

پسرم حمید ملکی متولد ۱۶/۱۱/۱۳۷۴ است. خیلی لحظه شماری کرد که هجده سالش تمام شود تا بتواند خیلی کارها را انجام دهد. مثل گرفتن گواهینامه رانندگی، کارت ملی، افتتاح حساب بانکی، … تقریبا تمام این کارها را با عجله و با ذوق تمام انجام می داد. روز ۲۷/۱/۱۳۹۳ گواهینامه رانندگی و ۲۹/۲/۱۳۹۳ کارت ملی حمید جان به وسیله پست به دستمان رسید.

مردمان خوب این دیار ۲۷

ساعت شش غروب روز چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت سال نود و سه بود. وقت برگشتن از مطب دندانپزشکی راهی میدان ونک شدم تا سوار تاکسی های میدان پونک شوم. تقریبا پانزده نفر توی صف بودند. منم خسته!! همین که ایستادم یک خانم سوار پراید سفیدش متوقف شد و از ما دعوت کرد که سوار شویم چون مسیرش میدان پونک بود.
دو نفر خانم نشستند بعد من و پشت سرم یک خانم دیگر و همه متعجب!!

دغدغه های اجتماعی

تقدیم به مردمان خوب این دیار

شهربانو فرستاد:
دیشب از یک راه فرعی از جاده هراز به تهران میآمدیم..هوا بارانی و سرد بود وانگار آسمان میخواست زمین را در آغوش بگیرد …از جاده های پر پیچ و خم میگذشتیم…کوه ریزش کرده بود و بعضی قسمتهای جاده پر از سنگ های ریز و درشت بود…بعضی از سنگها سر پیچ های تندی بود که اگر میخواستیم برخورد نکینم ناچار بودیم به سمت مسیر مخالف منحرف شویم…
به همت دااااااااش گلم(به قول شما) توقف کردیم و چندتا از آن سنگهای خطرناک مسیر را برداشتیم که اگر کسی با مسیر آشنا نبود مشکلی نداشته باشد….
مسیر ما ادامه یافت …قسمتهایی از مسیر که هیچ سنگی نبود…من را به این فکر انداخت ..کسی چه میداند؟

مردمان خوب این دیار

مردمان خوب این دیار ۲۴

توی میدون انقلاب. عصر نیمه های آذر که سوز سردی میچرخه تو شاخه های درختا و لباس رهگذرا و چراغ های راهنمایی. گوشه پیاده رو کنار سینما بهمن یه پسر بچه نشسته بود کنار ترازو ش. جوراب و فال هم می فروخت. در کمتر از سه ثانیه اینها اتفاق افتاد

مردمان خوب این دیار

مردمان خوب این دیار -۲۳

نمیدونم مطلبی که تصمیم دارم برای دوستان بنویسم چقدر با محتوای پست حاظر همسوست اما امیدوارم مقبول واقع بشه:
در هفته استراحتم برای کاری اداری و به دلیل تغییر اخیر قیافه ام نیاز به تجدید عکس پیدا کرده بودم. عکاسی های رشت را نمیشناختم.

مردمان خوب این دیار

مردمان خوب این دیار ۲۲

گلی فرستاده :

چند روز بود که دسته در داروخانه از داخل لق شده بود.شیفت صبح ، ما سه خانم بودیم و این کارها ازما ساخته نبود.شیفت عصر هم نمی دانم چطور بود که آقایان فرصت نمی کردند درستش کنند.صبح یک روز سرد آقای جوانی وارد داروخانه شد تا “بیبی چک”بخرد.وقتی خواست از داروخانه خارج شود متوجه در شد.کمی با دستگیره ور رفت و گفت:اجازه میدین پیچاشو باز کنم ویه نگاهی بندازم؟گفتم :البته.پیچها را باز کرد و روی پاهایش نشست و با دقت شروع به بررسی دستگیره کرد