مردمان خوب این دیار ۳۰

image_pdfimage_print

مرتضی نوشت :

همین الان از تهران رسیدم خونه
یه کامنت مردمان خوب این دیار براتون بزارم داغ داغ

مسیر خونه ما تاکسی خورش این موقع شب افتضاحه، به عبارتی اصلا تاکسی نیست و بایس یه ۳-۴ کیلومتری پیاده برم تا برسم خونه
خلاصه گفتم کمی وایسم جانی ندارم پیاده برم، یه پراید زد کنار، یه آقایی بوده تقریبا ۳۵ ساله، گفت تا میدون بعدی میرسونمت اونجا حداقل بهتر ماشین میگیری، گفتم سوار میشم حداقل پیاده رویم کمتر میشه، هرکاری کردم هزینه ای دریافت نکرد، نفست گرمی نصیبش کردیمو رفت
دوباره من شدمو منتظر، یه ۱۰ دقیقه ای معطل بودم و خواستم بیخیال شم که پیاده برم دیدم یه رنو قدیمی سفید رنگ از جلوم رد شد و ۵ متر جلوتر وایساد، دیدم داره بوق میزنه، یه اقا و خانم مسنی بودن، خانمه پیاده شد و رفت پشت نشست، من تا برسم به ماشین گفتم حتما بستگان ما هستن که شب بوده من نشناختمشون، رفتم جلوتر دیدم دونفر اقا و خانم غریبن! خداوکیلی خجالت کشیدم و هرچی گفتم خانمه جلو نیومد و منو تا سرکوچمون با اینکه مسیرشون نبود رسوندن. یعنی اینقدر ازین کارشون خوشحال شدم و دلشاد که نگو
واقعا دمشون گرم

———————————————

  1. مردمان خوب این دیار ۲۹- قدردانی

    مردم میخواهند شب قدر داشته باشند ؛ شب قدر شبی ست که باید قدر خویش را دانست ببینید این جوان چقدر قدرشناس است

  2. هجده سالگی(مردمان خوب این دیار)

    پسرم حمید ملکی متولد ۱۶/۱۱/۱۳۷۴ است. خیلی لحظه شماری کرد که هجده سالش تمام شود تا بتواند خیلی کارها را انجام دهد. مثل گرفتن گواهینامه رانندگی، کارت ملی، افتتاح حساب بانکی، … تقریبا تمام این کارها را با عجله و با ذوق تمام انجام می داد. روز ۲۷/۱/۱۳۹۳ گواهینامه رانندگی و ۲۹/۲/۱۳۹۳ کارت ملی حمید جان به وسیله پست به دستمان رسید.

  3. مردمان خوب این دیار ۲۷

    ساعت شش غروب روز چهارشنبه بیست و چهارم اردیبهشت سال نود و سه بود. وقت برگشتن از مطب دندانپزشکی راهی میدان ونک شدم تا سوار تاکسی های میدان پونک شوم. تقریبا پانزده نفر توی صف بودند. منم خسته!! همین که ایستادم یک خانم سوار پراید سفیدش متوقف شد و از ما دعوت کرد که سوار شویم چون مسیرش میدان پونک بود. دو نفر خانم نشستند بعد من و پشت سرم یک خانم دیگر و همه متعجب!!

  4. مردمان خوب این دیار- اسفند ۹۲

    همچین که پیاده شدم دید آی فون مادرمرده ام را جا گذاشته ام تو ماشینش !

  5. تقدیم به مردمان خوب این دیار

    شهربانو فرستاد: دیشب از یک راه فرعی از جاده هراز به تهران میآمدیم..هوا بارانی و سرد بود وانگار آسمان میخواست زمین را در آغوش بگیرد …از جاده های پر پیچ و خم میگذشتیم…کوه ریزش کرده بود و بعضی قسمتهای جاده پر از سنگ های ریز و درشت بود…بعضی از سنگها سر پیچ های تندی بود که اگر میخواستیم برخورد نکینم ناچار بودیم به سمت مسیر مخالف منحرف شویم… به همت دااااااااش گلم(به قول شما) توقف کردیم و چندتا از آن سنگهای خطرناک مسیر را برداشتیم که اگر کسی با مسیر آشنا نبود مشکلی نداشته باشد…. مسیر ما ادامه یافت …قسمتهایی از مسیر که هیچ سنگی نبود…من را به این فکر انداخت ..کسی چه میداند؟

  6. مردمان خوب این دیار- اول رمضان ۹۲

    آخر مسابقه بوده و اسپانیایی میبینه که کنیایی خیلی آروم داره میدوه متوجه میشه که کنیایی فکر میکنه مسابقه تموم شده

  7. مردمان خوب این دیار-۲۷

    از یکی از سایت های تخفیف، کوپنی برای خرید عینک گرفته ام. روی کوپن آدرس و نام فروشگاه، در بلوار کشاورز خیابان فلسطین شمالی درج شده است. تمام خیابان فلسطین شمالی را ۳ بار بالا و پایین می روم

  8. مردمان خوب این دیار ۲۶

    مرتضی امامی فرستاد : با سلام و احترام خاطره بنده به شرح زیر است تازه عمل جراحی گوش کرده بودم دکتر بهم توصیه کرده بود که تا یک ماه وسیله سنگین بلند نکنم

  9. مردمان خوب این دیار ۲۵

    خاطرات خوب خود از مردمان خوب این دیار را بفرستید برایمان تا با انتشارش ، با تلخی و افسردگی بجنگیم و چراغ امیدی در دل بیفروزیم و به امید این مردمان خوب ، بهتر زندگی کنیم

 
نظرات

مردمان خوب این دیار

کارشناسی یکی از دانشگاههای شمال غرب کشور قبول شدم. یک سال با یکی از همکلاسی ها تصمیم گرفتیم با دوچرخه بریم دریاچه ارومیه. از شهرستانی که ما بودیم تا دریاچه با دوچرخه حدود چهار ساعت راه بود. قبل از تعریف داستان اینو بگم که غیر از تهران و شهرهای بزرگ، در شهرستان های کوچک دوچرخه سواری دخترا غیر معموله و شهرستانی هم که ما توش درس می خوندیم از این امر مستثنا نبود. و غیر معمول تر اینه که یه پسر و دختر با هم دوچرخه سواری کنند.
یک روز صبح واسه رفتن به دریاچه آماده شدیم و برای اینکه تو شهر به مشکلی بر نخوریم قرار گذاشتیم ساعت 9 تو یکی از میدان های نزدیک به خروجی شهر همدیگه را ببینیم و از اونجا شروع به حرکت کنیم.
بیشتر مسیر را از جادههای اصلی رفتیم و یکی دو بار تو شهرها و روستاهای بین راه توقف کردیم. بعد دو سه ساعت رکاب زدن، تابلوی دریاچه ارومیه کم کم داشت ظاهر می شد و به یه راه فرعی اشاره می کرد. جلوتر که رفتیم دیدیم یه ماشین پلیس اد تو ورودی همون راه فرعی ایستاده! اولش گفتیم گاومون زایید! بعدش گفتیم نه بابا پلیس راه که کاری به این کارا نداره، ولی محض احتیاط فاصلمون را از هم زیاد کردیم و من جلوتر می رفتم تا با هم از کنارشون رد نشیم. نزدیکشون که شدم سلام و علیکی کردیم و شروع کردند به سوال پرسیدن که کجا می ری، از کجا اومدی و .. تا اینکه دوچرخه پشت سری هم کم کم نزدیک شد. گفتند با هم هستید؟ گفتم آره. نزدیک تر که شد گفتند دختره؟! گفتم آره! چه نسبتی دارید؟ هیچی، هم کلاسی ایم! بنده خداها تعجب کرده بودند. بعد یکم سوال پیچ کردن، گفتند از اینجا به بعد تا دریاچه این مسیر فرعی را باید برید و ما توصیه نمی کنیم چون این مسیر واسه دوتا دوچرخه سوار نا امنه و ممکنه مشکلی براتون پیش بیاد.
ما گفتیم از صبح داریم رکاب می زنیم و دلمون نمیاد دریاچه را ندیده برگردیم. اما اونا گفتند به نظر ما کار درستی نیست این مسیر را با دوچرخه برید. خلاصه از ما اصرار و از اونا انکار که گفتیم باشه، یه چند دقیقه اینجا استراحت می کنیم و بر می گردیم. بعدش اونا خداحافظی کردند و رفتند. ما هم رفتیم یه گوشه چند دقیقه ای نشستیم و یه چیزی خوردیم و داشتیم بحث می کردیم که مسیر را ادامه بدیم یا برگردیم و در نهایت تصمیم گرفتیم تا دریاچه بریم. در همین حین دیدیم همون ماشین پلیس دوباره برگشت و رفت تو راه فرعی. تعجب کردیم، حدس زدیم رفتند دنبال ما! بعد یک ربع برگشتند و ما را دیدند. حدسمون درست بود! نزدیکمون شدند و گفتند دیدیم شما کله شق تر از این حرفایید که برگردید و احتمالا مسیرتون را ادامه دادید ما هم برگشتیم و تو راه دنبالتون می گشتیم که اتفاقی براتون نیفته. حالا که اینجایید و این همه راه را اومدید، حیفه برگردید، بیاید ما تا یه جایی از مسیر اسکورتتون می کنیم!! ما را می گی چشامون گرد شده بود!
خلاصه زحمت کشیدند و ما را تا نیمه های راه اسکورت کردند و توصیه های لازم واسه برگشت را بهمون کردند. بعد یه مدت رکاب زدن به دریاچه رسیدیم. چند ساعتی کنار دریاچه -که آبش متاسفانه تا مقدار زیادی عقب رفته بود و ما علنا تنها در دوردست ها آب می دیدیم، – استراحت کردیم و از زیبایی های حتی خشک شده دریاچه هم لذت بردیم و ناهار را هم همونجا خوردیم.
موقع برگشت از مسیر فرعی غیر از یه مورد که ده دوازده تا سگ یه صد متری دنبالمون کردند و همکلاسی بنده خدام از ترس رنگش سفید شده بود(!)، خدا را شکر مشکلی پیش نیومد. اما مشکل اصلی تو برگشت وقتی پیش اومد که تو زمان بندی اشتباه کردیم و یک ساعتی قبل از رسیدن به شهرمون، هوا کم کم داشت تاریک می شد و جاده هم چراغ نداشت و تنها نوری که داشتیم، روشنایی چراغ های ماشین های عبوری بود که با سرعت زیاد از کنارمون رد می شدند. دوچرخه هامون هم متاسفانه علامت های شبرنگ نداشتند تا ماشین ها ما را ببینند. خلاصه کورمال کورمال و با ترس و لرز داشتیم رکاب می زدیم. تا اینکه به یک ماشین پلیس راه پیکاپ (وانت) رسیدیم. خیلی از دیدن ما اونم تو هوای تاریک تعجب کردند. بعد اینکه ماجرا را براشون تعریف کردیم، گفتند دوچرخه هاتون را پشت ماشین بذارید، ما می رسونیمتون. تو راه همون سوالای پلیسای قبلی را پرسیدن. یکیشون خیلی جالب می گفت شما الان نامزدید و می خواهید بعدا با هم ازدواج کنید؟! ما خندمون گرفته بود، نامزد؟! ازدواج؟! ما فقط هم کلاسی ایم یه روز اومدیم گردش! بعدش شروع کردن که آره اینجا تهران نیست و این کارا مرسوم نیست و از اینجور نصیحتا…
خلاصه ما را همون میدانی که صبحی ازش حرکت کرده بودیم پیاده کردند و حتی معذرت خواهی کردند که نمی تونیم تا در خونه و خوابگاهتون برسونیمتون و معذوریت داریم. کلی ازشون تشکر کردیم و دوچرخه ها را از پشت ماشین برداشتیم و خداحافظی کردیم و سفر به روزه ما به دریاچه ارومیه با آشنایی با این پلیس های خوب بیاد ماندنی شد.

ممنون پلیس راه آذربایجان شرقی که برای اولین بار حس خوب امنیتِ در کنار پلیس بودن را بهمون دادید

[پاسخ]

چه حس خوبی به آدم دست می ده که این محبت ها رو می بینه.دیروز تو کلاس درس بعد مدت ها تابلوی گچی داشتم(بعد مدت ها یعنی که اکثر مدارس از ابتدایی تا دبیرستان ،هوشمند سازی شدن) بعد وقتی خیلی گچی شدم از کیفم ژل ضد عفونی کننده رو درآوردم که دستامو پاک کنم،یهو یکی از بچه ها ردیف اول نشسته بود،با آرامش بلند شد و تکه ای کاغذ رو توی گچ پیچید وداد دستم و گفت خانم براتون شکلات پیچیدم.از ابتکارش خوشم اومد از حس همدردی اش لذت بردم،به تجربه برام ثابت شده که این جور دانش آموزا ،هوش هیجانی بالایی دارن……

[پاسخ]

سلام
ممنونم از دکتر شیری عزیز که قابل دونستن نوشته منو

[پاسخ]

با خوندن این متن داشتم به این فکر میکردم که اگر جای این اقا ی خانم بود، آیا حتی اون خانم جرات میکرد که خوبی این مردمان خوب را حس کند؟

[پاسخ]

والا دمشون گرم انصافا .
فک کنم مرتضی اونشب رو شانس بودی ها .کاش سراغ یه کار دیگه رو هم میگرفتی☺☺

[پاسخ]

علی شفیع پور

آقا مرتضی چه دل بزرگی داشتی.
با دیدن اون جابجایی از صندلی جلو به عقب تازه اون موقع شب بازم سوار شدی…! ایول داری

[پاسخ]

مرتضی پاسخ در تاريخ مهر ۲۳ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۰۳ ب.ظ:

شهرمون بخواست خدا امید ریاضی خلاف و خفت گیری و این حرفا توش پایینه، و اینکه تو مسیر یکساعتی سخنرانی دکتر قمشه ای رو گوش کرده بودم کلا نوربالا میزدم و به فکرم منفی خطور نمیکرد

[پاسخ]

حالا نمیدونم این شهری که گفتید تهران بود یا نه ولی تهران در کنار دزد و زورگیر و معتاد .. آدم خوب کم نداره .. این نمونه بوده ….

[پاسخ]

مرتضی پاسخ در تاريخ مهر ۲۳ام, ۱۳۹۳ ۹:۵۲ ب.ظ:

حقیقتا همینه، چقدر آدم سرذوق میاد میبینه انسانیت نمرده

[پاسخ]

یک پاسخ دهید