سایت دکتر شیری

هجده سالگی(مردمان خوب این دیار)

image_pdfimage_print

هجده سالگی

پسرم حمید  متولد ۱۶/۱۱/۱۳۷۴ است. خیلی لحظه شماری کرد که هجده سالش تمام شود تا بتواند خیلی کارها را انجام دهد. مثل گرفتن گواهینامه رانندگی، کارت ملی، افتتاح حساب بانکی، … تقریبا تمام این کارها را با عجله و با ذوق تمام انجام می داد. روز ۲۷/۱/۱۳۹۳ گواهینامه رانندگی و ۲۹/۲/۱۳۹۳ کارت ملی حمید جان به وسیله پست به دستمان رسید.

شنبه ۱۰/۳/۱۳۹۳ بعد از دادن امتحان هندسه پیش دانشگاهی گفت که باید جایی بروم و کاری انجام دهم. بعد از مدتی آمد و گفت کارم انجام نشد فردا مجددا می‌روم. راستش کمی نگران شدم و از همسرم پرسیدم چه حدسی می زند؟ چه کاری می خواهد انجام دهد؟! فکرمان به جایی نرسید.

فردای آن روز نزدیک سه ساعت بیرون بود و حدود ساعت ۱۲ ظهر به خانه آمد پرسیدم چه شد؟! گفت کاری داشتم که فقط بعد از هجده سالگی می توانستم انجام دهم. رفتم برای اولین بار خونم را اهداء کردم.

من نه به عنوان مادر حمید، بلکه به عنوان یک انسان فقط گریه کردم، گریه ی شوق!!!

 
نظرات

حمید جان خیلی خوشحالم که پسرخاله ای مانند تو دارم من هم این کار تو را به خاطر می سپارم امیدوارم همیشه سلامت باشی خاله جان از شما هم متشکرم که موضوعی به این زیبایی را به اطلاع رساندی

[پاسخ]

خوش بحالش…
واقعا خوش بحالش که این همه هدف و این همه انگیزه برای رسیدن به سن هجده سالگیش داشت و چقدر خوب و مفید پا به این سن گذاشت…کاش منم اینطوری بودم…

[پاسخ]

آفرین بر این پسر. آفرین که مفهوم بزرگ شدن و بالغ شدن رو چنین زیبا تعریف کرده. همش رشد و تعالی است.
متأسفانه خیلی از بچه ها هم به محض این که فکر می کنن بزرگ شدن، سراغ سیگار و مشروبات الکلی و روابط جنسی ناسالم و مواد مخدر میرن.

[پاسخ]

چه اصراری داشته بلا فاصله تا 18 سالش شد همه کارها رو بکنه؟! هروقت لازم بشه میری حساب باز می کنی، یا میری گواهینامه می گیری، چه خبره اینقد عجله!

[پاسخ]

راستی یه چیزی بگم بخندیم دور هم، من امسال تصمیم قاطع گرفتم که ازدواج کنم. یعنی قبل عید مهمترین برنامه ٩٣ رو گذاشتم ازدواج و خوب عملیش هم میکنم، اما خوب در حال حاضر مجردم. بعد اون روز رفته بودم دکتر یه دارویی تجویز کرد که یه ماه بعد قطع کردنش نباید باردار شد، بعد از من پرسید متاهلم یا نه. منم گفتم شهریور مراسم ازدواجمه!!! گفت پس مشکلی نیست. من دوباره تکرار کردم که شهریور دارم ازدواج میکنم. بعد دکتره سرتاپامو نگاه کرد گفت نکنه همون لحظه هم میخوای بچه دار شی؟! منو میگی، ضایع شدم اساسی.بعد فک کن سر یه داستان تخیلی ولی متوجه شدم خیلی حال میده واقعیت این تخیل اینکه یه روزی بگی چند ماه بعد ازدواجمه. . بعد با تمام وجودت بگی ها. اون موقعی که ته ته ته دلت مطمئنه از انتخابت. به قول آخر انشاهامون: به امید اون روز…

[پاسخ]

آره منم میگم یه خورده زیادی لوسش کردن حمید جان رو. احتمالا تک فرزنده که انقدر دقیق رو کاراش فوکوس میشه. اگه مثلا ٧ تا بودن اصلا معلوم نبود کی کجا چیکار کرد، اما مادر حمید از این خانومای خیلی خوب باید باشه، از اینکه انقدر احساس عمیق داره به پسرش باید تبریک گفت. امیدوارم بعد ازدواج حمید جان این احساس تعدیل بشه وگرنه عروس بیچاره اس…

[پاسخ]

عده ای نوشتن این نوشته لوسه!!! این کجاش لوسه؟!! اینکه یه مادر بخاطر کار خوب پسرش اشک شوق میریزه و میبینه که میوه زندگی مشترکش به ثمر رسیده و میوه ی کرمویی نبوده لوسه!! باید مادر باشین تا این و درک کنین من مادر نیستم اما این حس و عمیقا درک میکنم.

[پاسخ]

سلام به آقای دکتر شیری و همه ی دوستان. سه سال پیش بود که برای اولین بار به ستون «مردمان خوب این دیار» برخورد کردم.هر ساله هفته اول اردیبهشت ماه در مدارس کشور« هفته معرفی مشاغل» نامگذاری شده و خوب به همین مناسبت بر نامه هایی اجرا می شه.خوب یادم هست که در صبحگاه به بچه ها گفتم :
«بیایید زیبایی ها را قلمه بزنیم و تکثیرش کنیم» و بعد تراکتی را نشان شان دادم که به شکل یک مسابقه بود: مردمان خوب این دیار،شاغلین موفق .اگر در اطرافیان شما،شاغلین موفق را می شناسید که در کار و حرفه خود توانسته اند حرفی برای گفتن داشته باشند،آن ها را به ما معرفی کنید و….. با استقبال دانش آموزان روبرو شد.
دکتردنبال فرصتی بودم که باز هم به عنوان یک فرهنگی از شما تشکر کنم،به خاطر همه آن چیزهایی که از شما یاد گرفتم و برایم الهام بخش بودید.
دو سه هفته قبل هم در «سایت تحلیلی خبری عصر ایران» با ستونی مواجه شدم تحت عنوان خوبان ماه اردیبهشت. برایم لذت بخش بود که زیبایی ها قلمه می خورند و تکثیر می شوند….
پست هجده سالگی را هم به خاطرزاویه دید یک مادر برای فرزندش و احساس قشنگش می پسندم.

[پاسخ]

دکتر شیری پاسخ در تاريخ خرداد ۲۲ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۵۰ ب.ظ:

چقدر کیف کردم از این دید شهودی شما که همیشه برایم جالب است

[پاسخ]

سلام .کجای این کار لوس وغیر واقعی بود!!؟ خواهر خودمم توهمون سن وسال این کارو میخاس انجام بده که بنا به دلایل پزشکی نشد.نکنه 18سالگی خودتون یادتون رفته؟! احساسات پاک و دست نخورده اون زمانو فراموش کردید؟
به قول فروغ فرخزاد:ای هفت سالگی ( یا ای 18سالگی ) انچه بعد از تو گذشت همه در جنون و تباهی بود!
بهترین ارزوها رو واسه همه 18ساله ها دارم و امیدوارم حس خوبشون به زندگی پایدار بمونه!

[پاسخ]

من مخالف کسایی هستم که میگن احساسیه این برخورد……..ما باید رفتارهای خوبی که تو جامعه اتفاق میوفته حتی اگه به چشم نیاد را برای همدیگه تعریف کنیم.نه این که فقط هیجان داشته باشیم رفتارهای بدو بشنویم……

[پاسخ]

به نظر من متن کاملا” واقع گرایانه و مستدل نوشته شده بود و ذکر تاریخ وقایع، نشان از شجاعت و حس اعتماد به نفس و رضایت نویسنده دارد. خوشحالم که این مادر چنین حس خوبی را تجربه کرده و آن را به اشتراک گذاشته است.

[پاسخ]

راستی آقا حمید یادم رفت بگم :
یه وقت به سرت نزنه که بری زن بگیریا … مثلا فکر کنی چون 18 سالت شده و خیلی کارا میتونی بکنی و فکر کنی بزرگ شدی برا این کار ! شوخی کردم ؛ اینکه مزاح بود … آقا حمید کارش درستر از این حرفاس !
ولی خب من خیلی از پسرا رو دیدم که به محض اینکه از سن 18 19 میگذرن فکر میکنن همچین بزرگ شدن که فورا میزن زن میگیرن ! آخه پسر خوب تورو چه به زن گرفتن با این سن و سال!!! تازه بعدشم میفهمن که نه اونطوریم که فکر میکردن زندگی همش گل و بلبل نیست ! ما که از همون اول گفتیم !!!

[پاسخ]

مطلب کمی لوس و اگزجره بود.بیشتر شبیه پست های رپورتاژ و تبلیغاتی بود و یا فیلم ها و سریال های سفارشی تلویزیون

اینکه این آقا پسر اینکار رو کرده بسیار نکو و درخور توجه هست اما خواننده های سایت شما با این دسته از مطالب احساس خوبی بهشون دست نمی ده و فکر می کنم بیشتر به درد سریال کلید اسرار می خوره تا سایت فاخر شما

[پاسخ]

دکتر شیری پاسخ در تاريخ خرداد ۲۱ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۴۵ ق.ظ:

من دوباره متن را خواندم و به نظرم باید تحملتان را بیشتر کنید. یک مادر اگر رفتار درست پسرش را تبلیغ بکند، خیلی هم خوبه
در کلید اسرار ، ارتباط غیر منطقی بین اتفاقات زندگی نمایش داده میشود؛ خب یه پسری اولین کارش تجربه زندگی اجتماعی از طریق خون دادن بوده و این به نظرم بی منطق نیست

[پاسخ]

حمید پاسخ در تاريخ خرداد ۲۱ام, ۱۳۹۳ ۱۲:۴۸ ب.ظ:

نمیدونستم تا هیجده سالگی نمیشه خون اهدا کرد.
سلایق متفاوتند؛ این مطالب تحت عنوان مردمان خوب این دیار به من احساس خوشایندی میدهند. وقتی اینو میخونم به خودم نمیگم شاید الکی باشه، یا مادرش گریه کرده یا نکرده یا اینکه چقدر لوسن مگه چیکار کرده و … این به ذهنم میاد خیلی خوبه آدمایی هستن که حتی با سن کم هم دغدغه اطرافشون رو دارن، مثل یه تلنگره که مردمِ خوب همین اطرافن، همین نزدیک . . .

[پاسخ]

آقا حمید ! آقا حمید ! کارت خیلی درسته …

[پاسخ]

لطفا سیستم رای‌گیری رو تصحیح کنید من صرفا یک رای منفی دادم اما سه تا به تعداد رای‌های مثبت افزوده شد!!

[پاسخ]

دکتر شیری پاسخ در تاريخ خرداد ۲۱ام, ۱۳۹۳ ۹:۴۹ ق.ظ:

الهه عزیز
من بارها آزمودم که نکنه چنین کاری میکنه که اینطور نیست، ما رو سرکار نذار

[پاسخ]

سوره پاسخ در تاريخ خرداد ۲۱ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۳۵ ق.ظ:

الهه جان هم‌زمان با شما اشخاص دیگری هم رأی دان

[پاسخ]

جالبه من یکى رو مى شناسم که زمانى که ١٨ساله شد حس کرد داره پیر مى شه یه چند ماه هم از ١٨سالگیش گذشت این کار رو کرد اتفاقا دفعه اول هم رفت نتونست انجام بده دفعه دوم رفت خون داد اومد مادره گفت:(عقلت کمه دیگه ضعف مى کردى تصادف مى کردى چى؟؟؟)

[پاسخ]

کمی تا حدودی لوسانه و غیر واقعیانه!

[پاسخ]

اما، افسوس که بچه های معصوم مملکت ما وقتی وارد گود زندگی می شوند جز رقابت ناسالم، جز ریاکاری و زیرآب زنی، جز خیانت و منفعت طلبی به چیزی دست نمی‏ یازند، افسوس و صد افسوس…

[پاسخ]

حس خوبی رو تجربه کردین بانو مرسی که به اشتراک گذاشتین :)

[پاسخ]

یک پاسخ دهید

 
داتیسNiligo: smart home WiFi-enabled 16 Million Color LED Lamp