سوتی نادخ

image_pdfimage_print

سوتی دادیم نادخ !
—————————————
یکی دو سال قبل دانشجوی خانمی داشتم تو دوره ازدواج مثبت که جنگهای با شکوهی در زندگیش برای استقلال و افتخار کرده بود ، نگرانی هایش را میدیدم و بهش دلداری میدادم که درست بوده تلاشهایش
——————–
شهریور ماه تو یه بستنی فروشی تو خیابان خرمشهر دیدمشون ، رویا خانم و نامزدش، یه مرد سن و سال خودم که رفتاری با مزه و گرم داشت
——————–
چند شب پیش دعوت شدم عروسی شون ، هر چی به همسرخانم گفتم نمیتونست با رسا آماده بشه بریم ، برادر خانم هم حوصله نداشت ، تنها کسیکه لبیک گفت مادرم بودند ، با اجازتون رفتیم عروسی و از دم در کلی تبریک گفتیم و خوش آمد شنیدیم و همچین که داشتیم مستقر میشدیم نگاه کردم دیدم عروس خانوم چقدر عوض شده و تو دلم نمیدونستم به گریمورهای سالنهای زیبایی باید تبریک گفت برای هنرشون یا تسلیت برای تغییر واقعیت ! 
الغرض چند دقیقه بعد که مواجه شدم با یادگار نویسی میهمانها دور عکس عروس داماد ، دیدم داماد هم یکی دیگه است ! دلم ریخت ، سریع کارت عروسی را باز کردم و دیدم آدرس را درست اومدم فقط تاریخ را یه شب زودتر اومده ام !!!! جالبیش مامانم بودند که میگفتن حالا که اومدیم ، بمونیم دیگه !!!! اینجور مادر داریم ! موقع خروج از کنار جوجه ها رد شدیم چه دود و دم و عطری هم داشتن !!!! از سر شرمندگی مادر رفتیم بلافاصله رستوران نزدیک کباب زدیم!
الغرض فردا شب بنده و مامان و همسرخانم و رساخان رفتیم و خیلی هم خوش گذشت و آروم زیر گوش داماد قصه را گفتم ، غش غش خندیدیم
—————–
یادتون باشه من را دعوت کنید جشنهای عروسی و دومادی تون ، خاطره خوبی میشه ظاهرا!!!!
—————
اگر سوتی خنده دار داده اید ، برای من هم بنویسید که روسیاهی بمونه به دل ابلیس که میخواد همه دل مرده بشن

91 دیدگاه در “سوتی نادخ

  1. سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام دکترررررررررررر عزیزززززززز
    چند وقت بود نیومده بودم اینجا سر بزنم
    الان ساعت 12 شبه یهوو انقد بلند خندم گرفت ترسیدم اهالی خونه اعتراض کنن!!
    اصن تعریف کردید دلم برا مادرتون دوست داشتنی تون تنگ شد…خوب راست میگفتن دیگه میموندید:دی
    ایشالا سال خوبی هممون داشته باشیم دکتر عزیز
    سالی که توش ایشالا بیام کلاس سایتون .
    دکتر یه جمله نوشتم پاک کردم گفتم شاید زیاد جالب نباشه اما دکتر ممنونم ازتون که دهه شصتی ها رو خوب درک میکنید … میفهمیدشون …ممنونم
    ارادتم رو پذیرا باشید
    لحظه های آخر سال 93 تون هم سرشار از امید و درخشش انوار الهی

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اسفند ۲۸ام, ۱۳۹۳ ۸:۴۳ ق.ظ:

    کلی ممنون که دوباره سر زدی سمانه

    [پاسخ]

  2. دکترجان، منم احساس میکنم کمی اینطوریم. یعنی ممکنه حرصم دربیاد یا حسودی کنم. میدونم این کودکمه ها، ولی انقدر حس حرص دراومدنم زیاده نمیتونم کاریش کنم. چطوری باید بالغم رو تو این طور مسائل تقویت کنم؟

    [پاسخ]

  3. مراسم عقد برادرم توی باغ بود.میز اول نشسته بودیم یه خانم پیر با موهای کوتاه و بلوند و گردن بند مروارید شبیه مادربزرگ ها تو فیلم های خارجی اومد نشست کنار ما و گفت من خانم فلانی هستم و اسم شوهرم اینه و شروع کرد به صحبت و تعریف. اتفاقا خیلی هم خوش تعریف و مودب بود. ما گفتیم حتما از خانواده عروس هستند با این تعاریف هم باید بزرگ خاندان باشند حسابی تحویل گرفتیم تا آخر مجلس هم بودند. چند روز بعد از مراسم توی فیلم خانمه رو نشون خانم برادرم دادم و گفتم ایشون کی هستند گفتند والا من نمی شناسم از فامیل ما نیستند . شما رو دیدم که گرم صحبت هستید فکر کردم فامیل شما هستند…خلاصه ما نفهمیدیم قضیه چی بود ولی به اون خانم که حسابی خوش گذشت بس که پذیرایی شد و تحویل گرفته شد !!!!

    [پاسخ]

  4. عاقا منم یه خاطره بگم. سال 87 داشتیم خونمون رو باز سازی میکردیم. همسایه Nتا در اون ور ترمون مارو دعوت کرد عروسی پسرش. ما هم منزل خودمون مستقر نبودیم. منزل مادر بودیم تا خونه آماده سکونت بشه. سخت بود لباس پلو خوری جور کردن. این شد که از خواهران و برادر بزرگوار و پدر کسی تن به آمدن به عروسی رو نداد. این شد که من و مادر گرامی و خواهر زاده جان مجبوری رفتیم. حالا عروسی تو باغی بود که 4 تا بخش مجزا داشت. ما هم بی خبر از اینکه 4 تا مجلس همزمان تو این باغ هست. ما اولی رو رفتیم نشستیم. مامان اشاره ای به من کرد و گف انگار غریبیم اینجا…. من اعتنا نکردم و نشستیم. تا اینکه آقای داماد تشریف آوردند و دیدیم کلن یکی دیگس. هیچی با شرمساری تمام سالن رو ترک کردیم. و گفتیم اشکالی نداره شاید سالن بعدیه و خبر نداشیم 2 تا دیگه هم هست!!!!
    هیچی دیگه من از خنده پهن زمین بودم با خواهر زاده جان. دنبال مامانم…. به مامان هم میگفتم حالا این اطرافی ها که دارن رد میشن فک میکنن ما حال طبیعی نداریم….هی میرفتیم سالن بعدی داماد و که میدیدم میگفتیم نه این نیست….
    بالاخره سالن مورد نظر یافت شد. کلی خندیدیم.

    [پاسخ]

  5. سلام دکتر جان
    1000 جلد کتاب ” دلواپسیهای خواستگاری (اگر خواستگار نیاید ) ” با جلد جدید فوق العاده شیک -(ادرس جلد جدید :http://patoghshishei.blogfa.com/post/1609 )موجود است . اگر دانشگاه تهران یا شهرداری تهران خریدار باشد و مشتری خوبی وجود داشته باشد با تخفیف 50 درصد واگذار می کنم . قیمت پشت جلد 7200 تومان .
    این مطلب صرفا جهت اطلاع جنابعالیست .

    [پاسخ]

  6. سلام دکتر’چون ایمیلم باز نمیشه’نمیتونم عضو سامانه پرسش و پاسخ شم’یه سوال کوچولو داشتم’دخترم ۹ ماهشه’چندتا کتاب اگه میشه بهم معرفی کنید’که هم خوب تربیت شه’هم تیز هوش شه’

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اسفند ۱۳ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۰۸ ق.ظ:

    بهترین کار اینه که خودتون تعادل را داشته باشید و حفظ کنید
    کتابهای هایم گینات برای تربیت فرزند خیلی خوندنی هستند
    درباره تیزهوش شدن بچه احساس میکنم نیاز وسواسی مادران و پدران ایرانی به طور اشتباه شده تیزهوشی بچه!!! خب بچه باید از شما عشق بگیره و توجه و دیسیپلین ، کجا وظیفه والدین پرورش هوش بچه هاست؟ میگه میخواهیم قهرمان تربیت کنیم؟ اینهمه باهشهای بدبختی که اطرافتان هستند محصول همین وسواسهایند حدیث گرامی

    [پاسخ]

    حدیث پاسخ در تاريخ اسفند ۱۳ام, ۱۳۹۳ ۱۲:۵۹ ب.ظ:

    خیلی ممنون دکتر که جواب دادین’خیلی دوست دارم دخترم مثل بچه هایی باشه که چندتا زبان بلدن’درسخون و با اعتماد بنفس بشه’میخام واسش کم نذارم’موفق شه در آینده’مثل خودم نشه’من فوق العاده بچه ی درسخونی بودم’مدرسه نمونه دولتی بودم’دانشگاه دولتی’ولی تو دانشگاه یهو تموم شد انگیزم’دیگه دوس نداشتم درس بخونم’دوس داشتم ازدواج کنم’حالا ازدواج کردم’احساس میکنم همه تلاشم تو دوران مدرسه بیهوده بوده’اصلا موفق نبودم’نباید بذارم دخترم اینجوری شه

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اسفند ۱۳ام, ۱۳۹۳ ۱:۳۰ ب.ظ:

    خودتون رشد کنید دراین صورت نیازی نیست به فرزندتون فشار بیارید

    [پاسخ]

    حدیث پاسخ در تاريخ اسفند ۱۳ام, ۱۳۹۳ ۲:۱۷ ب.ظ:

    چه جواب دندان شکنی!

    [پاسخ]

  7. دکتر یعنی واقعا عروسی منم میاید؟ باعث افتخار ماست جزو میهمانان باشید.
    اما چه حیف که فقط بعدا میتونم تو فیلم ببینمتون!
    اخه بابام اینا دیگه خیلی درجه شون بالاست اگه پنجاه درصد دیگم همینطوری از اب دربیاد عروسی رو تو دوتا تالار میگیریم. زنونه فلکه اول مردونه فلکه دوم!
    فقط یه چیزی!!!
    اوه…
    یه امیدی هست!
    گفتم از اب در بیاد؟!
    پس به اون خشکی پنجادرصد اینطرفم میتونه نباشه!
    فقط یه چیزی!
    به اقا رسا بگید با احتیاط رانندگی کنه!

    [پاسخ]

  8. دیدگاه من زیر درخت البالو گم شده
    نادخ داری؟
    نه نه
    بی نادخی؟
    نه نه
    پس
    تو
    دید
    گا
    هی
    ننننننننن
    داااااااااااا
    دددددددددددی!

    [پاسخ]

  9. سلام معذرت میخوام این مطلب رو تو این پست مینویسم چون بی ربطه
    به ف. ب دسترسی ندارم که زیر پست اطلاع رسانی برنامه تون تو شبکه دو بنویسم
    البته شاید به نظرتون یک حساسیت بی مورد باشه ولی جستارتن خواستم بگم که
    تو برنامه تون که در مورد نوجوان توانگرو اقتصاد بود وقتی در مورد موسس شرکت دارویی گفتین ,
    کلمه “ترک ” سانسور شد . یعنی دوبار که ترک بودن ایشون رو گفتین صدا رو گرفتن .

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اسفند ۱۰ام, ۱۳۹۳ ۱:۴۳ ق.ظ:

    حیف، فکر نمیکنه اون فرد که ما داریم ارزش زایی میکنیم علیه یک ضدارزش طنز قومیتی

    [پاسخ]

    وحیده پاسخ در تاريخ اسفند ۱۰ام, ۱۳۹۳ ۹:۴۹ ب.ظ:

    سلام شبنم جان حالا اگه دکتر مخصوصا هم ترک بودن رو سانسور کنه که نمی کنه از ارزش ترکها کم میشه؟ اینقدر حساس نباشیم به نژاد و قوم وملیت چون همه ما انسان هستیم. اگه ما خودمونو قبول داشته باشیم حرفهای مردم برامون حساسیت زا نمیشن.

    [پاسخ]

  10. میگم دکتر شما شب اول با مامانت رفتی عروسی خانمت ناراحت نشد؟؟ ……اگه شوهر من همچین کاری میکرد باهاش قهر میکردم …..پوزمو کج میکردم چندروز براش….

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اسفند ۹ام, ۱۳۹۳ ۹:۴۶ ق.ظ:

    میگه از کودکستان زن گرفتم که ناراحت بشه؟؟؟

    [پاسخ]

    حدیث پاسخ در تاريخ اسفند ۹ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۲۶ ب.ظ:

    خوشبحال شما که همچین زنی داری….من خیلی اخلاقای بد دارم…قبل ازدواج خیلی ادعام میشد…کتاب میخوندم’سایت شمارو میخوندم….فکر میکردم چه خوشبختیه هرکی منو بگیره…ولی حالا شدم یه زن بدبین…گیر بده”’حالم گرفتی از خودم”’نمیدونم چیکار کنم

    [پاسخ]

    صدف پاسخ در تاريخ اسفند ۱۳ام, ۱۳۹۳ ۸:۵۳ ب.ظ:

    سلام. آقای دکتر این مطلبی که حدیث گفتن رو من به وفور در اطرافیان خودم میبینم. عروس هایی که نمیتونن تحمل کنن شوهرشون با مادرش یا خواهرش رابطه صمیمانه ای داشته باشه. و بالاجبار مادر و خواهر هم برای اینکه پسر و یا برادرش کمتر تحت فشار قرار بگیره رابطه رو کمتر و کمتر میکنه.

    [پاسخ]

    حدیث پاسخ در تاريخ اسفند ۱۴ام, ۱۳۹۳ ۱:۲۵ ق.ظ:

    نه برعکسش هم هست مادر و خواهرایی که میخوان حرص عروس بدبختو در بیارن’نمونش: رفتیم عروسی’شوهرم پیش خواهرش نشسته بود’رفتم کنار شوهرم بشینم’خواهره پیش بقیه میگه’وای باز این اومد’خواستیم یکم با داداشمون باشیم’خصوصا خواهر شوهرای هم سن و مجرد’وای وای وای’اینا رو باید حالشونو گرفت’هرچند که از نظر روانشناسی درست نباشه’جیگر آدم حال میاد

    [پاسخ]

  11. وای استاد جان یعنی ممکنه ما شما رو دعوت کنیم و شما تشریف بیارین .این که واسه ما مثل یه آرزو میمونه به جان خودم .
    ولی اول باید شازده با اسبش برسه ( فعلا که اسبش مریض شده موندن تو راه ….!!!!!!!!!!☺☺)

    [پاسخ]

  12. یه آشنایی از بچگی تو خونواده ی ما بود که خیلی مرد خوبی بود.یه جوری مسئول تدارکات خاندان که مثلا وقتی پدرمادر به سفرهای زیارتی می رفتن، کارهای مربوط به بدرقه واستقبال(یادش به خیر که قدیما حتما فامیلا باید مینی بوس کرایه میکردن وتا امامزاده هاشم می رفتن و کلی ساعات انتظار رو با ذوق وشوق سپری میکردن) و یا خرید گوسفند قربونی وهماهنگی با قصاب وهمن طور برگزاری عروسی ها و کرایه میز وصندلی و …..
    این آقای احمدی نمیدونم چه مشکلی داشت بنده ی خدا استایلش همچین بگی نگی میزون نبود وبه اصطلاح امروزی ها دیس فورمه. یعنی ستون فقراتش خمیده بود ولی خداییش سرشار از انرژی….اون شب عقدکنان برادر بزرگم بود که معمولا تو خونه عروس برپا میشه و خب همه مهمونا جا نمی شدن و بهر حال عده ای از آقایون وعلی الخصوص دوستای شاه دوماد تو سرمای آذرماه بیرون ساختمون ایستاده بودن. طبیعیه که نیاز به دستشویی سریع تر حس می شد. از قرار معلوم آقای احمدی هم کنار دستشویی با همون تریپی که عرض کردم ایستاده ونظاره گر جشن وپایکوبی بود.یه ساعتی شد و به نوبت مهمونای آقا از رو تراس هی می رفتن داخل ببینن می تونن از دستشویی استفاده کنن که می دیدن یه آقایی با حالت نیاز شدید به دستشویی اون جا وایستاده و میخواد بره داخل و بعد دوباره برمی گشتن تا سری بعد.یه مدتی که گذشت یهو یکشون گفت،پس چرا این آقاهه هنوز اون جا وایستاده و کاشف به عمل اومد که اصلا آقای احمدی نمیخواسته بره…

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اسفند ۹ام, ۱۳۹۳ ۹:۴۸ ق.ظ:

    عالی بود

    [پاسخ]

  13. ما هر سال در یکی از روزهای محرم توی یکی از مساجد دعوت بودیم به صرف شله ی معروف مشهد . بر طبق روال هرسال با خونواده پا شدیم و رفتیم . وقتی رفتیم و نشستیم دیدیم بر خلاف سال های گذشته که همه ساده لباس میپوشیدن، خانم های شیکان پیکان و لباس های خوشگل و کلی قر و فردر حال رفت و آمد هستن و کمی هم که دقت کردیم فهمیدیم که اونجا مراسم ختم یک مرحومی هست و نهار هم شله دارن( توی ایام محرم مشهدی ها واسه ی مراسم ختمشون هم شله میدن)و میزبان ما مراسمش روز دیگه ای شده.
    خلاصه ما و چند نفر دیگه که اشتباه ما را مرتکب شده بودن، باسر شرمندگی، اومدیم بیایم بیرون که میزبان با روی گشاده اومد جلو و تعارفمون کرد که نهار بمونیم و عملا اجازه نداد مجلس را ترک کنیم. خیلی هم تحویلمون گرفت.
    خدا اون مرحومو بیامرزه و البته ممنون از خانواده ی مرحوم که اصلا نذاشتن ما احساس غریبی کنیم!!!!!!

    [پاسخ]

  14. خیلییییییی خوووووب بود آقای دکتر
    ممنون که یک چنین موجبات شادی و خنده ای رو به اشتراک گذاشتید…
    آرزوی شادکامی بی انتها برای همه …

    [پاسخ]

  15. سلام آقای دکتر،وقتتون بخیر،من همین امشب با سایتتون آشنا شدم،ببخشید که سوالمو اینجا میپرسم،یه کمک میخواستم
    من 26 سالمه و 6 ماهه با پسری که 5 سال باهاش دوست بودم ازدواج کردم،آقای دکتر من هر کسی رو که دوست دارم بشدت ازش انتظار محبت و توجه زیادی دارم به حدی که پدر و مادر و بخصوص همسرم رو کلافه کردم،اگه یکاری که من دوست ندارم رو انجام بدن یا تا زمانی که کاری رو که میخوام انجام ندن بحث میکنم یا کلا قهرم،همیشه نگران شوهرم هستم و همه ی برنامه های کاری که داره رو مدام بهش یاداوری میکنم،انتظار دارم همونقدر که من نگران و وابسته ام شوهرم هم باشه ولی اون یه آدم نرماله،میدونم که مشکل از منه،میشه لطف کنید و آدرس یه مشاور خوب توی اصفهان رو بهم بدین؟مرسی از لطفتون

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۹ام, ۱۳۹۴ ۴:۲۳ ب.ظ:

    فقط
    PORSESH.DOCTORSHIRI.COM

    [پاسخ]

  16. سلام دکتر شیری عزیز
    خیلی باحال بود آقای دکتر کلی خندیدم:)))))
    یادش به خیر حضور گرم شما و همسر خانم و مادرتون توی جشن عروسی ما…. واقعاً با حضورتون خوشحالمون کردین.

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اسفند ۷ام, ۱۳۹۳ ۱:۵۶ ب.ظ:

    اره واقعا
    منزلتون نیز میزبان شایسته ای بودید

    [پاسخ]

  17. استاد کلی دلتنگ نوشته هاتون بودم یک مدت هست نه کلاس هاتون می تونم شرکت کنم و نه می تونستم به سایت تون سر بزنم . اما امروز روزم زیبا آغاز شد . خیلی جالب و عالی و بامزه توضیح داده بودید .همیشه کنار عزیزانتون شاد و سلامت باشید .

    [پاسخ]

  18. سلام دکتر جان
    ما که دعوت کردیم پارسال 23 بهمن به بابلسر شما و خونواده محترمتونو به عروسیمون ولی جوابی ندیدیم و نشنیدیم ولی یکی از عزیزترین دعوت شدگان بودید .

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اسفند ۷ام, ۱۳۹۳ ۱:۵۷ ب.ظ:

    من ایران نبودم رابعه جان لندن بودم

    [پاسخ]

  19. وای عالی بود دکتر .کلی خندیدم .جمله ی آخرتونم فوق العاده بود
    فقط تنها چیزی رو که نمیتونم درک کنم اون 4 تا دیسلایکی که دوستان برای این نوشته زدن . !!!!!!!!

    [پاسخ]

  20. سلام. یه روز کلاس اندیشه 1 داشتم انقدر توی فکر بودم 2 ساعت زود تر رفتم. اتفاقا توی همون کلاس با همون استاد قبل کلاس من کلاس اندیشه 2 بود.هیچی دیگه سرکلاس نشسته بودم که یهو به استاد اعتراض کردم که این مطالبی که شما می گید ربطی به موضع درس نداره .ایشون هم یه لبخندی زدند و هیچی نگفتند.بعد از کلاس دوستامو دیدمو بهشون گفتم برای چی نیومدید کلاس.اونا هم گفتند کدوم کلاس ! الان کلاس داریم دیگه .اون موقع به خودم اومدم و فهمیدم چی شده.خشکم زد .دوستام که نفهمیدند.ولی نمی دونستم چطوری دوباره برم سر کلاس با اون قیافه ی حق به جانبم.

    [پاسخ]

  21. بنا به وظیفه و عادت قبل از تزریق بوتاکس به بیمارانم از انها می پرسیدم که ایا باردار هستند یا نه? یک روز که بیماران زیادی دیده بودم و خسته و بی حو صله منشی بعد از ساعتها با خبر خوش بیمار اخر را اماده کرده ام تا بوتاکس بزنید امد و با خو شحالی سرم را داخل یخچال کردم و در حالیکه سرنگ را پر می کردم خطاب به بیمار با صدای بلند سلام کردم و گفتم خوب! باردار که نیستید? پاسخی نشنیدم حدس می زنید که چی شد? بله اقایی با دهان باز و چشم های گرد روی تخت نشسته بود!!!! حالا سوتی کی بهتر بود? شما اقای دکتر یا من??

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اسفند ۱۳ام, ۱۳۹۳ ۱:۰۲ ق.ظ:

    الهام عزیز
    من پرچمها را بالا میگیرم…مال شما عالی بود!!!

    [پاسخ]

    سوره پاسخ در تاريخ اسفند ۱۳ام, ۱۳۹۳ ۱:۱۰ ق.ظ:

    عالی بود. دکتر شاهدن که دل غمگینی رو شاد کردین

    [پاسخ]

  22. سلام دکتر
    تبریک میگم ، سوتی خیلی خوب و جذابی بود :دی
    یکی از بزرگترین سوتی هایی که دادم و بعدش کلی استرس گرفتم زمانی بود که رفتم سربازی و شدم راننده فرمانده. چند روزی گذشت و بعد فرمانده شماره ازم خواست و منم شمارش رو گرفتم و ذخیره کردم . فردای اون روز خواستم یه اس ام اس 5 صفحه ای رو برای یکی از دوستام بفرستم ( متنش خیلی خودمونی بود) ، اشتباهی فرستادم برای فرمانده :))))))))
    تا چند دقیقه کپ کرده بود ، با خودم میگفتم ایکاش تا این 5 صفحه ارسال میشد گوشی رو خاموش میکردم ! یعنی نابود شدم . خلاصه سریع زنگ زدم کلی عذرخواهی کردم که اگه پیامی از طرف رسید بازش نکنید ، اشتباه فرستادم !
    فردای اون روز تا منو دید گفت قاسمی(مسئل دفتر بود) ، حسین زاده یک هفته لغو مرخصی ! ( انصافاً ارزشش رو داشت :دی )

    ارتباطم با مسئول دفتر خیلی خوب بود و دوره هم کلی میخندیدیم . دو روز از لغو مرخصی گذشت که تو جمع یه اس ام اس خوند ! گفتم اینو کی فرستاده ؟؟!!! با دستاش نشون داد فرمانده ! :دی
    وقتی جریان رو براش تعریف کردم کلی خندید و بخاطر همین موضوع یه هفته لغو مرخصی تبدیل شد به 3 روز !

    [پاسخ]

  23. سلااااااااااااااااااااااااااااامممم آقای دکتر دلم تنگ شده بود برای اینجا.
    حالا نه اینکه خیلی وقت باشه نیومده باشم و مطالبو نخونده باشم اما کمتر از قبل اومدم .قبلا روزی چند بار فقط به این سایت سر میزدم اما الان خب بچه ی خوبی شدم یه بار میام میخونم مطالبو و میرم.آخه باید از شکستام درس بگیرم و درجا نزنم:)
    فکر کنم همه دوست داشته باشن شما در جشن عروسیشون باشین (من که دوست دارم)
    :))

    [پاسخ]

  24. وای آقای دکتر خیلی جالب بود …. ببخشید سلام …. هنوز تو خنده ام …. چه سعادتی داشتن اون عروس و دوماد که شما رفتین مراسمشون ….. ما هم که یه دونه اینجور دکتر که بیشتر نداریم که ………… همیشه بخندید …..

    [پاسخ]

  25. به نظرم همین که فهمیدین اشتباه رفتین خودش کلی خوبه! اگه کادو هم داده بودین دیگه شیرین کاری دکتر کامل میشد.امتحانای مدرسه رو چجوری میدادین جابه جا آیا؟ولی بازم خوشحالم که صادقین و موجبات خنده و شادی ما دوستان رو فراهم میکنین!!!

    [پاسخ]

  26. سوتی من:
    چند وقت پیش رفتم تو یه داروخانه و گفتم یه بسته پودر دکلره بدن به من بدید. آقای دکتری که اونجا بود یهو زد زیر خنده و بهم گفت: خانوم، اینجا داروخانه دامپزشکیه!!

    [پاسخ]

  27. به بهانه روز پرستار
    “دلنوشته یک پرستار دلشکسته”

    اسفند که می شود
    انگار بوی بهار می آید
    اسفند، موسم خانه تکانی است
    اما اول، خانه دلت را خوب بتکان
    صدای پای عید می آید
    باید که غبار روبی کنی خانه دل را

    دلت را با عشق اگر بتکانی
    تمام کینه هایت هم می ریزد
    بغضهای فرو خورده و اشکهای در گلو مانده ات می ریزد
    درد هایت می ریزد

    بعضی از دردها خیلی درد دارد
    درد خیانت
    درد بی درمان دروغ و تهمت
    درد استخوان سوز نارفیقی، حسادت، دورویی…

    آری… درد دارد که سپیدی هایت را سیاه جلوه دهند
    سخت است که حتی نتوانی از سادگی دلت دفاع کنی
    درد دارد که به جرم مهربانی، دلت پاره پاره شود و تو فقط مبهوت بمانی که چرا؟ آخر چرا؟
    چه بد دردیست این نسبت دروغ دادن به دل مهربانت
    و دردناکتر اینجاست که این دردها را نمی توان به کسی حالی کرد

    اما خب
    قرار هم نیست همه بفهمند
    که دلت به پاکی باران است
    بنا نیست همه بفهمند
    که نگاهت رنگ مهر دارد
    و دستهایت بوی گندم می دهد

    گاهی حتی بهترین ها هم شفافیت تو را نمی فهمند
    گاهی حتی بهترین ها هم نمی بینند که دلت چه ساده و یکرنگ است
    نمی بینند که دلت از تبار دیوارهای کاهگلی است
    و این چنین دلی را با بدخواهی و تنگ نظری چه کار؟

    نه… همیشه هم زیبایی، زیبایی نمی آفریند
    گاهی شیرینی دلت، تلخکامی برایت دارد
    گاهی صاف بودن به قیمت شکستن دلت تمام می شود
    و خدا می داند که چه دردی دارد وقتی دلت می شکند
    نمی دانی تکه هایش را از کجا جمع کنی و چطور به هم وصله کنی

    درد می کشی اما زلال بودنت را حفظ کن
    از تبار چشمه باش
    بگذار و بگذر
    و ایمان داشته باش به قدرت زیبایی ها
    به خدا زشتی آنقدرها هم قدرت ندارد تا بتواند جلوی زیبایی را بگیرد
    مبادا عید بیاید
    و دلت پر از زنگار کینه باشد

    کینه که نه
    آخر، “بعضی ها” چنان مساحتی در سرزمین دلت دارند که در برابرشان کینه جایی ندارد
    “بعضی ها” حسابشان از خیلی ها سَواست
    “بعضی ها” چگالی وجودشان آنقدر بالاست که برایت چیز دیگری هستند
    هر قدر هم که دلت را بی انصافانه شکسته باشند
    آنقدر برایت ارزش دارند که به خاطرشان، چینی شکسته دلت را بند بزنی
    دلت را بتکان که گرد و غباری از این “بعضی ها” در دلت نباشد

    هر چند گاهی گذشته ات چنان درد می گیرد که بغضت بی اختیار می ترکد
    اما بتکان دلت را
    محکم تر از قبل بتکان
    تا به جز یاد و خاطره لحظات شیرین چیزی برجای نماند

    سخت است این خانه تکانی دل
    اما لذتبخش است
    به آرامشش می ارزد

    و بعد
    آرام که شدی
    با خودت زمزمه کن:
    دلِ نازکتر از برگ گلم
    خـانه تـکانی ات مبـارک…

    [پاسخ]

    الهام پاسخ در تاريخ اسفند ۱۳ام, ۱۳۹۳ ۲:۲۴ ب.ظ:

    نوشته ات غمگین و زمانی حرف دل من بود ولی مدتیست که می دانم ساده بودن انقدرها هم خوب نیست . یکرنگی فقط اسمی برای سرپوش گذاشتن روی ندانسته هاست باید انقدر بدانیم تا در چند نگاه بتوانیم خود را از معرض خیانت و دلشکستگی دور کنیم. این حقایق را هم باید از زبان فردی مهربان مانند دکتر شیری شنید. خدا نگهدارش باشد.

    [پاسخ]

  28. واااای خدا چقدر با مزه بود .
    آقای دکتر من هم یه سوتی تعریف کنم بخندین : دوست خواهرم تازه ازدواج کرده بود و یه روز من و خواهرم قرار بود که بریم خونه ایشون و هم ببینیمش و هم بهش تبریک بگیم . اون روز کلی با خواهرم آماده شدیم و تیپ زدیم و رفتیم یه دسته گل خوشگل و شیرینی و هدیه براش خریدیم و با کلی سلیقه هم کاغذ کادو پیچش کردیم . بعد رفتیم به آدرسی که دوست خواهرم داده بود . ما یه خونه با همون مشخصات پیدا کردیم و زنگ رو زدیم و گفتیم منزل فلانی ؟ خانمی از پشت آیفن گفتند بله بفرمایید ، شما ؟ ما هم گفتیم ما از دوستان هدی جان هستیم ، اون خانم گفتند : به به بفرمایین بالا ( حالا دوست ما قرار بود تنها خونه باشه ، با خودمون گفتیم حتما مامانش یهویی اومده خونشون ). بعد رفتیم بالا و دیدیم اون خانم خیلی استقبال گرمی کردند و ما رو کلی بوس کردند و گفتند : هدی رفته دوش بگیره بفرمایین بشینین تا بیاد !!! حالا ما دو تا در کمال تعجب بودیم که چرا هدی ” الان ” رفته دوش بگیره ؟!! خلاصه ما اون گل و شیرینی و کادو رو دادیم به اون خانم و کلی هم تشکر کردند 😀 بعد هم خیلی از ما پذیرایی کردند و رفتند دم در حموم به هدی گفتند : هدی جان دوستانت اومدن ببیننت ، زودتر بیا بیرون که ببینیشون !! هدی ( اون خانمی که رفته بود دوش بگیره ) با تعجب گفت : دوستای من ؟؟؟ کی ؟؟؟؟ مگه دوستای من اومدن خونمون ؟؟؟؟ مامانش هم گفت : آره الان نشستند منتظر شما !!! بعد که کمی شک کردیم پرسیدیم : مگه اینجا منزل هدی ( اسم فامیلش رو هم گفتیم ) نیست ؟؟ خانم گفت : اینجا منزل هدی هست ولی فامیلی شوهرم چیز دیگه ایه ! ولی شما پشت در اسم هدی رو با فامیلی خود من گفتین ، که من هم با خودم گفتم خب منظورشون فامیلی من هست و گفتم بفرمایین بالا !!!! یعنی مثلا اگه اسم دوست ما : هدی مرادی بوده ، اونجا منزل هدی محمدی بوده ولی فامیلی مامانش مرادی بوده !!! 😀 خلاصه وقتی فهمیدیم که اشتباه شده هر سه تایی انقدر خندیدیم که حال نداشتیم از جامون پا بشیم 😀 حالا فکر کنین میخواستیم بریم خانم برداشتند گل و شیرینی و کادو رو آوردند که بدن بهمون ، ما هم هی میگیم خانم قابل نداره ، خانم هم میگن : نه اشتباه شده … خلاصه ما سه ساله هر وقت یاد این موضوع می افتیم میخندیم

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اسفند ۱۰ام, ۱۳۹۳ ۱:۴۸ ق.ظ:

    واقعا داستان باحالیه…دم همه تون گرم

    [پاسخ]

    نیکا پاسخ در تاريخ اسفند ۱۰ام, ۱۳۹۳ ۹:۱۸ ب.ظ:

    سپاس دکتر شیری عزیز

    [پاسخ]

    سوره پاسخ در تاريخ اسفند ۱۱ام, ۱۳۹۳ ۵:۴۹ ق.ظ:

    پَخِش شدم روی زمین از خنده 🙂

    [پاسخ]

    آذربانو پاسخ در تاريخ اسفند ۱۲ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۱۹ ب.ظ:

    خخخخیلی باحال بودا. ینی واینسادین این هدی رو ببینین؟ من بودم شمارشو تو گوشیم عافیت باشه سیو میکردم. با اون هدی اشتبا نشه.

    [پاسخ]

    نیکا پاسخ در تاريخ اسفند ۱۳ام, ۱۳۹۳ ۱:۲۳ ق.ظ:

    آذر جان باحالی از خودته 🙂 ما شماره هدی ء در حال دوش را نداشتیم که عزیزم؛ تازه باید سریع پا میشدیم چون هدی اصلی منتظرمون بود . وقتی رفتیم خونه هدی اصلی ، داستان رو براش تعریف کردیم و سه تایی اون روز نیم کیلو لاغر کردیم از بس که خندیدیمو کالری سوزوندیم 🙂

    [پاسخ]

    آذربانو پاسخ در تاريخ اسفند ۱۳ام, ۱۳۹۳ ۱:۲۴ ب.ظ:

    فدات شم. دانستیدم ک(ه) نداشتید! منظورم این بود که حتما با این هدی هم دوست میشدم حالا که با مامانش دوث شدم 🙂

  29. خداوند به حضرتعالی و خصوصا مادر گرامیتان سلامتی با عزت عطا فرماید.مقاله ای یا دلنوشته ای از وجود پر مهر موجودی بنام مادر اگر مرقوم فرمایید ،روحمان خریدار است.

    [پاسخ]

  30. خیلی با مزه بود ولی نادخ یعنی چی؟

    [پاسخ]

    نیکا پاسخ در تاريخ اسفند ۱۳ام, ۱۳۹۳ ۱:۲۵ ق.ظ:

    با اجازه دکتر شیری عزیز : نادخ یعنی بد جور

    [پاسخ]

    آذربانو پاسخ در تاريخ اسفند ۱۴ام, ۱۳۹۳ ۷:۱۶ ب.ظ:

    گووودنس
    این سوالیارو ینی باید با اجازه جواب میدادیم؟
    خودشون گفتن خانه سایت! والا

    [پاسخ]

    نیکا پاسخ در تاريخ اسفند ۲۰ام, ۱۳۹۳ ۸:۵۲ ب.ظ:

    خب آذر بانویی با خودم گفتم چون این کلمه در صحبتهای دکتر شیری بوده و در صحبتهای من نبوده ، زیباتره که با اجازه جواب بدم . والا !
    any problems ?

    [پاسخ]

  31. خیییییییییییییییییییییییییییییلی باحال بود !!!!!!!!!!!!! کلی خندیدیم!!!!!!!!! دمتون گرم ….

    [پاسخ]

    آذربانو پاسخ در تاريخ اسفند ۱۲ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۲۳ ب.ظ:

    ای واااااای
    کاشکی از این اسما نوشتنش قدغن میشد. واقعا زبان پارسی به خطر میفته. زبان! زبان حال! زبان فارسی..ای وای

    [پاسخ]

  32. چه سعادتی داشتن اون عروس و داماد اولی که بدون اینکه خودشون خبر داشته باشن و تو جریان باشن چنین مهمانان عزیزی مراسم عروسیشون رو برکت بخشیدن…همون قضیه ی نه چک زدن نه چونه…

    [پاسخ]

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.