“قلب” متلاطم است و سر در ” گم” و پا در “گِل”

image_pdfimage_print

شبی در زندگی هست که “قلب” متلاطم است
و سر در ” گم”  و  پا در “گِل” ؛
هیچ قطب نمایی هم تو را از سردرگمی در نمی آورد
پاره های قلبت بین آدمها و رویاهای مدفونت پراکنده اند
هرکسی نسخه “دل درد” خودش را برای تو “درد دل” میکند و تو زوزه میکشی از درد ،
اینجاست که غم و خشم را با هم تجربه میکنی،
این بیت در چنین لحظه ای از زندگیم ، سالها قبل ، مرا گریاند،
امیدوارم موجب امید بقیه بشود :
ساعتی میزان آنی ، ساعتی موزون خویش
بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش

ساعت
————————————————–
از ورای ۷ قرن بوی شراب غزلهای این مرد ، گیجمان میکند. 
دعوت این مرد به آرامش آنقدر لطیف است که حتی میتوان حس کرد چه درد هجری پای شیفتگی اش به شمس کشیده، آنقدر که وقتی نا امید از یافتن دوباره اش شد ، تازه چشمه مثنوی و دیوان کبیر از جان خسته اش جوشید و سفر آخر زندگیش را آغاز نمود : بشنو از نی…..
علیرضا شیری- جمعه شب هفت آذر

14 دیدگاه در ““قلب” متلاطم است و سر در ” گم” و پا در “گِل”

  1. حوالی همون شب قلب منم دچار تلاطم شده بود که حاصلش چند دلنوشته شد و چند آه از سینه و …
    براتون یکیشو مینویسم اینجا
    آرام جانی باید باشد، باید باشد تا روح تو را سیراب کند از بودن هایی که به شدن برسد
    و یا شدن هایی که به بود… آرام جانی باید باشد،تا تن خسته ات را در آغوش بگیرد و بگوید میدانم درد میکشی اما من مراقب تو هستم.
    آرام جانی باید باشد تا در تنگنای روزگار،گشایشی را فراهم سازد تا تو آرام تر درد را بنوشی آرام تر.. آرام جانی باید باشد تا ذره ذره ی وجودت را ، مرهم شود آن سان که زندگی بر تن ظریفت سخت گرفته است!
    و هر چه میگذرد بیشتر میفهمم که او انسان را در رنج آفرید!
    پس ای او که مرا فرزند آدم را در رنج آفریدی
    صدایم را میشنوی
    آرام جانی باید باشد….
    فاطمه سعیدی

    [پاسخ]

  2. سلام
    گاهی آگاهی مشتی محکم به صورت آدم میزنه، تازه قلب ادمو پاره پاره هم میکنه
    اون داستانه بوده که طرف به همه جاش دست میزده میگفته درد دارم،نگو انگشت دستش شکسته بوده
    من هم یکی دوتا فاکتور اساسی پیدا کردم که اکثر مشکلاتم از اون نشات میگرفت
    1:عزت نفس پایین
    2:عدم پذیرش مسئولیت و واقعیت زندگی و فرار از اون

    دکتر همین دوتا مهم منو شبیه کسی کرده که مجموعه کاپلانو یه جا داره،
    2-3 ساله عین احمق ها بهترین سالهای جوونیم با تنبلی و عدم تلاش گدشت و هیچ دستاورد خاصی نداشتم در صورتی که مشکل 100% در درون خودم و ظرف کوچک خودم بود که نتونسته بودم مشکلات زندگیمو تحمل کنم و فقط داشتم فرافکنی میکردم،
    البته یه جاهایی هم میدونم ولی حالا حالا ها زورم بخودم نمیرسه و زمان میبره درست شم
    چقدر دردناکه وقتی متوجه متوجه حماقت هام میشم و دیگه نمیتونم بگم نمیدونم و اصلا نمیتونم چشمامو ببندم
    نه فیسبوک نه وایبر نه فیلم و نه هیچ چیز دیگه ای نمیتونه منو سرگرم کنه،
    انگاری اتشی به جانم افتاده و چراغی پشت سرم تو قسمت مخچه روشن شده.
    یه روزی فکر میکردم اگر خیلی بدونم دیگه مشکلی نیس اما امروزه روز که خیلی بیشتر از قبلم میدونم فهمیدم شیر نر میخواد مسیر درست رو زندگی کردن و بار مسئولیت رو برعهده گرفتن
    یا علی

    [پاسخ]

    مژگان پاسخ در تاريخ آذر ۱۰ام, ۱۳۹۳ ۱۲:۰۷ ق.ظ:

    چقدر کامنتتون شبیه حال و روز منه انگار خودم نوشتمش 🙂 ، البته واسه من ترس رو هم باید اضافه کرد … به نظرم اگه اسم اون حماقت ها رو بزاریم بی تجربه بودن و خوشحال باشیم از اینکه بالاخره فهمیدیم اشکال کارمون کجاست و از خواب بیدار شدیم حالمون خیلی بهتر میشه . خیلی ها هستن که با کلی دستاور هنوز خوابن و حالشون خوب نیست . بیدار شدن درد داره واسه همینه که خیلیها ترجیح میدن همیشه خواب بمونن حتی به بهانه قایم شدن پشت موفقیتها و دستاوردها و خوشحالی های ظاهری . نباید یادمون بره همون پوچ بودن و وقت تلف کردن و حماقتها بود که ما رو به این نقطه “دیگه بسه نمیخوام اینجوری ادامه بدم” رسوند . نمیگم که در مورد همه اینجوریه اما خیلی ها که قدم تو راه خودشناسی و … میذارن یه جایی تو زندگیشون به این نقطه رسیدن و دیگه تصمیم گرفتن که تمومش کنن و بیدار شن و دردشم تحمل کنن و چه بسا چند سال دیگه دستاوردهاشون و موفقیتهاشون خیلی بیشتر از موفقهای خواب باشه .

    [پاسخ]

  3. دکتر جان دیروز طبق روال هر هفته کوه بودم آدم اونجا احساس تعادل و توازن عجیبی با طبیعت داره و خدا رو بیشتر از همیشه کنار خودش میبینه توی این لحظه ها همیشه بیاد عزیزان زندگیم هستم و براشون دعا میکنم دوست دارم بهتون بگم که برام خیلی خیلی عزیزین و همیشه دعاگوتون هستم
    شعرتون عالی بود واسه کسی که صبح اول هفته اش رو با باز کرده سایت شما شروع میکنه
    برقرار باشید

    [پاسخ]

  4. دکتر جان من چند روزیه که به برنامه هاتون مخصوصا رادیو جوان گوش میدم باعث شده بفهمم ریشه مشکلاتم کجاست. چیزایی که با وجودی که قبلا زیاد مشاوره میرفتم نفهمیده بودم. از شما بسیار سپاسگزارم و منتظر کلاسهاتون هستم تا با ایرادام بیشتر اشنا شم و رفعشون کنم. ولی در حال حاضر حالم جوریه که دانشگاه نمیتونم برم یه هفتس نرفتم از سامانه هم استفاده کردم ولی جواب نگرفتم و الان نیاز به مشورت دارم و چون سواد شما رو دیدم دیگه هرجایی نمیتونم برم. لطفا یک مشاور به من معرفی کنید که هر چه زودتر از این حالت خارج شم.

    [پاسخ]

    سوره پاسخ در تاريخ آذر ۸ام, ۱۳۹۳ ۹:۲۳ ق.ظ:

    برنامه تو رادیو جوان؟! استاد اطلاع رسانی آیا چرا نشده؟!

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ آذر ۸ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۱۰ ق.ظ:

    همون پارسالی هاست

    [پاسخ]

    میثم پاسخ در تاريخ آذر ۸ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۲۲ ق.ظ:

    استاد هفته ی پیش هم گویا در برنامه ای صدای شما شنیده شده بوده؛ مدارکش هم احیانا موجوده 🙂
    اصلا رادیو جوان هِچ!
    همین رادیو توانگری را گوش میکنیم؛

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ آذر ۸ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۴۱ ق.ظ:

    برنامه حاضرجواب ساعت 16 رادیو جوان
    بناست هفته ای دو روزش را من باشم

    [پاسخ]

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.