عجز در برابر درد

image_pdfimage_print

صبح ساعت ۷ راننده محترم آمدن دنبالم بریم دانشگاه ، ساعت ۱۰ سخنرانی هفته فرهنگی دانشگاه  ، درباره سبک زندگی دانشجویی ،به عهده بنده محول شده بود ،

بعد از سخنرانی ، سوالات دانشجویان را پاسخ میدادم ، ماشین اومده بود برم گردونه خونه ، یک دانشجوی خیلی مستعد ، حسین، ازم مودبانه شماره همراهم را خواست و دلایلش را که گفت ، ازش به خاطر بضاعت اندکم عذرخواستم که زیاد آدم تلفنی نیستم.
وقتی بقیه دیگه رفته بودند ، دختر خانمی قدبلند ، آخرین پرسشگر بودند ، با حیا و با شکوه از مساله اش گفت و اینقدر بغض و حیا و رنج را با هم داشت که ناگهان اشکی بر چهره اش فتاد…یادم افتاد زمانهایی را که علیرغم تجربه حرفه ایم ، نتوانسته ام برای رنج قدیمی یک انسان کاری کنم و عجزم را دیده ام و در خلوتم بارها گریسته ام از رنج انسانها ، انسان شدن و انسان ماندن…
امشب نیز تصویر این زن و شکوه مقاومتش در برابر شکستن ، من را به یاد هزاران آدمی ( مراجع ، دانشجو، خواننده سایت و روزنامه و…) انداخت که در این سالها کنارشان تمرین کردم به درد احترام بگذارم و اگر نمیتوانم دردی کم کنم ، هرگز دردی به مردمان نیفزایم.

درد

41 دیدگاه در “عجز در برابر درد

  1. اتفاقا من خیلی اوقات به شما که فکر می کنم بهتون قبطه می خورم که فرایند زندگیتون در این سن مثبت و پر ثمر بوده. هیچ کس کامل نیست و اعتراف می کنم مواردی پیش امده که انتظار کمک از شما داشتم و فرصت نداشتید و من ماندم و تصمیم گیری های سخت. اما در کل کلام شما همیشه راهنمای منه و بابت خیلی چیزها از شما سپاسگزارم.

    [پاسخ]

    زندگی پاسخ در تاريخ مهر ۱۹ام, ۱۳۹۳ ۱۲:۲۶ ب.ظ:

    ببخشید، اون کلمه فرایند نیست، “براینده”!

    [پاسخ]

    سوره پاسخ در تاريخ مهر ۱۹ام, ۱۳۹۳ ۳:۵۸ ب.ظ:

    به قول معروف لایک

    [پاسخ]

  2. ​فک میکنم اینجا و این پست جای خوبی باشه تا من یه جورایی حرفی برعکس چیزی که نوشتید بگم
    دکتر من مشکلم در ارتباط با دوستام اینه که زیادی همدرد و شنونده غم و غصه هاشون هستم..کلن روحیه حمایتگر دارم و در دوستی ها ادما بهم اعتماد میکنن و حرف میزنن و درددل میکنن ولی دکتر واقعا من توانشو ندارم..تا یه جایی پیش میرم ولی بعد دیگه می بُرم ازینکه تا به من میرسن درددل دارن گرفتاری دارن راز دارن غر دارن…با ادمای دیگه دوستن و به من که میرسن پشت سر همونا که باهاشون دوستن و مهمونی میرفتن و میرن حرف میزنن بدگویی میکنن..دروغ هایی که به هم میگن حتی توی جمع دوستانمون اذیتم میکنه دکترچون اون ادمی هستم که ​​بقیه میان حرفاشو درباره همدیگه به من میزنن ..من حتی ازینکه کسی به دیگری هم دروغ میگه و یا ازش سواستفاده میکنه برای سوزوندن دل یک نفر دیگه هم خیلی ناراحت میشم خیلی جلوی خودمو میگیرم که دخالت نکنم و به خودم میگم به تو چه ولی متاسفانه نمیتونم خودمو دور نگه دارم
    گاهی فک میکنم که شاید من دوست بدی هستم که نمیتونم پای دردودلای دوستام بشینم ولی بعدش فک میکنم که از حرفای خودشما یاد گرفتم که هر ادمی اول مسوول روح و روان خودشه…ایا درست یاد گرفتم دکتر؟ بخدا گاهی به خودم میگم من شدم ریسایکل بین زندگی مردم! غرو بدبختیاش با منه ولی هیچ وقت توی خوشی هاشون یاد من نمیوفتن…
    چیکار کنم که این اشتباه هی در دوستی هام تکرار نشه که بشم سنگ صبور دیگران؟ یه NT بدبخ هستم که بخدا چیز زیادی بلد نیستم از تحزیه و تحلیل به گمونم بقیه خیلی خنگن که نکته های به اون روشنی رو نمیبینن و بعد من که بهشون میگم میگن واااو! تو چه خوب تحلیل میکنی!
    این اشتباه در روند دوستی هام همیشه و همیشه تکرار شده دکتر…..بار غم و غصه های دیگران برام سنگینه…و بعد مجبور میشم ازشون دوری کنم خیلی 🙁
    برخورد درست از همون اول رو نمیدونم که دیگه به این دلزدگی من کشیده نشه

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ مهر ۱۹ام, ۱۳۹۳ ۱۲:۲۸ ب.ظ:

    وقتی با کسی وفیق هستیم ، تحیل گرش نیستیم
    تحلیل نکنید تا معمولی باشید و بقیه نیز از شما این نوع کمکها را نخواهند خواست

    [پاسخ]

    آذربانو پاسخ در تاريخ مهر ۲۰ام, ۱۳۹۳ ۱:۱۲ ق.ظ:

    منم مشکل میم رو دارم.با یک تفاوت.ازبچگی تو مدرسه به سنگ صبور معروف بودم.بزرگتر که شدم و دیدم ادامه داره این دردودلا با خودم گفتم بابا اینا دیگه کی استند؟من فقط گوش میدم دریغ از یک کلمه حرف که همدردی کنم راه حل بدم.یه حس بدی داشتم که نمیتونم همدردی کنم.بعدفهمیدم اینا چون صددرصدمطمئنن من به هیچ کس نمیگم فقط وقت منومیگیرن و خودشونو خالی میفرمایند.من باید دهن لقی میکردم تا ولم کنن؟الان ولی نظرم میدم.حالا این روزا یه مراجع داشتم که شبا میاد خونمون میمونه دخترخاله جونم.دیدم داره مارو روانی تر میکنه باحرفاش.خجالتم نمیکشید که یه شب درمیون الو من دارم میام. واسه اینکه کارشم توجیه کنه زنگ زده بود بمامانم که اره خاب پسربرزخ دیده اتو دیدم گفته آذرو تنها نذار.عمرا داداشم اینو گفته باشه.این دروغو گفته تا بلیط جای خاب شبهای بعدشو بگیره خونه ما.حسابی رفتم تو کار پیچش.پاشو بریدم ذلیل مرده رو.اگه به اینه که پامصنوعی میذاره دوباره زنگ میزنه روح داداشمو احضارمیکنه.یعک اعجوبه ایه! اونجا بود که به این فکر افتادم که این مشاورا با چه طرز فکری دارن زندگی میکنن مراجع می پذیرن؟ ینی وقتی ی مراجعی اجازه داره ذهنشو تخلیه کنه جلوی مشاورش اگه مشاور حالش بدشه با اون افکار چی؟ مگه میشه افکاری نباشه تو دنیا که مشاوری حالش باهاش بدنشه؟حرفایی که نخاد بشنوه؟ ینی اینا انقد ذهناشون بازه؟ همه چیزو هضم میکنن؟یا اصن ب لبشون نزدیکم نمیکنن؟که حالا تازه ی فکری بخان بیان بکنن درمون کنن.تازه فکر نمیکنه که فیس توفیس همونموقع داره صحبت عادی میکنه باهات.مث ی دوست.بعد چند ماه نگاه میکنی تو لاکت میبینی واو اونی ک میخاستم توش دارم که!!! کی کجا چطوری؟ چی شد؟فکر نمیکنه؟ چی میگی؟ کی چی میگه؟ ملومه خابم میاد؟ولی مشاوری شغل سختیه و روح بزرگی میخاد.
    از معلمی ک سختتره چرا اونو گفتن شغل انبیاس؟ بری تو بحرش اینم معلمیه ها..
    برم بابا

    [پاسخ]

  3. سلام ، ممنون از سایت پربارتون ، فقط میشه رابطه عکسی که گذاشتین با مطلب مورد نظر بگین?

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ مهر ۱۹ام, ۱۳۹۳ ۱۲:۲۳ ب.ظ:

    PAIN

    [پاسخ]

  4. سلام روشنا جان منم دقیقا موقعیت شخصیتیم شبیه شماست و نیز یکبار هم در دوران دانشجویم در تهران تونستم در کارگاه دکتر شیری شرکت کنم منم نتونستم خودمو بشناسم مخصوصا الان که از نظر تحصیلی هم تا حدی پیشرفت کردم ولی بیشتر احساس ناتوانی دارم و شدیدا احساس سردرگمی دارم و فک میکنم سبک هویتی من سردرگم هست کاش بعد از اینکه دکتر شیری با شما صحبت کرد من رو هم از راهنماییهای ایشون مطلع کنی واقعاً ممنون میشم در ضمن دکتر شیری عزیز و گرامی از شما مخصوصا کمال تشکر رو دارم

    [پاسخ]

  5. سلام دکتر جون .من ترم اول کارشناسی ارشد الکترونیک هستم به نظر شما برای تقویت زبانم چیکار کنم ؟سطح زبانم متوسط هست .ممنون

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ مهر ۱۹ام, ۱۳۹۳ ۱۲:۲۶ ب.ظ:

    به نظرم شبی دو سه صفحه از مجموعه کتابهای VOCABULARY IN USE را بخونید خیلی مفیده
    سطوح مختلفی داره کتابش از ELEMENTARY داره تا ADVANCE

    [پاسخ]

  6. سلام دکتر شیری عزیز و دوست داشتنی! کسی که بخواد رشته داروسازی رو در خارج از کشور بخونه، شما چه کشوری رو مناسب میدونید برای این رشته؟ مثلا آلمان، فرانسه، انگلیس یا آمریکا؟
    ببخشید خیلی مزاحمتون میشم.

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ مهر ۱۹ام, ۱۳۹۳ ۱۲:۲۷ ب.ظ:

    خیلی جزئیاتش این رشته را نمیدونم ولی آلمان و آمریکا که عالین

    [پاسخ]

  7. سلام آقای دکتر
    شما امسال یه بار برای یه سمینار به بیمارستان فیروزگر تشریف آوردین. از اونجا شناختمتون. من یکی از استاجرهایی بودم که تو سالن مورنینگ نشسته بود و به حرفاتون گوش میداد. دلم میخواست یه بار باهاتون حرف بزنم.
    خیلی تو سایتتون چرخیدم. بیشتر کسایی که میان اینجا و طرح مشکل میکنن تو رابطه هاشون دچار مشکل هستن. راستش من هیچوقت درگیر رابطه ی عشقی جدی ای نبوده ام. ولی مشکلم این نیست. مشکل من با خودمه. من تو رابطه با خودم مشکل دارم. من خودمو نمیشناسم. من از وقتی یادم میاد دچار بحران هویت بودم! هیچوقت نفهمیدم کی هستم. هیچوقت نتونستم به ذهنم یه نظم درست حسابی بدم، بفهمم چی میخوام و چی نمیخوام. چه جور زندگی ای میخوام و چه جور آدمی میخوام باشم. دوست داشتم تو دوره های شخصیت شناسی تون شرکت کنم تا بتونم شخصیت خودمو بشناسم ولی نشد.
    مشکلات ریز و درشت زیادی دارم. تازگیا فکر میکنم اصلا نکنه من T.S ام !!
    این روزا حالم اصلا خوب نیست و انگیزه ندارم. نمیدونم شما میتونین کمکم کنین؟؟ انتظار ندارم مشکلاتمو برام حل کنین. فقط راه نشونم بدین. ممنونم.

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ مهر ۱۷ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۴۴ ب.ظ:

    سلام روشنا
    حتما به یک همکار جوان کمکی از دستم بربیاد دریغ نخواهم کرد
    به من ای میل بزنید و شماره تماس بگذارید و نیمه ابان با شما تماس میگیریم

    [پاسخ]

    sh.ghaherdoost@yahoo.com پاسخ در تاريخ مهر ۱۸ام, ۱۳۹۳ ۱۲:۱۶ ق.ظ:

    پس چرا جواب ایمیلای منو نمیدین؟؟؟چون با شما هم رشته نیستم،چون به کلاساتون دسترسی ندارد،باید تو مشکلم بمیرم؟؟؟؟

    [پاسخ]

    شيوا پاسخ در تاريخ مهر ۲۲ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۳۵ ق.ظ:

    سلام
    آقای دکتر میشه همینجا راهکارتون رو به این دوستمون بگین که کسای دیگه ای هم که این مشکل رو دارن بتونن استفاده کنن اخه یه جورایی حرف دل منو میزنن ممنون

    [پاسخ]

  8. بارها دیده ام خیلی دردها درد زایمانی در روح اند
    به دنیا آمدن بخشی از تمامیت وجودمان که از آن بی خبر بوده ایم
    بخشی که بهای بی خبری از آن، درد کشیدن ماست
    واقعا گاهی کمک لازم است

    [پاسخ]

  9. سلام

    (عجز در برابر درد از خود درد دردناک تره) آدما برا دردشون تلاشی گفتگوی راهی پیدا میکنن مقطعی ،عمقی ….اما زمانی که عمق درد نفر مقابلتو میفهمی اما فقط ناظر وشنونده یا بیننده باید باشی …..گاهی مجبوری دردمندو رها کنی خودتو به زنی به نادونی آخه میشی چاه زباله یا رسوای عالم

    [پاسخ]

  10. گاهی بدن آدم از درد دیگرون می لرزه ، به هر مسیری برای اینکه بخوای بهشون کمک کنی فکر می کنی ولی بازم نمیشه …. گاهی فقط باید با درد انسان ها بسوزی و کمی اگر توانستی با حرف هایت نوازشگر روح زخم خورده آن ها … همین

    چند وقت پیش انی مطلب و تو مجله موفقیت خوندم خوب سوال خیلی دردناکی بود و …

    http://www.kodamketab.ir/%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%8C-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7-%D8%8C-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2/%D9%85%D8%AC%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87/

    [پاسخ]

  11. وقتی صادقانه با خودت خلوت می‌کنی و از خودت می پرسی
    از میان اطرافیان، چه کسی برایت دوست‌تر بوده است
    می‌بینی آنها که
    به جای توصیه کردن
    به جای راه حل دادن
    به جای خوب کردن زخمهات و شفا دادن
    حاضر شده‌اند
    دردهایت را بشنوند
    و زخمهایت را با دست های گرم لمس کنند
    اگر چه می‌دانستند که اینها، درمانی برای دردهایت نخواهد بود.
    آنها که در لحظه‌ ناامیدی، غم و سرگشتگی،
    توانستند «کنارت بمانند و سکوت کنند»
    آنها که «ندانستن تو»، «نفهمیدن تو»، «گیج بودن تو»، «زخمی و بیمار بودن تو» برایشان قابل درک و تحمل بود.
    آنها که توانستند «ضعف و نتوانستن» تو را ببینند، اما باز هم کنارت بمانند…

    هنری نوون، از تنهایی‌ها

    [پاسخ]

  12. استاد عزیز، همین که هستید خدا رو شکر،و برای انسان ها احترام قائلید و می شنوید،و خیلی برای همه مون زحمت کشیدین ،سپاسگزارم.

    [پاسخ]

  13. سلام استاد. الان خیلی برای شرایط کوبانی ناراحتم. خدا به دادشون برسه. سیاستمدارها به فکر خودشونند و هیچ کس به بلایی که قراره توسط این حیوان صفت ها بر سر این مردم بیاد فکر نمی کنه.

    [پاسخ]

  14. گاهی اوقات انگاری روزگار فقط میخواد طلبشو ازت بگیره،
    نه چک قبول میکنه،نه پول نقد، نه عمرت و نه فدایی های دیگه
    صرفا اشکهایی میخواد که از روی درد و رنج ریخته شن
    بی انصاف خعلی خوب شرخری میکنه

    [پاسخ]

  15. مطمئنم خیلی از ماها این حس رو درک کردیم. ساعتها و روزها و ماه هایی رو از سر درد بی درمان گریه کردیم رنج کشیدیم ولی به کمک گوش دادن شما خوندن جواب ایمیل شما که نشان از فهمیدن و درکمون توسط استادِ جانمون بوده اول لبخندی و بعد گریه ای از سر ذوق و آرامشی کردیم. بسیار سپاس گذاریم استادِ خوب دکتر مهربان انسان عالیقدر

    [پاسخ]

  16. سلام آقای دکتر خدا قوت بده بهتون و همیشه سلامت باشین.
    شما همیشه حتی کوچکترین حرفتون هم آرامش داشته و برا من تلنگری بوده هرچند من خیلی شمارو اذیت کردم با سوالای بی موقع و در جای خودش نپرسیدنم .ولی هیچوقت خودمو شاگرد مجازی فرض نکردم!

    [پاسخ]

  17. خدا به شما قوت و عزت بده. خیلی ممنونم.
    بعضی اوقات واقعا نمی دونم چطوری باید از آدم های خوب تشکر کنم. یه بیت شعر از سعدی می نویسم.
    رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند بنگر که تا چه حدست مکان آدمیت

    [پاسخ]

  18. استادارجمند درودبه روح بزرگتون
    مدتهاست که افتخارشاگردیتون ودارم وانقدر شناختمتون که میفهمم مدتیه یه گرفتگی توسینتون دارین و قلب بزرگتون دچار انقباضه
    داشتم فکرمی کردم چقدر باید خداروشکر کرد بابت این احساس بینظیر این که می بینید می فهمید ودرد می کشید اینکه رنج دیگران سینه پرمهرتون رو بدردمی آره چقدر مشمول عنایت خداوندی هستین وچقدر برگزیده هستین
    شما کجای سفرتون هستین وبقیه کجا
    موهبت فهمیدن ورنج دیگران ودرک کردن ویژه خواص است وبس
    شما که سفرکردن و بما آموختید به نظرم خودتون یه جای بینظیر توسفرتون هستین که شاید یه روزی برامون توضیحش بدین

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ مهر ۱۵ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۰۰ ب.ظ:

    فرمودید سفر
    یه جاهایی نفس مون بند میاد
    تا یار که را خواهد و میلش به که باشد

    [پاسخ]

    roya پاسخ در تاريخ مهر ۱۶ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۰۲ ق.ظ:

    قرار نبوده تا نم باران زد، دستپاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر بگیریم که مبادا مثل کلوخ آب شویم قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی،ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی،خنده های مصنوعی، آواز های مصنوعی، دغدغه های مصنوعی …
    هر چه فکر می کنم می بینم قرار نبوده ما این چنین با بغل دستی هایمان در رقابت های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم
    این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم، از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم
    بعید می دانم راه تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود
    باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند.
    قرار نبوده این همه در محاصره سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا قرار نبوده این تعداد میز و صندلی کارمندی روی زمین وجود داشته باشد
    بی شک این همه کامپیوتر و پشت های قوز کرده آدم های ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده …
    تا به حال بیل زده اید؟باغچه هرس کرده اید؟ آلبالو و انار چیده اید؟
    کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته اید؟
    آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست.
    این چشم ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان،
    برای خیره شدن به جاریِ آب شاید،اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده اند.
    قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند و ساعت های دیجیتال به جایشان صبح خوانی کنند. آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً،
    که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن ما تا قرص خواب لازم نشویم
    و این طور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.من فکر می کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان،بشود همه دار و ندار زندگی مان، همه دغدغه زنده بودن مان.قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن،این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد.
    قرار نبوده این طور از آسمان دور باشیم و سی سال بگذرد از عمرمان و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم. قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا بر علیه خورشید عالم تاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم.قرار نبوده چهل سال از

    زندگی رد کنیم اما کف پایمان یک بار هم بی واسطه کفش لاستیکی
    یا چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.
    قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه سفت بغل کردن
    و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم …
    چیز زیادی از زندگی نمی دانم، اما همین قدر می دانم که این همه قرار نبوده ای که برخلافشان اتفاق افتاده ، همگی مان را آشفته و سردرگم کرده !
    آنقدر که فقط می دانیم خوب نیستیم، از هیچ چیز راضی نیستیم، اما سر در نمی آوریم چرا …

    [پاسخ]

    مشاور پاسخ در تاريخ مهر ۱۷ام, ۱۳۹۳ ۹:۵۷ ق.ظ:

    سلام
    خودمان را معرفی میکنیم تا شاید بشناسیدمان
    ماآخرین نسل بازیهای کوچه ایم
    اولین نسلی که موسیقی را از رادیو ضبط کردیم
    فیلم را با ویدئو دیدیم
    وبا دسته های آتاری ساعتها پای بازیهای نه چندان پیچیده شاد بودیم
    ما آخرین نسلی هستیم که بدون موبایل و لبتاب و فیس بوک و وایبر
    زندگی کردیم
    اما زندگی کردیم
    ما تجربه سفره های قلمکار مادر بزرگها را در کوله بارمان نگه داشته ایم
    چای را با نگاهمان از سماور تا فنجان دنبال کرده ایم
    ما آخرین نسل قصه های پای کرسی هستیم
    آخرین گروه شب نشینیهای پر از شادی
    نشستهایی بدون وایبرو اینترنت
    دور هم هایی با یک دنیا تجربه کسب شده در آخر شب
    یک عالم دانش جدید
    احساس نو
    ووابستگی تازه
    ما تنها نسلی هستیم که مثل پاییز بین تابستان و زمستان دو فصل متفاوت را تجربه کردیم
    فصلی باعشق وفصلی با تکنولوژی
    ما متولدین دهه های40و50و60 هستیم

    [پاسخ]

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.