داستان زندگی چگونه شکل میگیرد؟

image_pdfimage_print

 

199742شیلا ، دهه ۴ زندگیش بود ، ازدواج خوبی داشت که به خاطر احساس مبهم بی هیجانی ،  ازش راضی نبود ، هرچقدر حمایت شوهر بیشتر میشد حالش بدتر میشد. در تحلیل پیش نویس زندگی متوجه شدم در کودکی مکرر توسط پدر به القابی شبیه میمون و…صدا زده میشده زیرا بدنش رشد مویی بیشتر از سایر دختربچه گان داشته…میشد حدس زد که این ” میمون” صدا زده شدن باعث تثبیت وضعبت ” من خوب نیستم=I`m not OK درش شده که نمیتونه در رابطه “خوب”  آرامش بگیره.وقتی من به اندازه کافی خوب نیستم خب در جایی که بهم ” تو خوب هستی” بدهند ، آشفته میشوم. الانم بدنش و صورتش را دوست ندارد و سایه شخصیتی جوجه اردک زشت را با خودش حمل میکند. سوال دائمی ناخودآگاهش این است احتمالا :”آیا جوجه اردک زشت لیاقتش رابطه بد است یا خوب؟”و جواب رابطه ناخوب است.
پس یا نحس بازی در میاره یا میره هر از گاهی رابطه موازی  بد را تجربه کنه
————————-

سیما ، کلاس چهارم  است و در جلسات ” نوجوان توانگر” نشسته ایم و داریم درباره زخمهایی صحبت میکنیم که دیگرانی که دوستمان دارند بهمان زده اند. اکثر کلاس تجربه مسخره شدن را به عنوان یکی از دردناک ترین خاطرات نقل میکنند ولی خاطره یکی از دختر بچه گان کلاسم ، باعث شد به سختی بتوانم جلوی گریه ام را بگیرم :

باباجونم از وقتی یادم میاد ، میدونم خیلی دوستم داره اما خیلی اوقات من را میمون ، سوسمار و…صدا میکنه

سرم گیج میره از احتمال تشکیل پیش نویسی مثل شیلا در زندگی این فرشته کوچک
باید مراقب بچه ها بود، قطعا منظورم وسواس نیست ؛ ولی نباید بی گدار به آب زد. بدون تمسخر هم میتوان فرزندان را صدا زد و بزرگ کرد.

76 دیدگاه در “داستان زندگی چگونه شکل میگیرد؟

  1. به نظرم در میان اطرفیان ما کمتر کسی پیدا میشود که با این موضوع روزگاری درگیر نبوده باشه. حتی این مسئله شامل حال آدمای بسیار زیبا هم می شود یادمه بچه که بودیم در همسایگی ما دختری بود با چشمای سبز بسیار زیبا بچه های کوچه هر وقت باهاش دعوا می کردنند بهش می گفتند گربه؟؟؟بقول دوستم از مردم چه انتظاری داری مردمی که به هوای بارانی میگویند خراب.
    بیاییم چند تا کار بکنم هم برای خودمان هم اطرافیانمان. اینکه کسانی که با ما چنین کردند را ببخشیم، آره ببخشیم تا خودمون راحتتر باشیم اما عملشان را فراموش نکنیم تا هرگز با کسی چنین کاری نکنیم.
    بچه که بودم من رو هم زیاد مسخره می کردند زودم گریه ام می گرفت البته بعدها یاد گرفتم در خفا مثل حمام گریه کنم اما در زندگی بخاطر همین قضیه بعدها که بزرگ شدم هرگز کسی رو مسخره نکردم.
    هرگز خطا بر قلم صنع نرفته و نخواهد رفت

    [پاسخ]

  2. پتک رو خوردم دیوار و سقف ریخته و من هیچ توانی ندارم بیرون بیام. خب یه وقتایی خاک و سیمان و آجر و آهن جابه جا میشن و من احمق جوگیر خوشحال میشم و امید پیدا میکنم.در صورتی که حقیقت امیدی نیست. بارها با خودم تو تنهاییهام گفتم تنها راهش ازدواجه و رفتم تو رؤیا ولی حقیقت اونجا هم به بن بست میخورم و میگم من لیاقت همچین مردی رو دارم؟ و بعد میگم اون چه گناهی داره وارد فضای زندگی من بشه و بعد وصلش میکنم به خدا که اون حتماً میدونه فایده نداره

    [پاسخ]

  3. جوجه اردک زشت
    چقدر با این عبارت همذات پنداری میکنم.
    در کتاب شفای زندگی نوشته شده جوش زدن، ناشی از احساس «من زیبا نیستم» هست، و من دقیقا این رو حس میکنم. بچگی هام بر خلاف بچگی های خواهرهای بزگترم، زیبایی نداشتم و شکم قلمبه ای هم داشتم (در سه سالگی) خاله ام من رو به اسم زشت ترین و نامرتب ترین پسر اقوام دور صدا میزد و خواهرم به شکم بزرگم میخندید.
    الان من لاغرترین فرد فامیل هستم و اندام خوبی دارم، ولی زخم اون حرفها، که بعضیش از همون 3 سالگی یادمه و اکثرا بعدها که با خنده تکرار شده به گوشم رسیده، درد میکنه. و البته هنوز هم با جوش های گاه و بیگاه صورتم و جای اونها و اون حس جوجه اردک زشت درگیرم

    [پاسخ]

  4. استاد سلام ،الان چند روزیه که به سایتتون سر می زنم ولی مطلب تازه ای نذاشتید؟؟
    استادعزیز من بیصبرانه منتظر مطالب جدیدتون هستم،امیدوارم که حالتون خوب باشه.

    [پاسخ]

  5. سلام آقای دکتر
    من دقیقا این حالت آشفته شدن تو رابطه ی خوب رو تجربه میکنم .. اونقدر مضطرب میشم که به هر صورت رابطه رو تموم میکنم و اینبهد از اتمام اولین رابطم تو دوران دانشجویی شروع شد . 4 سالی که گذشته پر بود از رابطه هایی که به همین صورت تموم شد و من هرگزطمع حتی انتخاب رو نچشیدم و مدام به خودم تلقین کردم که ترک شدم … و یا واقعا شدم ؟
    دو تا سوال داشتم .. یک : راه حل این چی میتونه باشه ؟ من کتابای زیادی خوندم و مشاوره .. اما نتیجهای هنوز نگرفتم … دو اینکه چه طور میتونم گذشته رو فراموش کنم و به قولا fresh start داشته باشم ؟ نه فقط حوزه ی ارتباط اما فکر میکنم تلاش من تو این زمینه و شکست های پی در پی منو خیلی فرسوده و افسرده کرده . خیلی ممنوم

    [پاسخ]

  6. سلام
    نات اونلی که دلم تنگ شده براتون دکتر
    حسرت به دل بقیه جلسات موندم، یعنی به نظرتون اینطوری حالی به ادم میمونه؟
    متشکرم بابت تمامی زحمت ها و درسهای شما که زمان میبره تا اینستال شه
    موفق و سرحال باشی دکتر

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ شهریور ۲۳ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۵۱ ب.ظ:

    آقا مرتضی
    ما هنوز محظوظ اون کامنت قبلی تون هستیم
    ولی اجازه ندادید منتشر کنیم
    منتظر خبرهای خوبتون هستیم

    [پاسخ]

  7. سلام ..
    این مسئله جایی بیشتر، بیخ پیدا میکنه و تاثیر سوء خودشو میذاره که پدر و مادرا گذشته از القابی که روی بچه ها میذارن بین اونا “فرق “میذارن و وقتی هم میخوای بهشون بگی این کار اشتباهه کوتاه نمیان و قبول نمیکنن که نمیکنن ..
    مگه دختر و پسر فرقی دارن ؟! مگه بین دخترا فرقیم هست ؟!! مگه دختر کوچیکتربهتر از بزرگیه هست؟!! _ اصلا بذار کوچیکه یه کمم خوشکل تر باشه، در حالی که دختر بزرگتر از همه لحاظ بهتر و عاقل تر از کوچیکه هست _
    و از همه بدتر اینکه چون دختر کوچیکتر بهتره( مثلا ) زودتر از دختر بزرگتر اونو شوهر میدن و احترام بیشتر بزاش قائلن !!!
    باور کنید ازدواج کردن دختر کوچیکتر زودتر از ما بزرگترا اصلا مهم نیست ( حداقل برای من ) مهم اینه که اونو بهتر از ما میدونن .. باهاش یه جور دیگه هستن .. محبت بیشتری بهش دارن .. و…
    این نوع دیده که برای من سخته …

    [پاسخ]

  8. داستان زندگی چگونه شکل میگیرد؟ طبق این عکس مقصر میشه حضرت ادم. حالا کی حس بد ب اون القا کرده خود خود خ دا عالمه دیگه!
    بعد خوشم میاد چه با اعتماد بنفسم هی بحث اختیارو تو زندگی میکشن وسط!ادم یه حسش دست خودش نیست. شیلا تو دهه 4 زندگیش بدون مشاور به همچین چیزی محال بود برسه. اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااینهمه ادم بدون مشاور بدون این اطلاعات دارن تو گندای زندگیشون زندگی میکنن ک دیگران ک عزیزترین کسانشان زدن! اونام خاسته و ناخاسته چون قبلیاشون زدن واسشون!
    داستان زندگی چگونه شکل می گیرد؟

    [پاسخ]

  9. ببخشید نظر من مشکلی داشته که تایید نشده؟ اخه من که 2 روز پیش کامنت گذاشتم هنوز تایید نشده در حالیکه اونایی که بعد من کامنت گذاشتن تایید شده. من خیلی دلم می خواست نظر شما یا بچه ها رو راجع به این مشکلم بدونم.

    [پاسخ]

  10. منم یه مشکلی مثل مورد گفته شده توسط آقای دکتر دارم همیشه احساس می کنم به خاطر این ضعفم از دخترای دیگه یه چیزی کم دارم. اعتماد به نفس ارتباط با جنس مخالف رو ندارم حتی جرات ازدواج رو هم ندارم چون همیشه احساس من خوب نیستم دارم فک می کنم باید خیلی بهتر از این که هستم باشم تا لیاقت عشق یه مردو داشته باشم طرز فکرم اینطوره که در وهله اول باید زیبا باشم تا لیاقت خیلی چیزارو پیدا کنم. این طرز تفکرم به خاطر دید اطرافیانم به زن بوده اینکه از کوچیکی دخترایی که خوشگل تر بودن بیشتر دوس داشته میشدن. این طرز فکر در من نهادینه شده و نمیتونم از شرش راحت بشم خواهش میکنم راهنماییم کنید چون دارم وقتمو از دست میدم من الان 30سالمه وهنوز مجردم

    [پاسخ]

  11. سلام
    کار ما دخترا خیلی سخت تر از پسراست نه فقط در جامعه ما در همه جوامع پسرا میتونن با تحصیلاتشون و یه شغل خوب و رفتار اجتماعی خوب خیلی موفق باشن هم در جامعه و هم در زندگی احساسیشون. اکثرشون حتی با قیافه معمولی یا حتی با قیافه از معمولی کم تر می تونن به هرکسی که دوس دارن پیشنهاد بدن و اگه شرایط خوبی داشته باشن اکثرا جواب مثبت هم میگیرن. اما ما دخترا یه جورایی احساس می کنیم قبل از هر چیزی باید زیبا باشیم. احساس می کنیم هیچ کس یه دختر زشت یا حتی معمولی رو دوس نداره نه فقط توی بحث ازدواج بلکه توی همه محیط های اجتماعی. اعتماد به نفس ما ارتباط مستقیمی به تایید اطرافیان نسبت به ظاهرمان دارد. در جامعه امروز دختران بسیار شایسته ای وجود دارند که بدلیل ظاهر معمولیشان تنها مانده اند.

    [پاسخ]

  12. دکتر من 28 سالمه و مجردم ولی از محیطهای مختلط که بندرت برام پیش میاد نمیتونم برای اشنایی استفاده کنم وحشت دارم از رویارویی و بسرعت نور از محل دور میشم و تنفر فوقالعاده ای از جنس مخالف بصورت انی پیدا میکنم و بعد دور شدن از محل احساس راحتی میکنم میشه راهنماییم کنید که چطور باید برخورد داشته باشم وضعیت داره بحرانی میشه.

    [پاسخ]

  13. نصف زندگیمون توی کنکور دادن و کار پیدا کردن بودیم……نصف الباقیش دنبال تصحیح اشتباهات خانواده هامون…..

    گاهی خواندن این متن ها بیشتر آدمو بهم میریزه که چه خانواده ای من دارم…..

    هیچی دیگه من میرم تو اتاقم درم میبینم دیگه نمیام بیرون

    [پاسخ]

    ماهی پاسخ در تاريخ شهریور ۲۲ام, ۱۳۹۳ ۳:۵۵ ب.ظ:

    آقای دکتر یه چیزی به ما شاگردهاشون یاد داده اند و اون هم این که:
    واسه چیزایی که دستمون نبوده و نیست انرژی الکی نذاریم.مثلا” اینکه تو چه خانواده ای به دنیا اومدیم یا تو چه کشوری و…
    بهتره واسه چیزایی وقت بذاریم که سرمایه گذاری توش ارزشمنده.مثل فردیتمون.مثل ایرادهای شخصیتی خودمون.
    ما میتونیم با این آموزه ها توی همین خانواده ها و همین جامعه موفق باشیم و زندگی سالمتری رو نسبت به قبل تجربه کنیم.

    [پاسخ]

    نی لبک پاسخ در تاريخ شهریور ۲۳ام, ۱۳۹۳ ۳:۵۵ ب.ظ:

    ماهی جان نتونستم ازت تشکر نکنم بابت یادآوری این نکته ی قشنگ…دقیقا همینه

    [پاسخ]

  14. سلام.من خواننده ی خاموش سایتتون هستم. اما اینبار نخواستم به لایک کردن اکتفا کنم .واسه اولین بار میل شدیدی به نوشتن دارم.چون دقیقا منم با این مشکل مواجه بودم.و هستم.اما نه از طرف خانواده.خانوادم فوق العاده بهم عشق و محبت دادن و حتی اگه اشتباه داشتم سرزنشم نمی کردن و خلاصه حمایت همه جانبه از طرف خانوادم داشتم .یه دوست این زخم رو بهم داد .صمیمی ترین دوستم.همیشه از قیافم ایراد می گرفت.هم جلو روم هم پشت سرم.از چشمام.لب.خلاصه کل صورت و هیکل.حتی ناخونام و لاله ی گوش!! گاهی نقاشیمو به صورت کاریکاتور می کشید و به همه نشون می داد و مسخرم می کرد و می خندید.و من بارها از طریق مختلف باهاش برخورد کردم.از جر و بحث و درگیر شدن تا بی اعتنایی.که فایده نداشت .از ابتدایی تا دبیرستان تو یه مدرسه بودیم.و من خیلی اذیت شدم.منی که تو دوره ی کودکیم فوق العاده اعتماد به نفس داشتم و شاد بودم .به تدریج منزوی شدم.و هنوزم اعتماد به نفس ندارم.هرچقدر سعی کردم تاثیرش از بین نرفت.این ادم به طرق مختلف منو اذیت کرد که بعدا فهمیدم تو خونه مشکل داشته .پدرش نرمال نبوده و ظاهرا اون عقدشو رو من خالی می کرد.مثلا بحثمون می شد می گفت تو قرص می خوری و امبولانس اومد بردت وازین چیزا!! جلو بچه ها داد می زد می گفت و من شوکه شده نگاه می کردم.و چون به ظاهررفتار خوبی داشته احتمالا بچه ها حرفشو باور می کردن و من بعدها فهمیدم باباش قرص می خورده.بعدها به خاطر این حرفاش و کارای بدش از من عذرخواهی کرد اما من هنوز نتونستم ببخشمش.در ضمن این طور که بقیه می گن من قیافم خوبه ولی به خاطر همین مسائل من اصلا قیافمو دوس ندارم.و با وجود مشکلات زیادی که تو زندگیم داشتم این مسئله بیشتر از سخترین مشکلاتم منو از پا انداخته.در اخر اگه راهی واسه بخشیدن این ادما و فراموش کردن این زخم وجود داره مثلا کتابی لطفا معرفی کنین. ممنونم به خاطر اگاهی که به ما میدین .ببخشید که کامنتم طولانی شد .تو این زمینه ازاری که دیدم خیلی بیشتر ازینا بود .سعی کردم خلاصه بگم.

    [پاسخ]

    ساجد پاسخ در تاريخ شهریور ۲۶ام, ۱۳۹۳ ۵:۰۰ ب.ظ:

    سلام.
    طبق چیزی که نوشتین من امیدوار هستم که آثار منفی ناشی از دوستی با اون شخص، مشکل بزرگی برای شما ایجاد نمیکنه به شرطی که خودتون هم برای تغییر تلاش کنین.
    این جور موقع ها یه کاری که میتونیم انجام بدیم تا خشممون نسبت به این آدمها (مثل دوستتون) تا حدودی کمتر بشه اینه که خودمون رو جای اونها تصور کنیم، اتفاقات زندگیشون رو مرور کنیم و از خودمون بپرسیم اگه ما هم در اون شرایط قرار میگرفتیم ممکن بود چنین رفتاری نشون بدیم؟ این معنیش این نیست که برای اون فرد مجوزی واسه رفتارهای بدش صادر کنیم، بلکه با دیدن فرآیند شکل گرفتن شخصیت اون آدم، سهمش از اون رابطه مخرب مشخص میشه.
    بعد ازاون خوبه بفهیمم سهم خودمون از این رابطه های مخرب چیه؟ یعنی از خودمون بپرسیم آیا من خودم ویژگی ای دارم که اینجور آدمها رو به خودم جذب میکنم؟ آیا داستانهای تکرارشونده ای در زندگیم وجود داره که توی اون داستانها من با افرادی رابطه برقرار میکنم که به من اهانت کنن؟ پیدا کردن جواب این سوالها و خارج شدن از داستانهای بد زندگی، خیلی کار ساده ای نیست و نیاز به تخصص و تجربه داره. راه حل عاقلانه اینه که از یه فرد روان درمانگر که صلاحیت ارائه مشاوره رو داره کمک بگیریم.
    تقویت عزت نفس یکی از راههایی هست که میتونه به بهبود یافتن ما از رابطه های مخرب قبلی کمک کنه. عزت نفس یعنی من انقدر توانایی دارم که برای حل مشکلاتم میتونم چاره اندیشی بکنم. یعنی من حق دارم با آدمهایی ارتباط داشته باشم که به من احترام میذارن و من هم به اونا احترام میذارم. یعنی من دوست داشتنی هستم و آدمهایی هستن که دوستم داشته باشن و بخوان وقتشون رو با من بگذرونن. یعنی من انقدر برای خودم ارزش قائل هستم که حاضر نمیشم به رابطه ای تن بدم که توش قیافه ام رو زیر سوال میبرن و تحقیرم میکنن. یعنی اگه توی سایت آقای دکتر شیری، کامنت گذاشتم و کامنتم تأئید نشد یا کسی جواب کامنتم رو نداد، این اصلاً دلیلی بر این نیست که من خوب نیستم یا من مهم نیستم چون من انقدر توانایی دارم که خودم بگردم و جوابم رو پیدا کنم. محیط کار، روابط عاطفی، مطالعه، ورزش، معاشرت با دوستان خوب، عبادت، سفر و…و… فضاهایی هستن که توی اونها هم میتونیم رشدهای خوبی رو تجربه کنیم و هم عزت نفسمون رو تقویت کنیم.
    در مورد کتاب، کتابهای “ماندن در وضعیت آخر” تالیف: امی هریس و تامس هریس، ترجمه اسماعیل فصیح و “روانشناسی عزت نفس” تالیف ناتانیل براندن کتابهایی بودن که خوندنشون به من کمک کرده و بنظرم مطالعه اونها میتونه برای شما هم مفید باشه. کتابهای خوب دیگه ای هم هست که اگه بگردین حتماً پیدا میکنین.
    از زندگیتون لذت ببرین چون حق شماست 🙂

    [پاسخ]

    soofi پاسخ در تاريخ مهر ۲ام, ۱۳۹۳ ۲:۵۲ ق.ظ:

    اقای ساجد ممنونم از راهنماییتون.ولی لازمه بگم من بجز این شخص هیچ شخص دیگه ایی با این مشخصات تو زندگیم نبوده و نیست.چه دختر چه پسر.این شخص هم من نخواستم که بمونه.چون تو یه کلاس بودیم مجبور به تحملش بودم و این که خانوادم اصرار به ادامه ی دوستیم با این شخص داشتن چون فکر می کردن خانواده ی سالمی داره و مادرم با مادرشون رابطه ی دوستی داشتن.و اون زمان تو ضیحات من بی فایده بوده شاید فکر می کردن از حسادت این حرفارو میگم!!وقتی که درکم کردن دیگه دیر شده بود.الان بابام میگه ما اگه می دونستیم این ادم اینقد باعث ازار تو شده اصرار به دوستیتون نمی کردیم.و من خیلی خودمو جای این شخص گذاشتم ولی درکش نکردم و نتونستم ببخشمش.چون این ادم تا دوره ی پیش دانشگاهیم به این ازاراش ادامه می داد!!و اشتباهش توجیح نداره.و اینکه من خودم تو زندگیم با مشکلات خیلی زیادی دست و پنجه نرم کردم و این باعث نشد که عقده هامو رو دیگران خالی کنم.و البته من هم مثه این خانوم که گفتن خواهر ایرادگیری دارن برادر ایرادگیری دارم.که البته قابل قیاس با دوستم نیست .و خیلی دوسم داره و نمی دونه با این ایراداش منو اذیت می کنه.و باز هم ممنون از نظرتون و معرفی کتاب

    [پاسخ]

  15. سلام. کمی دیر رسیدم. ولی دوست دارم بگم گاهی این مقایسه های بیجا بین فرزندان بخصوص دختر که از نظر ظاهری یکی بور می شه واون یکی سبزه و بعد تعریف و تمجید های بزرگتر ها که مثلا خواهر بزرگه سبزه هستش و خواهر کوچیکه بور وطلایی.وای چقد موهاش صافه، عوضش تو موهات فرفری شده شما دوتا واقعا با هم خواهرین؟ وبعد «عقده حقارت » که « آلفرد آدلر» الحق والانصاف،خدائیش روش خیلی زحمت کشیده و در ادامه «جبران کهتری»…به کمک خواهر بزرگه میاد و دستاوردهای مهمی تو زندگیش پیدا می کنه و فرد مهمی می شه و موفقیت پشت موفقیت. خواهر کوچک بور و طلایی و سوگلی خانواده شکست تحصیلی و تکرار پایه و حتی با همه زیبایی ظاهری اش،در سن 27 سالگی ازدواجی که فراز ونشیب های زیادی داشته و حالا هم زیاد از زندگیش راضی نیست.
    این مباحث از عمیق ترین موضوعات »روان شناسی فردی آدلر» هست

    [پاسخ]

  16. http://doctorshiri.com/fa/content/6841/%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%DA%A9%DB%8C/
    سلام آقای دکتر در حال گشت توی سایت این مطلب رو خوندم. نوشته بودید به تحلیل شخصیت پسره کاری ندارید. می خوام ازتون خواهش کنم اگه امکانش یکم شخصیت چنین پسرهایی رو تحلیل کنید. این اتفاق برای هزاران دختر افتاده و مطمینم به درد خیلی ها می خوره. پسرهایی که با مهربونی میان رابطه سنگین صمیمی بعد میرن تو فکر بعد منطقی میشن که ما به در هم نمی خوریم من خوشبختیت رو میخوام … بعد اگه از رابطه سنگین عاطفیه یه کلمه بگی بهشون بر میخوره میگن مگه ما گولت زدیم خودت خواستی به خودتم خوش گذشته … آقای دکتر من نمی گم دخترا گول می خورن ولی دخترا فکر می کنن پسره که داره یانجوری صمیمی میشه حتما مثل خودشون از خیلی لحاظ ها از رابطه مطمینه انتظار ندارن بعدش بشنون: ما به در هم نمی خوریم. نکته جالب دیگه این بود که دقیقا این پسرا اینجوری هم هستن که هی میگن دختر نازپرورده است و درکشون نمیکنه و ….

    [پاسخ]

  17. 5 ساله بودم که از سرویس مهد کودک پیاده شدم . جلوی در مامور بود با تعدادی از همسایه ها که خودشون هزار تا مشکل تو زندگیشون بود به مراتب بیشتر از ما. مامور احضاریه دادگاه خانواده واسه بابا دستش بود و جلوی همه از من پرسید که بابا و مامان با هم دعوا می کنن و من هم جلوی 10 تا چشم با وجود درخواست طلاق مادر گفتم نه … نمی دونم شاید ترس از اون همه چشم ترس از بد دیده شدن نمی دونم . و این حس نگاه همسایه ها با من بود تا یه روز که از دانشگاه اومدم مامان همه وسایلش رو تو یه نیسان جا داد و رفت و من و چشمهای همسایه ها
    تا الان که 31 سالمه و هنوز نگاه همسایه ها هست و فقط خوشحالم که صبح 6 میرم بیرون و گر نه غروب که گاهی باز چشمها هست .

    [پاسخ]

    س پاسخ در تاريخ شهریور ۲۰ام, ۱۳۹۳ ۳:۵۲ ب.ظ:

    راستش اکرم من از خدامه بابا یه بار که دیوونه میشه و جو میگیرش و تهدید میکنه که میرم (خونه به نام مامانه) ولی تهدیدش چاخانه متأسفانه خیلی همدیگه رو دوست دارن ولی خب من آن مرد را دوست ندارم دشمن و تنفر دارم

    [پاسخ]

    میثم پاسخ در تاريخ شهریور ۲۰ام, ۱۳۹۳ ۹:۰۸ ب.ظ:

    فقط من متوجه این کامنت نشدم؟ ممکنه کمی توضیح بیشتری بدهید

    [پاسخ]

  18. دکترخواهش می کنم جواب بدید ….
    دکتر شیری بعد از ملاقات با یک نفر از کجا بفهمیم که طرف از ما خوشش اومده یا نه؟خودش حرف خاصی نمی زنه ومن هم متوجه نمی شم…….. نمی دونم دور شدن نسبی اش به خاطر کار زیادشه یا دور بودن ما از هم (ایشون تهران ومن کرجم ونمی شه هر موقعی هم رو ببینیم ) یا اینکه گفته بود یه چیزایی از رابطه قبلیش هنوز اذیتش می کنه و روانشناس بهش گفته فعلا با کسی رابطه نداشته باش ….. یا از من خوشش نیومده
    اگه میدونست نمی خواد با کسی دوست شه چرا اینقدر اصرار کرد به من که همو ببینیم و صمیمی بشیم ؟ چند باری ازش خبر گرفتم به حساب اینکه سرش شلوغ بوده وخب دوست داشتم اونم خبر بگیره اما نگرفت …. احساس تعلیق دارم

    [پاسخ]

  19. با سلام استاد گرامی
    نوجوان خانه ما از 2سالگی علاقه به مدارالکتریکی انواع لامپ و وسایل برقی داشتند و از ان زمان وسایل برقی زیادی را خراب کردند پدر بزرگ ایشان برچسب خرابکار به ایشان زدند و اکنون در سن 16 سالگی برای اینکه اثبات کنند که خرابکارنیست سعی در درست کردن تمام وسایل دارند اخرش هم میگن که دیدید من خرابکار نیستم . و من نگرانم که برای اثبات خودش در سطح اجتماع تن هب هر کاری ندهد خیلی نگرانم از اینکه دیگران از این احساسش نهایت سوئ استفاده را بکنند چه راهکاری وجود داره تا از این وضعیت در بیاد

    [پاسخ]

  20. آقای دکتر میخواستم همینجا یه تشکر ویژه ازتون بکنم بخاطر معرفی کتابای دبی فورد
    واقعا بی نظیر بودن مخصوصا بحث سایه ها بشدت مجذوبش شدم
    خیلی به خوندن همچین کتابی احتیاج داشتم
    امیدوارم بتونم تا یکی دو سال دیگه تو کلاساتون شرکت کنم فعلا که شرایطشو ندارم

    [پاسخ]

  21. سلام!
    من یادمه کلاس اول دبستان موقع برگشتن مادر دوستم همیشه میومد دنبالش و چون همسایه بودیم منم باهاشون بر میگشتم یه روز دوستم گفت تو باید کیف منو بیاری و کیفشو داد دستم منم چند قدم رفتم و کیفشو بهش پس دادم خیلی بهم برخورده بود نمی دونم شایدم اصلا قبول نکردم کیفشو بگیرم خیلی واضح نیست خاطرش برام بیست سال ازش گذشته:(
    در عوض من چه کردم؟
    فرداش رفتم و با غصه ماجرای حرکت توهین آمیز دوستم رو برای معلممون تعریف کردم،معلم نازنینم هم صداش کرد و ازش خواست به خاطر رفتار بدش ازم عذرخواهی کنه اونم ازم معذرت خواست و منم دلم کمی خنک شد:)
    واقعیت اینه بعدها با بزرگتر شدن از دوستانم زخم های زیادی خوردم اما دیگه معلمی نیست که بهش شکایت کنم و اونم وادارشون کنه حداقل ازم عذرخواهی کنن!
    مجبورم برای آرامش خودم هم که شده ببخشم و از کنارش بگذرم!
    ولی زخم رو چطور میشه خوب که نمیشه بی اثرش کرد؟
    خیلی روابطم محدود شده،خیلی درونگرام!

    [پاسخ]

  22. دکتر راستش من دارم برای سال تحصیلی جدید برنامه میریزم واسه تدریسهام.باید از شهرستان بیام برای کلاسهاتون.
    روزهای کلاس ازدواج مشخص شده که چندشنبه هاست؟
    کاش زودتر اعلام کنید..دلمون براتون تنگ شده..

    [پاسخ]

  23. من وقتی نوجوون بودم صورتم خیلی جوش میزد ، تا حدی که خجالت می کشیدم برم بیرون . اون موقع توی دوره بلوغ بودم و خیلی حساس بودم ، یه خواهر بزرگتر دارم که اون اصلا صورتش جوش نمیزد و وقتی با هم بحثمون میشد درباره جوش های صورت من کلمات بسیار بدی رو به کار میبرد که من اصلا دوست ندارم اینجا بگم ولی یادمه که خیلی در تنهایی خودم گریه می کردم و فکر می کنم زخم خیلی بدی رو به من وارد کرد . الان هم که 15 سال از اون زمان میگذره هر وقت یاد اون موقع ها میفتم ، دلم برای خودم میسوزه 🙁

    [پاسخ]

  24. سلام جناب دکتر:)
    بغض، ترس و تعجب حسایی بود که با خوندن این متن داشتم…
    تعجب از این که چقدر زیادن آدم های مریض و ناآگاهی که نمی دونن روح یه بچه چقدر لطیفه و با یه نگاه حتی میشکنه و ترک بر میداره…نمی دونن که همه شخصیت دارن حتی یه بچه ی کم سن….
    بغض و ترسم از این بابت هست که من هم چنین چیزی رو تجربه کردم و می کنم….مطئنن هر پدری بچه اش رو دوست داره!(طبق منطق) ولی خب نمیدونه که با مقایسه چهره بچه اش با زشت ترین و سیاه ترین پیر زن فامیل چه بلایی سرش میاره….عقلش به چشمشه و همه جا میگه زن باید خوشگل باشه وگرنه ارزش نداره و همش هم چشمش دنبالشون…..حرف از بیماری خاصت میزنی و دلیل کبودی پای چشمت و اون وقت با ترحم می گه آخی برای اینه که چشمات قلنبه است؟!؟ و تازه یادشم نمی مونه و بعدا می گه مگه چته؟!؟؟؟
    چند ساله که مطالب سایتتون رو دنبال می کنم و سعی می کنم کنار بیام با همه چی و قوی باشم و خودم کافی باشم برای خودم! ولی خب همیشه نمیشه….یه تلنگر میاد و همه چی از اول….تنها ترسم اینه که یه روزی کم بیارم….احساس خوب نبودن رو دارم خیلی اوقات و ترسم از اینه که تا آخر عمرم کسی درکم نکنه و………

    [پاسخ]

  25. سلام استاد
    وضعیت من به مراتب تراژیک تره. از بس بیهوده بهم i’m ok تزریق شده (جاییکه خودم میدونم اینهمه ok نیستم و به هر حال مثل همه خطاپذیرم و نسیان کار و غفلت زده …)دچار وسواس شدید رفتاری شدم. فکر می کنم شاید این وضعیت امکان رفتار کردن به شیوه طبیعی رو از من سلب کرده و شکافی به بزرگی عمیق ترین دره ها بین من و دیگران پدید آورده… الان در شرایط کاری ای (کار حساس تدریس) قرار گرفتم که ناگزیرم با دیگران ارتباط طبیعی و منطقی برقرار کنم اما بسیار نگران عملکرد خودم هستم، بویژه اینکه قضیه برای من کاملا حیثیتی است. میخواستم در صورت امکان در این رابطه از مشاوره شما بهره بگیرم. آیا خواهم توانست از این مرحله دشوار زندگی هم به سلامت گذر کنم جاییکه معلمی غایت آزوی من بوده است.

    [پاسخ]

  26. سلام گیلانی،لطفا دفعه ی بعد که معلم سابقتو دیدی برو جلو و یادی از قدیما کن و بهش بگو که ارشدتو گرفتی،باشه؟؟؟

    [پاسخ]

  27. سلام استاد. چطور می تونیم پیش نویسهای زندگی مون رو در بیاریم؟ کتابی در این زمینه هست؟دوره ای در این باره برگزار کردید که متاسفانه به خاطر ساعت و روزش نتونستم شرکت کنم. امسال باز هم این دوره رو برگزار می کنید؟

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ شهریور ۱۹ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۲۸ ق.ظ:

    ان شا ء الله سال بعد

    [پاسخ]

  28. خیلی جالبه، تغییر تصمیم ها برگرفته از خاطرات کودکی
    من خودم از بچگی دوست داشتم نویسنده شم اما چون در کودکی خانوادم با خوندن نوشته هام کلی بهم خندیدن، ترس از تمسخر باعث شد هرگز دیگه دست به قلم نبرم، این فقط یک مثال بود، تو خیلی مسائل تکرار شده
    این پست یکی از تاثیرگزارترین پستا بود برای من

    [پاسخ]

    میترا پاسخ در تاريخ شهریور ۱۹ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۴۲ ق.ظ:

    چه جالب من تجربه کاملا مشابهی داشتم. حتی یادمه برای مجله سروش نوجوان چیزی نوشتم و فرستادم. خانواده ام خوندن و می خندیدن. البته الان می فهمن که داشتن لذت می بردن از نوشتن دخترشون. اما یادمه اینقدر ناراحت شدم که مجله رو گم و گور کردم. هنوز هم که کار می کنم و درس می دم اگه توی کلاس آشنایی یا فامیلی باشه، دست و پام رو گم می کنم و تمرکزم رو از دست می دم 🙁

    [پاسخ]

    ناهید پاسخ در تاريخ شهریور ۲۰ام, ۱۳۹۳ ۹:۳۷ ب.ظ:

    منم اصلا تمایلی ندارم پدرمادرم یا اقوام تو برنامه هام شرکت کنند، یجورایی میترسم! اونهام تمایل خاصی ندارند از این عدم تمایل هم ناراحت میشم هم خوشحال!

    [پاسخ]

  29. سلام. من هم یه تجربه تقریبا مشابه دارم که البته برام مهم نبوده چون شخصش مهم نبود. ولی هر دفعه اون خانومو میبینم یا همچین مسائلیو میشنوم یادش میفتم.
    دبیرستان بود کلاس شیمی میرفتم رشته امو دوست نداشتم و درواقع الکی کلاس میرفتم..تو اون کلاس کلی بچه درسخون. من تعطیل 🙂 جلو هم مینشستم با اعتماد به نفس 🙂
    این خانوم معلم ازم سؤال میپرسید من درست جواب نمیدادم (ناراحتم نمیشد اخه) بعد با یه حرصی که تو چشاش میدیم بهم میگفت تو هیچی نمیشی هیچی من میخندیدم میگفت دختر پول پدر مادرتو دور نریز وقتی درس نمیخونی میگفتم اونا مشکل ندارن بعد میگفت این خط این نشون تو هیچی نمیشی منم میگفتم فوقش دیپلم میگیرم آرایشگاه میزنم شما نگران نباشید میگفت بدرد آرایشگری هم نمیخوری آخه 🙂 منم تخس کلا درسشو تعطیل کردم 😀
    ولی الان ارشدمو گرفتم و تو یه ارگان خوب کار میکنم. بعضی موقع که بیرون میبینمش، دوست دارم برم جلوشو بگیرم بگم من همونیم که میگفتی هیچی نمیشی الاغ 🙂
    ولی خدارو صدهزار مرتبه شکر پدر مادر ماهـــــــی دارم.. این خاطره هم واسه خنده بود و اینکه بدونیم چی داریم میگیم حالا در هر جایگاهی هستیم.

    [پاسخ]

  30. آقای دکتر
    این نوشته دردناکه ولی دردناک تر از این ،این هست که بعضی اساتیدی که ازنظرتحصیلات درجه بالایی دارند به راحتی به خودشون اجازه بدن به دلیل زخم های روحی شون ازاستاداشون به دانشجوهاشون بی دلیل برچسب بزنند با این منطق که همیشه اساتید حاکمان مطلق اند.من در مورد تمام اساتید نمی نویسم وجسارت نمیکنم ولی میدونم بارها شاهد این بداخلاقی ها در مجامع اکادمیک بوده ایم.

    [پاسخ]

  31. آقای دکتر من یه سوالی در رابطه با همین پستتون دارم . چه موقع میتونیم بفهمیم که پیشنویس زندگیمون رو تغییر دادیم ؟ اینکه من یه اتفاقاتی توی کودکی اذیتم میکرده و الآن اون قضیه رو برای خودم بالا آوردم و ریشه رفتارهای امروزم با اتفاقات کودکیم رو پیدا کردم و حل کردم و قبول کردم و خودم و تمام کسانی که تو این قضیه دخالت داشتند رو بخشیدم و برعکس قبل وقتی خاطرات کودکیم رو مرور میکنم دیگه اشکم جاری نمیشه و به قول شما نحس بازی درنمیارم و نمیرم تو نقش قربانی و… ، آیا اینها نشون میده که من تونستم پیشنویس زندگیم رو عوض کنم ؟ و این خاطرات کودکیم حل شده و دیگه چند سال دیگه تو زندگیم دوباره نمیزنه بالا و تاثیر خودش رو نشون نمیده ؟ خیلی ممنونم ازتون .

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ بهمن ۲۳ام, ۱۳۹۳ ۴:۳۱ ق.ظ:

    پیش نویس ما تغییر نمیکنه مژگان گرمی
    در بهترین شایط ما بازپخش نمیکنیم اون را
    و این رفتار بالغانه و موفقیست

    [پاسخ]

  32. خسته نباشید و بسیا ر متشکرم بابت این مطلب عمیقتون.اقای دکتر راه مبارزه با این مشکل چیه؟بازنگری پیش نویسها؟اما این یه چیز کلیه..میشه یک راهنمایی کنین که از چه راههایی برای درمان این مشکل میشه استفاده کرد .و اگه کتابی هم هست که میتونه تو درمان این مشکل کمک کنه معرفی کنید.خیلی متشکرم

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ شهریور ۱۹ام, ۱۳۹۳ ۲:۰۶ ق.ظ:

    به نظرم دوره TA شروع خوبیه با کتاب این استوارت : تحلیل رفتار متقابل

    [پاسخ]

  33. دقیقا من شیلا رو میفهمم
    و چقدر این حس خوب نبودن توی ارتباط ماها تاثیر میذاره.مخصوصا ارتباط عاطفی..
    اقای دکتر به لطف خدا ارشد تهران قبول شدم و داشتم امروز سایتتون رو چک میکردم که یه برنامه بریزم کلاساتون رو کامل بیام .اما دقیقا ترتیبشونو نفهمیدم و اینکه برنامه مهر به بعد چطوریاس؟
    تشکر

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ شهریور ۱۹ام, ۱۳۹۳ ۲:۰۸ ق.ظ:

    اعلام میکنیم که راحت تصمیم بگیرید

    [پاسخ]

  34. سلام استاد
    خیلی واقعیت تلخیه …و بعدتر میدونید چیه ؟ اینه که تو میدونی این ماجرا داره از کجا آب میخوره ولی نمیتونی کاریش بکنی
    پدر منم همینطوره استاد بهم لقبهای خوبی نمیده …میگه تو رو هیچ کسی نمیپسنده بخاطر هیکلت و قیافت ….از قبل بهم میگفت فوک دریایی و نیشخند میزد بهم(مثلا شوخی میکرد ) .در حالی که میدونم دوستم داره …گرچه الان که در 25 سالگی هستم دوست داشتنش دیگه رنگی برام نداره..و چیزی رو برام عوض نمیکنه و حتی دونستن این که تمام ارتباط های موازیم..تجربه های ناگوار و تلخ….نحس بازی در ارتباط هام مال اثبات اینه که من اونی نیستم که پدرم همیشه میگفته نیستم و یه جورایی اثبات خوب بودنم پیش خودم …حتی دونستن اینها هم راه گشا نیست ..فقط ترمیم میکنه …چاله و حفره ی درون رو این شناخت کمی پُر میکنه ولی هیچ وقت صاف نمیکنه که تو بدون دست انداز ازش رد بشی
    هیچ وقت یادم نمیره وقت یادم نمیره وقتی گفتم عینکم خراب شده ..گفت تو که همه چیت خرابه از خودت گرفته تا همه وسائلت …
    و من از اون به بعد خراب شدم ..با اینکه متوجه منظور پدرم بودم ولی تاثیری که حرفش گذاشت وحشتناک بود

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ شهریور ۱۹ام, ۱۳۹۳ ۲:۰۹ ق.ظ:

    مجبور نیستی تن بدی به پیش نویس عاطفی مخربت
    میتونی بالغانه تصمیم بگیری با پدر و سایر مردان زندگیت مسوولانه ارتباط داشته باشی

    [پاسخ]

    میم پاسخ در تاريخ شهریور ۱۹ام, ۱۳۹۳ ۱:۰۵ ب.ظ:

    سمانه خانوم من خیلی می فهمم حرف شما رو
    من خونواده خیلی منتقدی دارم…از بچگی تا الان که سی سالمه همین بوده! ینی وقتی نگات میکنن ظاهر و نوع زندگی و خلاصه همه چی، اول و شاید بشه گفت اکثر اوقات فقط نقطه ضعف ادمو میبینن…مثلن خواهر داره باهات حرف میزنه چشم تو چشم…بعد وسط حرفاش میگه ابروهات چقد بد شده! دماغتو نمیخوای عمل کنی؟ موهات چرا اینجوریه!
    سالها…سالها زجر کشیدم ازین رفتارهاشون و شخصیتم حتی جلوی دیگران به لجن کشیده شدو فقط خدا میدونه که چقد شبا زیر پتو گریه کردم و توی موقعیت های مختلف زندگی بخاطر اعتماد بنفسی که نداشتم و اینکه فک میکردم همه حرفام و کارام اشتباست، عقب موندم و جلوی بقیه کم اوردم ووو…
    الان چند ساله که بهتر شدم….شما باورتون میشه وقتی دوس پسراونموقعم بهت گفت خانوم خوشگله، فک کردم داره مسخرم میکنه؟؟! چقد مدیون این آدمم که با مهربونیش منو به خودم شناسوند…امیدوارم هرجا هست سلامت باشه
    الان چند ساله که باز وقتی شروع میکنن به انتقاد، جلوشون وایمیسم…خیلی روی خودم کار کردم که حرفشون روی من تاثیر نزاره…فقط ازین گوش میشنوم و ازون یکی گوش میره بیرون! چند سال هی رفتن و گفتن چرا فوق لیسانس نمیخونی؟ الان همه فوق دارن…گفتم نمیخوام درس بخونم من ترجیح میدم کار کنم..نمیزارم دیگه هرچی دلشون میخواد بگن…خواهرم تا شروع میکنه به عیب و ایراد گرفتن از ریخت و قیافه و مو و لباس و اینا….میگم من اینجوری دوست دارم…ینی دیگه بهشون اجازه نمیدم شخصیتمو زیر سوال ببرن…یه بار هم بهش گفتم چرا تا ادمو میبینی فقط عیب و ایرادای آدمو میبینی؟!….الان دیگه خودشون متوجه شدن باید به حریم من احترام بزارن…یعنی متوجه که نشدن من مجبورشون کردم!
    شما راست میگید “چاله و حفره ی درون رو این شناخت کمی پُر میکنه ولی هیچ وقت صاف نمیکنه که تو بدون دست انداز ازش رد بشی”….گذشته ها رو نمیشه پاک کرد و همیشه یقه آدمو میگیره..شاید فقط میتونیم سعی کنیم درد جدید اضافه نشه

    [پاسخ]

  35. دکتر خدا بهتون عزت بده. من فکر میکنم در میان دوره هایی که برگزار میکنید این دوره نوجوان توانگر، باارزشترینشونه.

    [پاسخ]

  36. گفتم شاید بی ربط نباشه:
    تو چند سال گذشته دست به هرکاری خواستم بزنم نکن.ورشکست میشی.کارت نمی گیره…چندماه پیش واسه اتمام دانشگاه از یه شرکت خصوصی استعفا دادم چون نمی تونستم تمرکز کنم حالا که دانشگاه رو یه ترمه تموم کردم.حاضر نیستم هرکاری بکنم یعنی بنظرم توقعم زیادشده و حال ریسک و یا زحمت شروع یه کارجدید با استرس های ابتدای کار رو ندارم یه دلیلش هم حقوق پایین مشاغل تا وقتی خودت رو اثبات کنی هست.
    حال بدی از بیکاری دارم ملتم که دم به ساعت میگن چیکار میکنی!!!
    به گمونم این هرکاری نکردن به اون سرکوب ه و تخریب شغلی ربط داره نظر دکترجون و بقیه دوستان چی هست؟؟؟؟؟؟

    [پاسخ]

    مژگان پاسخ در تاريخ شهریور ۱۹ام, ۱۳۹۳ ۲:۴۳ ق.ظ:

    به نظر من شما سرکوب و تخریب شغلی نشدید شما انتخاب کردید که سر کار نرید و به جاش درس بخونید الآن هم اگه به جای اینکه فکر کنید شغل قبلی رو از دست دادید به این فکر کنید که با انتخاب خودتون شغلتون رو کنار گذاشتید و به جاش درس خوندید و یه کار نیمه تمامتون رو با موفقیت تمام کردید و یه دستاورد خوبی + یه مدرک تحصیلی دارید حالتون خیلی بهتر میشه . از طرفی اگه با خودتون صادق باشید میتونید به این نتیجه برسید که ظرف چند ماه و یه ترم تحصیلی آدم انقدر به رشد و مهارت شغلی و اجتماعی نمیرسه که توقع کار چند پله بهتر رو داشته باشه . به این چند ماه فقط به دید انجام به کار نیمه تمام و یه موفقیت خوب نگاه کنید و برای شغلتون بین توقع بالا و استرس و مسئولیت بیشتر و یا توقع پایین و استرس و مسئولیت کمتر یکی رو انتخاب کنید . شما میخواید توقع بالا و استرس کم رو با هم داشته باشید که معمولا تو فضای کاری ایران امکان پذیر نیست . من خودم ترجیح دادم از توقع پایین و استرس کم شروع کنم و پله پله تجربه کسب کنم و رزومم رو قوی کنم و چیز یاد بگیرم و برم بالا . انتخاب با خودتونه . موفق باشید .

    [پاسخ]

    محمد پاسخ در تاريخ شهریور ۱۹ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۰۷ ق.ظ:

    ممنون مژگان جان.مشتاقانه نظر دوستان با تجربه مشابه واسم مهمه

    [پاسخ]

    ساجد پاسخ در تاريخ شهریور ۱۹ام, ۱۳۹۳ ۳:۲۲ ب.ظ:

    سلام محمد آقا.
    منم به نوعی در شرایط الان شما بودم و تا حدودی احساست رو درک میکنم. به بعضی از تجربه های خودم اشاره میکنم امیدوارم به کارت بیاد:
    – هیچ رشدی تو زندگی بدون هزینه حاصل نمیشه. منظورم این نیست برای پیشرفت کردن حتماً باید بدبختی و فلاکت بکشیم، ولی لازمه برای به دست آوردن یه سری چیزها از یه چیزهایی بگذریم. در واقع همواره پای یک Trade-off در میان هست.
    – رشدهایی که در ذیل بخش بالغ وجودت حاصل نشه، عملاً چیزی بهت اضافه نمیکنه. مواظب باش که واسه پیاده کردن برنامه های شغلی و شخصی خودت افسار کار رو دست بخش کودک وجودت نسپری. عافیت طلبی افراطی و طلب کردن بیش از حد امنیت از نشونه های اینه که احتمالاً بخش کودکت به جای بخش بالغت هدایت امور رو به دست گرفته.
    – اینو بپذیر برای رسیدن به یه شغل با سطح رضایتمندی و درآمد مطلوب نیاز داری یه مدتی خاک کار رو بخوری و به اصطلاح خودمونی یه کم وردست اوستا وایسی تا چم و خم کار دستت بیاد. اگه اون حقوق پایینی که اوایل اشتغال به کارت میگیری بهت نچسبه، بعداً اون پول قلمبه دوران خویش فرمایی هم بهت مزه نمیده.
    – در کنار شغل ثابتی که پیدا میکنی و از طریق اون کم کم ثبات مالی به دست میاری، میتونی ایده هایی که برای کسب و کار شخصیت داری رو هم دنبال کنی. بد نیست با یه برنامه ریزی معقول، به تدریج یک منبع درآمدی دیگه هم برای خودت ایجاد کنی که نقش سوپاپ اطمینان رو برات بازی کنه.
    – داشتن کار برای مردها قطعاً مهمه، اما کار تو بخشی از حال خوب تو رو تشکیل میده. تو میتونی این حال خوب رو از فضاهای دیگه مثل ارتباط با دوستان، مطالعه، سرگرمیهای شخصی و … هم بگیری. پس از سایر رشدهایی هم که در فضاهای غیرکاری میتونی داشته باشی غافل نباش.
    – من از مطالب سایت گروه متمم آقای مهندس شعبانعلی خیلی کمکهای خوبی گرفتم.
    http://www.motamem.org/
    پیشنهادم اینه که توی سایتش عضو بشی و مطالبش رو دنبال کنی. در همین سایت هم آقای دکتر شیری مطالب خیلی خوبی در زمینه توانگری و مهارتهای کسب و کار گذاشتن و میگذارن که میتونی استفاده کنی.
    – در پاسخ به کسانی که میپرسن چیکار میکنی بدون احساس خجالت بگو، دارم دنبال کار میگردم و خوشحال میشم اگه شما فرصت شغلی مناسبی سراغ دارین بهم معرفی کنین یا بگین رزومه ام رو برای اونجا بفرستم. حداقل فایده اش اینه بخشی از این افراد که خیرشون بهت نمیرسه شرشون کم میشه و دیگه مزاحمت نمیشن.
    توکلت به خدا باشه، ایشالا که موفق باشی.

    [پاسخ]

    محمد پاسخ در تاريخ شهریور ۲۰ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۵۵ ق.ظ:

    ممنون که تجربیاتت رو گفتی

    [پاسخ]

    گلي جون پاسخ در تاريخ شهریور ۱۹ام, ۱۳۹۳ ۷:۳۲ ب.ظ:

    محمد جان به نظرم خودتو زدی به تنبلی وقتی حال ریسک یا شروع یه کار جدید رو نداری، دیگه چه توقعی داری از زندگی؟ خیلی ها هم درس می خونن هم کار می کنن، بعد تو واسه یه ترم استعفا دادی؟! بعد هم چرا فک میکنی هیچ کاری در شان تو نیست؟چی خوندی؟

    [پاسخ]

  37. منم زندگیم اینجوریه.خیلیا بهم بدی کردن.بهم زخم زدن.فک میکردم لیاقت هیجی رو ندارم. سعی میکنم فراموش کنم ولی بعضی وقتا میشه چند ساعتی میشینم گریه میکنم.یه سالی میشه به این نتیجه رسیدم که اینا هرکدومشون که تحقیرم کردن خودشون کلا مشکل دارن.از اولم مشکل از من نبود.

    [پاسخ]

  38. آقای دکتر اگه ناخوداگاه انقدر سهم وسیعی توی انتخاب افراد داره ،پس قسمتی از تنبیه انسانها می تونه بی رحمی تلقی بشه؟؟

    [پاسخ]

  39. سلام و خسته نباشید
    من جز خواننده های چند ساله وبلاگتون هستم.همیشه لذت بردم و استفاده کردن از مطالبتون.می خواستم ازتون تشکر کنم بابت زحماتتون و همینطور بپرسم حالا امثال این افراد چیکار می تونن بکنن برای خوب شدن خودشون و از اون مهم تر اطرافیانشون(مثلا همسرشون) چجوری میتونه کمکشون کنه؟
    ممنونم از پاسخگوییتون
    ابدی باشید

    [پاسخ]

  40. خوش به حال شیوا…..تا اونجایی که یادمه پدر و مادرم متعادل بودن…..اما دایی و خالم مدام با هم دست به یکی می کردن و منو مسخره می کردن…..داییم هم به بهانه ی رشد شخصی گهگاهی خوب کتکم می زد!جک کلمه ی پنگوئن که یادتونه…لقب چند وقت من بود….
    ولی نباید غصه ی گذشت رو خورد….من الان می دونم اونا قربانی بیماری بیشعوری بودن…..و هستن…….دیگه راحت تر می تونم تحملشون کنم.

    [پاسخ]

  41. واییییییییی آقای دکتر عزیز
    داغون شدم.پیش نویس من یه جورای زیادی مشابه همینه.مثل شیلا.اما از طرف مادر…تاثیرش رو شدید دارم تو زندگیم می بینم.زندگی ای که می تونه خیلی خوب و آروم باشه.اما تا به ارامش نسبی می رسه من طاقت نمیارم و…

    [پاسخ]

  42. 🙁 امان از این حس لعنتی من خوب نیستم
    🙁 وای بر زمانی که بیان و ازت تعریف کنن هنگ میکنی با alt+ctrl+del هم درست شدنی نیست که نیست که نیست
    فقط باید خاموش بشی
    راه خاموش شدن رو بلد شدم ولی روشن شدن؟
    اینقدر خاموش شدی و به زور روشن که تمام قسمتات سوخته و باید تعویض بشی ولی چطوری؟ مغز و قلب و دست و پا و انواع عصب و چشم
    بعضی وقتا با انواع ترفند ری استارت میشی ولی با این همه خراب بودن فایده نداره و باید یه ریست اساسی به قول معروف کارخانه ای شد!
    ولی مگه امکان پذیره؟ من آدمم و خدا تو پکیجم همچین امکانی رو قرار نداده 🙁

    [پاسخ]

  43. چند ماه پیش به خاطر یک بی احتیاطی پدرم کف دستش رو با چاقو برید و زخم خیلی بزرگ و عمیقی ایجاد شد. پدر را بردم اورژانس یکی از بیمارستان ها، اورژانس خیلی شلوغ بود و آدم را یاد فیلم های پشت جبهه می انداخت. یک پزشک بود و چند دستیار که مدام از این تخت به اون تخت واز این سر اورژانس به او سر در حال رفت و آمد بود. وقتی این وضعیت را دیدم کناری ایستادم و مشغول تماشای پزشک وظیفه شناس و انصافا” خوش تیپ که ساعت تیسوت خوشگلی هم دستش بود شدم، اونم متوجه من شد و هر بار که از جلوی من رد می شد با اشاره ای وضعیت را یادآوری می کرد تا اینکه نوبت ما شد و خود پزشک دست پدر را بخیه زد اما قبل از بخیه زدن خانمی که به گفته خود، دخترش از روی چهارپایه افتاده بود و صورتش غرق خون بود گفت اول دخترش را مداوا کند، دکتربه پدرم اشاره کرد وگفت: مگه نمی بینی این پیرمرد خون زیادی از دستش داره میره؟(پدر من مرد میانسالی است که نمی شود پیر مرد خطابش کرد) و بعد مشغول بخیه زدن دست پدرم شد. چهره پدرم را نگاه کردم و متوجه دردش شدم که نه به خاطر زخم دست و بخیه شدن بلکه به خاطر زخمی بودکه جمله دکتر ایجاد کرد. بعد از اتمام کار، دکتر گفت فلان روز بیاردش تا خودم باشم و خودم دست را معاینه کنم. چند روز بعد مجددا” مراجعه کردیم و بر خلاف دفعه قبل اورژانس نسبتا” خلوت بود و دکتر در اتاق خود نشسته بود بعد از اینکه دست پدر را معاینه کرد پدرم از اتاق بیرون رفت و من ماندم. به آقای دکتر گفتم: شما دکتر وظیفه شناس و انسان خیلی مسئولی هستید، می خوام مطلبی را خدمتتون بگم اگه ناراحت نمی شید؟ دکتر گفت: خواهش می کنم. و جریان چند روز قبل را دوباره برایش گفتم و گفتم که همانطور که دیدید زخم دستم پدرم بهبود پیدا کرده ولی زخم جمله شما فکر نمی کنم به این زودیها بهبود پیدا کنه. دکتر گفت: من منظوری نداشتم مراجعه کنندگان اینجا از فرهنگ پایینی برخوردار هستن و من مجبور شدم به خاطر مجاب کردن آن خانم پدر شما را اونجور خطاب کنم والا همانطور که دیدی خودم دستش را بخیه کردم و گفتم امروز بیاری تا خودم زخمش را معاینه کنم.خیلی خیلی تشکر کردم و اومدم بیرون.

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ شهریور ۱۸ام, ۱۳۹۳ ۱:۲۸ ب.ظ:

    به نظرم حساسیت شما و پدر زیاد است و انتظار زیادی بوده تو اون شلوغی
    البته اگر به مادر بود ، زخک را قبول میکردم

    [پاسخ]

    آذربانو پاسخ در تاريخ شهریور ۱۸ام, ۱۳۹۳ ۱:۴۴ ب.ظ:

    اورژانس کدوم بیمارستان بوده؟هرچی! دکترمحترم برای توجیه خودشون مراجعه کنندگان انجا را با فرهنگی پایین خطاب کردند. جا داره به کلی ادم بر بخوره.

    [پاسخ]

    آذربانو پاسخ در تاريخ شهریور ۱۸ام, ۱۳۹۳ ۱:۵۳ ب.ظ:

    بنظر من دکتر که به یک ادم مریض داری که تقاضای کمک داره. حالا مثلا میره جلو بی نوبت نباید لفظ بی فرهنگی رو بیاد واسش.درسته ایشون هر شب داره خون میبینه بخیه میکنه دستشم درد نکنه ولی اون مادر دفه اولشه صورت بچه اشو غرق خون دیده.
    چه سخنرانی غرایی کردم.

    [پاسخ]

    شیرین پاسخ در تاريخ شهریور ۱۸ام, ۱۳۹۳ ۸:۱۲ ب.ظ:

    شما همه رفتار خوب اون پزشک رو گذاشتید کنار چون به پدرتون گفتن پیرمرد ناراحت شدید؟خدای نکرده واژه توهین آمیزی نیس که!
    خوب جایی که من خدمت میکردم بعضی مریضا میومدن به من میگفتن حاج خانوم یا کربلایی یا خانوم فلانی،زیاد تو فرهنگشون نبود بگن خانوم دکتر،نه اونا منظوری داشتن نه من ازونا به دل میگرفتم،بعد در ضمن قانون کار پزشکی اینه که اول به سراغ مریضی باید بری که شرایط ناپایداری داره یا اون مشکلی که مریض داره براش خطرناکه،مثلا ممکنه همزمان یه جوان و یه انسان مسن دچار خونریزی از زخم بشن اما یه فرد جوان سالم خونریزی نه چندان شدید رو بدون اینکه مشکلی واسش پیش بیاد مدت بیشتری تحمل کنه با اقدامات اولیه تا کار مریض تو اولویت انجام شه
    خدا نکنه اسم دکتر تو یه پست بیاد،بابا یه خرده مراعات کنید

    [پاسخ]

  44. خداروشکر بابت این آگاهی که داره گسترش پیدا میکنه
    امیدوارم سرعت و عمق انتشار این فهم روز به روز بیشتر بشه تا افراد کمتری دچار پیش نویسهای مخرب بشن و اونهایی که پیش نویسی رو دریافت کرده اند با آگاهی بتونن از اون فاصله مناسب رو بگیرن
    دیروز به آرایشگاه دوستم رفته بودم که یکسالی هست دارای فرزند شده. خستگی و ضعف جسمانی و روحی خود او باعث شده که تحمل شیطنتهای کودک یکساله رو نداشته باشه و او رو کتک بزنه. از شنیدن این قصه به شدت غمگین شدم و التماس کنان دوستم رو در آغوش گرفتم و گفتم من چیزهایی باید برات تعریف کنم. خواهش میکنم اینکار رو با پارسای کوچولوت نکن. به وضع سلامت خودت بیشتر برس و بچه بیگناه رو از خطر بزرگ حفظ کن.
    الان باید بتونم خلاصه ای از مطالب خوب شما رو به بیانی که پذیرش و درک عمیقتری برای او ممکن باشه تعریف کنم.

    دارم روی اون کار میکنم.

    [پاسخ]

  45. این “جوجه اردک زشت” همه جا یقه آدمو می گیره. تو روابط شخصیت، کارت، تحصیلت. عین یه تیکه نواری که خراب ضبط شده و هرازگاهی می ره رو تکرار. فکر هم نمی کنم بشه به جای این قسمت نوار یه آهنگ دلنشین ضبط کرد (نظر شخصی منه) نهایتا بشه بزنی جلو و ردش کنی. اما یه خلأئی پر نمی شه

    [پاسخ]

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.