معنای زندگی ، مصاحبه جدید مجله اطلاعات حکمت و معرفت با دکتر شیری

image_pdfimage_print

new doc 1_1

خانم نغمه پروان دبیر سرویس معنای زندگی ماهنامه  فاخر اطلاعات حکمت و معرفت زحمت مصاحبه با بنده را کشیدند که حاصل آن در ویژه نامه معنای زندگی مجله در شماره ۱۰۰ مرداد ۹۳ منتشر شده است به همراه بیاری مقالات با ارزش متفکرین ایرانی و غیر ایرانی.

متن مصاحبه را ملاحظه کنید :

فلسفه بحث قدیمی تری از روانکاوی است و شیوه روانکاوی همان شیوه فلسفی است. در واقع روانکاوان زائیده ی مشروع یا نا مشروع اواخر قرن نوزدهم از فلاسفه هستند شاید به همین خاطر است در برخی جاها نمی توان نیچه را روانکاو ندانست.

البته روانکاوی با جامعیت فلسفه کاری ندارد و عرصه ای به نام وجود انسان را بر می گزیند و اثبات می کند که انسان بخشی به نام سایکی (روان)دارد. اثبات این که ما روان داریم اثبات فلسفی است، و در حوزه ی علم SCIENCE نیست و بقیه ی مکاتب درمانی روی این سایکی بنا می شوند. پس فروید برای اثبات اینکه ما دارای ضمیر ناخودآگاه هستیم بیش از اینکه ورود علمی کرده باشد از قدرت فلسفه خوداستفاده کرده است. روانکاوی شیوه ای است که فلسفی شروع می شود و علمی SCIENTIFIC پیش می رود به دلیل همین آمیختگی ، روانکاوی قطعیت فلسفه را ندارد و چون در روان آدمی موضوعاتی مانند فردیت INDIVIDUATION اضافه می شود ؛ از حالت جزمیت فلسفی دور می شویم .

فردیت به ما گوشزد می کند که فقط با مقوله ای فلسفی مواجه نیستیم و پای مقوله ای زیستی نیز در وسط است و من در اینجا بخش دوم صحبت را که بحث معنای زندگی است را آغاز می کنم.

شاید چرایی زندگی یا ورود به بحث معنای زندگی بحثی فلسفی باشد، اما پاسخ هایی که برای آن موجود است لاجرم فلسفی نیست، و از ابعاد گوناگونی می توان به آن پاسخ گفت.

چیزی که توجهم را زمانی در مورد معنای زندگی بخود جلب کرد قاعده ی تعرف الاشیاء بااضدادها بود. برای فهم معنای زندگی باید “بی معنایی” را ادراک کرد. بی ادراکی در انسان ها بسیار رخ می دهد.

  1. بی معنایی بخاطر فقدان از معروف ترین بی معنایی هاست. عشق را زمانی ادراک میکنیم که تنهایی و نفرت را تجربه کنیم ، سلامتی را وقتی میفهمیم که دیابتی شده ایم.امیدی که فرومیریزد به ما امیدواری را یادآور میکند. معنادار بودن از مفاهیمی است که به خودی خود قابل ادراک نیست، مانند نور که نیاز به منشوری دارد که آن را تجزیه کند تا شناخته شود.

carl-gustav-jungK

در سنت یونگی ، زندگی آدمی چهار مرحله دارد:

  1. مرحله من و والدین EGO- PARENTS
  2. مرحله من و دنیا EGO-WORLD
  3. مرحله من و خویشتنم EGO-SELF
  4. مرحله خویشتن و خدا SELF- GOD

هر مرحله نیز معناداری و بی معنایی خودش را دارد. کودکی که در مرحله اول امنیت لازم را دریافت کند ، میتواند در زندگیش دغدغه های دیگر را نیز تجربه کند وگرنه کسی میشود که دچار بحران امنیت میشود و تا آخر عمرش از هرچیزی ، استفاده میکند تا امنیتش را بیشتر کند ، چه تحصیلات چه عشق چه ازدواج چه مهاجرت همه و همه در ذیل ترس این فرد از تجربه نا امنی ، انتخاب میشوند.فرم حاد این نا امنی ، عقده مادر ( MOTHER COMPLEX ) نام دارد که فرد در زندگیش تقلای زیاد میکند هیچ نوع تغییر و ریسکی را تجربه نکند که گربه شاخش نزنه !

در مرحله من – دنیا ، به تلاش می افتیم برای تحصیل و کار و درآمد و عشق و ازدواج و فرزند و اگر بیکار باشیم بی معنا میشویم اگر پرکار شویم از آن سر بوم می افتیم و بی معنا میشویم! یعنی موضوع به نحویست که فرمولی ندارد ، همیشه باید در نوسانی زندگی کنیم که بی تعادل نشویم

در میانسالی اتفاقات بزرگ رخ میدهد. کسیکه در مرحله قبل تلاشهای خوبش را کرده و به امنیتهایی در کار و کسب و درآمدو ازدواج رسیده در سنین ۳۵-۴۰ سالگی یه روز صبح پا میشه میبینه هیچ حسی به هیچ کاری ندارد ! دو روز میره مسافرت به زعم خستگی روانی ناشی از روزمرگی ، برمیگردد باز حالش خراب است. دست به دوپینگهای خطرناک میزند ( رابطه موازی عاطفی ، الکل و شغل جدید و مهاجرت و …) باز حالش بعد از چند روز بر میگردد سر جای قبلی ! اینجاست که ایمان آدمی دستخوش تزلزل قرار میگیرد و اگر فرد بازتعریفی از جامه ایمان ف خدا ، نسبت خویش با هستی و مرگ نداشته باشد ( که همه فلسفی و معرفتی هستند) عملا به ورطه بحران میانسالی غوطه ور میشود و بی معنایی شدید فلسفی را تجربه میکند که ظاهرش با افسردگی هیچ فرقی ندارد

  image014

نسبتی که من با مفاهیم دینی برقرار می کنم اینست که چه ایمان های مذهبی و چه ایمان های غیرمذهبی در انسان ها، معنا ایجاد می کند. البته باید مراقب بود که هرچقدر فردیت شما قویتر باشد ، ایمانتان زودتر احتیاج با بازسازی دارد ( مفهوم عید کردن در فرهنگ اسلامی) . در جوامعی مانند جوامع ما انسان ها با ایمان هایEGO-WORLD می آیند و فکر می کنند درمرحله “من – خویشتن =EGO-SELF” هم نسخه های قبلی جواب می دهند در صورتی که این طور نیست، و وقتی پرسش هایشان بیشتر و جدی تر می شود ، کابوس بی جوابی آغاز میشود. در دوران من – دنیا EGO-WORLD چون فکرها و بالتبع نیازها در سطح پایین تری قرار دارد خدای تعریف شده آدمی نیز در سطح همان نیاز و فکر است؛ خدای این مرحله کسیست که کسب و کار ما را رونق میدهد و برکت از نظر ما فقط در حد ازدواج خوب و دانشگاه ممتاز و قبولی آزمون استخدامی تجلی میکند اما بتدریج با ورود به مرحله ایگوسلف، این دست نیازها پیش پا افتاده جلوه می کند و حال سوال اینست که آیا دین برای سوالات عمیقتر زندگی به ویژه در مرحله سوم یعنی من و خودم نیز حرفی برای گفتن دارد؟ بله ! اتفاقا شکوه اصلی دین در معناییست که به این دوران غروب معنا میدهد و طلوعی عظیم بر می آورد. ساحت بحث ما بزک کردن دین نیست ، من تجربه درمانگری خویش را میگویم که با صدها مراجع در طول این ۱۳ سال مواجه بوده ام که بی معنا شده اند. شخصا بندرت دیده ام دین دار واقعی دچار بی معنایی میاسنالی بشود و نتواند از پسش بر بیاید زیرا ایمانهای فروریخته این دوران دچار ریزش میشوند و مومن سراغ رویشهای جدید میرود و مفهوم خداوند و دین و اخلاق برایش بعدی تازه مییابند

. دوره ای که دیگر این لباس دوره ی جوانی به تن متدینین میانسال نمی رود و لباس فاخرتری برازنده ی آنان است. در دوران ایگوسلفی نسخه های ایگوووردی معمولا نه تنها انسان ها را معنادار نمی کند که آنها را بی معنا می سازد. به تعبیر مولوی ایمان های دینی اگر نو نشوند قطعا بی معنایی بدی را تجربه خواهند کرد.

پس گفتیم فقدان هایego-world وego-self  هردو انسان ها را بی معنا می سازند. بی معنایی ایگوسلفی که بیشتر در میانسالی برای انسان هایی رخ می دهد که دستاورد دارند یا به تعبیر مازلو، که عالم و انسان را کمی مرتب ادراک می کرد، انسان هایی که از نیازهای غریزی و نیاز به مسکن و … رد شده و نیاز به خودشکوفایی را درک کرده باشند. فارغ از نقدهایی که به نظریه ی مازلو می شود کلا این بحث نمی تواند بحث اشتباهی باشد، زیرا زیست انسان ها مشخص می کند که معنای آنها چیست.

سنت های اگزیستانسیالیستی، اروین یالوم و… سنت های فلسفی تر روانشناسی تر هستند و راه حلی به بیمار ارائه نمی دهند و فقط راجع به تفکر او صحبت می کنند و نظر او را جویا می شوند. معتقدند تعریفی که از وجود خودت داری تعیین می کند که عالم را چگونه ادراک می کنی.

سنت های شناختی رفتاری CBT آلبرت الیس

displayimage.aspx

پروچسکا در کتاب نظریات روان درمانی خویش به سهم باور آدمی در تفسیر زندگی اشاره میکند و مثالی جالب میزند

برای سه نفری که مقابل اقیانوس نشسته اند ، واقعا سه اتفاق در حال وقوع است. برای کسیکه دیدگاه عرفانی دارد ، اقیانوس مظهر بی کرانگی هستی و خداوند است. برای کسیکه تجربه غرق شدن برادرش در اب را در کودکی دارد ، اقیانوس احتمال یک خطر مهیب است و برای کسیکه دنبال رنگ گرفتن در افتاب زیبای ساحلی است ، اقیانوس فرصت زیبایی بیشتر است پس یک اتفاق بیرونی واحد سه برداشت و سه رفتار می آفریند

A: یک محرک ACTIVATOR خاص بیرونی، مثل نشستن جلوی یک اقیانوس، طلاق گرفتن،…

B: هسته ی ذهنی تو BELIEF ، باور تو

C: پاسخ تو به این محرک ( ترس و فرار یا تعمیق و دعا یا استراحت د رمثال بالا)

از نظر درمانی اشتباه است که روی Cمانور دهیم و هی پاسخ درمانجو را تغییر بدهیم بدون اینکه به ریشه مشکلاتش یعنی نحوه تفسیر او از زندگی B، سری زده باشیم. ما فقط می توانیم روی B کار کنیم. الیس معتقد است فارغ از این که اکتیویتور چه باشد باید روی B کار کرد. پس واقعه ی بیرونی یکی است ولی این واقعه ممکن است به شما معنا دهد و دیگری را بی معنا سازد. بنابراین مشخص می شود که معنادهندگی یک تکنیک بستگی به نوع بی معنایی هر انسانی دارد.

جیمز هولیس( یونگین مشهور ) در کتاب مرداب های روح( انتشارات بنیاد فرهنگ و زندگی-۹۲) اشاره می کند که یکسری از بی معنایی ها به این علت پدید می آیند که انسان ها به ناگاه با این مواجه می شوند که بار تصمیماتی را که در شرایطی، بدلایلی گرفته اند نمی توانند بدوش بکشند. هولیس از یک مراجع سالمند نقل میکند که با پرسشی بزرگ روبرو شده است. قصه این زن اینست که در جوانی در یکی از گتوهای یهودیان وین توسط نیروهای گشتاپو به زعم کلیمی بودن دستگیر میشود ( در حالیکه مسیحی است و دختر یک دندان پزشک مشهور ) او را به اردواگاه کار اجباری میبرند و هرچقدر تلاش میکند که اثبات کند کلیمی نیست ، موثر واقع نمیشود تا اینکه ناگهای یکی از افسران اس اس او را شناخت و از مرگ نجات یافت ولی تا پایان جنگ به عنوان شاهد جنایتهای نازیها مجبور به کار اجباری بدون اعدام شد ! بعد از جنگ او به آمریکا مهاجرت کردو زندگی نویی ساخت ولی هر روز از روز قبل حالش بدتر شد زیرا تحمل بار گناه زنده ماندنش را نداشت و نزد روانکاو رفت . پرسش چنین زنی درباره معنای زندگی ، یک پرسش روانکاوانه است

جیمز هولیسجیمز هولیس

این جمله متضمن این است که:۱٫ شاید الزاما جواب خیلی روشنی برای این سوال موجود نباشد. شاید از آن دست مقولاتی در زندگی باشد که بجای این که آن را حل کرد باید هضمش کرد. در سنت یونگی در پروسه ی رشد این زن باید دید این زن در کجای زندگی خودش است؟ چرا به این گناه احتیاج داشته؟ آیا این گناه فقط گناهی زیستی برای زنده ماندن بوده است؟آیا بحث دین در اینجا مطرح است یا او در حال پوشاندن گناه دیگری است که در حال حمل آن است؟ در سیستم یونگی انسان پی به این می برد که انسان خیلی پیچیده تر از آن است که فکر می کنید.

از جایی به بعد پرسش های ما در زندگی اشتباه است که بی معنا می شویم. اگر درست سوال بپرسیم شاید قضیه فرق کند. آایا انسان قدرت هضم این ابهام را دارد؟ چیز جالبی که در این سنت ها وجود دارد این است که به انسان ها توصیه می کند در تاریکی نیز چیزی بجویند. گاهی انسان باید در تاریکی بماند تا ذره دره چیزی بجوید.

در عالم متکثری از ، مصرف گرایی بیش از حد، انتخاب های متعدد از انسان و ارتباطات و رسانه و… که مدرنیته به ارمغان آورده است، انسان ها دچار بی ریشگی شده اند. که دین و اسطوره در اینجا می تواند با کمی قداست دادن و رازآلودگی به زندگی انسان ها معنا دهد و این باعث می شود انسان ها در جایی سکوت کنند و به سنت مبدل می شوند البته منظورم این نیست که نیاز به خرافه زدایی ندارند. انسان هایی که سنت و آیین دارند معنا دارند بشرط آن که ادراکی از آیین داشته باشند، اگر بدانند که هر سنت و آیینی استعاره از چیست.

همه ی این ها بر می گردد به این که فردیت شما و تجربه های شما و زیست شما معنای زندگی شما را می سازد.در روانشناسی با تعریف استعاره ی انسان ها از زندگی می توان به معنای زندگی افراد دست یافت. من برخی از این استعاره ها را در مورد مولوی بررسی کردم که خود را در قالب چه چیزی تصور می کرده است و هندسه ی ذهنی او چه بوده است. چندتا از استعاره هایی که او خود را در قالب آنها به تصویر می کشد شاه کلیدهایی هستند که خود را بواسطه ی آنها به ما معرفی می کند مثل استعاره ی آب در بیتی که می گوید:

هین ببین که ناطقه جو می کند/             تا به قرنی بعد ما آبی رسد.

یا در جایی که به او بخاطر طرب و .. اشکال وارد می شود منطق جالبی دارد که:

گر شوم مشغول اشکال و جواب /تشنگان را کی توانم داد آب.

اینجا نیز بحث معنای زندگی می کند. چه ادراک درستی از مختصات خود در رصد خانه ی عالم و کهکشان زندگی به ما ارائه می دهد. مولوی دستگاه معرفتی خود را بر آب و سقایت بنا می کند. و به این صورت هرچیز معنای خود را پیدا می کند. یعنی تشنگی مردم آنقدر برایش دغدغه زاست که خود را سقای مردم میبیند و سقا آنقدر کارش مهم است که دیگر دغدغه ای برایش باقی نمی ماند جر سقایت و اینکه ثانیه هایش را صرف رفع وسواسهای گزافه گویانی نکند که بغض او را در سینه میپرورانند.

پیشنهادی که پس از معنای زندگی برایتان دارم پرداختن به بحث رضایت از زندگی است که رضایت از زندگی چیست و دید فلاسفه، عرفا و روانکاوان به آن چیست. شاید مدلی که در مطالعاتم توجهم را بسیار بخود جلب کرد مدل شوریدگی و بهجت و سرور عرفاست

من جمله آن فیلسوف فرزانه ایرانی را در بحث اصناف دینداری میپسندم که هیچ عارفی تاکنون خودکشی نکرده است در حالیکه فلاسفه زیادی به ته خط خویش رسیده اند. خاصیت عرفان MYSTISISM چیست که سالک از سوالی به سوال عمیقتر میرسد و حیرت زایی دین را در خود هضم میکند و به کشف راز اصلی عالم ، عشق تن میدهد و بیدار میماند و به خواب فرو نمیغلتد

 

 

 

32 دیدگاه در “معنای زندگی ، مصاحبه جدید مجله اطلاعات حکمت و معرفت با دکتر شیری

  1. چقدر خوب عرفان و فلسفه رو تعریف و تفکیک کردید.
    و چه ماهنامه خوبی رو معرفی کردید.
    من از خوندنش خیلی لذت میبرم.
    متشکرم.

    [پاسخ]

  2. ببخشید آقای دکتر
    یه سوال داشتم
    من خیلی وقت ها مدام این سوال رو دارم که (کی هستم؟!)
    به خصوص زمان هائی که فشار های روحی برام زیاد می شه
    مغزم می ایسته انگار
    این از چی ناشی می شه ؟ ازتعریف ego-self اونم تو سی سالگی؟

    [پاسخ]

  3. سلام آقای دکتر
    از همدردی شما و سایر دوستان متشکرم .
    “معمای حیات قابل حل نیست، مگر این که ابدیت در برابر آن باشد.”علامه جعفری

    [پاسخ]

  4. با سلام و ادب

    آقای دکتر یک سوال دارم که از هرکی پرسیدم به قولی منو پیچونده و جواب درست و قانع کننده ای بهم نداده و این برام شده یک سوال بزرگ که میتونه فلسفه زندگی و جهت فعالیت های من و شیوه مدیریت زمانم رو تغییر بده…
    من دختری 20 هستم دانشجو سال دوم پزشکی…
    بعد از یک سری ماجرا ها و آشنا شدنم با انسانهای خوب خدا کم کم به خدا اعتقاد عجیبی پیدا کردم معجزه هایی که در زندگیم کرده رو دیدم مهربونی و عشقش رو دیدم و ایمان آوردم به اینکه اون تمام بنده هاش رو با هر دین و مذهب و مسلکی عاشقانه دوست داره و براشون بهترین ها رو میخواد…
    تقریبا 4 سالی هست که با موسسه خیریه ای همکاری میکنم…به واسطه این موسسه خیلی از معضلات اجتماعی رو دیدم تا اونجایی که در توانم بود سهمم رو انجام دادم ولی یک سالی هست یک سوال بشدت ذهنم رو مشغول کرده….من دختربچه 4ساله ای رو دیدم که شیشه میفروخت! من نوزادی رو دیدم که معتاد به دنیا اومد و در دوماهگی اوردوز کرد! من خانوم کارتون خوابی رو دیدم که در دمای منفی ده درجه بهش پتو و کاپشن رسوندیم و بعد چند روز که رفتیم پرس و جو و اینکه بهش سر بزنیم در دمای منفی چهارده درجه دوشب بعدش یخ زده بود و فوت کرده بود و ده ها مورد دیگه که اینجا مجال گفتنش نیست…
    برام سوال پیش اومده پس عدل خدا کجاست؟ هرکدوم از ما میتونستیم بجای اون کودک تویه اون خانواده بدنیا بیایم ولی چرا نیومدیم؟ این بچه ها چه گناهی دارند که باید این همه رنج بکشند؟… یک عالم دینی به من گفت اگه اینا نبودن که این سوال برای تو پیش نمی یومد!!! به نظر من این خیلی نامردیه که برای سوال ما یک کودک رنج بکشه…
    آقای دکتر این سوال در مورد خداوندی که بهش ایمان دارم برام مثل یک معماست…اذیتم میکنه…
    نوع نکاه شما به دین و خداوند فوق العاده به دلم نشست و تا حالا جواب خیلی از سوالاتم رو از صحبت های شما گرفتم…
    دوست داشتم در مورد این سوال بزرگ زندگیم هم از شما راهنمایی بگیرم…
    لطفا اگر کتاب خاصی هم در این زمینه میشناسید که میتونه بهم کمک کنه بهم معرفیش کنید…
    خیلی ممنونم از توجهتون….

    با احترام

    ثمین

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ مرداد ۲۹ام, ۱۳۹۳ ۸:۱۷ ق.ظ:

    سلام ثمین
    سوالات سخت را جواب ساده دادن از روی ساده لوحی است
    در درجه اول ازت میخوام فیلم SERIOUS MAN از برادران کوئن را ببینی
    دوم اینکه عدل خداوند اینست که طبق قانون مندی عالم ، هر آدمی بتواند اراده خودش را پیش ببرد. هر آدم خوبی دست در پریز برق کند بناست الکترون کار خودش را بکند. اینطور نیست که چون الکترون در ذیل ” مشیت= قانون” الهی ما را میکشد ، خدا تصمیم = اراده کرده ما را از بین ببرد
    فرق بین مشیت و اراده الهی از بهترین کلیدهای فهم این نوع غوامض فلسفی است

    [پاسخ]

  5. (معنای ایمان : از منظر محمدمجتهد شبستری)
    ——-
    ایمان نتیجه ی یک سلسله مقدمات فلسفی نیست تا شک آن هم ازنوع شک فلسفی باشد.
    شکی که عارض شخص مؤمن می شود، ازجنس یأس است؛ نوعی ازدست دادن امید واعتماد است ،
    به همین دلیل اگربخواهیم این شک را از لحاظ روانی مقوله بندی کنیم ، درمقوله ی یأس می گنجد.

    مفهومی که درنقطه ی مقابل ایمان قرار می گیرد، یأس است ، نه شک فلسفی .
    حقانیت ایمان ازسنخ حقانیت فلسفی نیست، بلکه ازسنخ حقانیت معنادهی به زندگی است . درایمان ، خداوند که صاحب آن خطاب است ، اساس معناهاست.

    اما یأسی که ایمان را تهدید می کند ممکن است علل وعواملی غیرازنقدهای فلسفی داشته باشد.
    ممکن است شخص تاجایی بااعتماد پیش برود اما دگرگونی عمیق درخود احساس نکندیااینکه حادثه بسیارتلخی درزندگی اش اتفاق بیفتد یامصیبتی شدیدبرایش پیش بیاید که ازاعتماد به رحمت خداوندخیرخواه مأیوس شود. اما وظیفه ی انسان مؤمن است این است که دائماً سعی کندبراین یأس غلبه کندوآن رادرنوردد….
    بنابراین شک درایمان به معنای یأس است وممکن است برمؤمن عارض شود.مؤمن هم بایددائماً باآن مبارزه کند.شک به این معنا با ایمان قابل جمع است.معمولاً انسان گاهی درحالت غلبه ی ایمان است ، گاهی درحالت غلبه ی یأس.
    مهم این است که شخص سعی کند بریأس خودغلبه کند و به راهش ادامه دهد.این حالتی است که ما ازآن به دغدغه داشتن تعبیرمی کنیم و بدین ترتیب شخص مؤمن همیشه به یک انتخاب دست می زندوعلی رغم عروض یأس ، محتواومتعلق ایمان خود ، اهتمام خطاب وصاحب خطاب واعتمادبه وی راازنوانتخاب می کند. اویک انتخاب گر دائمی است که رفتن خودرا مرتباً انتخاب می کند…

    (برگرفته از کتاب تأملاتی درقرائت انسانی ازدین ، محمدمجتهدشبستری)

    [پاسخ]

  6. با سلا م
    ببخشید یک سوال دارم کسی که به مرحله میانسالی می رسد درحالی که از مرحله من و دنیا رد نشده (نیاز به ازدواج و فرزند دار شدن برای او فراهم نشده شکوفا نشده و پس دیگر وارد مرحله من و خویشتن و من و خدا نمی شود و تا اخر در همان مرحله من ودنیا می ماند؟

    [پاسخ]

  7. «یاد گرفتم مشکلات مردم را به حساب موقعیتشان بگذارم و به شخصیتشان ربط ندهم …» یعنی چی؟
    مربوط به مطلب دیگه ای هستش ولی موبایلم بازی دراورد پریدم اینجا
    میشه برام بازش کنید؟
    پ ن بی ربط به متن و کامنت: امروز مامانم یک برچسب قدیمی رو که خیلی وقت ب.د کنده بودیم رو دوباره چسبوند بهم حرف حقی رو زده بودم ولی اون بدجور اون حرفم رو به شخصیتم منفی وار چسبوند. بعدش عذرخواهی کرد ولی چسبید خیلی بد هم چسبیده

    [پاسخ]

  8. یخورده از ایمان مذهبی و مخصوصا ایمان غیرمذهبی میفرمایید؟

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ مرداد ۲۳ام, ۱۳۹۳ ۲:۱۱ ب.ظ:

    یک راهب ذن مذهب ندارد ولی ایمان قوی دارد
    یک وطن پرست کرده ای به آرمانهای سویسیالیسم ایمان دارد ولی مذهبی نیست

    [پاسخ]

  9. به تعبیر مولوی: “ایمان های دینی اگر نو نشوند قطعا بی معنایی بدی را تجربه خواهند کرد”.
    ——————–
    مولوی و نو به نو شدن ایمان

    مولوی ایمان را امری درونی و مربوط به باطن انسان می داند وی ایمان را اعتقاد زنده ای مـی بینـد کـه حاصل آن لذﹼت های معنوی عمیق است که روح و جان انسان مؤ من را پیوسته با پویایی و تازگی مستمر همراه می سازد
    مولوی معتقد است، برای نیل به ایمان تازه بایسـتی نـوگرایی مسـتمر بـا ریشـه و مبـادی ایمان وجود داشته باشد
    اگر چه خود آن ریشـه و مبـادی مـافوق حرکـت و سـکون و کهنگـی تـازگی است، چنانچه مولوی از تصدیق ثابت ایمان اظهار بیزاری می کند و می گوید:

    بیــزارم از آن کهنــه خــدای کــه تــو داری هر لحظه مـرا تـازه خـدای دگـر هسـتی

    علامه جعفری در این زمینه می گوید: مسلم است که مقصود مولوی ایـن نیسـت کـه خداونـد هـم در حال نو شدن است بلکه می خواهد بگوید هم درون ذاتم مانند آینه صاف نشان دهنده جـلال و جمـال الهی است که در حال حرکت و صیقلی شدن است و هم برون ذاتم؛ یعنی جمال هستی عینی که دائمـاﹰ در حال تحو یل و نوشدن است، این مشاهدات و دریافت ها نو به نو ایمان مرا دربار خدا و عظمت جلال و جمالش در حال تجرد و تازگی نگاه می دارد
    همچنین مولوی معتقد است که اگر ایمان شما محصول عالی تازه جویی روح نباشد، هوای نفس تازه و قوی است؛ لذا ایمان تازه نمی شودو در حقیقت برای سالک در سلوک به جانب حق گشوده نمی شود
    تــازه کـــن ایمـــان نــه از گفـــت زبـــان
    تـــاهوا تازســـت ایمـــان تـــازه نیســـت
    کــاین هــوا را تــازه کــرده در نهــان
    کاین هـوا جـز قفـل ایـن دروازه نیسـت
    —————–
    نشریه علمی_ پژوهشی
    پژوهش های ادب عرفانی(گوهرگویا)
    سال هفتم، شماره اول،پیاپی 24،بهار و تابستان 1392
    مفهوم شناسی ایمان و پیوند آن با تجربه دینی در اندیشه مولوی در مثنوی

    [پاسخ]

  10. سلام آقای دکتر من اولین باری هست به سایتتون میام سایت پر باری دارین که خستگی رو از روح آدم میگیره. غرض از مزاحمت یک سوال دارم. من حدود ۸ماه عروسی کردم و ۳سال با شوهرم قبل ازدواج دوست بودم و توی اون دوران برام هرکاری میکرد و میگفت من مهمترین فرد زندگیشم و به همه میفهمونه که من چه جایگاهی توی زندگیش دارم ولی وقتی به رسمی شدن رسیدیم جوری رفتار کرد که انگار ازدواجمون سنتی بوده و به خاطر اینکه خانوادش حسادت نکنن با من کاملا عادی رفتار کرد الان خانوادش خیلی منو دست کم میگیرن واسم ارزش قایل نیستن جوری رفتار میکنن انگار من نقشی توی زندگی پسرشون ندارم. دارم عذاب میکشم من چکار کنم؟ ممنون میشم اگه مرحمت کنید و جواب بدین

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ مرداد ۲۸ام, ۱۳۹۳ ۲:۲۰ ب.ظ:

    سال اول ازدواج قطعا سخت ترین سالش است زیرا بیشترین عدم تطابق در همین سال رخ میدهد و راستش زیاد ربطی نداره به دوران دوستی قبل از ازدواج چون جنس رابطه طوری میشه که

    اولا هیجانات جنسی سهم کمتری دارن در پیشبرد رابطه ثانیا اتفاقاتی می افتد که اصلا قبلا پیش نیومده بوده مثل نزدیکی دو نفر و مجاورتهای خانوادههای دو نفر

    دوم ، هیچ نتیجه گیری کلی در باره خودتون ، همسرتون و زندگی تون الان نکنید نه خوشبختی نه بدبختی زیرا پروسه طولانی تری در پیش است و بعد 3-4 سال است که میشه درباره اینده رابطه بهتر پیش بینی کرد

    سوم ، به خودتون زمان بدهید که سازگاری را تمرین کنید

    چهارم ، کتاب مهارتهای گفتگوی همسران نوشته زهره شیری ، از سایت سازمان بهزیستی کل کشور براتون قابل داون لود است.

    [پاسخ]

  11. کاملاً خستم 🙂
    میخوام فریاد بزنم میخوام از خدا شکایت کنم
    میخوام وحشی باشم بزنم بکشم کتک کاری کنم حیوون باشم
    من بک ۲۹ساله م من یک دخترم و هیچ عرضه ای ندارم حتی قد یک کوچولوی شیرین زبون

    [پاسخ]

    غزل پاسخ در تاريخ مرداد ۲۴ام, ۱۳۹۳ ۴:۴۲ ب.ظ:

    س
    تو عرضه نداری تقصیر خداست ؟؟

    [پاسخ]

    س پاسخ در تاريخ مرداد ۲۵ام, ۱۳۹۳ ۷:۳۵ ق.ظ:

    هر جور جمله ها رو خوندم. این معنا رو نداد که من از خدا برای بی عرضگیم شکایت میکنم

    [پاسخ]

  12. خیلی بحث زیبا و جالب و قشنگیه….اما نمی دونم اختلاط حوزه های علوم تجربی و بحث رویکردهای آماری علم روانشناسی ، چقدر می تونه با رویکرد فلسفی – درونی مثل یونگ یک جا حضور پیدا کنند….
    چرا که شاید بحثی که به عنوان معنا در روانشناسی تحلیلی مطرح می شود ، شاید آنقدرها مد نظر یک رفتار درمان ، یا شناخت درمان قرار نگیرد….
    می دونی مثل اتفاقی می مونه که خیلی از محققان و مدرسان حوزهء درمانگری و ارتباط انسان با روح گرفتارشن…از یه طرف تمام آرامش و زندگی شون را فدای موفقیت های پشت سر هم اجتماعی و Ego World می کنن….و از سوی دیگه من نمی دونم کی وقت می کنن به خودشون فرصت مطالعاتی و تحقیقی و تفکری بدن….وقتی آدم این همه نگران از دست و دادنه و ذهنیت فقر و ترس از دست دادن های مالی آدم را در اسارت گرفته ، چطوری می تونه یه عمق self ورود کنه…منظور من بیکاری و اون انیمیشنی که در مورد یک یوگی ساختن نیست !
    اساتید طریقت هم سخت کار می کردند و هیچ طریقت درستی انسان را ترغیب به فقر و بیکاری نکرده ( اوشو – اک – تائو – عرفان ایرانی و اسلامی و…) اما اینکه آدم همیشه خودش را در رقابت و قیاس با دیگران ببینه ، و بدو بدو کار کنه …از خوابش بزنه ( چیزی که می دونیم چقدر برای سلامتی و تفکر درست مهمه ) به انواع و اقسام بیماری ها مبتلا بشه و راه به راه در تهدید سکته کردن باشه …به نظرم چیزی نیست که بشه توش دغدغهء معنا پیدا کرد …به نظرم چیزی که باعث مقایسه ( پول – تحصیلات – دانش و….) داشته های دیگه زندگی مون با دیگران میشه ، چیزی جز کامپلکس های مخرب نیست …چرا که بر اساس نظریه هایی کامپلکس ها می توانند سبب شکوفایی ها خوب هم بشوند….اما فکر می کنم این همان حضور عقده وار گذشته های ما ( قیاس خانواده و…) ست که امروز به نقابی دیگر ، توجیحی شده است بر فشار بر تن …تنی که معبد حضور ناخودآگاه و تجربه های معنوی….
    متاسفانه گاهی در این کشور و شاید در خیلی کشورها ( که فعلا شانس آوردن من اونجا حضور ندارم ..! ) معنا و رسیدن به موفقیت ، جادهء بر عکسی شده که کمر به تباهی منزلت انسان و قیاس ارزش وجودش با موفقیت های بیرونی شده است… و وقتی دستگیرهء کنترل ما بیرون باشد ….راستش نمی دونم کی می تونه رضایت را تجربه کنه…
    این وسط هم آنهایی که موفقیت های اجتماعی بیشتری دارند ، دائما در پی حمله به آنهایی هستند که موفقیت و رضایت را در درون جستجو می کنند…. وانواع و اقسام فلسفه ها را می آورند تا ثایت کنند که ، آنها اشتباه می کنند و منی که تمام آرامش خودم را فدای دستاوردهای ناپایدار بیرونی کردم خوبم ! یکی نیست بگه…اون یوگی بدبخت که تو غار و عمرا دستش به تو نمی رسه…جامعه سرمایه داری و بورژوازی تو را چی داره تهدید می کنه….؟!

    باز هم می گم….کار و ثروت خوبه…اما این روزها کمتر می بینم که کسی مثل قدیم ها حواسش به این باشه که امروز روزی مال تو بود…شاید فردا مال دیگری باشد….آسیاب به نوبت….صبور باش….و گاهی به چشم دوختن به دیگران ، به خود اصل کاری چشم بدوز….اونی که رزاق حقیقیه….

    [پاسخ]

  13. من فکر میکنم آقای دکتر سوال داشتند تو زندگی شان و دنبال جواب سوال های خودشان بودند (در نوشته هایشان اشاره به این مساله هست)
    نه این که بخواهند به سوالات دیگران از یک دید بالاتر همه چیز دان بالفور جواب بدهند
    این است که حالا که ما هم دنبال جواب سوالاتمان شاید از همان جنس میگردیم آنها را در بیان زیبای ایشان می یابیم
    من فکر می کنم این زیبایی را هم بیشتر کسانی درک می کنند که سوالاتی داشته باشند.

    [پاسخ]

  14. خیلی تامل برانگیز بود… این نوشته در عین حال که زیباست، ساعتها آدمو به اندیشیدن وادار می کنه. نمیشه فقط یکباره نوشیدش…

    [پاسخ]

  15. استاد امسال تور رفتینگ نمیذارید؟هنوز مزه رفتینگ پارسال زیر زبونمونه …

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ مرداد ۱۸ام, ۱۳۹۳ ۹:۲۶ ب.ظ:

    یادش به خیر
    آقا رسا فعلا به پدر احتیاج داره

    [پاسخ]

    ش پاسخ در تاريخ مرداد ۱۸ام, ۱۳۹۳ ۹:۵۰ ب.ظ:

    آقای دکتر جسارتا سوال میکنم قبل از تولد فرزندتون تو اینجور برنامه ها همسرتون هم همراهتون بودن؟ یا تفاوت داره نقش همسر با نقش پدر؟فقط واسه روشن شدن ذهن خودم و بکاربردن تو زندگی خودم میپرسم.

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ مرداد ۱۸ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۰۸ ب.ظ:

    کدوم برنامه ها؟

    [پاسخ]

    ش پاسخ در تاريخ مرداد ۱۸ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۱۴ ب.ظ:

    زهرا راجع بع تور رفتینگ پرسیدکه شما با شاگرداتون میرفتین یا مثلا اردوهایی که میذاشتین مثلا فیلبند…. همسرتون هم تو این اردوها بودن؟

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ مرداد ۱۹ام, ۱۳۹۳ ۱۲:۴۰ ق.ظ:

    بله که بودن و علتش اینه که خودشون خیلی پایه این محافل هستن
    و اگر هم نبودن منافاتی نداشت زیرا الزامات شغلی است

  16. عالی بود خواهش میکنم درمورد رضایت از زندگی هم حتما صحبتی بکنید
    آقای دکتر برام جالبه که اینقدر شما با وجود سن نه چندان زیادتون به این درجه از پختگی رسیدید
    وقتی صحبتاتونو میخونم کیف میکنم برام همش درسه,مخصوصا چیزی که خیلی دوس دارم اینه که صحبتهاتون در خصوص مسایل دینی هم خیلی پخته و علمی و فارغ از خرافه و ..است
    اینا رو از باب تملق نمیگم جدا سوال دارم چطور به این درجه از کمال رسیدید که همیشه دید متفاوت و قشنگ و معناداری دارید؟از کتاب خوندن زیاده؟از معاشرت با افراد خوبه؟جدا برام سواله نه اینکه بخوام از شما بت بسازم بعنوان یه الگو دارم این سوالو ازتون میپرسم چون من خیلی از روانشناسا رو دیدم مشاوره هاشون رفتم پای صحبتاشون نشستم اما همیشه افراط تفریطی و غیرعلمی صحبت میکردن
    یا آدمهای سن بالایی که با وجود دینداری هنوز نمیتونن به سوال دینی یه جوون جواب مستدلی بدنو با مواجهه به یه مشکل,دینداری اینهمه سالشون از بین میره
    شما چه مسیری رو رفتید که به اینجا ختم شد ؟دوست دارم مسیر شما رو برم

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ مرداد ۱۸ام, ۱۳۹۳ ۹:۲۸ ب.ظ:

    والله تا حالا فکر نکرده ام به این مساله
    تفاوت را قبول دارم ولی پختگی را نه واقعا! من اساتیدی داشته ام و دارم که 40 سالگی شون را که میخونم از خودم خجالت میکشم به قرآن!

    [پاسخ]

    میترا پاسخ در تاريخ مرداد ۲۰ام, ۱۳۹۳ ۲:۴۴ ب.ظ:

    جسارت میکنم و نظر خودمو درباره این سوال میگم..
    به نظرم دکتر شما خیلی تجربه”زندگی” دارید….غیر از کتاب و اساتید شما تجربه های زیستی تون درباره موضوعات مختلف بالاست و همین باعث میشه که وقتی حرف میزنید فقط کلیشه و چندتا جمله خوب نیست…بلکه عمق موضوع و حالتهاو احساسات مختلف دربارش رو تشخیص میدید

    [پاسخ]

    غزل پاسخ در تاريخ مرداد ۲۴ام, ۱۳۹۳ ۹:۳۲ ق.ظ:

    خیلی موافقم باهات میترا جون .

    [پاسخ]

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.