مرگ دخترانگی ( درس گفتارهای سفرزندگی )

image_pdfimage_print

…اینجا در مورد قرابت معنایی دو مفهوم می توان صحبت کرد، عروسی و مرگ. صحبت عروسی که می شود زنان دچار تشویش می شوند. این تصویر در خواب های آنها گاهی به صورت مرگ و نیستی بروز می یابد. آیینه جلو عروس و داماد هم نماد عجیبی است انگاری که دو نفر باید دو نفر دیگر را ادراک کنند. در عروسی ، یک چیزهایی بناست از بین برود. در ساده ترین حالت “امنیت های قبل “است. هر تصمیم بزرگی در زندگی باعث مرگ چیزهای دیگری در زندگی می شود. در سنت های ترکی آناتولی ، در مراسم عروسی یک پسر را با یک طناب می بندند و گاهی حتی پای خود داماد را می بندند و تا آخر عروسی این پسر در حال لی لی کردن است. در فرهنگ عرب، به شبیه این پارچه که با آن زانوی شتر را میبندند عقال می گویند. این زانو بند باعث میشود شتر بشیند. و این عقال، هم ریشه است با عقل . عقل یعنی آدم محدودیت خود را بشناسد. مفهوم آن نماد اینست که یک سختی عجین با شادمانی ازدواج است

در زندگی زن هم عجین بودن عروسی با مرگ، شاید مرگ دخترانگی باشد. دخترانگی منظور قسمت فیزیکی نیست. آن نحوه زیستن است که با نحوه دیگری جابه جا می شود. از مسئولیت پذیری ساده اجتماعی بگیرید تا اتفاقی که در جان رخ می دهد. همسر شدن یعنی وارد یک عرصه تازه شدن، مقابله یا نا امیدی های جدید، مراقبت از ذهن. امنیت هایی که خانه پدر بوده است دیگر نیست. ممکن است آدمهایی اطرافم باشند که مرا درک نکنند و من باید بدانم با این عدم ادراک چه کنم. به نظر می رسد دامادی پایان آن عشق هم هست. حتی برای داماد هم همین گونه است. چون روی زمین می آییم. زندگی روی زمین است که ادامه دارد. واقعیت زندگی این است که من باید کنار این آدم بشینم، کنارش تحمل کنم و…

اما بعضی ها این تیر خلاص را نمی زنند و میخواهند همه اون هیجانات اولیه را تو زندگی شون ببرن؛  این خودش فراخوان وحشتناکی در زندگی می دهد. اینهایی که می خواهند با عشق قبل ازدواج، آن را پیش ببرند، متوجه نمی شوند که این آیینی است برای قربانی کردن آن خامی.

(الان در عزاداری ها هم آن اتفاق آیینی رخ نمیدهد. مردم هفتم و چهلم را میگن میدیم به خیریه ! انگار نه انگار که این سنتهای ایرانی واسه زمان دادن به آدمهای باقیمانده است تا بتوانند نبود آن دوست یا عزیز را هضم کنند و درست به زندگی برگردند . آیین های ما اجرا نمی شود و وداع ها صورت نمی گیرد. آنهایی هم که اجرا می شود هیچ سنخیتی با سنت ها ندارد. همه چیز شده است کلیشه. نگاه کنید مولوی مراسم مرگ خودش را می گوید “عروسORUS”  و آن را به روز وصال تعبیر می کند. اگر شما در روز وفات ایشان قونیه رفته باشید، مراسم عبرت و آگاهی میبینید نه عزا)

عجین بودن مرگ و عروسی در این است که دوشیزگی بمیرد ، قربانی شود و زنانگی شروع شود. مثل این میماند که در مسافرت در هتل ممکن است همه چیز فراهم باشد اما وقتی آدم از مسافرت بر می گردد دیگر امکانات هتل که فراهم نیست و بنا هم نیست که باشد ! ساده لوح کسیه که بره مسافرت تابستانی یه هتل ۵ ستاره و برگرده به شهرش و انتظار همون آسایشهای موقتی را داشته باشد. زرنگ کسی است که یه سری خاطرات  بر می دارد و بقیه را همانجا می گذارد.

درس گفتارهای سفر زندگی- زمستان ۹۲ که توسط فواد فرشچی پیاده سازی شده است

=================

درس گفتارهای سفر زندگی- زمستان ۹۲- قسمت اول

65 دیدگاه در “مرگ دخترانگی ( درس گفتارهای سفرزندگی )

  1. سلان من واقعا گیجم هم دوس دارم یکی توی زندگیم باشه هم نباشه تاحالا دوست پسرهم نداشتم ،موردای خیلی خوبی هم برای ازدواج داشتم ولی به خاطر این بلاتکلیفی گفتم نه میشه راهنماییم کنین؟؟

    [پاسخ]

  2. سلام ،تشکر ازمتن زیباتون ،راستش من مشکلم اینه که نمیدونم میخام ازدواج کنم یانه ،شده که طرف خیلی هم خوب بوده وازش خوشم اومده ولی چون نمیدونم میخام چکارکنم گفتم نه ،واقعا گیج هستم ،من بایدچکارکنم؟؟

    [پاسخ]

  3. سلام
    سکرآفرین!!! هر بار که این متن رو میخونم، جملات بیشتری درک میکنم . . . انگار لایه لایه نوشته شده و هر بار که میخونم، یه لایه برام معلوم مکشوف میشه

    [پاسخ]

  4. بسیار جالب بود
    از نظر من زن بودن قدرتی هست که انقدر چند بعدی هست که در ورودی برای درک این ابعاد تسلیم در مقابل مردانگی هست.

    [پاسخ]

  5. ممنون از اینکه دانشتونو در اختیار ما میذارین تا یه تلنگر باشه واسه زندگیمون.
    مثل همیشه عالیه عالی…
    یه سوال 😉 “مرگ پسرانگی” نداریم؟؟؟؟!!!

    [پاسخ]

  6. ممنون استادخوبم با این مطلبت.زندگی چیزی جز این نیست.منتها فهم تفاوت دخترانگی و زنانگی هنر زندگیه.خود من که مجردم این استرسو همیشه دارم که موقع پذیرش عنوان همسری چقدر باید با دنیای قبل ازدواجم فاصله بگیرم؟ چون من این دنیای هیجانی مجردی و دختر بودن رو دوست دارم.از طرفی واسه مسولیت زنانگی هم اشتیاق دارم.گاهی وقتا که با دوستام حرف میزنیم میگم بچه ها نکنه ازدواج اون چیزی نباشه که ما الان تصور میکنیم.نکنه کوه آرزوهامون خراب بشه.نکنه ازدواج کنیمو با چیزایی مواجه بشیم که روزی هزار مرتبه بگیم یادش بخیر مجردی… این چیزا که میگم ناشی از منفی گرایی من نیست.ناشی از اینه که نمیتونم فرق دنیای زنانگی و دخترانگی رو درک کنم.و احتیاج به زمانو مطالعه زیادی دارم.

    [پاسخ]

  7. منم سال اول زندگیم خیلی بد گذشت’خیلی بچه گانه رفتار کردیم’فک میکردم همه چیز اینجوری که من میخوام باید باشه’دکتر خیلی دعات میکنم’احساس میکنم با مطالبت دارم بزرگ میشم’

    [پاسخ]

  8. سلام مطلب بسیار زیبایی بود یاد عروسیه خودم افتادم، بعد یه مدت طولانی مجردی و استقلال کامل تو 31 سالگی عقد کردم، خودمون بودیمو. خودمون، فکر می کردم باید بهترین لباس، بهترین آرایشگاه و خلاصه بهترین مراسمو داشته باشم بماندکه خودمو همسر رو بیچاره کردم واسه مقدمات عروسی، هیچکس هم نبود راهنمایی کنه چون دستمون تو جیب خودمون بود هر دو طرف کاملا بی خیالمون بودن از هر نظری، تا روز عروسی که خدا می دونه من با چه استرسی کارارو. انجام می دادم.حتی تمام مدت تو باغ داشتم تلفنی از دور همه چیزو. هماهنگ می کردم، عصبانی بودم وپر از استرس. از عروسیم هیچی یادم نیست جز ناراحتیهاش، همه چی بد بود از همه چیز ناراضی بودم. تو نامزدی که واقعا فرصتی واسه شناخت (واقعی ) دست نداد،فردای عروسی دیدم اون همه بدو بدو و بریز بپاچ سر یک شب تموم شد،خوب حالا چی؟!! تازه فهمیدم از اون رفاه و راحتی خونه مامان خبری نیست، من هم دیگه قرار نیست همون دختر دیروزی باشم.. دوباره استرس و ترسم شروع شد با پیش زمینه بدی که از زندگی مشترک پدر و مادرم داشتم،تازه فهمیدم مجردی تموم شده و من بعد سالها استقلال کامل اومدم زیر یک سقف با مردی که واقعا حتی بهش اعتماد هم نداشتم،وحشت کرده بودم دعواهام از روز دوم شروع شد، سر پول، کار خونه. آشپزی.. خدا دوستم داشت که همسری صبور و با گذشت نصیبم کرد، رفتیم پیش یه مشاور. مدتی طول کشید تا فهمیدم مجردی تموم شده منم و همسر و یه زندگی جدید.باید حتی از سختیهاشم لذت ببرم از با هم بودنمون از این حس زیبای دوتا شدن، اینکه خودخواهی و خودپسندی جایی تو زندگی مشترک نداره،چقدر عالمه این خالق بلند مرتبه که هیچ چیزی رو بی دلیل برای ما نخواسته، من چطور و کی به این زیبایی می فهمیدم که باید از لاک خود در بیام و دنیای بزرگتر و زیباتری رو تجربه کنم. یاد بگیرم واسه همین روزمره. دنیا نیومدم که با همین بمیرم. واسه کمالی زندگی کنم که به خاطرش خلق شدم. و واقعا باید هر روزم با دیروز م متفاوت باشه.

    [پاسخ]

  9. سلام و وقت بخیر
    آقای دکتر شیری من یکی از خوانندگان پرو پا قرص سایت شما هستم حدود 1 سال و نیم پیش ازدواج کردم ای کاش این مطلب رو زودتر میخوندم و میدونستم واقعا اوایل زندگی به خاطر شرایطی که داشتم بهترین سال زندگی مشترکمون رو تبدیل به جهنم کردم انقدر توی شرایط و مسولیت جدیدم گیج میزدم و دست و پام رو گم کره بودم که تحملم برای کوچکترین مسائل از دست داده بودم خدارو شکر الان فهمیدم از مهمه مهمتر حرفهای چند روز پیش همسرم هست که میگفت تازگیا خیلی پخته تر عمل یکنی مطلبتون برام مثل تلنگر بود به رفتارهای اشتباهم . مر30با اجازتون مطلبتون رو با ذکر سایتتون به چندتا از دوستان دم بخت بفرستم

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ مرداد ۱۳ام, ۱۳۹۳ ۴:۱۱ ب.ظ:

    چقدرم خوب سارای عزیز
    اگر فرصت کردید سایر مطالب سفر زندگی را بخونید و اگر فرصت بیشتر داشتید که اساسا دوره جدید 93 را با ما آغاز کنید

    [پاسخ]

    سارا پاسخ در تاريخ مرداد ۱۴ام, ۱۳۹۳ ۹:۰۷ ق.ظ:

    مر30 آقای دکتر حتما تمام سعی خودمو میکنم

    [پاسخ]

    ش پاسخ در تاريخ مرداد ۱۳ام, ۱۳۹۳ ۵:۳۴ ب.ظ:

    دقیقا من هم همینطور سارا! انگار شرح حال منو نوشتی !!!!

    [پاسخ]

    ش پاسخ در تاريخ مرداد ۱۳ام, ۱۳۹۳ ۵:۳۶ ب.ظ:

    منم یکسال و نیم پیش ازدواج کردم و سال اولمون جهنم شد!!!!!!!!!!!

    [پاسخ]

  10. سلام
    همه نوشته های سایت خوب و مفید است، مقاله ها، نقل قول ها، درس ها و . . . اما بغضی نوشته ها سکـــر آفرین است .
    مثل این نوشته، مثل “تو تمام نمیشوی تا من هستم” و مثل بسیاری دیگر که الان یادم نمیاد.
    اون روز که خرد و خراب و خسران دیده در خرداد87 در خوابگاه دانشجویی تلوزیون رو روشن کردم، شما تو برنامه اردی بهشت از آنیما و آنیموس حرف زدید . . . و دری به روی من گشاده شد.
    زهی افتخار از اون روز تا امروز .
    قلُ ولا احد، چشم بد از تو دور
    در پناه حق

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ مرداد ۱۳ام, ۱۳۹۳ ۱:۵۵ ب.ظ:

    شرمنده کردین زهرا خانم

    [پاسخ]

  11. مدتیه که خواننده وبسایتتون هستم. ممنونم.
    اما برای اولین بار میخوام بنویسم. این جمله وادارم کرد تا بنویسم “عجین بودن مرگ و عروسی در این است که دوشیزگی بمیرد ، قربانی شود و زنانگی شروع شود.” نمیدونم جمله م رو باید با چه کلمه ای شروع کنم. چقدر سخته …. چقدر دردناکه …. چقدر عذاب آوره …. چقدر خجالت آوره ….. چقدر منزجر کننده ست… نمیدونم کدوم مناسبتره. همه این حس ها هستند و در عین حال هیچکدوم کاملا بیان کننده اون حس واقعی نیستن. پس جای اون حس رو خالی میذارم . چقدر …….. که دوشیزگی در تو بمیره ولی هنوز زنانگی شروع نشده باشه. با تمام زنانگی هایی که پشت یه در بسته تلنبار شده باشن.
    ================
    بله…زیبایی زنانگی حیفه ادراک نشه

    [پاسخ]

  12. تشبیه زندگی مجردی به هتل و تاهل به خانه حقیقتا درست است
    دکتر عزیز اگر برعکس رفتیم چی
    بیش از ده سال تو خانه باشیم و حالا تو هتل…
    هنوز منتظر کلاسهای مجازیتان هستم
    سپاس فراوان برای شما

    [پاسخ]

  13. مطلب ب این زیبایی الان ب چشمم خورد.
    زیبا نوشتین استاد،

    من در آستانه ازدواجم و درگیری جهیزیه و عروسی نذاشته ب خودم،رابطم و عطفی ک تو زندگیم قراره اتفاق بیفته فکرکنم،و این خیلی بده…. نمدونم قراره چ اتفاقی برام بیفته،نمدونم نقش من تو این تغییر چیه…. گیجم خیلی!

    اتفاقا مخاستم ازتون بخام مطالبی برام بنوسین ک بدونم باید چطور خودمو براش آماده کنم.نمخام خامی کنم کارایی کنم اشتباهاتی کنم،کوتاهیاییی کنم ک تااخر همیشه ب دنبالم باشن.
    8 ماه دیگه مراسم ازدواجمه، همه چیز داره آماده میشه… اما من.. هیچ!
    نمیدونم اصلا باید کاری کنم؟ یا جریانش منو با خودش خواهد برد؟
    دکتر امادگی خوندن توصیه ها و کتابهایی ک معذفی ک مکنینو دارم، از سر تا پا گوش….
    ===================
    چه عجب! در درجه اول اصل نگهداری
    یعنی نمیخوا همه جا بوق بزنید که دارید ازدواج میکنید
    کار عجیبی لازم نیست انحام دهید…نرم نرم مسوولیت را بپذیرید

    [پاسخ]

  14. امیدوارم سلام گرم منو پذیرا باشید.وقتی مطالب را می خونم یاد روزهای قبل از کلاس وبعدآن می افتم که قبلا همانند مسافری بودم که غرق در رویاهای سفرم وفکر می کردم همیشه باید آنگونه باشد .به لطف شما وزحمات ومطالب کاربردی که طی یکسال از کلاسهای شما نصیبم شدامروز سعی میکنم که یک سری از خاطراترا نگه دارم .از مثالی که زدید بینهایت لذت بردم چرا که بسیار ملموس بود.کاش بدانید که لحظه شماری می کنم که این دو ماه بگذرد تا من هم بتوانم دوباره در کلاسها شرکت کنم هنوزم براین باورم که کلاسهای شما مملو از ردسهای زندگی است .سلامت وتندرست باشید.نمدونم چرا هر بار نظرم را می نویسم پیام میدهد که تکراری بوده درصورتی که اصلا چنین چیزی نیست
    ========================
    دفتر ما در قزوین این هفته افتتاح میشود و ما شرمنده شما نمیشویم که هر بار تشریف می آوردید تهران

    [پاسخ]

  15. ماهایی که خونه پدری همزندگی خوبی نداشتیم و سرشار از خشم و غم و حسرت و نفرتیم باید چه کنیم؟

    [پاسخ]

    آذربانو پاسخ در تاريخ مرداد ۱۳ام, ۱۳۹۳ ۶:۵۷ ب.ظ:

    پرتغال بخورید شاد باشید. خودتونو با افراد که نع با میوه سرگرم کنید. اصولا خشم و غم و حسرت و نفرت با میوه جات و خوراکیهای خوشمزه هضم میشه از بین میره و خاصیت جذب هم نداره.
    گفته بودم شاید یه روز دکتر بشم. این از چشمه هاشه.

    [پاسخ]

  16. سلام.
    ممنون استاد عزیز .
    واقعا حرف های شما ناشی از پختگی عجیبیه ، که نشات گرفته از فقط دانشتون نیست بلکه فکر میکنم تجربه هاتون هم خیلی در این غنی شدن نقش دارند . من لذت می برم که شما از اتفاق های به ظاهر ساده و روزمره زندگی هم چشم نمی پوشید (مثل مثال آخرتون درباره دیدهای متفاوت از سفر)
    ممنون از شما بابت اینکه حرفهایی می زنید که به شرایط حالمون نزدیکه و علاوه بر کاربردی بودنشون، از اینکه کسانی هستند که شرایط ما رو درک می کنن و .. بسیار خوشحال و دلگرمم.
    خدا قوت ..
    ===========================
    خدا قوت به شما مهدخت عزیز

    [پاسخ]

  17. سلام معلم گرامی،
    دوره سفر زندگی و مرگ دخترانگی و حتی مرگ پسرانگی در قصه آیرون جان بی شباهت به جانهای آزاده “نیچه ” نیست. توی کتاب معروفش میگه که جانهای آزاده بخصوص جوانان وقتی میخواهند به پختگی و حلاوت برسند باید در ابتدا به رهایی سترگی برسند و اول راه میگه محکمترین بندها کدامند؟ کدام بندها را نمیتوان گسست؟ اشاره میکنه به وظایف انسانهای عالی و برگزیده خاصه جوانان که منظور همان حرمت، حجب و حیا و لطافت، سرزمینی که در آن رشد یافته‌اند و دستانی که آنها را هدایت کرده‌اند و احترام به مکانی که در آن عبادت و دعا را آموخته‌اند و… در لحظه رهایی سترگ به یکباره لرزه بر جان جوان می‌افتد و گسسته و رها می‌‌شود در حالیکه جان، خود از این واقعه هیچ خبری ندارد.کشش و رانش و اراده و میل شدید و کنجکاویهای مخاطره‌آمیز کشف جهان کشف ناشده در وجودش شعله‌ور میشود و آوای وسوسه انگیزی طنین می‌افکند: (( مردن، بهتر از اینجا ماندن.)) و ….سفر شروع میشود!!
    ===================
    چه تداعی خوبی کردید برامون مهناز گرامی

    [پاسخ]

  18. دکترجان متن شما برای من که ایشالا دو ماه دیگه میرم خونه بخت خیلی دل نشین بود.
    اما بخدا اسپم نمیذارم و برا خنده نمیگم، حالا بعد از عقدم یه مقدار دخترانگی به مفهومی که فرمودید در من تبدیل شده به خانومی.
    بیشتر از اون مردانگی که پیدا کرده بودم (بعد عباس آقاییم) تبدیل شده به خانومی! انقدر همسری دوستم داشته که خانومی فراموش شده خودمو (در اثر محیط کار و تحصیل فنی) تا حدود زیادی بهش رسیدم :D. البته خداییش خیلی ام سخت بود این شیفت مردانگی به زنانگی

    [پاسخ]

  19. ” زندگی روی زمین است که ادامه دارد ” نکته بسیار مهم و قابل توجهی است
    بپذیریم که زندگی مجازی نیست. وای از دست این مجاز که کم کم به خوردمون دادند و علاوه بر اینکه محسنات خوبی داشت ولی ما رو یه جورایی برد تو توهم خیلی از ما بین زمین و آسمونیم زندگی روتین آپارتمانی و روابط مجازی ما رو از خیلی از واقعیت های لازم وجودمون دور کردو یه جورایی تو ی سفرزندگی گم شدیم
    نمی دونیم کی هستیم چی می خواهیم کجا وایسادیم کجا می خواهیم برویم از زمین و زمان و عالم و دنیا هم گله داریم ” تقصیر همه است الا خودمون این ” این خود گم کرده گی است که آزار میده و حالمون و بد میکنه
    باید تکلیف مون با خودمون و با دنیا و کار و پارتنر و دیگران روشن کنیم
    درسهای سفر زندگی باعث میشه خودمون رو پیدا کنیم و بتوانیم یه فکری به حال خودمون بکنیم و حالمون خوب شه
    خوش به حاله مسافرهای سفر زندگی

    [پاسخ]

  20. آقای دکتر شبش بهم اس داد که هاردت تو ماشین دوستم بود و پیداش کردم آدرس خونتون رو بده. گفتم فردا بفرسته محل کارم. که که باز شبش اس داد دوباره که آدرس خونتون رو بده. الان دو روزه بهونه میاره. آقای دکتر کمکم کنید. تهدید می کنه که آبروتو می برم. چطور باهاش رفتار کنم.
    ===================
    پلیس فتا

    [پاسخ]

  21. سلام استاد گرامی. میدونم نباید اینجا سوالم رو مطرح کنم. ولی واقعا کسی به جز شما به فکرم نرسید که ازشون راهنمایی بخوام.
    دو هفته پیش هارد کامپیوترم رو از سر دلسوزی ( نا آگاهی – حماقت – خریت – مهرطلبی) دادم به یکی از دوستان. اویل دوستی صمیمانه داشتیم ولی بعدا چون معیارهامو با هم جور نبود دوست معمولی بودیم.
    این آقا بعد از دو هفته که من اصرار کردم هاردمو پس بده. اس داد که هاردتو تو مترو گم کردم. من قبلا ازشون قول گرفتم که فایل شخصی رو نگاه نکنن. ایشون هم قبول کردن! ( الان خودم فهمیدم کار بچهگانه و ابلهانه ای کردم). گوشیشونو بر نداشتن. زنگ زدم خونشون سرش داد کشیدم. بعد به من اس داده تلفن خونه رو اسپیکر بوده آبروم رفت. همش هم منو تهدید می کنه. به جز شکایت چه کار می تونم بکنم؟
    پیشاپیش ممنون از راهنماییتون

    [پاسخ]

  22. سلام
    همیشه تو زندگی اول راه موندم
    مثه کلاسه شما که تو سفره قهرمانی موند و نشد ادامه بدم
    نمیدونم….
    موفق باشید
    راستی تشکر بابت متن زیبا

    [پاسخ]

  23. سلام آقای دکتر
    وقتی صحبت از (روی زمین اومدن) می کنید سینم تنگ و فشرده میشه،یه مقاومت عجیبیه،انگار پدر کشتگی دارم با این سه واژه،حس مردن یه چیزی رو بم میده که نمیدونم،ترس هم برم میداره،چرا اینجوریه دکتر؟

    [پاسخ]

  24. امروز این متن رو دو بار خوندم، چقدر زیباست و عمیق. بعد از گذشت دو سال از شاگردی شما هنوز با سفر و سایه زندگی می کنم و با مهارتهای ارتباطی و نبوغ زندگی و … یادتون. سلامت باشید.
    ===============
    خانم دکتر
    خیلی جاتون خالیه با اون خاطرات زیباتون

    [پاسخ]

  25. وگاهی فکر می کنم چقدر زنانگی سخت است وهمین سختی است که سفر زندگی یک زن را برایش دلچسب می کند.آنجا که سعی می کنی بسیار قوی در دنیای قدرت ،خودنمایی کنی و قد علم کنی و گاهی در نقش زنی مهربان دستان همسرت را گرم بفشاری ،گاهی نیز در کنار تمام سختی ها مادری صبور باشی که یتونی بالغانه به بچه هات درس زندگی رو بفهمونی و بتونی درس های بزرگ زندگی رو به بچه هات خوب یاد بدی.
    آقای دکتر این اینا حس های سختین که نمی تونیم ازش فرار کنیم و روحمون رو صیقل می ده…
    ===================
    بله فائزه خانم…شما خیلی بیشتر از ما معنای زندگی را ساخته اید

    [پاسخ]

  26. سلام آقای دکتر، میشه یه روانشناس معرفی کنید، مورد اورژانسیه، آقا یا خانوم بودنشون مهمه به نظر شما؟ استرس و اضطراب و خودکم بینی و اعتماد بنفس آسیب دیده ای رو تجربه میکنم. تشکر از زحماتتون
    ========================
    دکتر سپهری خوبن 88847594

    [پاسخ]

  27. سلام استاد.با خوندن این نوشته ها حس کردم سر کلاستون نشستم.روحم تازه شد.حرفای شما مسیر زندگیه خیلی از ماها رو عوض کرده. من که تو کلاسای شما خیلی خیلی بیشتر از بقیه عمرم باخودم آشنا شدم واین یک سالی که به تمرین و مزه مزه کردن عملی اون حرفا گذشت باعث شد حس بهترو باشکوه تری نسبت به خودم ،زندگیم و اطراف و اطرافیانم داشته باشم.استاد بی نهایت ممنونم ازتون.خیلی دلم تنگه برا شما و بچه های خانه توانگری.به دوستام گفتم جامو سبزکنن اونجا.یه روزی میام برا بقیه سفر.این یکی از آرزوهامه.
    ==============================
    زهرای عزیز
    حضور شما برای ما غنیمت بوده بانو با اون همه راهی که تشریف می آوردید
    خدا به شما برکت دهد که حضورتان موجب خیر است و دوریتان موجب صبوری

    [پاسخ]

    ز.احمدی پاسخ در تاريخ دی ۲۵ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۰۹ ب.ظ:

    استاد ممنونم از انرژی که میدین.شاد و سربلند باشین 🙂

    [پاسخ]

  28. سلام.نفستون گرم استاد که این قد بیان دلچب و زنده و واقعی دارین من به عنوان یه خانوم این حس رو تجربه کردم و نتونستم اینچنین تعبیر زیبایی رو در ذهن داشته باشم عالی و صد البته واقعیت امر.
    ================
    چه تعبیر قشنگی یادم دادید: نفستون گرم

    [پاسخ]

  29. آقای دکتر می شه خواهش کنم یه مطلب در مورد روش صحیح مدیریت مالی در خانواده بنویسید. اینکه آیا زن و مرد باید از میزان دقیق درآمد و پس انداز همدیگه اطلاع داشته باشن؟ یا درصورت شاغل بودن هردو طرف هزینه های زندگی و علائق شخصی هرکدوم از طرفین چطور باید پرداخت بشه؟ حساب مالی مشترک؟ و در مواردی که درآمد زن بیشتر از شوهرشه چطور؟

    [پاسخ]

  30. سلام
    چقدر عالی مینویسید. معمولا دو بار رو حتما میخونم لمس و حس میکنم نوشته ها رو.منم تازه ازدواج کردم سه ماه نشده واقعا هم شادمانی داره هم سختی ولی سختیهاش هم قشنگه احتیاج داشتم به این سختی ها و مسئولیتها . دلم میخواد همه دوستام که مجرد هستن این شادی و سختی رو به موقع تجربه کنن.ضمنا نوشته هاتون هم کمکم کرد برا انتخاب همسر و هم برای زندگی متاهلی البته خیلی جاها میلنگم هنوز و به قول شما رفتارم بالغانه نیست.مدیون شما هستم برا خیلی داشته هام وقتی به زحمات و دلسوزیهای شما میافتم خجالت میکشم ی کارهایی رو انجام بدم .همیشه دعاگوی شما هستم.
    ==============
    سمیرای گرامی
    اولا تبریک برای ازدواجتون
    ثانیا سال اول که سال تطابقها میباشد ، خیلی سخته و خیلی باید صبور باشید جفتتون تا به نتیجه برسید

    [پاسخ]

  31. دکتر عزیز؛
    مطلبی که بیان کردید یک واقعیت اجتماعی است
    ولی پذیرش نمی شود از طرف دختران
    خیلی ها حتی حاضر نیستن اون تصور رویایی شون رو از ازدواج کنار بذارن و با این حقیقت رو به رو بشن
    برای همین بعدش کلی دچار تردید و دلزدگی میشن
    قبول این حرف ها سخته دکتر برای به دختر…
    سخته از اون پرنسسی که توی ذهنت ساختی بیرون بیای

    [پاسخ]

  32. پربار کلامی بود و ای کاش فیزیکه خانه توانگری فرصت حضور به همه رو می داد…
    ============
    رعنای عزیز! مشکل رفت و آمد دارید یا پله ها یا؟؟؟

    [پاسخ]

    رعنا پاسخ در تاريخ دی ۲۵ام, ۱۳۹۲ ۹:۳۲ ب.ظ:

    با سلام و خدا قوت. مسیر که بماند خیلی شلوغ و پرترافیک و بازگشت به خونه رو بی نهایت به تاخیر میندازه ولی جز الزامات تهرانه، اونقدی هم مسن نیستم که پله آزاردهنده باشه که دنیای تحرک و بالا پایین رفتنم. اگه باعث رنجش نمیشه مدتیه که میخوام اعلام کنم به فکر تغییر فضا باشید شاید من خیلی سخت گیرم ولی هربار دنبال می کنم دوره ها رو ولی به ثبت نام که میرسم میبینم اون فضا امکان برداشت کافی از مطالب به این نابی رو بهم نمی ده. اصل کلام: محدودیت فضا برای این حجم آدم تشنه و این دنیای اطلاعات به دنبالش چینش کلاس که خیلی مکالمات رو محدود می کنه و پرسش و پاسخ در واقع تبدیل به درس پرسیدن معلم شاگرد دبیرستان میشه .
    من حس می کنم جو باید جوری باشه که علاوه بر درس گرفتن از شما جمیع دوستان حاضر بتونند منتقل کننده تجربیات و رسانای هم باشند، … من شرکت کننده شروع دوره سایه ها و دوره ارتباط موثر چند سال پیش بودم شاید این اندازه تحلیل موقعیت زیاده روی ولی یقین می دونم که میشه راه حلی هم برای امثال من که صرفا جملات جوهری رو نمی بینند باشه. همه اینا رو گفتم چرا که دارم فرصت های حضور رو از دست میدم. گاهی حس می کنم حسرت ساکنین شهرستان به پای من نمی رسه…
    پیروز و شاد باشید

    [پاسخ]

  33. قشنگ بود دکتر..اینقد این اخلاقتونو دوس دارم که امید واهی ب مردم نمیدی…هرکی که شاگرد شما باشه حتی مثل من از نوع مجازیش باور کن به خودش مجوز بد زیستن دیگه نمیده…
    ===================
    چه روزهای خوبی در انتظارمونه پس

    [پاسخ]

  34. بسیار عالی بود . مثل همیشه لذت بردم .
    و تشکر ویژه به خاطر این آپشن جدید که در صورت پاسخ به کامنت ما ، یه ایمیل برامون ارسال میشه .
    ممنون دکتر

    [پاسخ]

  35. من به شدت موافق این آیین های وداع و یا تشرف هستم. البته این رو متذکر باید شد که تعادل در این ایین ها رعایت نمیشه. این مجالش شده اسراف کاری. شده چشم و هم چشمی! ای کاش بتونید اقای دکتر از همین ایین های تشرف و وداع را در سنت های ایرانی بگید . ایا منبع برای خوندن هست. البته کتاب سیمای زنان در …. هست ولی کمه. نمی دونم ایا در ایران باستان این جور مراسم بوده یا نه. ما واقعا به این مراسم احتیاج داریم برای گذار از مراحل متفاوت زندگیمون. من که حسابی در این مورد شاکی شاکی هستم.

    [پاسخ]

  36. سلام دکتر جون خدا قوت و ممنون اقا فواد
    من که تجربه نکردم ولی خیلی سخت به نظر میاد.شاید خیلی از طلاق هایی که اتفاق میوفته مال اینه که از یه بی مسئولیت به مسئولیت دار باید تیدیل بشی ولی سخت کنار میان با این قضیه.

    [پاسخ]

  37. ممنون آقای فرشچی بابت همت در پیاده سازی درسها و ممنون استاد بابت سخاوت همیشگیتون در شریک کردن خوانندگان سایت در مطالب کلاس

    [پاسخ]

  38. ” آیین های ما اجرا نمی شود و وداع ها صورت نمی گیرد. آنهایی هم که اجرا می شود هیچ سنخیتی با سنت ها ندارد”
    شاید بخاط همین باشه که آیین ها اجرا نمیشه
    وقتی من به مادرم میگم اگر من مردم مراسم نگیرین و پول مراسم رو صرف بیماران سرطانی کنید و جواب میگیرم:”مگه میشه!!! مردم چی میگن”
    و این طور میشه که” من دیگه حرفی ندارم” و یاد شعر پایین میفتم
    ” که با این در، اگر در بند در مانند، در مانند…”

    [پاسخ]

  39. ممنون آقای دکتر
    این جمله رو قبول دارم “زرنگ کسی است که یه سری خاطرات بر می دارد و بقیه را همانجا می گذارد.” چون ما یاد گرفتیم از غربال خاطرات زندگی ناخوشیها رو با خودمون حمل کنیم…

    [پاسخ]

  40. ضمن تشکر بابت مطلب مفیدتون از امکانی که در پایین صفحه برای کامنت ها قرار دادین هم خیلی ممنون.
    فقط این امکان تو سایت هست که دیدگاه هارو از طریق RSS پیگیری کنیم؟
    بعضی از وبسایت ها این امکان رو دارن.

    [پاسخ]

    آرزو پاسخ در تاريخ دی ۲۵ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۰۱ ب.ظ:

    سلام،آقای فروغیان. ممنونم از شما که راهنماییم کردید.من الان یه پروژه ی کوچیکی دستمه و دارم روش کار میکنم تا اون رو به عنوان نمونه کار ارائه بدم به یکی از استادهام.ولی برای حرکت توی مسیر برنامه نویسی و موفقیت در زمان مناسب احتیاج دارم به کمک بیشتر و راهنمایی بیشتر.کسی که توی این مسیر بهم کمک کنه تا این مسیر رو با حداقل ضرر و بیشترین پیشرفت برم جلو.شما میتونین کمکم کنید؟ با توجه به اینکه شغل شما هم برنامه نویسی هست.لطفا اگر میتونید، یک مسیر ارتباطیه بهتر بهم معرفی کنید تا بتونم از راهنمایی های شما استفاده کنم.آدرس ایمیل من : azitavajdi@yahoo.com
    بازم ممنونم ازشما.

    [پاسخ]

  41. سلام استاد،حرفی که می خوام بزنم مربوط به این قسمت نمی شه،استاد دلم خواست با شما دردو دل کنم،ناراحتیم از این که خواهرم بیشتر علائم مربوط به ام اس رو داره و قراره که ام آر ای انجام بده،استاد شوکه شدم،خیلی بهم ریخته م ،خانواده ام هم همین طور،برادرم فقط 19 سالش،چه رفتاری باید با اون و با خودمون داشته باشیم؟
    ==================
    باید محدودیتهایش را درک کنید ولی مثل یک آدم ناتوان باهاش برخورد نکنید

    [پاسخ]

  42. این کار واقعا عالیه حداقل تا راه افتادن اموزش از راه دور .دست مریزاد اقای فرشچی.
    راستی استاد جون چه خبر از مجله.میگم اگه بچه فیل هم بود تا حالا متولد شده بود ها:D

    [پاسخ]

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.