آنچه پدر و مادرتان به شما نگفتند: کی به خواستگارم این موضوع را بگویم؟

image_pdfimage_print

20111209014

من دختری ۲۹ساله هستم.بطور مادرزادی چند تا از انگشتان دستم و دو سه تا از انگشتان پاهام شکل طبیعی نداشتن. در برخوردهای بعدی با من، افراد متوجه میشن. این مساله زیاد برام مهم نبود، البته گاهی پنهانش میکردم، تازمانیکه بحث ازدواج پیش اومد. الان خواستگاری دارم که هنوز ایشون رو ندیدم

کلا آقای دکتر نمیدونم چرا تو این مساله اعتماد بنفسم رو از دست میدم با وجودیکه در جمع دوستان و آشنایان به عنوان یه آدم اجتماعی و خوش برخورد شناخته میشم. نسبت به اطرافیانم فعالترو پر جنب وجوشم. ازنظر علمی و ورزشی همیشه موفق بودم (دانشجوی کارشناسی ارشد هستم). ظاهر نسبتا خوبی دارم. خانواده بسیار گرم و خوشبختی دارم. از نظر وضع مالی شرایط خوبی داشتم. در آشپزی و خانه داری بسیار توانمندم (اگر تعریف از خود نباشه)با این حال نمیدونم چرا برای گفتن این موضوع به خواستگار و پذیرشش از طرف اون دچار اضطراب میشم.

مساله من اینه که نمیدونم چه زمانی باید مساله دستهامو مطرح کنم؟ جلسه خواستگاری یا الان که دارم باهاش حرف میزنم؟ چون ایشون صداقت خیلی براشون مهم هست.

​=======================================​
​سلام  مهتاب گرامی ،
نگاه مردم به زخمهای ما تقریبا برگرفته از نگاه خودمون به آن زخم است.
من موافقم که اگر چنین چیزی در بدن تو نبود ، همه چیز خیلی راحت تر میشد ولی حالا که این قصه هست بهترین برخورد چیست ؟
من قویا معتقدم بدون هیچ توضیحی در آن جلسه بشین حرف بزن و حرف گوش کن و به یک مرد اجازه بده روحش نزد تو سیراب شود و بفهمد با تو لذت+ پیشرفت+ آرامش را خواهد داشت. البته آن مرد میبیند که تو با همان انگشت دفورمه ، اینقدر رشد در زندگیت داشته ای و اگر خواست میتواند سوال بپرسد ازت درباره دستانت…
در این صورت توضیح برایش میدهی و او در رفتار تو میفهمد که  این دفورمیتی  در ذیل مهتاب خانم تعریف شده نه برعکس مهتاب خانم در ذیل این دفورمیتی
دکتر شیری

57 دیدگاه در “آنچه پدر و مادرتان به شما نگفتند: کی به خواستگارم این موضوع را بگویم؟

  1. البته آدم ها متفاوتند ….
    من هم مشکل مهتاب خانوم رو دارم نه تو دستام ولی انگشتان شصت پام کمی انحراف دارند،این مطلب رو هم خیلی قبل خونده بودم تو سایت واسه همین تصمیم گرفتم اول نشون بدم که من قابلیت های زیادی واسه زندگی مشترک دارم وبعدا این موضوع رو مطرح کنم .
    پس همین کار رو کردم و تو آخرین جلسه قبل از اینکه ما بخواهیم بریم بازدید اونها رو پس بدیم به خودش موضوع رو گفتم و حتی تصمیم داشتم اگه پرسید چه شکلیه ،پام رو نشونش بدم .ولی خیلی ریلکس گفت واسه من مهم نیست پس منم بی خیال شدم.
    دو ساعت بعد تو وایبر زد که مساله انگشتان شما منو نگران کرده و من یه فرصت برای فکر کردن میخوام ومنم چیزی جواب ندادم تا چها پنج روز بعد ،که زنگ زدم و جواب نداد و دوباره اس ام اس که تا آخر هفته وقت میخوام و من رو این چیزا وسواسی هستم.
    امروز هم گفت من فکر کنم تموم کنیم بهتره!!!”ما موظفیم جلوی هر گونه خطر برای نسل بعد رو بگیریم”
    کسی که تا هفته پیش 75 درصد نظرش مثبت بود!!!!علیرغم اینکه خودش به خاطر بزرگ شدن غده هیپوفیزش طی دو سال اخیر “داستی نکس “مصرف میکرد …

    [پاسخ]

    سارا پاسخ در تاريخ آذر ۷ام, ۱۳۹۳ ۶:۳۴ ب.ظ:

    من 33 سالمه و ایشون 39 ساله_

    [پاسخ]

  2. دیگه اس ام اس هام جواب نمیده …آیا باید دیگه بهش اس ندم ..هرچند دیگه اس نمیدم چون این حس خرد شدن واقعا برام غیر قابل تحمله….ولی میخوام متوجه بشه که اشتباه میکنه و میتونم باردار بشم …یعنی باید رهاش کنم و منم بیخیالش بشم و با یکی دیگه ازدواج کنم؟از وقتی با این خواستگارم اشنا شدم از نظر عاطفی پر توقع شدم البته من قبلا بارها و بارها محبت هایی دیدم که ته دلم مدام به خودم میگفتم لایق همچین محبتی نیستم وجواب رد دادنم به همچین خواستگارایی آزارم میداد ولی شرایط ازدواج رو از نظر خانوادگی و مشکلات شخصی نداشتم و آمادگی ازدواج رو هم نداشتم…اینا رو گفتم که فکر نکنید این تنها کسی بود که بهم محبت زیاده از حد کرده بود ولی خب به این جواب مثبت داده بودم و مساله هایی که توی کامنت های قبلیم گفتم رخ داد که رابطمون به اینجا کشیده شد…شاید وقتی کارخونه اش دچار مشکل شده بود من باید کنار میکشیدم تا خودش دوباره سمتم برگرده ولی من میترسیدم چون بهش وابسته شده بودم و نمیتونستم جلو خودم رو بگیرم تا سمتش نرم…ناراحتم و همش خودم رو مقصر میبینم به انکار رسیدم که برمیگرده ولی منطقی برای برگشتنش توی زندگیم نمیبینم…میشه زودتر راهنماییم کنید تا بدونم باید چیکار کنم و از نظر عاطفی چطور با خودم کنار بیام ؟شمارمو عوض کردم و رمز ایمیلمم تغیر دادم ولی هنوز دلم میخواد بهش زنگ بزنم و مدام کابووس میبینم بهش زنگ زدم و اس دادم ولی بی اعتنایی میکنه ..من باید چیکار کنم؟

    [پاسخ]

  3. میشه راهنماییم کنید و زودتر جوابی به سوالم بدید دیگه واقعا بریدم و طاقت ندارم…
    همه میگن فراموشش کن ولی وابسته اش شدم و پسم میزنه…از رفتار پدرش و خودش شدیدا دلخورم ولی بخاطر وابستگیم نمیتونم بیخیالش بشم هرچند راه دیگه ای جز بیخیال شدن هم انگار جلو پام نیست…
    8سال تمام یکی دیگه رو میخواستم ولی این اواخر که قصد جدی برا ازدواج کم کم داشتم میگرفتم خودم رو قانع کردم که اون مرد به دردم نمیخوره چون دختر بازی میکرد و هنوز دست از اینکارش برنداشته بود…از قلبم بعد 8 سال انداختمش بیرون و این خواستگار رو جایگزین احساسیش کردم ولی فکر میکنم دیگران درست میگن که بیش از حد بهش اعتنا کردم و فکر کرد تحفه است …نمیدونم باید با اینهمه بی اعتنایی هاش چیکار کنم…من توی جامعه ترک فارسی صحبت میکنم و مشکلات زیادی بخاطر این موضوع تحمل کردم و بخاطر احترام دست پا شکسته با پدرش که ترک بود ترکی چند جمله کوتاه صحبت میکردم ولی لهجه شدیدم و استارت زدن هام اذیتم میکرد و انگار خیلی تو ذوق زن صحبت میکردم ..همش ایراد گیری شدید نسبت به خودم دارم …خیلی ناراحتم…نمیدونم باید فراموشش کنم؟یا منتظر بمونم؟مادرم وقتی با پدرش صحبت کرد از اینکه گذاشته بودم به پدرش زنگ بزنه کاملا پشیمون شدم چون زن دومش پشت تلفن به تمسخر میخندید …اون پسر از نظر جسمی و موقعیت ازچشم من چیزی نداره چون وابسته به پدرشه و هیچی از خودش جز ی ماشین نداره و اینکه مدام پدرش شدیدا توی کارش دخالت میکنه و عین بچه باهاش رفتار میکنه واسم آزار دهندست
    چون با اینکه 7 سال ازش کوچیکترم ولی از بچگی من مستقل و ازاد بزرگ شدم و این نوع رفتار اصلا برام قابل تحمل نیست…مادرش وپدرش بیماری پوستی داشت و دست خودش سوخته بود و پدرش چند زنه بود اما هیچ کدام از اینها رو ایراد نگرفتم اما اون از اولش هم به مسائل خیلی ریز مثلا چیدمان سفره ایراد میگرفت و از کاه کوه میساخت و با این حرفاش سوهان روح پسرش شده بود به همین خاطر چند باری که این جریان رو خواستگارم بهم تعریف کرد انقدر بهم برخورد که خواستم رابطه رو تموم کنم ولی نذاشت و من بعد مدتی قبول کردم که ادامه بدم و اون دیگه هیچ حرفی از خانوادش و مخالفت خانوادش بهم نمیگفت ..الان همش به خودم میگم اگه انقد کم ظرفیت بازی در نمی آوردم الان خواستگارم حرفاشو بهم میگفت و باعث نمیشد انقد تو خودش بریزه که تهش تنهام بذاره…هرچند از وقتی گفتم که مشکل دارم و باید زود بچه دار بشم و احتمال سقط وجود داره رفتارش به کل سرد شد و تهشم رفت…
    حالا بهش وابسته شدم ولی رفته …و نمیدونم باید چیکار کنم میدونم میتونم بچه دار شم ولی خب مشکل هایی هم به وجود میاد که نیاز به صبر داره ولی این جریان انقدر خواستگارم رو بهم ریخته بود که هیچی نمیشنید و متوجه نمیشد…باورم نمیشد اون علاقه ی شدید حالا به بیتفاوتی شدید منجر شده..هنوز منتظرشم و نمیتونم قبول کنم تنهام گذاشته اما هر روز زجر میکشم و میبینم تنهام گذاشته و اهمیتی بهم نمیده …من باید چیکار کنم؟اینکه بخاطر این مساله بارداری در آینده که مساله ای قابل حله تنهام گذاشته واسم قابل هضم نیست
    لطفا راهنماییم کنید

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ شهریور ۱۹ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۲۹ ق.ظ:

    PORSESH.DOCTORSHIRI.COM

    [پاسخ]

  4. سلام
    من دختر 23 ساله ای هستم که در مورد ازدواج خیلی سخت ÷سند بودم تا اینکه متوجه شدم مشکل مادرزادی دارم که باید زود ازدواج کنم و باردار بشم …این مشل با عمل جراحی بعد ازدواج تنها قادر به حل شدنه…خواستگاری داشتم ک کارخانه داربود و کشور های مختلف رو گشته بود ولی آنچنان پولدار نبود ..من ادم ظاهر بینی نبودم و نیستم و خواستگارهای پولداری رو هم بخاطر مشکلات زندگی شخصیم رد کرده بودم ولی این مورد رو قبول کردم بیاد خواستگاریم ماه رمضان اومد خواستگاریم ولی از پدرش بخاطر چند زنه بودنش فاصله میگرفتم و درضمن خوب بلد نبودم ترکی حرف بزنم بخاطر همین جواب کوتاه میدادم ولی پدرش به احساس واقعیم پی برده بود و رفتار گرمم با مادر خواستگارم باعث رنجیدن و کدروت شدیدش شده بود خلاصه یک ماه گذشت و من هر بار اونا رو دست به سر میکردم و عقد رو عقب مینداختم چون میترسیدم پسرش هم بیرحم مثه پدرش باشه…گفتم مشکل مادرزادیم رو بگم ببینم چه عکس العملی نشون میده دوهفته ی تمام دکترها رو رفتیم و وقتی جریان رو کامل متوجه شد برعکس حرفهای سابقش که میگفت منو از بین دخترهای چند کشور وچندین شهر انتخاب کرده و بی علاقه بودنم رو نسبت به خودش میدونست ولی میگفت من باورت دارم و دوستت دارم خلاصه گفت دوستم نداره….رفتارش توی این چند مدت باعث شده بود بهش از نظر عاطفی وابسته بشم جون هیچ وقت به کسی اجازه نداده بودم دستم رو بگیره و شونه به شونه ام قدم بزنه حالا دیگه کاملا وابسته اش شده بودم ولی دیگه من رو نمیخواست و پدرش هم از این جریان فوقالعاده خوشحاله…ناراحتم و همش گریه میکنم و نقص ها و بی تجربگی هام و اشتباهاتم رو توی سر خودم میکوبم داغونم و خواستگارهای دیگه رو پس میزنم و بدرفتاری میکنم و صبح تا شب با تلوزیون خودم رو مشغول میکنم
    من آرایش و آزادیم برام مهمه و این موضوع رو کمتر مردی عملا قبول میکنه ولی اون قبول میکردم راستش تازه متوجه شدم کی رو از دست دادم داغوووونم نمیدونم باید چیکار کنم ..همش به خودم میگم برمیگرده ولی ته دلم امیدی ندارم..حرفش یکی بود و حالا گفته تصمیمم قطعیه و امکان نداره برگردم و دیگه قصد ازدواج ندارم و کارخونه مشکل مالی شدیدی برخورده و پدرم شدیدا مخالفه و من هیچ احساسی بهت ندارم…گیج شدم یا خودم رو زدم به خواب …رفتار چند روز قبلش فوق العاده مهربون بود ولی حالا عین آشغال پسم میزنه …اگه با خواستگار جدیدم ازدواج کنم میدونم خودم پولدار بشم و بخاطر همین به پول احساس نیاز ندارم ولی این خواستگارای جدید که همشهریم هستند افکار سنتی و قدیمی دارند و این واسم اوجه بدبختی محسوب میشه
    من باید چیکار کنم؟با همین خواستگارای جدید به خاطر موقعیت جسمیم ازدواج کنم تا بچه دار بشم..یا صبر کنم شاید این شازده تصمیمش عوض بشه…
    لطفا راهنماییم کنید اصلا اوضاع روحی خوبی ندارم
    آیا راهی هست که خواستگارم دوباره سمتم برگرده؟

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ آبان ۲۲ام, ۱۳۹۳ ۲:۴۶ ب.ظ:

    فقط لطفا از سامانه استفاده کنید
    PORSESH.DOVTORSHIRI..COM

    [پاسخ]

  5. فکر می کنم گوشه ای از احساستون رو درک می کنم…قطع رابطه ی عاطفی حتی به بهترین شکل و حتی در روزهای نخست که رابطه در لایه های اولیه ش هست، خیلی دردناکه…چه برسه به وقتی که توام با اهانت باشه…و دردناک تر وقتیه که تو بدونی طرفت نه از سر بی خیالی و بی ادبی که از سر نادانی و نداشتن مهارت ارتباطی(بی اونکه خودش بخاد) بد رفتار می کنه…
    و من تجربه ای این چنینی داشتم …

    [پاسخ]

    علی پاسخ در تاريخ تیر ۵ام, ۱۳۹۳ ۳:۵۳ ب.ظ:

    منم همینطور!

    [پاسخ]

    bahar پاسخ در تاريخ خرداد ۷ام, ۱۳۹۴ ۱۱:۴۱ ب.ظ:

    در ادامه این صحبتا من به این شعر رسیدم که:
    هر کس که نداند و نداند که نداند
    در جهل مرکب ابدالدهر بماند

    [پاسخ]

  6. یه مشکلی توی قسمت هایی از پوست بدنم دارم، البته روی دست و صورتم اصلا چیزی مشخص نیست به همین دلیل کسی نمیتونه متوجه بشه. ولی خوب، به هر حال آقای همسر آینده ممکنه، یعنی حتما، می خوره تو ذوقش. خیلی هم حاد نیست، مساله اصلی اینجاست از خودم انتظار دارم که مثل هنرپیشه های هالیوود زیبایی کامل و بدون نقصی داشته باشم. چون می دونم که بیشتر آقایون همچین انتظاری دارن! فکر می کنم از اونجا که در کل ظاهرم خوبه بنده های خدا همچین تصوری پیدا می کنن.
    حالا نمی دونم باید به خواستگارام بگم این قضیه رو یا نه. میدونم براشون مهمه. به خصوص با این همه عکس و فیلم که در دسترس آقایون هست و اتظاراتشون رو از زیبایی بالا می بره خیلی احساس نگرانی می کنم.
    رو هوا حرف نمی زنم، مثلا همین چند وقت پیش خواستگار دوستم بهش گفته که «چون زیبایی و اندام زنش خیلی براش مهمه می خواد فقط یک بار و قبل از خواستگاری رسمی از این قضیه مطمئن بشه»! دوستم هم که یه دختر مذهبیه بهش گفته این هندونه به شرط چاقو نیست!
    حالا موندم چطوری بدون اینکه از خودم یه هندونه به شرط چاقو بسازم به طرف مقابلم اینو بگم، که بعدا نخوره تو ذوقش و نگه گولم زدی؟!

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ خرداد ۲۱ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۴۰ ب.ظ:

    والله سوال سختیه…نظر خانواده خودت درباره این مساله پوستیت چیه؟ اگر واقعا ناچیزه و تو داری بزرگش میکنی، باید نکاهت را بهش تصحیح کنی و گیر ندی که طرف با دیدن رفتار تو یاد نگیره گیر بده
    اگر واقعا مساله ایست که جدیه از دید بقیه آدمهای سالم اطرافت ، خب خوبه به مادر پسر موضوع را خودت بگی و اجازه بدی هم با حیا باشی هم صادق ( امتیاز اخلاقی) هم خودشون موضوع را تو خودشون میرن حل میکنن

    [پاسخ]

    نرگس پاسخ در تاريخ مرداد ۲۲ام, ۱۳۹۳ ۱۲:۲۶ ب.ظ:

    ممنون آقای دکتر، بابت راهنماییتون.
    معمولا اطرافیانم میگن چیز مهمی نیست، میگن من زیادی بزرگش میکنم. ولی به هرحال چیزیه که وقتی قضیه میخواد جدی بشه با کسی، اعتماد به نفسم رو پایین میاره.

    [پاسخ]

  7. سلام
    متاسفانه فرم سوالات در قسمت ارتباط با ما سایت نشان داده نمی شود. برای طرح سوال چگونه باید اقدام کرد؟
    ممنون میشم راهنمایی بفرمایید.
    =============================
    سلام
    فعلا اون بخش غیر فعال است و می توانید به dr@doctorshiri.com ایمیل بزنید

    [پاسخ]

  8. سلام استاد
    نظرتون جالب بود. ممنونم.
    استاد بنده به عنوان عضو کوچکی از این سایت پیشنهادی برای خود سایت دارم. مطالب سایت خیلی عالیه اما یک نکته قابل توجه می توان مطرح کرد که تاکنون در هیچ سایت دیگری ندیدم و به احتمال زیاد کاربران سایت هم بیشتر شود و از این برنامه استقبال کنند.
    به نظر بنده، لینکی که برای ارسال نظر به مطالب اضافه شده اگر ساماندهی متناسبی صورت گیرد به این صورت که کاربران در مطالبی که توسط سایت نوشته شده اظهار عقیده کنند و نظرات کاربران را به بحث و گفتگو بگذارند و جناب عالی نیز نظاره گر این اتاق گفت و گو باشید و نتیجه و نظر نهایی توسط جناب عالی داده شود، خیلی خوب است. مثلاً نظر فلانی خوب نیست به این دلایل و نظر فلانی خوب است به این دلایل.
    این کار باعث می شود که فکر هرکاربری که راه اشتباه و خطا می رود را اصلاح نمود و همین راه صحیح را به دیگران نیز اموزش داد.
    می دونم که وقت جناب عالی خیلی ارزش داره و به این کارها نمی رسید. میشه با یک کاربر از طرف سایت این کار را مدیریت کرد و نظر نهایی توسط جناب عالی داده شود.
    پیشنهاد دیگری که دارم اینکه روی یک موضوع خاص که درد جامعه هم باشه این کار را انجام داد و هر هفته موضوع جدیدی ارائه شود.
    =================================================
    با تشکر از ایده های خوبی که گفتین ، برای نظرات خوانندگان که بخش کامنت ها هست و می تونید در مورد نظرات دیگران نیز پاسخ خودتون رو بدین ( حتی به صورت پاسخ های تودر تو)، برای گفتگوی دسته جمعی هم ایده بسیار خوبی است که ما در کافه توانگری این امکان را گذاشته ایم تا بچه ها تالار گفتگو داشته باشند و به بحث و گفتگو بنشینند .البته فعلا برای دوره MBTI هست ولی در آینده نزدیک مطالب بیشتری نیز بهش اضافه می شود
    با تشکر
    مسئول IT

    [پاسخ]

  9. سلام استاد ممنون از پاسختون
    اتفاقاً خودم شخصیتی که دارم و همه اطرافیانم نیز به من تحسین می کنند این است که تحصیلات و شغلم را به رخ کسی نمی کشم. حتی یکی از شرایط و ملاک انتخاب همسر را برای خودم این گذاشتم که تحصیلات و مدرک مهم نیست کسی که “م” مدرک داشته باشه اما درک زندگی نداشته باشه، کاغذپاره ای بیش نیست. این جمله را اول برای خودم اجرا کرده ام بعد دیگران
    این جمله هم از اطرافیانم بگم که مجالی برای خودنمایی نباشه. اونا می گن با اینکه دانشگاه رفتی و تحصیلات عالیه داری باز غرور وجودت را نگرفته. چون ما هم که را دیدیم یه جورایی به خودش می باله که دانشگاه رفته و مدرکشو به رخ همه می کشه اما تو این شکلی نیستی.
    یک خصوصیت دیگه من دارم اما اطرافیانم به شدت منو سرزنش می کنن این است که من خودم کارمندم و یکی از پژوهشگران فعال شهر و چند شهرستان اطراف هستم. کارهای پزوهشی که کمک به دانشجویان می کنم یا برای موسسه ای انجام می دهم، درباره طرف مقابل تحقیق می کنم اگر از قشر ضعیف جامعه باشد هزینه ای که باید برای کارم بردارم یا بر نمی دارم و اگر هم بردارم، خیلی کم بر می دارم که ارزش کارم پایین نیاید.
    متاسفانه اطرافیانم بهم می گن که تو برای علمی که یاد گرفته ای و زحمت کشیدی و با خون دل رفتی دانشگاه ارزش قائل نیستی. مطمئنیم که تو زندگی هم با این گذشت کردن هایت با شکست مواجه می شید.
    آقای دکتر به نظر شما من کار اشتباهی انجام میدم. خداوند در دین مقدس اسلام می فرماید: زکات علم خود را بپردازید. مگر زکات دادن فقط به پول دادنه. این هم خودش یک نوع زکاته
    این هم اضافه کنم که شاید بگویید که اطرافیانی که دور من جمع شده اند همشون موج منفی می فرستن و باید از اونا کناره گیری کنم. نه اینطور نیست. تو بعضی مسائل خیلی خوب نظر میدن و مثبت اندیش هم هستند. اما در کل اعتقادات و عقایدی که دارن بیشتر به سمت منفی هاست تا مثبت
    آقای دکتر به اقتضای سن و تجربیاتی که دارم و هر نوع روشی که به ذهنم خطور کرده برای رفع مشکل خود و امثال بنده راه های متفاوتی امتحان کرده ام اما هیچ کدام از راه حل ها جواب نداده اند.
    دیگه چه راه حلی مونده که امتحان نکرده باشم؟
    فقط امیدم به خداست چون این جماعت درست بشو نیستند.

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۵ام, ۱۳۹۳ ۸:۲۶ ق.ظ:

    در عین اینکه خیلی از افکارتون درست و ارمانیست ولی بخشهایی از کارتون اشتباهه از نظر من ، زیرا بین دو مقوله ( عالم بودن و کارافرین بودن ) دچار اختلاط شده اید. مفهوم زکات العلم را بد تفسیر میکنید. معنی عالم بودن ناتوان بودن نیست !وقتی شما توانگر بشوید میتونید به دهها برابر همشهریانتون کمک کنید تا اینکه خدای ناکرده آدم مشتاق ضعیف بمونید

    [پاسخ]

  10. سلام استاد
    10 اردیبهشت پیامی دادم که تو رو به خدا منو راهنمایی کنید. اما هیچ جوابی نشنیدم. دوستان اگر شما می توانید راه حلی پیش پای من بگذارید.

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۴ام, ۱۳۹۳ ۶:۱۳ ق.ظ:

    جواب دادم

    [پاسخ]

  11. به اشرف فکور
    سلام
    یعنی چی ایشان دغدغه های مهمتری دارند؟! اگر باشند؟
    اگر حرف نزنی و نظر ندی هیچ اتفاقی نمی افته ها!

    [پاسخ]

  12. سلام آقای دکتر
    از روزی که به جمع این سایت پیوستم دوسه ماهی میگذره اما برای خودم متاسفم که چرا زودتر از اینها متوجه نشدم تا با این دوستان بیشتر آشنا شوم و نظرات آنها را بخوانم.
    یک سوال دارم که درد بسیاری از دخترها و پسرهای شهرمونه. اگه بتونیدجواب قانع کننده ای بهم بدین لطف بزرگی در حق من و امثال من نموده ای. دختری هستم 30 ساله هر که به خواستگاری ام میاد تا می بینه شاغلم و یا تحصیلات دارم خودشونو کنار میکشن. این مشکل تنها برای من نیست. تو شهرمون این طوری جا افتاده که دخترهای تحصیل کرده و یا شاغل زن زندگی نمیشن. دخترهای زیادی را میشناسم که هم تحصیلات عالیه و شغل خوبی دارن و هم یه قدبانو تمام عیار. اما متاسفانه ازدواج نکرده اند. اگر کسی هم با این شرایط کنار بیاید و بیاد به خواستگاری . اطرافیان او را منصرف می کنند. مگر گناه من و امثال ما چیست. مگر تحصیلات و شاغل بودن بد است. الحمدلله تاکنون فردی بودم که با وجود اینکه سرکار می روم توانستم هم در کارم موفق باشم و هم رعایت حجاب اسلامی را بکنم تا کسی پشت سرم حرف درنیاورد. در مجالس و اطرافیانم که می نشینم بهم می گویند چرا با این کمالات ی که داری تا حالا ازدواج نکردی؟ خودشون هم جواب سوالشون رو می دونن ولی با این وجود سوال هم می کنند. تو رو به خدا راهنمایی ام بفرمایید تا اینقدر عذاب نکشم.
    با تشکر

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۴ام, ۱۳۹۳ ۶:۱۳ ق.ظ:

    متاسفم که در جایکه باید ستایش بشوی، تحت این فشارها قرار مییری
    من قویا معتقدم وقتی دختری رشدهای اجتماعی و اقتصادی داره و استقلال روانی پیدا کرده قطعا ستودنی تر است از کسیکه از دست ننه پاپا و مامی، آب میوه گرفته و نظاره گر زندگی بوده نه بازیگر زندگی!
    منتها باید رماقب باشی تحصیلات و اشتغالت را تو چشم مردها نکنی و خیلی این هویتت را کارت برنده نکنی که یه پسر خوب بتسه نزدیکت بشه

    [پاسخ]

  13. سلام مونا خانوم
    نوشته هاتون بهم انرژی داد اما زود خاموش شدم!
    وقتی از دوستت میشنوی بهت میگه:امام زمان برات یه محمد فرستاده وتو باید قدرشو بدونی
    والان که بعد سه روز بهشون گفتم مشکلم چیه، میگن اگه من میدونستم هیچ وقت تورو به پسر خالم معرفی نمیکردم
    خیلی حالم بده مونا جان خیلی
    داشتم دور ازدواج کردنو خط میکشیدم که این آقارو بهم پیشنهاد دادن و با خودم گفتم یه آدم محترمی یه آدم محترم تر از خودشو بهم معرفی کرده دو روز صحبت میکنیم هرچی گفت منم خلافشو میگمو به این نتیجه میرسه که ما از نظر عقیده و فکر به هم نمیخوریم و محترمانه همه چی تموم میشه منم دوستیمو بااین خانوم ادامه میدم
    ولی متاسفانه همه ی دوست داشتنی های اون آقا دوست داشتنی های خودمه، وشباهت های زیادی بینمون هست
    ازطرفی ام وقتی بعد سه روز موضوع رو مطرح کردم اون آقا گفتن:ماازنطر فکر و عقیده به هم نمیخوریم البته به خاطر اون اطلاعات غلطی بود که خودم دادم بهشون وبعد اینکه عکساشونو دیدم ومکالمه داشتیم متوجه شدم همونیه که من میخوام
    ومنم همونی هستم که اون آقا میخوان
    اما…
    اون سه روز رو چیکار کنم؟
    این حرف دوستمو چیکار کنم؟
    لطفا کمکم کنید

    [پاسخ]

    اشرف پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۳ ۸:۵۶ ق.ظ:

    امام زمان یه محمد برات فرستاده….. فکر نمیکنی ایشون دغدغه های مهم تری داشته باشند اگر باشند!

    [پاسخ]

  14. آقای دکتر سلام:
    چرا نظر و پاسخ من به آقای میثم نباید تأیید می شد؟ چون فقط باید این جا بگیم همه چیز قشنگه! آدمها و به خصوص آقایان اوج احساساتند! صداقت براشون خیلی اهمیت داره! نه دکتر! اصلاً این طور نیست. من هم به نوع خودم تجربه ای داشتم که مایل بودم آن را در این جا مطرح کنم. پسری که من باهاش روبه رو شدم از پست ترین موجود روی زمین پست تر بود! آنچه تحمل کردم نه در قالب کلمات می گنجد و نه حتی شما به عنوان یک روانشناس تصورش را می کنید. نه آقای دکتر! همیشه همه چیز قشنگ نیست. همیشه نظرات چرت و پرت من در اسرع وقت ظرف چند روز تأیید می شن. ولی وقتی حرفی برای گفتن داشته باشم، آن نظر نباید تأیید شود.

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۸ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۵۰ ب.ظ:

    مجبور نیستید نظر بنویسید اولا
    ثانیا به جای هیولا کردن اون مرد ، کیستی خودت را ببین

    [پاسخ]

    نگار پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۹ام, ۱۳۹۳ ۷:۰۳ ق.ظ:

    سپاسگزارم. دیگر نظری نمی نویسم که نظر نوشتنم تا کنون نیز منتی بر شما نبود ولی نفهمیدم که نظراتم چرا برعکس نظر بقیه هرگز تأیید نمی شوند. من آن مرد را هیولا نکرده ام. بدون اغراق دقیقاً آن چه بود که برایم رخ داد. کیستی خودم را هم دقیقاً دیده ام.

    [پاسخ]

  15. سلام استاد گرامی .
    واقعا زیبا و عمیق و کاربردی بود.
    در قالب چند جمله مختصر اما بامعنی و گرم و مهربان ، راهنمایی کردید .
    ممنون..

    [پاسخ]

  16. سلام جناب دکتر عزیز.بندرعباس تشریف نمیارین؟؟من همیشه مطالب سایتتون رو میخونم اما خیلی دوست دارم تو سمینارها تون شرکت کنم.امکانش هست به شهر ما هم بیاین لطفا؟؟؟

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۸ام, ۱۳۹۳ ۳:۵۲ ق.ظ:

    یسنای عزیز
    یه بار اومدم و خیلی هم عالی بود هم شهر هم مردم باحال استان هرمزگان
    بازم شهرداری یا سازمان فرهنگی شورزشی شهر دستور بدهند میام

    [پاسخ]

  17. سلام به همه دوستان
    طبق عادت همیشگی هر چند روزی سایت رو چک میکنم تا از مطالب ارزنده ای که گذاشتید استفاده ببرم. این مطلب رو که خوندم دیدم خالی از لطف نیست که تجربه خودمم برا دوستان بگم: 7 سال پیش وقتی با مادرم صحبت میکردم متوجه دلنگرانی زیادش درباره آینده خودم شدم. این که با وجود بیماری سرطان دایی و دو خاله ام (فوت شدند…ممنون صلواتی نثار روحشون کنید…) و سرطان مادرم و وجود اسکاری در گردنم و چاقی خودم! آیا واقعا امیدی به یک ازدواج خوب برای من بود؟؟ حقیقت امر من خودم تا اون موقع هیچوقت به این مسایل به عنوان یه مشکل نگاه نکرده بودم ولی از وقتی که این موضوع رو از زبون مادرم به عنوان یه مشکل شنیدم خودمم نگرانش شدم! تا وقتی که 5 سال پیش با نامزدم که همکلاسیم بودن آشنا شدم. مادر من نظرشون این بود که بیماری مربوط به خود فرد میشه و دلیلی برای گفتن این مسایل نیست ولی من این کار رو کاملا دور از اخلاق میدیدم. تو همون اوایل دوران آشناییمون تصمیم گرفتم این مساله رو با همسرم در میون بزارم. خودم نگاهم این بود که هیچ انسانی کامل نیست و این مسایل برای هر کسی میتونه اتفاق بیافته. من توی وجودم اونقدر چیزای خوب و با ارزشی میدیدم که همیشه شکرگزار داشتنش بودم. مساله رو وقتی عنوان کردم خودمو برا هر چیزی آماده کرده بودم. چون حق عر انسانی میدونستم که باید بدونه و انتخاب کنه. ولی همسرم خیلییی از من ممنون شد که همون اول براش همه چیز رو گفتم و چیزی رو پنهان نکردم، ایشون هم دیدش به زندگی جوری بود که برای هر کسی امکان ایجاد نقص و مشکل در هر دوره ای از زندگی وجود داره و انسان تو این مسایل خلاصه نمیشه. قشنگ تر از همه توجه بیشتر همسرم به سلامتی من بود که منو کمک کردن تا 20 کیلو کاهش وزن داشته باشم!(ورزش و رژیم کاملا اصولی) الان هم همسرم تمام تلاشش اینه که زندگی من بی استرس و پر از آرامش باشه. دوست دارم ازش تشکر کنم به خاطر تمام آرامشی که به وجودم بخشیده تو تمام لحظات سخت زندگیم….عمادم…متشکرم…. .

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۷ام, ۱۳۹۳ ۶:۵۳ ب.ظ:

    چقدر تجربه واقعی و موثری بود بانو

    [پاسخ]

    نگار پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۸ام, ۱۳۹۳ ۶:۲۶ ب.ظ:

    بهناز نازنین:
    برای شما و همسر گرانقدرتان آرزوی خوشبختی همیشگی دارم. مایلم در مورد بخشی ازکامنت شما صحبت کوتاهی کنم. معتقدید که آدمها هنگام ازدواج حق دارند بدانند و انتخاب کنند که در آن هیچ شکی است. ولی یک گوشه این ماجرا ظرافت خاصی را می طلبد و آن این که اگر خواستند انتخاب نکنند، “چگونه” انتخاب نکنند. همان طور که نوشتید آدمها حق عدم انتخاب دارند ولی “نحوه عدم انتخاب” یک قانون است و هنجارهای خاص خود را می طلبد. یک پسر حق دارد من را به عنوان یک دختر اپی لپتیک به همسری برنگزیند ولی حق ندارد تنها با این جمله کلیشه ای که “من حق انتخاب دارم” هر طور دلش می خواهد با من قطع رابطه آشنائی را انجام دهد. حق ندارد امروز در چشمان من بنگرد و محکم به من بگوید من با مسأله تو هیچ مشکلی ندارم ولی دو هفته بعد یادش بره دو هفته پیش به من چی گفته و عزت نفسم را جلوی دیگران به بدترین وجه خرد کند. حق ندارد برای جدا شدن از من عوارض احتمالی داروهای مصرفیم را (که البته به آنها دچار نیستم) به رخم بکشد و بگه “می دونی آخه تو خودت نمی دونی اگه کبدت بپکه، چی می شه؟”. و یک پسر حق ندارد خاطره 28 فروردین 92 را که من در کمال صداقتم در این روز برای آشنائی بیشتر او با مسأله ام نزد پزشک رفته بودم، به عنوان “گندترین روز زندگیم” در ذهنم ثبت کند فقط به خاطر این که در ازدواج حق انتخاب یا عدم انتخاب دارد. او حق ندارد هر طور دلش خواست انتخاب نکند. و می دانم که شما خواننده این واژگان نخواهید بود چون این جا فقط تجربه های قشنگ تأیید می شود! در حالی که آدمهای حیوان صفت به مراتب تعدادشان بیشتر است و خوشحالم که شما تجربه مرا نداشته اید.

    [پاسخ]

    ص.ش پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۰ام, ۱۳۹۳ ۸:۵۵ ق.ظ:

    نگار جان باهات خیلی موافقم. نه گفتن و انتخاب نکردن هم اداب داره. متاسفانه پسرهای ما و حتی دخترهای ما هم گاهی با ندانستن این مسئله، بازخورد خوبی نمیدن .کار ناپسندیه

    [پاسخ]

  18. سلام.وقتی نظرات دوستان و میخوندم خیلی از نگرانیم کم شد آخه منم یه سوختگی رو دست راستم دارم گاهی وقتا که خواستگار میومد و البته من رد میکردم به این یه موردم فکر میکردم که اصلا میشه گفت چجوری باید گفت اما با خوندن این نظرات و جواب شما آقای دکتر دیگه اصلا بهش فکر نمیکنم.
    آقای دکتر میخواستم بگم من و به خاطر نوشتن بعضی حرفام که مینویسم ببخشید من کلا همه رو اذیت میکنم سه چهار سالی میشه که پیش یه روانشناسی میرم که اکثرا واسه درسم بوده ایشونم همیشه از این حرفای شما که پدر و مادرمان به نگفتن به من میگه خیلی اذیتش میکنم دیگه ببخشید دیگه از این به بعد بیشتر فکر میکنم بعد حرف میزنم

    [پاسخ]

  19. سلام. پاسخ دقیق شما می تواند در مقابل مسائل گوناگونی که در گذشته برای ما اتفاق افتاده و البته توانسته ایم به سلامت از آن عبور کنیم مصداق داشته باشد.تثبیت و سکون در هر گرهی می تواند دردسرساز باشد.مهم دید ونگرش ما نسبت به مسائل است.

    [پاسخ]

  20. سلام به دکترعزیز و مهتاب جون

    وقتی متن مهتاب رو خوندم یاد خودم افتادم. منم سی ساله، بسیار زیبا، توانمند، فوق لیسانس، ورزشکار، خوش برخورد و تمام معیارهای خوب وعالی یه دختر پرفکت رو دارم اما دست راستم سوختگی داره که جاش کاملن معلومه. مهتاب اولش برای منم سخت بود وقتی خواستگار می اومد استرس می گرفتم وقتی میخواستم با یه پسری آشنا بشم تمام فکرم این بود که وای چی میخواد فک کنه. در هر ملاقات خودم شروع میکردم به تعریف کردن و انقد ریز اتفاق سوختگی دستم رو برای طرف مقابلم میگفتم که بالاخره قانعش کنم من هیچ گناهی نداشتم و فقط یه بی احتیاطی بود. تا اینکه راه و روشم رو عوض کردم. در هر ملاقات تا ازم نمیپرسیدن حرف نیمزدم و اگرم میپرسیدن در دوجمله و خیلی خلاصه میگفتم مو خب طرف مقابلم دیگه توضیح بیشتر نمیخواست و مکالمه ما میرفت به سمت توانمندی ها و چیزهای مشترکی که باید ازشون حرف میزدیم. میتونم به جرات بگم عزیزم که با چندبار تمرین انقد روی این قضیه مسلط شدم که دیگه حتی خودم هم سوختگی دستمو نمیدیدم چه برسه به پسرا و شاید توی ملاقات 4یا5 ازم یه سوال کوچیک میپرسیدن و منم یه جواب کوچیک.
    عزیزم سوختگی دست من سرجاشه، اما من دستمو دوست دارم با همین دست رتبه 15 کنکور ارشد آوردم، با همین دستم بود که پروپزال یه طرح خیریه نوشتم و الان خدارو شکر راه افتاده، با همین دستم بود که الان توی شغلم مولف و ویراستار علمی هستم و یه شغل خوب و استخون داری دارم و …
    خلاصه که این دست سوخته آقا جان شاید زیبا نباشه اما بسیار بسیار توانمند و پرکاربرده…
    همین جا از دست سوختم که سالهای سال بی محلی های منو تحمل کرد معذرت میخوام ولی الان ازش سپاسگزارم به خاطر تمام موهبت هایی که بهم هدیه داد.
    مهتاب جون در برخورد با هر پسری سرتو بالا بگیر، تو چشمای طرف خیره بشو و اجازه بده همه چیز تو رو باهم ببینه، هرگز اجازه نده کج و ماوجی دستهات، روحت رو کج کنه ….
    دکتر عزیزم جمله هاتون مثل همیشه بردل میشینه .

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۶ام, ۱۳۹۳ ۸:۱۲ ق.ظ:

    مونا خانم
    هزار الله اکبر به این متن و آن تجربه عظیم
    کامنت شما قابلیت یک پست جداگانه دارد

    [پاسخ]

    ز.احمدی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۶ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۰۵ ق.ظ:

    مونا جان حس خیلی خوبی از کامنتت گرفتم.برخوردت عالی بوده و نتیجه گیریت عالی تر.
    ********

    بعضی وقتها این گونه احساسات مربوط به مسائلی میشه که تو زندگیه آدم اتفاق افتاده.راجع به خودش یا اطرافیانش.موضوعی که قابل افتخار نیست و شاید دلیل موجهی هم نداشته باشه و صرفا فقط یه تصمیم اشتباه بوده .چیزی که خیلی سخته برا کسی که هیچ شناختی ازت نداره بتونی توضیح بدی.

    [پاسخ]

    ساجده پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۶ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۱۹ ق.ظ:

    خوندن این متن برا من خیلی شیرین بود ، چقدر قشنگ بهبود یه زخم روحی رو نوشتی…موفق باشی مونا جون

    [پاسخ]

    مهدیه پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۶ام, ۱۳۹۳ ۸:۲۲ ب.ظ:

    سلام مونا جون کامنتت خیلی خوب و به من خیلی انگیزه داد حرفات.انشاالله همیشه موفق باشی.

    [پاسخ]

  21. سلام آقای دکتر
    اگر آدم گیر یه واسطه ی شوت بیفته باید چی کار کنه؟ چندماهه پیش یکی از اقوام گفتن که یکی از دوستانمون شما را در مراسمی دیدن و برای پسرشون خواستن از شما بپرسیم با توجه به اینکه درشهر دیگه ای زندگی می کنن اجازه خواستگاری میدید یا نه؟ …. چون این واسطه مورد اعتماد کل فامیل هستن و ما دو را دور خانواده ی اون پسرو می شناسیم وبه درستیشون ایمان داریم قبول کردیم…ولی هیچ خبری نشد هر دفعه که به عناوینی این موضوع را با فامیلمون مطره می کنیم حرف تو حرف میارن ، احساس می کنم شاید دچار این جمله شدن “به ما چه ،خوب بشه خودشون کردن ،بد بشه ما”….من اسم اون آقارو سرچ کردم و مدتی است که از طریق سایت نوشته هاشون رو دنبال می کنم و با دیدگاه ،افکار و سلایقشون آشنا شدم.خیلی برام عجیبه این همه شباهت وزمینه های مشترک حتی جنس دغدغه هامون هم یکی است.البته خودم رو به این آقا معرفی نکردم.
    یک؟ (ماهردو چون مذهبی هستیم که من نمی تونم پیشنهاد بدم.پس چطوربا اینکه رودربایستی داریم به این واسطه بگیم حداقل حرفی رو که زدی پیگیری کن )

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۸ام, ۱۳۹۳ ۳:۵۸ ق.ظ:

    یه نفر حرفش را بندازه که میخواد به شما ، مورد معرفی کنه و ایشون اگر هنز راغب باشه دست به کار میشه

    [پاسخ]

  22. واااااااااااای استاد من نمیدونم اخه شما از کجا میدونین دقیقا پدر و مادرمون چیا رو باید میگفتن و نگفتن.یه دونه اید.

    [پاسخ]

  23. سلام با تشکر بابت این لیست و پیشنهاد خوب. میخواستم در مورد شناخت مردها(برای ما دختران) و برخورد بهتر با اونهاکتابی معرفی کنید. البته در فهرست اشاره شده بعضی کتابها ظاهرا مرتبط هست. اگر اینطوره و مورد تایید هست لطفا بفرمایید
    بازم ممنون.

    [پاسخ]

    مینا پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۵ام, ۱۳۹۳ ۱:۵۵ ب.ظ:

    سلام ببخشید من دیشب یه تاپیکی خوندم که توش کامنتهای معرفی کتاب و یه لیست کتاب برا نمایشگاه بود! ولی انگار اشتباهی کامنتمو اینجا گذاشتم و اون تاپیک رو اصلا پیدا نمیکنم!!

    معرفی کتاب رو هم در مورد آشنایی با روحیات و خلقیات مردان برای دختران در سنین ازدواج میخواستم
    🙁

    [پاسخ]

  24. سلام ,
    در مشهد دعاگوی شما و خانواده محترم و کل تیم خانه توانگری هستم ,ان شاالله بتونم روزی زحمات شما رو جبران کنم.برسه روزی که تمام ایرانبشه خانه توانگری و خانه توانگری بشه تمام ایران , بشه به وسعت ایران.

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۴ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۲۴ ب.ظ:

    رسید اون خیرتون به ما

    [پاسخ]

  25. سلام آقای دکتر. نمیشه شیراز هم تشریف بیارین؟؟؟من تو یکی از شهرستان های فارس که 120 کیلومتر با مرکز استان فاصله داره زندگی میکنم ولی اگه شما تشریف بیارین حتما خودم رو میرسونم…خواهش میکنم اگه امکانش هست تشریف بیارین اطلاع بدین…

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۴ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۲۴ ب.ظ:

    شیراز اوائل خرداد میایم مینا خانم

    [پاسخ]

  26. سلام بر دکتر شیری عزیز.یه سوال کاملا بی ربط !ایا امکانش هست شنبه شمارو از نزدیک زیارت کنیم؟برنامه سخنرانی دارید؟اخه تا ساعت 6 دانشگاه کلاس دارم!ممنون میشم اگه جوابمو بدین.

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۴ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۱۸ ق.ظ:

    به اندازه یک برنامه عمومی دست بوس تان خواهم بود

    [پاسخ]

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.