معنای زندگی (هشت اسلاید دکتر شیری به احترام مارکز)

image_pdfimage_print

گابریل گارسیا مارکز که هفته پیش پس از یک الزایمر چند ساله از دنیا رفت، دنیای ادبیات و تخیل خیلی از هم نسلان من آمیخته است با  دنیایی که او در رمانایش به تصویر کشید

چند جمله ای منسوب به او را با بعضی برداشتهای خویش  درباره معنای زندگی در آمیختم و اسلایدهایی شد که در زیر می اید

Slide1 Slide2 Slide3 Slide4 Slide5 Slide6 Slide7 Slide8

50 دیدگاه در “معنای زندگی (هشت اسلاید دکتر شیری به احترام مارکز)

  1. سلام آقای دکتر شیری. هزاران سپاس بابت همه ی زحمات تان.
    می خواستم کتابی از این نویسنده همیشه زنده را معرفی کنم که دو سال پیش، روز زن هدیه گرفتم:
    «مارکز» از گابریل گارسیا مارکز.مترجم:سهیل سمی.نشر علم،
    سرگذشت نامه و اتوبیوگرافی به قلم جادویی خودشان.بی ریا همه چیز را به رشته تحریر درآورده.خواندنش را به همه دوستدارانش توصیه می کنم.
    در فصل چهارم کتاب،گابریل گارسیامارکز از یک عادت بد وقدیمی مردم کلمبیا به نام « برگه های رسواکننده» یاد می کند که چندین بار ترکش های آن حتی به خانواده شان نیز اصابت کرده بود. { نامه های هولناکی که از طرف افرادی ناشناس برای مردم پست می شد و پرده از اسراری وحشتناک –حقیقی یا جعلی- بر می داشت،حتی در مورد خانواده هایی که کمترین شک و ظنی نسبت به آن ها وجود نداشت.این برگه ها،اسرار مگوی بچه های نامشروع، ویا سرراهی که خانواده های بدون فرزند، بزرگشان کرده و با آبروی هر چه تمامتر سعی در پنهان نگه داشتن این راز سر به مهر داشتند،زناهای رسواکننده و حتی انحرافات جنسی ای را که غیرمستقیم تر از طریق آن برگه ها به آگاهی مردم می رسید،افشا می کردند.اما در هیچ یک از این برگه ها ،
    چیزی افشا نمی شد که مردم پیشاپیش ازآن خبر نداشته باشند- هر چه قدر هم که آن راز سر به مهر حفظ می شد،فرقی نداشت-دیر یا زود خودش علنی نمی شد.یکی از قربانیان همین برگه ها می گفت: « آدم خودش واسه ی خودش از این برگه ها جور
    می کنه»}.«مارکز»چه قدرتوصیف قشنگی دارد از این نامه های رسواکننده.

    [پاسخ]

  2. درکم از آخرین نکته کمه! اگر چه برای بهزاد توضیح دادید. ولی اگه میشه ملموس تر هم بگید، لطفا.
    راستی
    وَأَن لَّیْسَ لِلْإِنسَانِ إِلَّا مَا سَعَى
    لطفا اصلاح کنید! مرقوم فرمودید :” ا لی” ما سعی

    [پاسخ]

  3. ممنون. این ترتیب و توالیش خیلی با مزه و خوب چیده بودید. 100 امتیاز داشت.

    من دومی را چاپ میکنم میزنم به دیوار اتاقم.

    [پاسخ]

  4. دکتر جان میشه این اسلاید اخرو بگی که خودت چطوری تفسیرش میکنی. من از چند زاویه دارم نگاهش میکنم. شما از کدوم روزنه میبینیش؟

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۳۹ ب.ظ:

    غفلت ذات زندگی در زمین است و
    ثانیه ای که غفلت تمام میشود ، آماده پرکشیدن از زمین باید بود

    [پاسخ]

    مرضیه پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۶ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۵۱ ب.ظ:

    چه جمله ای!
    میشه بارها و بارها خوندش و ساعت ها بهش فکر کرد
    بی اختیار گریه ام گرفت اما بعدش آروم شدم
    شاید با درک این مطلب آدم راحت تر بتونه خودشو بابت غفلت هاش ببخشه
    ممنون

    [پاسخ]

  5. من دختری 25 ساله هستم.خیلی احساس تنهایی میکنم چون کسی من را درک نمیکند.بیماری من اسکیزوفرنی تشخیص داده شده است.خواستگار ندارم و ازین بابت ناراحتم .تحصیلاتم هم زیر دیپلم است با اینحال خوشنویسی را ادامه داده ام و در ارتباط با دیگران صادقانه رفتار میکنم.اما از دومشکل شنیدن صدا و عدم داشتن موقعیت ازدواج رنج می برم لطفا من را راهنمایی کنید چه کنم؟؟
    شین از بجنورد.

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۴ام, ۱۳۹۳ ۷:۲۱ ق.ظ:

    سلام شین
    الان مهم سلامتی توست و جلوگیری از حملات بیماریت
    ازدواج استرسی میشود که بیمیاریت تشدید بشود و خب بهتره مراقب باشیم

    [پاسخ]

    مژگان پاسخ در تاريخ بهمن ۲۰ام, ۱۳۹۳ ۹:۴۲ ق.ظ:

    عزیزم، دختر خوب که هم جنس خودمی، دختر! ازدواج بخشی از دوره زندگی آدمها هست میتونه اتفاق نیفته. لذا ازدواج نکردن غصه نیست، غم نیست، نگرانی نیست. آدم میتونه ازدواج کنه اما تنها هم باشه. یعنی با ازدواج از تنهایی درنمیایی. هنر خوشنویسی که شما داری فوق العاده هست. شروع جدیدی را در زندگی تجربه کن و آن ادامه تحصیلت هست. یا علی بگو و بلند شو. شما میتوانید تا دکترا هم ادامه تحصیل بدهی. ذهن ما باعث میشه که احساس کنیم بیمار هستیم.

    [پاسخ]

  6. گندم جان منم مشکل شما رو داشتم با این تفاوت که نزدیک به یک سال وقتمو حروم کردم … و تمام کم توجهی ها رو توجیه میکردم… شما لیاقت اینو داری که واقعا دوست داشته بشی و احساست هم حروم نشه … خوشحال باش که اون رابطه تموم شده و بیشتر طول نکشیده … ایشون یا خودشو برتر میدید که دوست نداشت با شما بره بیرون که اینجوری تو تحقیر میشدی یا خود کم بین بود و میترسید که بازم به نفع تو نبود …کلا قصدش سواستفاده بود… به نظرم اهمیتی به حضور ایشون نده … درهای قلبتو به سمت عشق واقعی باز کن که مطمئنم به زودی به سمتت میاد … فقط از این ماجرای بد خودت باید بگذری تلاش کن …… به توجیه هاشم توجه نکن که من جدی بودم و این حرفا!!! …. اگه یه پسری دختری رو بخواد بینشون دیوار بتنی هم بذارن با چنگولهاش دیوارو خراش میده تا راهی بازشه و به دختره برسه! … حالا کمی بزرگنمایی هست اما صحت داره!…

    [پاسخ]

    گندم پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۴ام, ۱۳۹۳ ۷:۳۶ ب.ظ:

    مرسی عزیز بایت وقتی که گذاشتی
    خشمی که درونم هست مهارش نکردم هنوز و مطمینا شما درست میگی

    [پاسخ]

  7. ((اشتباهی وجود ندارد هر اتفاق یک درس است))
    ممنون استاد.این جمله بار سنگینی از دوشم برداشت. همین یک جمله را اگر خوب درک کنیم زندگی یک بازی میشه.و دنیا یک استادیوم بزرگ و زندگی کردن یک مهارت . مهارتی که پیوسنه باید در تمرین آن باشیم.چه خوبه که همه ما وارد این بازی بشیم و از ترس روی صندلیهای تماشاچی ها نمونیم.

    [پاسخ]

  8. در15 سالگی آموختم که مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم.
    در20 سالگی یاد گرفتم که کار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
    در 25 سالگی دانستم که یک نوزاد، مادر را از داشتن یک روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یک شب هشت ساعته، محروم می‌کند.
    در 30 سالگی پی بردم که قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
    در 35 سالگی متوجه شدم که آینده چیزی نیست که انسان به ارث ببرد؛ بلکه چیزی است که خود می‌سازد.
    در 40 سالگی آموختم که رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست که کاری را که دوست داریم انجام دهیم؛ بلکه در این است که کاری را که انجام می‌دهیم دوست داشته باشیم.
    در 45 سالگی یاد گرفتم که 10 درصد از زندگی چیزهایی است که برای انسان اتفاق می‌افتد و 90 درصد آن است که چگونه نسبت به آن واکنش نشان می‌دهند.
    در 50 سالگی پی بردم که کتاب بهترین دوست انسان و پیروی کورکورانه بد ترین دشمن وی است.
    در 55 سالگی پی بردم که تصمیمات کوچک را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
    در 60 سالگی متوجه شدم که بدون عشق می‌توان ایثار کرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
    در 65 سالگی آموختم که انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز که میل دارد بخورد.
    در 70 سالگی یاد گرفتم که زندگی مساله در اختیار داشتن کارت‌های خوب نیست؛ بلکه خوب بازی کردن با کارت‌های بد است.
    در 75 سالگی دانستم که انسان تا وقتی فکر می‌کند نارس است، به رشد وکمال خود ادامه می‌دهد و به محض آنکه گمان کرد رسیده شده است، دچار آفت می‌شود.
    در 80 سالگی پی بردم که دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.
    در 85 سالگی دریافتم که همانا زندگی زیباست.
    گابریل گارسیا مارکز

    [پاسخ]

  9. انشا…. چه تاریخی اصفهان تشریف می اورید؟

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۴ام, ۱۳۹۳ ۷:۴۷ ق.ظ:

    شنبه هفته بعد، میدان نقش جهان

    [پاسخ]

    مرجان پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۴ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۳۰ ق.ظ:

    دکتر شیری!!! مگه شنبه آینده سمینار اضطراب دائم نیست؟! در تهران!!!؟

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۴ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۱۷ ق.ظ:

    سه شنبه 16 اردیبهشت مرجان عزیز

    [پاسخ]

    مرجان پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۴ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۰۵ ب.ظ:

    حق با شماست. عذر می خوام بابت اشتباهم.

    [پاسخ]

  10. ببخشید آقای دکتر من حدود 6 ماه با همکارم رابطه ای داشتم هیچوقت نخواست با من بیرون بره یا با من در مورد خودم صحبت کنه و سوال بپرسه اما تو محیط کار توجه زیادی به من داشت و اضهار دوست داشتن میکرد
    تا اینکه یک دفعه رفتارش عوض شد و همون هفته خانواده ای اومدند تو محل کار برای تحقیق در مورد ایشون
    حتی به من نگفته بود یا با من بهم نزده بود و رفته بوده خواستگاری و خیلی زود هم عقد کرد.
    از اینکه هر روز میبینمش عذاب میکشم لطفا راهنمایی بفرمایید.

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳ام, ۱۳۹۳ ۸:۲۰ ق.ظ:

    چقدر تلخ! متاسفم …آدم حس میکنه زنگ تفریح شده
    البته من درباره اسم رابطه که گذاشتی روی اون 6 ماه میتونم تردید کنم زیرا الان که ازش بپرسی میگه صمیمت همکاری بوده و 4 تا تفن
    یعنی یه جورایی خودت هم کم موثر نبودی در این سرخوردگی
    اگر یه نفر پرهیز داره از دیده شدنش با تو معنیش اینه تو باید مراقب باشی

    [پاسخ]

    گندم پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۱۹ ق.ظ:

    سلام و ممنون از جوابتون و توجهتون
    بعد از اینکه ازش پرسیدم چرا گفت که درموردت جدی بودم اما چون با بقیه پسرها رفتار راحتی داشتی و مراعات منو نمیکردی و به حرفم گوش نمیدادی منصرف شده ام

    [پاسخ]

    گندم پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۳۰ ق.ظ:

    واقعا نمیدونم حرفش واقعی بوده یا چرت و میخواسته من احساس تقصی داشته باشم و تقصیری متوجه اون نباشه لطفا بهم بگید ممنون

    [پاسخ]

    گندم پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۴ام, ۱۳۹۳ ۱۲:۱۷ ب.ظ:

    آخرش هم گفت میدونم سخته منم این شرایط رو کشیدم …
    تو با ایمانی توکل کن
    این جملش منو خیلی سوزووووند

    [پاسخ]

    نیکی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۳۳ ق.ظ:

    گندم جان همین که میدیدی نمیخاد باهات بیرون میاد باید فوری شک می کردی… زنگ خطرها به طور کاملا واضحی زده شده بوده (بیرون نیومدن با تو، صحبت نکردن و سوال نپرسیدن در مورد خود تو و …..) اما تو توجهی نکردی

    [پاسخ]

    نیکی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳ام, ۱۳۹۳ ۲:۲۲ ب.ظ:

    گندم عزیز واقعا فکر میکنی دوست داشتن اینه؟؟ دوست داشتن اینجوریه؟؟!!!
    وقتی مردی زنی ر واقعا می خواد و عاشقشه به همین راحتی حتی قبل از اینکه نه بشنوه میذاره میره و بی خیالش میشه؟؟؟؟!!!!

    [پاسخ]

    نیکی پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳ام, ۱۳۹۳ ۳:۰۲ ب.ظ:

    من فکر میکنم فقط ذهنت بهش وابسته شده بوده یک مدت و اصلا دوست داشتنی در کار نیست اون آدمی که برای تو کمترین تلاش ر هم نکرد حتی اصلا نخاست که باهات بیرون بیاد یا در مورد خودت علایقت و کارهات بپرسه ارزشش ر نداره که ذهنت ر بهش مشغول کنی و روش سرمایه گذاری کنی . وقتت ر بیهوده هدر بدی تو میتونی به موارد دیگه و بهتری که وارد زندگیت میشن فکر کنی به شرط اینکه اول از شر فکر کردن به این آدم خلاص بشی وقتی به عمق وجودت رجوع میکنی خواهی فهمید که تو خودت هم شاید واقعا نمیخواستیش و فقط یک وایستگی بوده همونطوری که گفتم اون برای تو کمترین جنگجویی ها ر هم حتی نکرد اون وقت من خییییییییلی تعجب میکنم که تو هنوز هم دقت کن هنوز هم به فکرشی و با اینکه دکتر شیری پاسخ به این دقیقی ر بهت داده اند باز میپرسی که نمی دونی حرفش واقعی بوده یا چرت؟؟؟؟؟!!!!!! خب معلومه که طرف خاسته یک چیزی بگه که خودش ر تبرئه کنه…حتی اینقدر شجاعتش ر نداشته که بهت بگه من منظوری از رفتارام نداشتم و فقط یک رابطه همکاری بوده..میبینی گندم؟ حتی اینقدر شجاع نبود که بهت راستشو بگه و حتی دروغ بهت گفته و میگه من در موردت جدی بودم!!!! اینه معنای جدی بودن؟ آخه دختر خوب یک کم فقط یک کم به عقلت رجوع کن. فقط یک کم تو خلوت خودت فکر کن اون وقت خواهی فهمید که همش توهم بود و وایستگی ذهن…

    [پاسخ]

    گندم پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۴ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۴۳ ق.ظ:

    سلام نیکی عزیز
    ممنون از صحبت هات و وقتی که گذاشتی مطمئنا ته دلم هم میدونم که شما درست میگی و بیشتر هنوز وابستگی و خشمی که بهش دارم داره اذیتم میکنه شاید فکر میکنم حقم این نبوده که اینجور برخورد رو ببینم و این خشم هنوزم داره رشد میکنه

    [پاسخ]

    زینب 1 پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳ام, ۱۳۹۳ ۸:۱۵ ب.ظ:

    خب به اونایی که اومدن تحقیق می گفتیدا.

    [پاسخ]

    گندم پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۴ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۴۵ ق.ظ:

    دیگه عزیز شوکه بودم … چون حتی با من بهم نزده بود

    [پاسخ]

  11. سلام
    بنده از اسلاید دوم خوشم آمد .
    بنده عضو کوچکی از برگزار کنندگان هفته اصفهان هستم . مقدم شما را به اصفهان -نصف جهان گرامی میداریم . عصری زنگ زدم و از مدیر فرهنگی هنری سازمان تشکر نمودم . گفتم اگر بشه دوروزش کنید که هنوز جواب به بنده نداده .قراره با اقای نظری صحبت کنم . این هفته اصفهان از برنامه های خوبش و گلش همین برنامه های میدان نصف جهان است . وسط میدان سخن گفتن در اصفهان -باشکوهه . دکتر اگر زود پرواز نکنید …شام را مهمان بنده باشید .

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳ام, ۱۳۹۳ ۸:۲۲ ق.ظ:

    اقای سهرابی عزیزم
    نویسنده دغدغه های مردم دیارم
    از شما به ما رسیده…سالهاست که دعا و نفس پاکتون در زندگیمان جاریست
    بیاییم اونجا درسی پس بدهیم و در محضرتان هستیم

    [پاسخ]

  12. سلام دکتر،
    اولین کتابی که از گابریل گارسیا مارکز خوندم صد سال تنهایی بود، اون هم سال ها پیش، ولی هنوز جمله ایی رو که در توصیف دهکده موناکو نوشته بود رو به خاطر دارم،
    ” در ورودی دهکده تابلویی بود که روی آن نوشته بود : خدا وجود دارد”

    [پاسخ]

    اشرف پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۰۳ ق.ظ:

    جالبه سعیده جون، من خیلی از وجود خدا مطمئن نیستم اما هر وقت که تو موقعیت یاد خدا افتادن هستم این جمله میاد تو نظرم! اثرش برای من از هر نوشته ی دیگه در اثبات وجود خدا بیشتر بوده

    [پاسخ]

  13. تمام اینها را فراموش خواهم کرد. مثل همیشه که خیلی چیزا و خیلی کسا رو فراموش کردم . همه این جمله ها رو 1000 بار شنیدم ولی نمی دونم چرا بهشون عمل نمی کنم ؟! آقای دکتر، دیگه گاهی اوقات از دست خودم خسته میشم و نمی دونم باید چی کار کنم. نمی دونم چه مرگمه. شایدم می دونمو نمی خوام قبول کنم. الآن که اینا رو دارم می نویسم دارم منفجر میشم از ناراحتی و عصبیم از دست خودم. راستشو بخواین از دست خدام ناراحتم

    [پاسخ]

  14. روحش درآرامش باد
    من نتونستم صد سال تنهاییشو تموم کنم در واقع نتونستم هضمش کنم
    دکترشیری این حقیقته که درسی که یادگرقته نشه تکرار میشه؟

    [پاسخ]

  15. درسی را ک یاد نگیری تکرار میشود
    زندگی مثل یک امتحان اجباریست

    [پاسخ]

    دوست پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۴ام, ۱۳۹۳ ۱۲:۴۸ ق.ظ:

    مریمی عزیز لجبازی کسی رو تو امتحانش موفق نمی کنه و شاید مهمترین دلیل تکرار امتحانهای سخت لجبازی و مقاومت خودمونه. خذا نخواسته به بندش سخت بگیره ما خودمون سختگیریم.
    خواهی که سخت و سست جهان بر تو نگذرد
    بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش

    [پاسخ]

  16. خییییییلی جالب بود!جمله آخری رو که خوندم برگشتم همه جمله ها رو تو سالنامه ام نوشتم که یادم نره…ممنونم ازتون.عالی بود…

    [پاسخ]

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.