دل خوشی که کمیاب است

image_pdfimage_print

پدرم تعریف میکنن که قدیم ، کل خانواده ۱۰ نفره شون ( برادر خواهرهای قد و نیم قد یک خانواده خیابان نظام وفای قزوین) یه ماشین کرایه میکردن میرفتن بندر پهلوی ( انزلی فعلی) :

خب مثل اکثر خانواده های متوسط رو به پایین ایرانی از نظر اقتصادی، کسی هم جا و ویلا و …نداشت و میرفتیم دم آب پلاژ یا چادر یا سرپناهی اجاره میکردیم ؛ سرت را که بالا میکردی میدیدی کیلومترها در ساحل خانواده هایی مثل خودت گله به گله تو یه چادر جمع شدن و صدای قاشق چنگال و قابلمه  می اومد و نور گاز پیک نیکی میدیدی

گاهی اوقات این چادر به  جماعت کناری میوه و کوکو سبزی و …تعارف میکرد و همه هوای هم را داشتند . دم غروب که میشد چند تا جوون یهویی یه سازی دستشون میگرفتن و رد ساحل را میگرفتن و راه می افتادن و هر چند متر چند تا دیگه بهشون میپیوستند و تا میرسیدن اون ور ساحل جماعتشون میشد ۷۰۰-۸۰۰ نفر که میزدن و میخوندن و یه ” دختر همسایه شبهای تابستون…”  زیر لبشون. پدر و مادرهاشون غذا را تا اون موقع آماده کرده بودن و یکی اون گوشه نمازش را میخوند و یکی دیگه ترانه اش را میخوند و دست آخر دل همه خوش بود

دل همه خوش بود ؛ همین و بقیه اش واسه من نگارنده یه اندوه هست  که مردمی شده ایم که از بنز سوار تا کارگر روزمزد کارخونه ویتانا همه ناراضی ایم…همش داریم ثروت یکدیگر را رصد میکنیم و پوزیشنهای نداشته مون ، داره تو خلوتهامون دقمون میده!

از ترس ساده لوح نبودن به زرنگهای احمق مبدل شده ایم که بهترین روزهای عمرمون در دود و ترافیک و کم اخلاقی سپری میشود و جهنمی را خلق کرده ایم با ۲۵۰۰۰ کشته جاده ای و مطبوعاتی عصبی و سایتهای خبری نا امید با ستونهای پته زنی روزنامه نگاران سیاسی و اداراتی  تنبل ؛ جوونهامون دنبال  معنویتهای  اوبس اوبس  دار میگردن و ریاکاری  و دوگانه سوزی دیگه کسی را به درد نمیاره…

ما داریم مردگی میکنیم با این  دارایی ها ولی سبک زندگی ناراضی مون و قدیمی ها  زندگی میکردن با همه نداری و بی پولی شون

44 دیدگاه در “دل خوشی که کمیاب است

  1. سلام دکتر شیری گرامی
    ممنون از تلنگرها ویادآوری یه سری ارزشها ودل خوشی های فراموش شده ،راستش شرایط گاهی باعث میشه به نتایج بدی برسیم که ناخواسته هم هست مدتهاست دلم میخواد بتونم تو کلاساتون شرکت کنم ولی شرایط زمانی مهیا نبوده امروز که برنامه کلاسها رو دیدم وزمانش خوب بود، مشکل مالی مانع شد،جای تاسف داره که کسی با تحصیلات عالیه، شاغل ،بیست واندی سابقه وجه اندکی برای کلاس نداشته باشه البته تا ابتدای ماه آینده و متاسفانه با خانه توانگری تماس گرفتم وفرصت خواستم که فرمودن که حتما باید بخشی از آن را ابتدا بپردازید!!! اینجاست که معنی دل خوش سیری چند؟!! معنا پیدا میکنه وپول میشه دغدغه اصلی همه.
    ممنون که حداقل فرصت استفاده از سایت ونوشته های ارزشمند شما رو دارم.به امید فرداهای بهتر

    [پاسخ]

  2. مثل همیشه عالی نوشتین آقای دکتر… این روزها برای دلخوشی بهانه های خیلی بزرگ میخوایم… درصورتی که می دونیم داریم اشتباه می کنیم ولی باز روی اشتباهمون پافشاری. می کنیم.

    [پاسخ]

  3. امروز ما ریشه در گذشته ما دارد پس نباید خیلی از تفاوت امروز و دیروز تعجب کرد. گذشته با همه خوبیها آبستن امروز بوده است و حتما جایی اشتباهی رخ داده! اشتباهی مثل دغدغه آینده را داشتن و سر گرسنه به بالین نگذاشتن که پررنگتر از حسرت گذشته خوردن امروز ما بوده شاید. و امروز برای اینکه آینده را خرابتر از این که هست نکنیم و تا نسلهای بعدخاطرات خنده دار امروزمان را آبکی نپندارند باز هم نباید این اشتباه دیرینه نگرانی برای فردا و حسرت دیروز را تکرار کرد:

    به منت دگران خو مکن که در دو جهان رضای ایزد و انعام پادشاهت بس

    پیدا کردن راه آسان است فقط کمی حماقت می خواهد. حماقتی مثل صداقت و شرافت، مثل وفا به عهد، مثل محبت بی چشم داشت، مثل هدیه بی مناسبت، مثل دعا کردن برای رقیب کنکوری و با وجود خستگی جای خود را دادن به خسته ای در مترو.همه این کارها را دوساله ها می فهمند بعدا در بزرگسالی خود را به نفهمی
    می زنند شاید!

    [پاسخ]

  4. چرا میشود دکترباهمه نداشته هاهم میشود به طبیعت خداکه بنگری قلبت آرام میشودباخواندن کتابهایی که آگاهی آدم روبالا میبردورفتن به درون خودومحوزندگی بودن درسته که سخت هست زندگی گاهی ولی کاش آگاهیم آنقدربالارودکه بتوانم برای روزهای سختم هم آرامش خودخواسته ام راداشته باشم

    [پاسخ]

  5. ما امروزه خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛ راحتی بیشتر اما زمان کمتر
    مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛ آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم
     
    متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛ داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر
     
    بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم، خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم، خیلی زود
    عصبانی می شویم، تا دیروقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب برمی خیزیم، خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی به ندرت دعا می کنیم
    چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است. خیلی زیاد صحبت می کنیم، به اندازه
     کافی دوست نمی داریم و خیلی زیاد دروغ می گوییم
    زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان
    ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر
    بیشتر خرج می کنیم اما کمتر داریم، بیشتر می خریم اما کمتر لذت می بریم. ما تا ماه رفته و برگشته ایم اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم
    فضا ی بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را
    بیشتر می نویسیم اما کمتر یاد می گیریم، بیشتر برنامه می ریزیم اما کمتر به انجام می رسانیم. عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن، درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر کامپیوترهای بیشتری می سازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم، تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم، اما ارتباطات کمتری داریم. ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم
     
    اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است، سودهای کلان اما روابط سطحی.
     
    فرصت بیشتر اما تفریح کمتر، تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛ درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر؛ منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده
     
    زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است…

    [پاسخ]

    محمدامین بیدکی پاسخ در تاريخ فروردین ۲۳ام, ۱۳۹۳ ۸:۴۹ ق.ظ:

    بسیار زیبا وآموزنده
    آموخته ام که از هرکسی می آموزم تشکر کنم
    از شما سپاسگزارم

    [پاسخ]

    مرجان پاسخ در تاريخ فروردین ۲۴ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۱۲ ب.ظ:

    ممنون از شما دوست گرامی

    [پاسخ]

  6. برگشتم ببینم کامنتم تاییدشده، باخوندن کامنتا چندتا نکته دیگه به ذهنم رسید
    به نظر من خود پول و اختلاف طبقاتی حال مارو خراب نکرده، بلکه تفکر ما در مورد این دو مقوله حال مارو خراب کرده، فقر و اختلاف طبقاتی همیشه وحتی توی روستاها هم بوده! ولی الان فرق داره، همه ما دلزده شدیم
    فرض کنید مثلا یه لب تاب خریدید که باهاش کار کنید، هرکس بهتون میرسه یکی رو میشناسه که آخرین مدل همون برند رو داره و چه امکاناتی که نداره! دائما بهتون میگن که “حالا نمیشد پول بذاری روش دومدل بالاتر بگیری که فلان کارم بکنه؟” و…
    خیلی راحت شما اون اشتیاقی که به خاطر تسهیل کارتون داشتید رو با یه احساس سرد و دلزده جایگزین میکنید
    این قضیه تعمیم پیدا میکنه به کل زندگی تا جایی که هرچیزی که خواستید رو با دلزدگی میخرید یا فوقش 2-3 روز خوشید، الان طوری شده که وارد هر مغازه ای که میشید ازتون میپرسن “چقد پول داری؟” و میگن “این ویترین برای این رنج قیمت”!
    همه این مطالب باعث شد کتاب “تکامل آگاهی” رو بهتر درک کنم، اگر در گذشته ساده(به تعبیر کتاب دوبعدی) زندگی میکردن و خوش بودن، الان هم ما باید از پیچیدگی ها عبور کنیم تا به دلخوشی و آرامش برسیم(به تعبیر کتاب از بعد سوم به بعدم چهارم برسیم).
    خیلی حرف دارم ولی…

    [پاسخ]

  7. مدرنیته ای که ریشه در سنت نداشته باشه بی هویته. اگر سنت های حافظه تاریخی مون رو حفظ کرده بودیم و نسل به نسل منتقل می کردیم و آپدیتی روشون انجام می دادیم اونوقت می تونستیم بگیم “دلخوشی ها کم نیست”

    [پاسخ]

  8. احساس خود من اینه که یه سری افراد سعی میکنن این دل خوش رو از ما با نگران کردنمون بگیرند و بعدش بیان راهکار بدن دل خوش اینجاس.مثلا تبلیغ اینکه فقط رتبه 1 تا 100 کنکور خوش حالند یا مثلا تبلیغ اینکه شما باید 100 میلیون پول برات پول خرد باشه تا دلت خوش باشه.
    یه احتمال دیگه هم مردن معنویت و ارزش های انسانیست تو جامعه ای که تو مدرسه دینی رو به عنوان درس نکته دار تستی و حفظی میخونن یا مدرسه ای که وقتی دانش آموز رتبه یکش حرف زشت میزنه به روش نمیاره یا مدرسه ای که تعداد قبولی دانش آموزاش تو کنکور براش مهم تر از تعداد قبولی دانش آموزاش تو زندگیه.یا افرادی که اسلام رو مساوی کشیده خوندن والضالین میدونند.یا اصلا نمیدونم. مشکل خود منم که دانش آموز خوبه مدرسم که ساعات کتاب غیر درسی خوندنم در سال میره زیر 50 ساعت. یا منم که انقدر در مورد دینم تفکر نکردم که یجایی با کوچک ترین لغزش افتادم تو دره و مشکل منم که کل فکر و ذهنم شده فرار از کشور به دانشگاه آمریکایی یا مشکل منم که فکر میکنم اگر درس بخونم آدم حسابی بودنم رو هم تضمین میکنه.
    های. دلم سبک شد.

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ فروردین ۲۱ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۰۲ ب.ظ:

    چه اشاره جالبی کردید که تبلیغات کسب و کارهای ایرانی به سمت ایجاد نا امنی و استرس است
    بدون بیمه هرگز سفر نکنید
    فقط با ما سرمایه گذاری کنید
    ….

    [پاسخ]

  9. علتش این بود که صداقت ارزش بود نه هزار جور دزدی و دروغ و فریب و دغل و کلاهبرداری را اسمش را زرنگی بدانیم!
    علتش این بود که چشم و همچشمی هنوز پدر جامعه را درنیاورده بود!
    مردم با مرام‌تر و مسلمان‌تر بودند! کسی نون ادای مسلمانها را درآوردن را نمیخورد!
    شکاف طبقاتی اینقدر شدید نبود و همه به زندگی که داشتند قانع بودند!
    نون حلال ارزش بود نه به هر قیمتی پولدار شدن!
    آدمها بیشتر به فکر همدیگه بودند و هرکس مشغول سوراخ کردن قسمتی از کشتی نبود!

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ فروردین ۲۱ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۰۳ ب.ظ:

    کسی نون ادای مسلمانها را درآوردن را نمیخورد
    عالی بود

    [پاسخ]

  10. سلام مطلب جالبی بود دکتر جون…….ولی بیایید از خدمون شروع کنیم اینقدر دنبال پول نباشیم چشم بر هم بزنیم باید این پول ها را بذاریم بریم یه کمی با هم مهربون تر باشیم من فکر میکنم خود خواه شدیم و فقط خودمونو میبینیم حتی به فکر خواهر و برادر خودمونم نیستیم از حالشون خبر نداریم ………فکر میکنیم تفریح باید همش پول توش خرج بشه اگه پول نباشه لذت نمیبریم…..اینقدر تو خونه بیکار نشتیم ولی به فامیل سر نمیزنیم فقط عید تا عید………..البته ما خودمون اینطوری نیستیم و همیشه بابت اینکه با هم اینقدر خاطره های قشنگ داریم خداراشکر میکنم……….

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ فروردین ۲۱ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۱۹ ب.ظ:

    نسخه کلیشه ای میشه بگیم دنبال پول نباشیم
    بگیم نسبت درست تری با پول تعریف کنیم، پول باید در خدمت شادی خودمون و آدمهای محبوبمون باشه

    [پاسخ]

    کیمیا پاسخ در تاريخ فروردین ۲۲ام, ۱۳۹۳ ۱:۵۱ ب.ظ:

    منظورم دکتر جون این بود که پولو به هر چیزی ترجیح ندیم وگرنه پول خیلی هم خوبه…….

    [پاسخ]

  11. سلام
    چند روز پیش بود که یاد دوران بچگی خودم افتادم که با چه چیزایی دلمون خوش بود-ولی الان….
    یاد تیله هام -فرفره-بستنی کیم 5 تومنی و دوقلوی 10 تومنی-کفشای فوتبال میخ دار -بازی های جورواجور-دوست دارم دوباره جمشون کنم
    شهریار یه جمله ای داره که با حسرت میکه (کاش قیدیب بیرده اوشاق اولایدم) کاش بر میگشتم یه بار هم بچه میشدم.
    سالی فقط یه بارشهر بازی میرفتیم ائل گولی ولی برا اون رفتن چه برنامه ها که تو ذهنمون نمیریختیم .الان دیگه هیچی خوشحالمون نمیکنه
    شوق و ذوقمونو از دس دادیم فقط فکرومون شده که فلان چیزو داشته باشیم حالمون بهتر میشه ولی ذحتی اگه لامبورگینی هم داشته باشه خوشیش 2 -3 روزه.

    [پاسخ]

  12. فاصله اون ساده زیستی و دلخوشی تا حال و روز امروز ما زیاد نیست.
    بابا بزرگ من شبا نون و ماست می خورد و با ناهاراشون یه کاسه دوغ داشتند که همون و با مامان بزرگم شریکی سر می کشیدند . یه ایلیاتی که تازه پسر خان هم بود. خاطره های زیادی از زندگیش واسه من گفته همچین بی دغدغه هم نبودن. تو عمرش دو تا سال قحطی دیده بود که تو یکیش تقریبا کل آبادیشون مرده بودن. سر شکسته بود سرشو شکسته بودن زده بود خورده بود . جنگیده بود زخمی شده بود.از کل علم عالم تنها شاهنامه رو از حفظ بود سواد هم نداشت(البته اونی که ما بهش مگیم سواد) کلی هم قصه از جن و پری بلد بود و تازه یکی دو تاش خاطره های خودش بودن که مدعی دیدن اونا بود.
    حالا نمیدونم کدوم یک از ماها حاضره تا این به قول دکتر “مردگی امروز ” و بده و اون زندگی رو بگیره. واسه همینه که مطمئنم اختلاف ما و اونا محیط بیرونی ما نیست که اگه بود امروز با نبود این همه درد و رنج که اونا به جبر زمانشون داشتن باید خیلی دلخوش تر از اونا باشیم. اونا متعبد بودن و ما مدعی تعقلیم اونا پذیرش داشتن و ما تو این جنجال سرعت و کمبود زمان عجولیم و بی صبر. فکر کنم مشکل از ماست نه شرایط بیرونی اون چیزی رو گم کردیم که یونگینها “آرکتایپ غواص دریاهای عمیق” میگن. ما یاد نگرفتیم تا در هر واقعه ای عمق رو ببینیم و از سطح عبور کنیم فکر کنم این تنها اشتباه ماست که اسیر سطوح بی نهایت گسترش پذیر دنیای مدرن شدیم و یادمون رفته لذتها و البته خود زندگی در اعماق منتظر ما هستن.

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ فروردین ۲۱ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۲۷ ب.ظ:

    نه خسته به قول بهبهانیها آقا مهدی عزیزم

    [پاسخ]

    مهدي داوري فر پاسخ در تاريخ فروردین ۲۴ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۵۰ ق.ظ:

    دکتر جان سلام
    سلامت باشید
    با توجه به پاسخی که به یکی از کامنتها دادید فکر کنم این نه خسته هم کمی استرس زاست شاید خداقوت قدیمیا مشکل رو حل کنه بعدشم من هنوز چهاررشنبه هام خالیهبقیه بعد از ظهرام هم قابل خالی کردن. تا یار که را خواهد و میلش به که باشد.

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ فروردین ۲۴ام, ۱۳۹۳ ۱۲:۰۰ ب.ظ:

    خدمتتان تماس خواهم گرفت

    [پاسخ]

  13. آقای دکتر سلام
    قسمتی که نوشته یکی نمازشو می خوند و دیگری آوازشو خیلی برام قشنگ بود.
    خانواده همسر من آدم های مذهبی هستند که خواهر شوهرم و شوهرش مذهبی شدید هستند من خودم حجاب کامل ندارم اما نماز خونم و ….
    خیلی دوست دارم رابطم با خانواده شوهرم خوب باشه اما هر چند وقت یکبار سر موضوع حجاب من یک چیزی به من می گن و من را ناراحت می کنند.
    دیشب مادر شوهرم بهم می گه خولاهر شوهرت گفته شوهرش دوست نداره روزی که شما (یعنی ما) می ریم اونجا آنها هم برن چون من حجابم خوب نیست و شوهر او دوست نداره ممکن موجب گناه باشه . من اینقدر ناراحت شدم که بغض کردم . نمی فهمم واقعا یعنی چی من که مشکل دار نیستم حجاب کامل ندارم مثلا جوراب پا نمی کنم 🙂
    واقعا نمی فهمم باید چه کار کنم با این آدم ها فقط می دونم من مثل اونها دل آدم ها را نمی شکنمم .
    به خاطر کامل نبودن حجاب من شوهر من باید از دیدن خواهرش محروم بشه. نمی دونم واقعا اینقدر مهم هست این مهم است یا صله رحم ، مستحکم کردن روابط خانوادگی و فامیلی کدوم مهمه ؟؟؟؟؟

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ فروردین ۲۱ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۳۰ ب.ظ:

    اینها دین را به شکل هویتی IDENTICAL ادارک میکنند
    مادرم با مرحوم طالقانی و بهشتی حشر و نشر داشت در محل کار و خوش تیپ و کت دامنی بود و هرگز تذکری نگرفت حتی در نگاه هم این بزرگواران بهش کج کج نگاه نکردند
    این خواهر شوهرتون باید بدانند بزرگتر از حجاب شما ، اخلاق شماست زیرا رسول الله فرمودند : بعثت لاتمم مکارم الاخلاق
    هر بار این را میگیم بعضی ها ورم میکنند که دارن حجاب را انکار میکنند در حالیکه دین ایشان به نحویست که با اثبات اخلاق باید خیلی چیزهاشون را منکر شد نه دین ما که همه چیز سر جاشه و امر مهمتر قربانی امر ساده تر نمیشه

    [پاسخ]

  14. شما راست گفته اید استاد «ما در دوران طلایی گذشتگان زندگی نمی کنیم … آن روزگار که نیاکان ما لب جوی آب می نشستند و گذر عمر را می دیدند و دلی دلی می کردند و از تمام نعمت های دنیا یک گلعذار بس شان بود گذشته است. حالا ما باید کناره سیل گیر بایستیم و عمر چنان از روبرو بیاید و سیلی به صورت مان بزند …»؛ آری آن روزگار گذشته است. تاریخ یا بهتر است بگوییم زمان، زمانه هماره آمده است و ما را در برگرفته است و رفته است و جز غم غربت و حس نوستالژی چیزی به ما نداده است. با این همه اما یأس و انفعال چاره ساز نیست. ما در دوره خاص خودمان زندگی می کنیم؛ با معایب و مواهب توآمان و خصایص خاص خودش: دوره ای که با فتح قله های علم و عقلانیت آن سان بر طبیعت و رمز و رازهایش تسلط یافته که امکان سبک زندگی ساده و بی پیرایه را بالکل منتفی ساخته است. زیستن در چنین دوره ای بی گمان دشواریهای خاص خودش را دارد اما امکانات ویژه ای نیز فرار راه ما قرار می دهد که می توانیم به کمک آنها “زیست” ویژه ای را تجربه کنیم که هیچ یک از نسلهای پیشین قادر به تجربه یا حتی تصور آن نبودند. با در پیش گرفتن مشی اعتدالی (براساس منطق فازی) هنوز هم می توان از مطلق نگریهای یأس آور اجتناب کرد و اجازه نداد که «امید را از ما راهزنی کنند». این درس گرانبهایی بود که من از محضر خودتان آموختم استاد و اگر بر فرض محال به یمن حضور در کلاسهای شما هیچ چیز دیگری هم یاد نمی گرفتم همین یک درس اخلاقی برای باقی عمر مرا بس بود. نفس تان گرم و قلم تان سبز و ذهن تان هماره وقاد باد؛ ایدون باد.

    [پاسخ]

  15. سلام
    دکتر جان ….دل خوش سیری چند ؟؟؟؟
    لطفا این مقاله را بخوانید .در سایت اسناد انقلاب اسلامی ؟؟؟
    امروزه در حال گذار از مرحله ی غریزه ی گرسنگی به غریزه ی جنسی هستیم.

    دکتر ابراهیم فیاض از سایت اسناد انقلاب اسلامی
    http://patoghshishei.blogfa.com/

    [پاسخ]

  16. سلام استاد امروز خییییلی دلم گرفته بود اومدم ببینم مطلب جدید چی گذاشتین این پست و خوندم و بیشتر دلم گرفت این روزها دارم کتاب بادبادک باز رو میخونم اثر یک نویسنده افغان دلم به درد اومده استاد غصه دنیا ریخته روی دلم من رمان های زیادی خوندم اما این واقعیت جنگ و محرومیت توی خاور میانه اوارگی سرنوشت عده ای انسان زجر کشیده از دیشب بغضم ترکیده از سیاست متنفرم از مذهب متنفرم انسانیت گم شده استاد تو کله این کره خاکی انسانیت گم شده همش احساس میکنم انسانها مثله کرم هایی هستند که فقط دادن تو هم میلولن.کاش جامعه ای بوجود میومد بدون طبقه اجتماعی هیچکس برتر از دیگری نبود همه توی همه چیزشون با هم شریک بودن دیگه نه نیازی به حکومت بود نه دولت نه پلیس و نه هیچ عامل فشار دیگه ای همه ازاد بودن همه به چنان درجه ای از شعور میرسیدن که به هیچ کدوم از اینها نیاز نبود.کاش میشد ادم ها رو نجات داد کاش میشد اونها رو از تعصبات بی جا نجات داد ما غرق شدیم داریم دست و پا میزنیم اما به فکر نجات خودمون نیستیم کاش میشد همه رو نجات داد…

    [پاسخ]

  17. فکر کنم قدیم ها ادم ها می دونستند چه طوری غمها و شادیهاشون رو تقسیم کنند که غم ها کم و شادی ها زیاد بشه . معاشرت ها بیشتر و ساده تر بود و همه از خوشحالی هم خوشحال می شدن و از ناراحتی هم ناراحت و این یک ارزش بود اما الان ارزش ها عوض شده و مادی تر و شخصی تر شده. شاید اگر همه مون برای احیا اون ارزشها تلاش کنیم اوضاع روحی خودمون عزیز هامون و مملکتمون بهتر بشه. غیر از نفع خودمون گاهی هم به خوشحالی دیگران فکر کنیم من بعد از یک اتفاق توی زندگیم فهمیدم که موفقیت های مادی و تحصیلی و …. ممکن وقتی و به قیمتی بدست بیان که ادم در حالی که ماشین مدل بالا سوار میشه حسرت روزهایی رو بخوره که پراید سوار می شده و دلخوش تر بوده

    [پاسخ]

  18. سلام جناب دکتر، وقتتون بخیر.
    اتفاقا چند وقتی هست که هر چی به اطرافم نگاه می کنم میبینم پر شده از آدمای عصبی..آدمایی که از زمین و زمان گله دارن… فکر می کنم یه جورایی مسری هم هست… چون همین افراد بالاخره انقدر کارهای عجیب و غریب می کنن و خشم یه جا دیگه شون رو میارن پیش آدم که بالاخره اعصاب ما رو هم ضعیف می کنن!! باز اگر دوست و آشنایی باشه میشه ازش دوری کرد یا فاصله ای ایجاد کرد که این اجازه رو به خودش نده که ما رو با محل تخلیه اشتیاه بگیره ولی امان از وقتی که نزدیک ترین فرد خانوادت باشه…. دیگه تنها مکانیزم دفاعی میشه از این گوش بیاد و از اون گوش بره!!
    بزرگترین دعای من اینه که خدا همیشه با آدم های فهیم هم نشینم کنه! انشالله که برای شما هم همین طور باشه 🙂

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ فروردین ۲۱ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۲۶ ق.ظ:

    نبایدم اجازه توسعه بدبینی بدهیم

    [پاسخ]

  19. واقعا چرا اینجوری؟! چرا ما جوونای الان چارتا خاطره باحال واسه تغریف کردن نداریم و همش روتین و معمولی زتدگی کردیم؟ چرا جوون الان نهایت هیجان و خوشیش شده دور از چشم خانواده مخفیانه مثلا سیگار کشیدن یا …؟! پدرم یه پسردایی داره که از داداش بهم نزدیک ترن، حتی ساده ترین اتفاقات واسشون بهترین خاطرات هست، توی هر مهمونی شونصدتا خاطره تعریف می کنن و همه لذت میبرن، مثلا تعریف میکنن که یه بار مدرسه رو پیچوندن و رفتن سینما و چون شب قبلش تا دیروقت عروسی بودن کل فیلم رو خواب بودن! بعد بلند بلند و از ته دل چنان به خودشون میخندن، طوری که آدم حس میکنه این کار چقد خنده دار و باحال بوده! یه سادگی و دلخوشی خاصی داشتن که آدم قبطه میخوره، احتمالا اگر این اتفاق واسه ما بیفته آدم های out of dateای بیش نیستیم، همون که شما میگین “از ترس ساده لوح نبودن به زرنگهای احمق مبدل شده ایم”، انگار ما اصلا جوون نیستیم و جوونی نمیکنیم، بچه ها هم دیگه بجه نیستن و بچگی نمیکنن مثل سابق نمیشه لپشون رو کشید و سربه سرشون گذاشت، اصلا نمیشه از چیزای ساده لذت برد و شاد بود.

    [پاسخ]

  20. سلام
    سال نوی شما مبارک . امید که سالتون پر از حرکت رو به رشد و آرامش باشه
    دکتر شیری عزیز ، حرفتون رو قویا قبول دارم . فکر می کنم خیلی های دیگه این مسئله رو لمس کرده باشند . ولی ازتون خواهش دارم بطور جدی راهکار بدین تا هممون بشیم اون چیزی که مطلوبتره . تو فیسبوک مدام داریم جملاتی میخونیم مشابه ” هی نگید نسل کوروشیم و.. ایرانی بی فرهنگه و..” ، “ایرانی ها یه ملت پوچ گرا هستند که فقط بلدن جوک بسازن و..” مخالف این جمله ها نیستم ، اما میترسم از اینکه کم کم اعتماد به نفس ها از بین بره و حس کنیم خیلی حقیریم . آقای دکتر ازتون می خوام با توجه به اینکه که مرجع خیلی از آدمها برای پیدا کردن راه درست شدین ، بهمون راهکار بدین . راه بهتر شدن ، مسیر رشد رو مشخص کنید . وقتی دیرمون شده و بایددد ساعت 8 سرکار باشیم . 3 تا مترو رد شده محترمانه رفتار کردیم ،کسی رو هل ندادیم ، اما همچنان سوار نشدیم ،با تقویت چه چیز توی وجودمون متروی 4 هم محترم بمونیم؟؟؟؟ یا اینکه وقتی عصبانی میشیم چطور اعتراض کنیم که بعدش حس بد نداشته باشیم؟؟؟ خیلی خوندم راجع به رفتار مهرطلبی و رو خودم زوم شدم و بعد نتیجه اش این شد که از ترس اینکه مهر طلب نباشم دیگه محبت نکردم . دیگه در مسائل کوچیک هم نرمش نداشتم ، دکتر چیکار کنم که بتونم بسیار بسیار مهربونی کنم و از مهر طلب شدن نترسم؟ دکتر لطفا به من و خیلی از همسن های من که ازدواج نکردن که ایراد خاصی هم ندارند که تو اجتماع موفق هم هستند که خیلی هاشون زیبا هم هستند و… راهکار نشون بدین که علیرغم تمام آرامشی دارند بخاطر مجرد موندن احساس پوچی نکنند. که ترس از تنهایی در پیری را با پشتوانه به چه افکار و راهکاری میتونند از بین ببرند ، که چه هدفی ارزشمندی رو جایگزین کنند که حس بد هرگز مادر نشدن از بین بره؟ دکتر شیری عزیز و محترم ازتون خواهش می کنم مسیر رشد رو بهمون نشون بدین تا احساس ارزشمند بودن و حرمت نفس جای احساس حقارت رو بگیره.

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ فروردین ۲۱ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۳۰ ق.ظ:

    آزاده عزیز
    در درجه اول باید درست زیست کنیم و به زیست اشتباه بقیه معترض باشیم
    واژه زیست خیلی عامه ولی شامل هر نوع کاشتن تخم بدبینی میشه…نباید بگذاریم امید را از ما راهزنی کنند
    نباید بذاریم کسانی با بد زیستن خودشون همه را سرخورده کنند
    کتب و فیلمها و خاطرات خوب را باید توسعه بدهیم

    [پاسخ]

  21. شاید خنده دار به نظر بیاد
    ولی من آرزو داشتم جای مادر بزرگم بودم و توی اون زمان بدنیا اومده بوده بودم . واسه یه مطلب توی یه نشریه محلی در مورد آداب و رسوم قدیم تر ها از مادربزرگ ها می پرسیدم و هر چی بیشتر می گذشت بیشتر دوست داشتم توی اون مکان و زمان می بودم.
    می دونم در مقایسه با الان خیلی هم زندگی سخت بوده ولی خب من اون زنانگی و زندگی رو بیشتر دوست دارم
    دلم زندگی توی رمان کلیدر و سووشون رو میخواد .
    هنوزم قصد دارم ان شاءالله مراسم عروسیم را به سبک همون سال ها بگیرم و یه سری آداب قشنگی که فراموش شده رو احیا کنم در حد خودم موافقت اطرافیانم رو هم گرفتم منتها خب خدا بخواد منتظر جناب همسر هستیم که کی نزول اجلال می فرمایند :دی

    [پاسخ]

  22. عالی بود عالی
    اما خداروشکر ما یه گروهه 60 نفری داریم که 4 ساله عید نوروزو باهم میریم مسافرت و با خوشی شروع میکنیم سالو
    منم سعی میکنم شادتر باشم و بهتر زندگی کنم
    به جای ناله از ناملایمتایی که شامل حال همه س خودمون رو اصلاح کنیم و رشد کنیم.
    به جای انتقاد از دیگران انتقاد از خود رو جایگزین کنیم و به راهمون تحت هر شرایطی با لبخند ادامه بدیم.
    اطمینان میدم با خندیدن و خوشبینی هیچی از دست نمیدیم

    [پاسخ]

  23. “همین و بقیه اش واسه من نگارنده یه اندوه هست که مردمی شده ایم که از بنز سوار تا کارگر روزمزد کارخونه ویتانا همه ناراضی ایم…همش داریم ثروت یکدیگر را رصد میکنیم و پوزیشنهای نداشته مون داره تو خلوتهامون دقمون میده…”
    دلم گرفت و گریستم به وسعت اندوه تمام داشتنهای دیده نشده مان و نداشتن های کم اهمیت اما در ظاهر بزرگ…
    استاد عزیز، نمیدونم چه سرّی ست در این پست های هر از گاهی این شکلی شما و تقارنش با حال اکنونی آدم!

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ فروردین ۲۱ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۳۱ ب.ظ:

    سرش در قلب بزرگ شماست زهرا خانم

    [پاسخ]

  24. سهم به گل نشستن اقتصاد کشور و همینطور عدم تعادل جمعیتی رو البته نمیشه در تغییر وضعیت فرهنگی مردم امروز نادیده گرفت. مقصر اصلی چشم و هم چشمی ها، اون قدر هم که به نظر میرسه افراد جامعه نیستند. بعد از 30 سال، اصلاح نشدن خطاهای سیستمی و مدیریتی کشور نتیجه ی دیگه ایی هم انتظار نمیره. مفهوم ثبات یا “حداقل درامد برای حفظ آرامش در زندگی” بین دهه شصتیا لااقل مدتهاست گم شده.

    [پاسخ]

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.