مردمان خوب این دیار- اسفند ۹۲

image_pdfimage_print

430087_223308997760848_148843731874042_458454_667236411_n

دیروز از قزوین به سمت تهران سوار ماشین کرایه سمند رنگ بادمجانی شدم

وقتی رسیدیم از راننده خواهش کردم کرایه اش را بیشتر کنه ، من را تا دفترم ببره و من و منی کرد و قیمت بالایی پیشنهاد داد و منم تشکر کردم و پیاده شدم

همچین که پیاده شدم دید آی فون مادرمرده ام را جا گذاشته ام تو ماشینش !

یک آقا و خانومی را در میدون آزادی دیدم و ماجرا را بهشون گفتم و دمشون گرم که از من نگران تر شماره ام را گرفتند به این امید که راننده یا مسافر جدید برداره و جواب بده ؛ دو دفعه اول رد تماس شد !!! بعدش رو تماس برام  پیامکی اومد که خودم تو تنظیمات واسه تماسهای وسط جلسه تنظیم کرده ام : با شما تماس خواهم گرفت !

خیلی حالم خراب شد! نا امیدانه آخرین تماس را گرفتیم که برداشت ؛ گفت بابا من بلد نیست با این گوشیهای لمسی کار کنم و هی دگمه های اشتباه میزدم و مسافرام را پیاده کرده ام و برگشته ام همونجایی که پیاده ات کردم

رفتم همونجا و اومد گوشیم را بهم داد و ازش خواهش کردم من را ببره مقصدم و تو راه صحبتهای جالبی کرد که یکبار به خاطر کیف دستی مسافر کرمانشاهش که اشتباهی جا مونده بوده تو ماشینش برگشته از قزوین به کرمانشاه و کلی خاطرات جالب داشت

به احترام اقای هادیان که راننده خطی بود ولی خط اصلیش آسمانی بود

25 دیدگاه در “مردمان خوب این دیار- اسفند ۹۲

  1. vaghtetun bekheyr.
    jaye dastane zendegiye pedar o madaram ro khali mibinam dar mardomane khube in diyar. momkene baratun beferestam. be nazaram ajib bashe inhame saburi o aghlaniyat baratun.

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ فروردین ۱۸ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۱۴ ب.ظ:

    بفرستین حتما ولی به فارسی لطفا

    [پاسخ]

  2. سلام بر دکتر شیری عزیز.
    مجله دانشکدمون رو مطالعه کردید؟درمان بچه های بی بضاعت ایده خوبی بود؟ البته من فقط تویکی از جلسات تونستم شرکت کنم.حال خوبی بهم دست داد.درمان واموزش بهداشت دهان ودندان به بچه هایی که با وجود سن کمشون اغلب دندونای پوسیده زیادی دارن بلاشک شادی معنوی به ادم هدیه میده.

    [پاسخ]

  3. با سلام

    چند روز پیش با همسرم رفته بودیم شهر ایغدیر ترکیه، دوربین فیلم برداریمونو گذاشته بودیم توی نایلونهای خرید و حسابی مشغول خرید، آخر سر نگاه کردید دیدیم نایلون پاره شده و دوربین افتاده، حسابی دپرسد شدیم و نامید که حالا این همه جا که رفتیمو چطور بگردیم.

    رفتیم اون طرف خیابون، دیدیم یه آقایی که نمی دونم واسه چه ارگانی بود ظاهراً یه سری فیش های همیاری و… جمع می کرد. دوربین رو از کیفش در آورده گذاشته رو میزش

    رفتیم جلو و ماجرا رو تعریف کردیم گفت یه نفر پیدا کرده بود آورد داد به من

    خیلی خوشحال شدیممممممممممم

    [پاسخ]

  4. سلام دکتر شیری عزیز.خاطره بنده نیز بی راه به موبایل نیست.دیروز بعد از اتمام کلاس پسر جوانی نوشته ای به من دادکه:iwanna tell a sth that is very important for me its secret.please text me an empty message:0935 pleas. ولی تراکم کاری این روزها سبب فراموشی شد تا اینکه امشب با پیامک او متوجه ان شدم که نوشته بود یک روز تمام چشم انتظار پیامک من بود و دیگر حاضر نیست در باره ان امر مهم سخن بگوید. من در جواب تنها نوشتم در خدمتم.ابتدا ناراحت از غفلت بنده و سپس چنین نوشت که اگر سخنش را بگوید از عکس العمل من می ترسدو در نهایت گفت دیگر قادر به پنهان کردنش نیست و برایم نوشت که تمام سخنش این است:i felt in love with you… . من به ناگاه به یاد قصه حلقه و جوی دریا ی دانشجوی شما افتادم و بر بد اقبالی خود حیران تا همین لحظه! به راستی دکتر جان با این عشاق چگونه باید رفتار کنیم. (در صورت صلاحدید تایید نشود). سپاس
    ======================
    مکتوب چیزی براش ننویسید!
    یه فرافکنی ساده میتونه باشه و ممکنه گرایش gay باشه که ربطی به شما نداره

    [پاسخ]

  5. چقدر خوبه که فایل پی دی اف مطلب رو هم گذاشتید. اگه برای همه مطالبتون بذارید عالی میشه. راستی دیشب برنامه شبکه یک شما رو دیدم عالی بود. وقتی که تصویرتون رو دیدم این احساس بهم دست داد که انگار هر روز شما رو دیدم و چقدر برام آشنا بودید با اینکه تا به حال این افتخار رو نداشتم ولی خدا رو شکر این افتخار رو دارم که از خوانندگان همیشگی سایت شما هستم.
    ==================
    امیدوارم بحث دیشب مفید باشه برای مردم راضیه خانم

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اسفند ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۲۵ ق.ظ:

    امیدوارم بحث دیشب مفید باشه برای مردم راضیه خانم

    [پاسخ]

    پري پاسخ در تاريخ اسفند ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۸:۳۲ ب.ظ:

    إ إ دکتر شیری برنامه داشتید شبکه یک !!!! من اصلا خبر نشدم 🙁 میشه برنامه های سیما رو که دارید تو سایت هم اطلاع رسانی کنید لطفا .؟

    [پاسخ]

  6. سلام آقای دکتر شیری
    چه خوب که خوش شانس بودید. مطلبتون رو که خوندم داغ دلم تازه شد!!
    یاد گوشی خودم افتادم. گوشی S5 خودم که کسی که دزدیده بودتش دیگه بهم پس نداد و من ازش خواستم شماره هاش برام مهمند اما اون …
    گوشیم یادگاری بود
    ====
    آخ که یادگاریش سوزوند

    [پاسخ]

  7. با عرض سلام و ادب خدمت جناب آقای دکتر شیری
    میخواستم ازتون کمک بگیرم مستاصل و درمانده شدم … یک ازدواج ناموفق داشتم و دختری 9 ساله که تا 7 سالگی بامن بود و از اون به بعد با پدرش زندگی میکنه و آخر هفته به دیدن من میاد
    من ازدواج دومی داشتم با مردی که منو خوشبخت کرده و من اونو …
    همه چی در ارامش و خوبی و خوشبختی و ارتقای فکری و روحی پیش میرود اما چیزی که داره منو از بین میبره عذاب وجدان درمورد دختر 9 ساله ام که این تفکرم تمام لحظه های خوشبختی ام که با زحمت و تلاش بدست آوردم رو مدام از بین یا زیر سئوال میبره و مدام به کارهای نکرده ام در حق اون فکر میکنم و این تفکر که واقعن هم درسته مثل خوره توی روحم آزارم میده
    میخواستم ازتون خواهش کنم منو راهنمایی بفرمایین یک مادر با شرایط من باید چیکار کنه
    همه لحظا تی که با همه ی وجودم با همسرم احساس خوشبختی میکنم این فکرا همه ی روانم رو آشوب میکنه

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اسفند ۲۸ام, ۱۳۹۲ ۸:۴۱ ق.ظ:

    خیلی سوال سختیه مریم خانم
    یک زن 4 انرژی داره : زنانگی و خانمی/ لوندی و تعشق/ مادری/ جنگجویی
    انرژی مادری بناست به مقدار خودش یک زن را بالا و پایین ببرد
    شما 3 انرژی دیگه را خوب زندگی کنید و در فرصتهایی شبیه یکی دو روز دیدار به او عشث و عزت نفس و مسائل زنانه را یاد دهید و بدون احساس گناه و اصرار به اینکه همه حرفهای تو را بفهمد ، کنارش باشید
    خیلی از آدمهای موفق همین شرایط را داشته اند در کودکی،همین گونه مادرهاشون کنارشون بودند

    [پاسخ]

  8. من تازگیها تمام مدارکم از جمله شناسنامه ومدرک تحصیلی وخلاصه همه چی رو توی یک مغازه تو پاساژ جا گذاشتم مطمین هم نبودم اونجا گذاشتم وقتی فهمیدم که همه مغازه ها بسته بود اینم بگم که شهر همجوار ما بود ومن بلیط داشتم که برگردم سر ظهر جایی رو نداشتم برم اقای سرایدار پاساژشماره شو داد ومن با نگرانی به شهر خودمون که 100 کیلومتر فاصله داشت برگشتم بعداز ظهر زنگ زدم گفت مدارکت توی یکی ازمغازه ها بوده یک هفته مدارکم رو نگه داشت تا تونستم برم بگیرم مژدگانی رو هم قبول نکرد خیلی پیرمرد ماهی بود آقای عزیزی ممنون که تو هم آسمانی هستی…

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اسفند ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۳۲ ق.ظ:

    من که الان خوندم حالم خوب شد ببین چه کرده اون مرد با جان روشن خودش

    [پاسخ]

  9. منم ی بار موقع سوار شدن توی اتوبوس دانشگاهمون گوشیم از دستم افتاده بود زمین ی اقای کارمند که منتظر سرویس محل کارشون بودن گوشیم رو پیدا میکنن و باهم هماهنگ کردیم بعد از ظهر همون روز برام اوردنش واقعا باورم نمیشد گوشیم دوباره به دستم برسه

    [پاسخ]

  10. دمش گرم خداوکیلی ☺☺خیلی باهالی آقای هادیان ایشالله بنز بخری ☺
    دکتر جون مواظب وسایلت باش این ور و اون ور نذاری این سری شانس آوردی راننده با مرام و معرفت بود سری بعدی شاید…..(خدانکنه)
    یا علی

    [پاسخ]

  11. سلام.منم قبل از کنکور که برا کلاسام میرفتم شهر اوایل گوشی htcبا خودم میبردم خانواده دیدن سابقه خوبی ندارم همه وسایلام گم میشه برادرم یه گوشی دیگه برام خرید که اونم ارزون نخریده بود وقتی از تاکسی پیاده شدم به خاطر دوستم که بره گوشیم از جیبم افتاده بود سرخیابونی که دوستم رفت اونم تو آب تازه بارون اومده بود منم که نمیدونستم فکر میکردم توتاکسی مونده هرچی زنگ زدم خاموش بود ولی آخر روشن شد یه آقای جوونی بود که برادرم زنگ زده بود سرش داد زده بود چرا روشن نمیکردی رفتم عذرخواهی کردم گفت خانم من از دیشب تاحالا کنار بخاری دارم گوشیتون و خشک میکنم از شانس خوب من از عروسی میرفته از روستامون یه دفعه میبینه یه چیزی برق میزنه برش میداره.هیچیزم قبول نکرد فقط گفت من دیرم شده هزینه ی آژانس من و بدین که پدرم تا بیاد کرایه ماشینش و بده رفته بود به هر حال آدم خیلی خوبی بو خدا خیرش بده.

    [پاسخ]

  12. استاد عزیزم جا داره اینجا از مردم خوب تهران تشکرکنم که توی این شلوغی خیابونا و خرید عید و … میدیدن من غریبم وقتی آدرس میپرسیدم با جون و دل منو راهنمایی میکردن و تا جای ممکن کمکم میکردن…باعث شد تصویربدی که صداوسیماازشهرهای بزرگ ودخترای تنهاتوذهنم درست کرده کمرنگ بشه!…و صد البته خوشحالم که بالاخره تونستم با ترسهام روبرو بشم…

    [پاسخ]

  13. سلام
    این پست رو خوندم یاد خاطره ای از گوشی موبایل نامزدم افتادم!!!
    پارسال بعد از تعطیلات نوروزی که به دانشگاه اومده بودم با نامزدم قرار گذاشتیم بریم پارک ملت. تو بهار پارک ملت تهران خیلی قشنگ میشه. گل های زیبایی که میکارن و تزیینش میکنن با درختای بلند و سر به فلک کشیده…
    ما نشسته بودیم رو نیمکت و غرق صحبت با هم! و گل میگفتیم و گل میشنفتیم!!! تصمیم گرفتیم بلند بشیم و بریم بستنی بخوریم! از نیمکتمون خیلی دور شده بودیم که یک دفعه همسرم متوجه شد گوشی سونی اکسپریایی رو که تازه خریده بود گم کرده!!!!!!!!! دل جفتمون ریخت! سریع راهی رو که اومده بودیم برگشتیم. سمت نیمکتی که بودیم هر چی گشتیم نبود…حسابی نا امید شده بودیم! من یادم افتاد وقتی رو نیمکت نشسته بودیم یکی از کارمندان محترم شهرداری که ماسکی هم رو صورتشون داشتن با جارو در حال تمیز کردن زمین به سمت ما میومدن. به همسرم این مطلب رو گفتم و با هم رفتیم تا دنبال اون آقا بگردیم! 3 بار هم تماس گرفتیم ولی کسی جواب نداد. خلاصه یک دفعه همون آقا که مارو دیده بود اومد سمتمون و گفت شما که بلند شدید گوشیتونو جا گذاشتین من برداشتم هر چی صداتون زدم متوجه نشدین! گمتون کردم! چند بار هم گوشیتون زنگ زد. خدا رو شکر که دیدمتون…. خیلی از اون مرد بزرگوار تشکر کردیم به همسرم گفتم نطرت چیه که پول بستنی رو به عنوان تشکر به این آقا بدیم؟ اون هم قبول کرد و ما هزینه بستنی خوردنمون رو به عنوان یه تشکر کوچیک دانشجویی! تقدیم اون آقا کردیم!
    ناگفته نماند که قبول نمیکردن…گفتن من وظیفم بوده. ما هم به عنوان عیدی اون مبلغ رو بهشون دادیم.
    خدا همیشه خیرشون بده الهی

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اسفند ۲۴ام, ۱۳۹۲ ۳:۵۴ ب.ظ:

    واقعا عالی بود بهناز

    [پاسخ]

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.