معرفی کتاب از کافه نادری تا کافه فیروز

image_pdfimage_print

کتاب زیر را خانم سپیده پور بابایی معرفی کرده اند.

نام کتاب:از کافه نادری تا کافه فیروز

نویسنده:مهدی اخوان لنگرودی

انتشارات:نشر مروارید

بخشهایی از کتاب:

کنار پنجره کافه فیروز با آفتاب نیمه جان و زرد غروبگاهی پاییز چشم دوخته بودیم. با پاهای استوار و محکمش از آن طرف خیابان می آمد.جوانی که سبیل برپشت سیاهی لب بالایش را می پوشاند.با چشمهای میشی و کمی خمار آلود.پوست صورتش کمی پریده رنگ. کت و شلوارش مشکی با کراواتی قرمز که آویزان گردنش بود همراه با گره پهنی که در خودش داشت.در چهارچوب در گشوده شده ی فیروز چشم به جماعت درون کافه انداخت تا شاید آشنایی پیدا کند،از حرکاتش معلوم بود انگار با کسی قرار ملاقات دارد.من و پشتون(آل بویه) و داود(هوشمند) حرفهایمان را قطع کردیم. سرمان را به طرف او گرفتیم. دستهای آزاد و رهاشده اش که آنها را گاهی به یکدیگر می مالید که مثلا همین حالا گمشده اش پیدا خواهد شد.در تمام این لحظات سینه ستبرش را به جلو می داد و محکم ایستادنش را به رخ دیگران می کشید.به ناگهان سرش را به طرف ما گرفت و لبخندش را مثل میوه ای که از درختش جدا شود به طرف ما پرتاپ کرد و بی هیچ شک و شبهه ای انگار گمشده اش را پیدا کرده است به طرف میز ما آمد.با دو سه تا جمله های غیرمتعارف اما جدی دستش را به طرف یک یک ما دراز کرد: “من خسرو گلسرخی هستم…

***

آل احمد یاد سیگارش می افتد و آن را از جیبش بیرون می آورد.روی میز طبق معمول سیگار اشنو است.آل احمد کتی نپوشیده است،اما پیراهن تمیز و شسته شده ای که بی یقه است و زنارش تا بالای یقه.هر وقت که هوا گرم می شد،همیشه کفش های سکگ درا و راحتی را به پا می کرد.سادگی خاصی داشت.می شد همان “معلم مدرسه” که سادگی و گل گیراییش،همه را می گرفت.صندلی و اطراف میزش را بیشتر بزرگان و سرشناسان شعر و ادب پر می کردند و او بی هیچ ترس و لرزی از دستگاه و  ساواک می گفت.حرف می زد و نظرهایش را ابراز می کرد.و نظرش همیشه ضد دستگاه بود و برچیدن آن.آل احمد در دوشنبه ها،هر وقت به فیروز می آمد شورش و اعتراض درونیش را به همه “فیروز نشستگان” اعلام می کرد و دکتر براهنی در این راه کمتر از آل احمد نبود

***

در تابستان بعضی دوستان کافه نادری و کافه فیروز می زدند به لنگرود.مثلا چند روزی در خانه ی ما اتراق می کردند.محبت های بی دریغشان نصیب من می شد.مثلا خشرو زمستان و تابستان نداشت.هر وقت من کفش و کلاه می کردم برای رفتن به لنگرود،او هم با من می آمد.خسرو در کنار دریا هم کت و شلوار می پوشید و کراوات می زد! آنجا را تبدیل کرده بودیم به کافه فیروز!گلسرخی،پشتون،داودهوشمند،حسین آرون…..

***

نام گذاری پسر گلسرخی را درست یادم هست.و آن هم به خاطر عشق و علاقه ی زیادی که به میرزا و جنگلی ها داشت،پشتون نام “دامون” را روی بچه گلسرخی گذاشت و خسرو با شنیدن این نام از دهان پشوتن(آل بویه) ،چنان خوشحالی عظیمی را در خود احساس کرد که خنده هایش مثل رویش گل های ابریشم شده بود در زیر پلک هایش.با شنیدن این نام،لبهایش به ناگاه زمزمه کرد:

قلب بزرگ ما

پرنده خیسی ست

نشسته بر درخت کنار خیابان

در زیر هر درخت

صدها هزار برهنه ی بیدار از تبر

جنگل!

ای کاش قلب ما

می خفت بی هراس

بر گیسوان درهم نمناک

ای کاش تمام خیابان های شهر جنگل بود…

***

در آن سال‌ها در شهرستان‌ها بیشتر کسانی را که لباس آراسته می‌پوشیدند مثلا کراواتی هم بر گردن و یقه پیراهن داشتند، «دکتر» یا «مهندس» صدا می‌زدند. افرادی مثل مادر، نه فقط دنیا را نمی‌شناخت، حتی از شهر و دیار خود هم بیگانه بود. اگر صدای هواپیمایی را می‌شنید که گذرش از آسمان خانه‌اش بود، فورا به خیالی واهی می‌گفت: “همین حالا جنگ جهانی شروع شده روس‌ها می‌خواهند پیاده شوند”

گلسرخی دیگر خانه‌زاد شده بود. برای خودش جایگاهی و پایگاهی در خانه ما داشت. مادرم او را به اسم صدا نمی‌زد. همیشه می‌گفت “آقای دکتر آمده، آقای دکتر رفته… و یا آقای دکتر کی می‌آیی؟… تو هم پسر من هستی دیگر… اما مواظب مهدی من هم باش… زیاد دیر نکنین… راستی ناهار چه می‌خوری برایت درست بکنم؟… شب‌ها که هرگز پیدایتان نیست”

راست می‌گفت. شب‌ها همیشه با دوستان بودیم… همان کافه نادری و فیروز در خانه پشوتن. بعدش هم تا انتهای سحر در خیابان‌های کوچک شهر لنگرود قدم زدن و بحث کردن و شعر خواندن که هر کداممان آرزوی رسیدن به روشنای فکر را داشتیم. سرپایی در کافه‌ای و یا رستورانی چیز کمی می‌خوردیم و همه ی شب را با شعر چراغانی‌اش می‌کردیم.

گلسرخی موقع رفتن از خانه به مادر همیشه یک غذا را سفارش می‌داد که آن غذا را خیلی دوست می‌داشت. (مادر! ناهار «واویچکا» یادت نرود) دوتایی می‌رفتیم «بازار» و یا به کوچه و خیابانی که باز به خانه ی پشوتن ختم می‌شد. پشوتن را برمی‌داشتیم و می‌رفتیم. به خیابان‌های اصلی شهر به سراغ دوستان دیگر… اگر پشوتن نمی‌آمد دوتایی می‌رفتیم به سراغ مطبوعاتی “میرفطروس

***

یک سال بعد از این که به وین آمدم،به خاطر خون ریزی معده ناشی از نپذیرفتن هوای غربت به بیمارستان رفتم.وقتی پزشک معالج م که ایرانی بود خبر اعدام خسرو گلسرخی را در آنجا به من داد،خونریزی معده من دوبرابر شد.آخر دکتر معالج من چه می دانست که من و او چقدر با هم زندگی کردیم و آن هم وقتی بود که از من پرسید:گلسرخی را می شناسی؟ می گفتند شاعر بود! دیشب روزنامه های ایران اعلام کردند، رزیم او را اعدام کرد.تمام تنم بغض شده بود. با تنی دق کرده به دکتر گفتم:” چرا دکتر او را می شناسم،مثل چشمهایم”

9 دیدگاه در “معرفی کتاب از کافه نادری تا کافه فیروز

  1. سلام جناب آقای دکتر شیری مدتی ست با سایت شما آشنا شدم خیلی با علاقه مطالبتون رو میخونم و با همسرم در موردش فکر میکنیم تقریبا میشه گفت جواب تمام سئوال ها و سر درگمی هایم را اینجا پیدا میکنم کتابهایی که معرفی میکنین تهیه میکنم و میخونم میخواستم از شما بابت این همه قشنگی و ارامشی که به رو ح من دادین تشکر کتم
    پیروز و موید باشید
    =================
    ممنونم ازتون سارای عزیز

    [پاسخ]

  2. سلام اقای دکتر شیری
    برای روز پرستار میخوام کتابی هدیه برای یکی از دوستانم بخرم ولی واقعیتش نمیدونم چه کتابی بخرم چون ۴۰ ساله مجرد ودارای اعتقاد مذهبی و پرستار خیلی مهربون وخیلی خیر خواه یک رئیس و مسئول واقعا نمیدونم براش چی بگیرم چون از من ۱۰ سال بزرگتر سخته برام! میشه کتابی رو برام معرفی کنید که براش جذاب باشه ممنون میشم اگه جواب بدین
    ==============
    من سه شنبه ها با موری را میپسندم

    [پاسخ]

  3. ببخشید این لغت اشتباه تایپی من بوده لطفا اصلاحش کنید
    قلب بزرگ ما
    پرنده “خیسی ست”….

    [پاسخ]

    سپید پاسخ در تاريخ اسفند ۱۷ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۳۴ ب.ظ:

    دکتر شیری عزیز لطفا این کلمه رو تو شعر وسط متن اصلاح کنید،
    پرنده “خیسی ست”

    [پاسخ]

  4. باید کتاب جالبی باشه . دیدن نمایی از زندگی مردی اینچنین مشهور از دریچه چشم یکی از معاشرینش.
    همیشه فکرمیکنم به اینکه چطور میون اینهمه مدعی خداشناسی باید یه ماتریالیست پیام عاشورا رو بیان کنه و مهمتر از اون زندگیش کنه و براش بمیره.
    دو تا از شعرای گلسرخی رو که همیشه می خونمشون در ادامه می زارم :
    گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام
    و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دار است
    با ریشه چه می کنید؟
    گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده اید
    پرواز را علامت ممنوع می زنید
    با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید؟
    گیرم که می کشید
    گیرم که می برید
    گیرم که می زنید
    با رویش ناگزیر جوانه ها چه می کنید؟

    معلم پای تخته داد می زد
    صورتش از خشم گلگون بود
    و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
    ولی آخر کلاسی ها
    لواشک بین خود تقسیم می کردند
    وان یکی در گوشه ای دیگر«جوانان» را ورق می زد
    برای که بی خود های و هوی می کرد و با آن شور بی پایان
    تساوی های جبری را نشان می داد
    با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
    غمگین بود
    تساوی را چنین بنوشت:
    «یک با یک برابر است…»
    از میان جمع شاگردان یکی برخاست
    همیشه یک نفر باید بپا خیزد
    به آرامی سخن سر داد:
    تساوی اشتباهی فاحش و محض است…
    معلم مات بر جا ماند.
    و او پرسید:
    اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
    یک با یک برابر بود؟
    سکوت مدهشی بود و سوالی سخت
    معلم خشمگین فریاد زد:
    آری برابر بود
    و او با پوزخندی گفت:
    اگر یک فرد انسان واحد یک بود
    آنکه زور وزر به دامن داشت بالا بود
    وانکه
    قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
    پایین بود…
    اگر یک فرد انسان واحد یک بود
    آنکه صورت نقره گون
    چون قرص مه می داشت
    بالا بود
    وان سیه چرده که می نالید
    پایین بود…
    اگر یک فرد انسان واحد یک بود
    این تساوی زیر و رو می شد
    حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
    نان و مال مفت خواران
    از کجا آماده می گردید؟
    یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟
    یک اگر با یک برابر بود
    پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
    یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟
    یک اگر با یک برابر بود
    پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
    معلم ناله آسا گفت:
    ــ بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
    یک با یک برابر نیست…

    [پاسخ]

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *