اینم سهمیه جفنگ امروز!( نوشته دختر نیمه دانشمند!)

image_pdfimage_print

نوشته های یک بانوی نیمچه دانشمند به اسم نازی ( حوصله نداری ۵ دقیقه وقت بگذاری بعدا بیا )

ما سالهاست داریم درس می خوانیم. سالهاست خودمان را حبس کرده ایم بین کتابها و آدمهای شبیه خودمان که آنها هم خودشان را حبس کرده اند توی آزمایشگاهها و کتابخانه ها و پژوهشکده ها و دوستان نزدیکمان کسانی هستند از محققان آزمایشگاهها و بیمارستانهای دیگر. این “سالها” رقم خیلی بالایی است، بالاتر از آنچه مردم معمولی صرف دانش می کنند. حاصل این حبس خودخواسته –که اغلب بابتش خوشحال هم هستیم و مایه افتخار خودمان و نزدیکانمان است- مدارک مهم و تشویقنامه های فراوانی است که اگر کنار هم بچینیم می شود با آن یک دیوار اتاق را کاغذ دیواری کرد، حداقل. حاصل این همنشینی با کتب، نگارش مقاله ها و کتاب هایی هستند که اسم ما در شناسنامه آنها ثبت شده و چه بسا به درد آدمهای فراوانی خورده. حاصل این قرابت ما و علم چیزهای زیادی است؛ ماحصل درخشانی در محافل علمی. برق چشمهای آدمهایی که تحسینت می کنند؛ به تو حسودی می کنند، و غیره. این روی سکه ما زن های دانشمند است؛ چیزی که ماکروسکپی قابل تماشاست.
*
روی دیگر سکه اما، زن های عامی اند. این عامی که می گویم، به توهین نیست. منظورم زنی است که هشت کلاس سواد دارد و در هفده سالگی شوهر کرده و حداقل سه تا بچه دارد. زنی که در نوع دانشمندش دیپلم دارد، اما سالی یک کتاب و روزنامه نمی خواند، از اطلاعات اجتماعی-سیاسی بالایی برخوردار نیست. زنی که با همسایه ها سبزی پاک می کند، و آرزو دارد برود کربلا یا هر هفته با خواهرش قرار می گذارد برود خرید. زنی که بزرگترین حجت حقانیت مردش را سبیل او می داند. زنی که تعریف شوهر برایش مرد نان آور است. زنی که در چنان سنی ازدواج کرده، صبح ساعت نه از خواب بیدار شده، خوشحال و آهسته صبحانه اش را خورده، رفته به اندازه همان روز خرید کرده، نهار پخته، تا قبل از ظهر با سه نفر تلفنی حرف زده و از گرانی اجناس نالیده، منتظر شوهرش مانده، یا دراز کشیده، یا در بازار ها گشته و زنجیر طلایی را که به فلان مناسبت قرار است از مردش مطالبه کند پسندیده، استکان های جدیدی را که خواهر شوهرش برایش کادو آورده قیمت کرده و شاید کمی حرص خورده، عصر منتظر شوهرش مانده، احتمالن بابت دیر آمدنش کمی غر زده، اگر موفق شده او را برداشته و برده خرید یا گردش، اگر موفق نشده کمی بداخلاقی کرده، شام خورده اند و اگر سیاست داشته کمی هم ناز کرده که امروز مثلن فلان همسایه چکار کرد و من چکار کردم و آقای همسر هم یا اوهوم اوهوم گویان سرش را کرده توی روزنامه و یا دو تا جمله در جهت دلداری اش گفته و روز اینطوری تمام شده و خانم زیر سایه مردش آرمیده. زنی که بجای همه توانمندی های علمی-اجتماعی، سیاست جاریه زندگی دارد، زنی که در تنهایی با کتابهایش سر به بالین نگذاشته، زنی که کارزار با مردمان بیرون آنقدر خسته اش نکرده که دلبری فراموشش بشود، اصلن زنی است که در نوجوانی بقدر کافی وقت داشته دلبری کردن و زن بودن یاد بگیرد، زنی که مقام و مرتبه اش مثل یک زنجیر به پای زنانگی اش عمل نمی کند، زنی که حتی طی دعوا با همسرش ممکن است هر جمله ای بشنود، ولی قائل به شئوناتی نیست، حداقل نه آنچنان شئوناتی که با خریدن یک هدیه نشود براحتی بی خیالشان شد.
اگر بچه داشته، یا چندسال بعد که بچه دار شده، در و همسایه شتافته اند برای آوردن ویارانه، بعد بچه دار شده، با بچه اش خوشحالی کرده، صبح با بچه اش صبحانه خورده، بعد یا رفته اند پارک بازی کنند، و یا رفته اند خرید و ادامه همان داستان پاراگراف پیش تا شب. اگر بچه در پنج سالگی تف کرده به در و دیوار فکر کرده بچه لج کرده، و بابت تربیتش نگران نشده. در وقت های آزادش ترشی گذاشته و از فروشش در هر دو ماه سه ملیون تومان درآمد کسب کرده و رفته النگو خریده. نوع شیک تر همین زن هر هفته از شوهرش برای فال قهوه پول گرفته. نشسته و با هیچکس جز دخترخاله و فامیل شوهر مسابقه نداده و استرس نکشیده و از تنها مردی که -احتمالن- فحش شنیده شوهرش بوده و تنها تولیدش همین بچه است و همان ترشی. نهایتا اگر یک کلاه هم برای بچه بافته هفتاد نفر گفته اند به به! چه زن کدبانویی..
*
برگردیم به همان روی سکه که ماییم. به جزئیات میکروسکپی زندگی سراسر افتخار آدمهای علمی. ما که هیچوقت سر از کلانتری در نیاورده ایم، هیچ جای ناشایستی مشاهده نشده ایم، از نوجوانی مشغول ریاضت علمی بوده ایم؛ در دانشکده بجای گشتن با همکلاسی ها همیشه توی کتابخانه پیدایمان کرده اند. بعد افتاده ایم در مسیر مسابقه. درست مثل اسب های مسابقه. نه بهتان بر نخورد؛ ما دقیقن اسب های مسابقه هستیم. اسب هایی که آنقدر به مسابقه دادن عادت کرده اند که از مسابقه دادن خوشحالند. اسب هایی که خودشان هم به افتخاراتشان می بالند. حالا تنها مساله ای که باقی می ماند این است که سوارکار ما چه کسی است؟ جامعه مدرک گرا؟ والدین علم پرست افتخار طلب؟ خیلی مهم نیست. چیزی که مهم است این است که ما برای ایستادن روی قله های افتخار روی چه چیزهایی پا گذاشته ایم؟ از چه چیزها گذشته ایم؟ از چه چیزها بالا رفته ایم؟ چند مهمانی خانوادگی از دست رفته، چند ساعت همصحبتی با کسی که دوستش داشته ایم و از دنیا رفته، چند دقیقه محبت صادقانه یک آدم دیگر.. از دست چند مرد گریخته ایم که: “من آدمی نیستم که بوی قورمه سبزی بده!” یا : “من اگه کار نکنم احساس انگلی بهم دست می ده!” و همیشه بوی مواد شیمیایی داده ایم، و همیشه در دانشکده ها –به نوع دیگری- بردگی کرده ایم و از بالاتریم مقامهای شامخ علمی ناسزا شنیده ایم و باز پیشرفت کرده ایم. هرگز وقت دیدن سوسک جیغ نکشیده ایم و وقت رد شدن از جوب هراسانه آویزان آستین کت مردی نشده ایم. پنداشته ایم اگر از صبح تا عصر در خانه بمانیم خواهیم پوسید چون آدمی زاد باید هرروز چیز تازه ای بیاموزد وگرنه مثل استخوان های قبور باستانی می پوسد و خاک می شود. فکر کرده ایم از استثمار شدن توسط یک مرد گریخته ایم و به استثمار شدن از نوع دیگر تن داده ایم. اغلب آن زن های آن روی سکه را خوار شمرده ایم و خوشحال بوده ایم که ما موجوداتی اینچنین هستیم که نیاز به تکیه گاه و ستون نداریم. زیر فشار استرس کشنده ارائه پایان نامه ها، مقاله ها، رساله ها موهایمان سفید شده، و هیچوقت از صبح تا عصر منفعلانه انتظار از راه رسیدن مردی را نکشیده ایم که هرقدر خشن باشد باز ممکن است گاهی برای آدم گل بیاورد و با خوردن دست پخت آدم به به و چه چه کند و با دیدن روسری ابریشمی قرمز آدم گل از گلش بشکفد. ما زن های دانشمند، در عین حال که در جوامع علمی می درخشیم، می پنداریم خیلی باهوشیم، در حالی که هرگز چنین نیست.

هوش اجتماعی مان آنقدر کم است که باور نکرده ایم زندگی آرام زن های آن روی سکه شاید ارزشش را داشته باشد. شاید آرام تر و ساده تر باشد. اغلب ما شوالیه های خسته ایم.

از مسابقه دادن خسته ایم ولی این به معنای آن نیست که می توانیم تبدیل بشویم به یکی در آن روی سکه. تنها پیشرفت ما شاید این باشد که دیگر مسابقه ندهیم، از خودمان جلو نزنیم و هر روز پیشرفت نکنیم.

باورش برای ما سخت یا غیر ممکن است که شاید خیلی بد نباشد آدم همپایه یک مرد نباشد، نایستد، نجنگد. شاید بهتر باشد آدم بنشیند و تکیه بدهد به یک نفر که برای آدم بجنگد. شاید خیلی ارزشش را نداشته باشد که آدم بعنوان مدیر یک پروژه چند صد نفره با ناخن های بی لاک و چکمه های بی پاشنه، پوشیده در لباس گرم به هیبت خرس پشت نیسان آبی بنشیند و با کارگرها سر و کله بزند. شاید خیلی مهم نباشد اگر به جای حرف زدن و نوشتن به چهار زبان زنده دنیا سعی کنی فقط زبان یک نفر را بفهمی. یکنفر که اگر شش صبح بخواهی بروی بیرون همراهت بیاید، و احتمالن مانعت هم بشود که : “الان چه وقت بیرون رفتنه؟ هوا تاریکه! چی میخوای خودم برم بخرم؟“، که دیروقت شب بیاید دنبالت، که گاهی نازت را بکشد حتا اگر به بهای همه این مراقبت ها گاهی چپ چپ نگاه کند به یقه باز لباس آدم. که اصلن بحث حقوق زن و مرد و “هم اندازه گی” برایش خنده دار و ناممکن بنظر برسد مثل شباهت کبوتر و فیل. شاید بچه، آنطور که ما می پنداریم فقط مانع پیشرفت مدارج علمی ما نباشد.

 

شاید خوشحالی های بی شماری در همراهی بچه ای باشد که برای نخستین بار وقتی در آغوش می فشاری اش، به اندازه گلابی است و هر آن بیم آن می رود که از لای انگشتهایت سر بخورد. شاید آنقدر ها که ما می خواهیم تمیز نباشد، اما شوق بیکرانی نهفته باشد در اینکه کوچولوی چهار پنج ماهه یاد بگیرد پف کند، و دقیقن این پف کردن را بعد از خوردن آب انجام بدهد. آن وقت نه از خیسی و نه از کثیفی یادت نمی آید و فقط دلت می خواهد مچاله اش کنی بسکه بامزه می خندد به این قیافه نیمه خیس تو و تازه سرش را می گیرد طرف صورتت و باز آب پف می کند و می خندد که تو می خندی. شاید وقت گذرانی با یک نوزاد هیچ ندان خیلی هم بد نباشد، مملو از لذت عظیم کشف دوباره چیزها؛ مثل رد نشدن از شیشه، یا در دست نماندن آب.

برق چشمهایی که نه فقط شب، که روز آدم را هم روشن می کنند. شاید چند برابر همه لذت آموزشی که ما در مراکز آموزشی بعنوان معلم و استاد تجربه می کنیم در همین دقیقه هایی است که بچۀ چهار دست و پا رو بیاید و دستش را بگیرد به پای تو و بایستد. بچه ای که برایش فرق نمی کند تو کی هستی، اصلن نمی فهمد تو از کجا آمده ای، ولی بیش از آنکه تو را خاله اش ببیند، تو را دوست خودش می شناسد. دنبال تو می دود، برای خوردن چیزها پیش تو می آید و برای سه تا بادکنک از خوشحالی جیغ می کشد. بچه ای که هرچه ببافی تعجب نمی کند و با علاقه به آن خیره می شود، تو را بابت تفکر سنتی ات تحقیر نمی کند که: ” بعد اینهمه درس، چه کارای مزخرفی میکنی، خب برو آماده بخر!” بچه ای که نمی داند شنیدن اسمت از دهانش همان قدر شادمان کننده است که مجری برنامه جوایز نوبل وقتی تو را بعنوان برنده روی صحنه صدا می کند.

ولی تو مجبوری بچه را خیلی زود رها کنی چون آدمی با عنوان تو اصلن خوب نیست اینطور پا به پای کودک نوپا شیطنت کند. اگر هپلی و کثیف داری پوسترت را جهت ارائه آماده می کنی مورد انتقادی. اگر بلد نیستی رنگ و لعاب داشته باشی خیلی مورد توجه زنهای دیگر نیستی. اگر برای چهل نفر چهار جور غذای خوشمزه می پزی: ” کار بزرگی نکردی، اینهمه درس خوندی، اینم یاد گرفتی حالا..”. اگر خیلی کتاب داری خیلی شلوغی. اگر لوازم آرایشت کمتر از لوازم تحریرت است مورد مضحکه قرار می گیری. اگر برای مقاله ات نگرانی باید تنهایی درد را تحمل کنی چون خودت خواسته ای. اگر برای روز دفاعت نگرانی انتخاب خودت بوده. کمکی هم از کسی بر نمی آید. همه آن صدها صفحه ای هم که تولید کرده ای به چشم کسی نمی آید. هفت نفر هم برای زایمان پشت در اتاق منتظرت نمی مانند، کسی برای سبکی بارت تسبیح نمی چرخاند، کسی برای تقویتت کاچی نمی پزد. تو هم به خودت دلداری می دهی که : “وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت” و خوشحالی که محکمی و قابل افتخاری و تنهایی.
*
جای پدرم خالی. عجیب نگاه کند به من و لبخند بزند و من بگویم: ” اینم سهمیه جفنگ امروز!”

 

142 دیدگاه در “اینم سهمیه جفنگ امروز!( نوشته دختر نیمه دانشمند!)

  1. هوم … چه بسا بهتره آدم از آخرای نوجوونی به جای گوش به فرمان بودن والدین و اطرافیان، یه کم خودشو کنکاش کنه و ببینه چی میخاد. خیلی از دخترای دانشمند به این دلیل دانشمند شدن که پدر و مادر تشویقشون کردن و اونا بدون این که فرصت داشته باشن بحران هویت و خودشناسی نوجوونی رو تجربه کنن عین یه بچه ی خوب اطاعت کردن. البته من برعکسشم دیدم: دختر لوند سرو زبون دار کدبانو که چون راه دیگه ای رو بلد نیست، اول جوونی ازدواج کرده، بعد از چند سال ساختن با رفتارای ناهنجار طلاق گرفته و اواخر بیست سالگی افتاده دنبال درس و کار. مونده به خود آدم که ته دلش چی میخاد.
    شخصن در معرض زندگی مشترک سنتی قرار گرفتم، با فاصله ی خیلی نزدیک، و احساسی که داشتم تهی شدن بود و نابودی آرزوهام. مطمئنم ازدواج با اون تیپ پسرا که تو محله ی ما زیادن ازم یه آدم افسرده می سازه. روش میانه بهتره به نظرم.

    [پاسخ]

  2. دوستان یه سوالی دارم
    شما زنانگی رو تو تو سری خوردن از شوهرش و بوی قرمه سبزی دادن می دونید
    یعنی تنها هدف شما از زندگی همینه
    این طوری از زندگیتون راضی هستین
    بابا میگن دو روز زندگی نباید شبیه به هم باشه مگه شما مسلمون نیستین امامای ما اینو برای همه انسانها گفتن نه برا مردا
    واقعن خجالت اوره
    ناراحت شدم از این طرز فکر
    مشکل شما فقط ازدواجه شماها الان فکر میکنین اگه زودتر ازدواج کرده بودید خوشبخت تر بودید خب این مشکل از خودتونه!!! دختراتونو زودتر شوهر بدید و بهشون بگید می تونن عاشقی بکنن وقتی دارن درس می خونن وقتی دارن کار میکنن و وقتی دارن دانشمند میشن

    [پاسخ]

    omid پاسخ در تاريخ مرداد ۲۷ام, ۱۳۹۴ ۱:۳۲ ق.ظ:

    جواب سوالتون از مردا:
    واقعیتش آره! مشکل ما ازدواجه, و “دخترامون” نداریم! مشکل خودمون ازدواجه چه ربطی به دخترامون داره!

    [پاسخ]

  3. من خانم 25 سالمه فوق لیسانس مهندسی با معدل عالی از دانشگاه تهران و البته متاهل
    با تمام وجود این متن رو درک میکنم
    دوستانی که میگن باید اعتدال داشت آخه چطوری؟؟؟؟؟
    حداقل باید 8 ساعت از وقت مفیدت رو سرکار باشی 2 ساعت هم ترافیک تا برسی خونه وقتی ساعت 6-7 شب میرسی خونه واقعا کسی توان قرمه سبزی پختن برای ساعت 8 شب رو داره؟؟؟؟؟؟ خیلی هنر کنه یه شام فوری درست کنه و زودی ساعت 9-10 شب بخابه تا صبح بتونه ساعت 6 صبح بیدار باش باشه و به موقع برسه سرکار که تیکه انداختن های رئیس رو نشنوه
    این زن وقت ورزش کردن و استخر رفتن داره تا همیشه رو فرم باشه و چاق و لاغر نباشه تا شوهر پسند باشه تا فردا بخاطر دو تا زایمان پوکی استخوان و کمر درد و هزار تا درد کوفتی دیگه رو نداشته باشه
    وقت پختن غذاهای غیر فست فودی رو داره که فردا خودش و خانوادش سوتغذیه نگیرین؟؟؟؟؟؟؟؟
    تازه این بهترین اتفاق ممکنه
    شما تصور کنید دو سال با این مدرک دنبال کار بگردید و بخاطر زن بودن (که طبیعت رشته های مهندسیه) و مضافا اوضاع افتضاح اشتغال در کشور کار پیدا نکنی و نهایتا مجبور بشی با ماهی 600 تومن بری سرکار فقط برای اینکه بتونی به خودت دلداری بدی که 6 -7 سال عمرتو با درس خوندن تلف نکردی

    [پاسخ]

  4. خداروشکر من خیلی زود این مرز تعادل رو پیدا کردم.و به حرف کسایی که همیشه حرف میزنن توجه نکردم
    20 سالمه و در عین حال که شاگرد اول دانشگام و بسیار فعال،عاشق هم هستم! یک زن دانشمندم که بهای دانشمند بودنم پا گذاشتن روی زنانگیم نبوده

    هر دو زیاد درس میخونیم و به دانشمندیمون در آینده فک میکنیم و دکترا؛ و با اینکه همسرم هم ارشد دانشگاه تهرانه ولی گردش و تفریحاتمون هم داریم و کلی هم قهر و آشتی داریم.آدمای عجیب و عصاقورت داده ای هم نیستیم

    نه این که سخت نباشه ها. حتما مثلا رتبه یک رقمی آووردن برای من سخت تر از دوستای مجردمه ولی با برنامه ریزی طولانی مدت سعی دارم از پسش بربیام.اگرم موفق نشم پای این انتخابم نمیذارم پای تلاش کافی نکردنم میذارم و دوباره تلاش میکنم

    امیدوارم به آینده ای فک میکنیم برسیم
    ایشالا
    دعاکنید برامون
    ========================
    چشم بد از روی تو دور

    [پاسخ]

  5. دوست ندیده نازنین سلام. ابتدا میخوام جمله ای از سیمون دوبوار را بنویسم:
    “فرهنگ اجتماعی نسبت به اشتغال زنان بدبین است. در خانواده، پدر به دختر و نیز شوهر به زنش اجازه نمی‌دهد که سرِکار برود. زن خودش را موجود خانگی می‌داند و برایش سخت است که از محیط خانه دل بکند و سرِکار برود؛ بنابراین مشکل اصلی ما مشکلی است که فرهنگ‌ها برای ما ساخته‌اند.”
    هر کس می تواند سلیقه، عقیده و علاقه خودش را داشته باشد. نوشته ات زیبا بود چون سرشار احساسات بود اما به نظر من، به این دلیل نوشته شده که در اندیشه نویسنده اش زن بودن و زنانگی یعنی جنس دوم بودن و نیاز به حمایت داشتن. ما در جامعه مردسالاری زندگی می کنیم که تفکر غالب در آن این است که زن برای آرامش مرد خلق شده است. اگر این اندیشه را که نیازمند حمایت و پشتیبانی موجودی نر هستیم رها کنیم، اگر زاییدن را اوج شکوه یک زن ندانیم، اگر همسری و مادری را شاه نقش زن بودن به حساب نیاوریم، آنگاه است که به گونه ای دیگر به نقش اجتماعی خود می اندیشیم. اندیشه تان بسیار برایم محترم است اما افسوس می خورم که خود زنان هم درگیر این سلطه بی امان مردسالاری، به اندازه ای خود را حقیر می پندارند که چپ چپ نگاه کردن یک انسان دیگر به یقه بازشان را افتخار می خوانند و بهتر می دانند. «چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید» به امید روزی که هر انسان فقط به حکم انسان بودنش، محترم باشد.
    هیچ زنی، زن به دنیا نمی‌آید، بلکه زن می‌شود. «سیمون دوبوار»

    [پاسخ]

    ساغر پاسخ در تاريخ اسفند ۲۵ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۴۰ ب.ظ:

    کامنت شما خیلی خوب بود از بسیاری از جهات. ممنونم.

    [پاسخ]

  6. به نظر من مشکل همه ماتوی خیلی از مسائل زندگیمون رعایت نکردن اعتداله اگر بتونیم اعتدال رو رعایت کنیم همه چیز میتونه هم زیبا باشه هم درجای خودش انجام بشه

    [پاسخ]

  7. هر چی بیشتر این سایت رو ورق میزنم دل نوشته هایی بیشتری می خونم که درد دل من هم هست . ما دختر ها دل پُری داریم . راستی مثل این که این جا از پسر ها خبری نیست .
    =====================
    تا دلت بخواد پسر هست تو خوانند های ما، از 14 ساله تا 62 ساله
    ولی اونها اکثرا ای میل میزنند و گرفتاریهایی دارند که ترجیح میدهند در ای میل مطرح کنند. پاسخ به ای میل هم طول میکشه ولی اونها صبورند

    [پاسخ]

  8. امروز به پیشنهاد یکی از دوستام برای اولین بار به سایت دکتر شیری سر زدم. تو بخش جستجو زدم خسته ام که این متن آمد. باید متن بالا رو با تمام وجودت لمس کرده باشی، که آرزو می کنم هیچ وقت نکنی.
    من زهرام 35 سالمه همین روزام روزهای دفاع دوره دکترام. راست میگه، تا توی اون شرایط قرار نگیری نمی تونی به تک بعدی بودن متهم کنی. ما نمی خواستیم تک بعدی باشیم و خیلی وقتهام نبودیم، آخه چه طور تک بعدی بودیم که خیلی هامون تفریحمون فعالیت های خیریه بود و کمک کردن به دیگران. مواظب بودیم تا می تونیم ترکی به دل پدر و مادرمون ننشینه و همش خوشحالشون کنیم
    همه ماها موقعیت عاشق شدن و خوشبخت شدن رو داشتیم ولی چشم بستیم نه برا اینکه به شوالیه ایی تبدیل بشیم برا اینکه یاد نگرفتیم ما هم هستیم، همیشه همه مخصوصا خانواده مون به خودمون ارجح بود.
    اونقدر خندیدیم و ناراحتیهامون پشت خنده هامون پنهان کردیم که کسی نفهمید ممکن پشت این خنده ها یک نارضایتی، تنهایی و دلشکستگی هم وجود داشته باشه.
    =================
    خوش اومدید به این نوشته ها

    [پاسخ]

  9. واااااااااای عالی بود
    من دانشمند نیستم اما برای خودم یه دانشمند کوچولو بودم
    اما تازگی ها دارم میفهمم که حقیقتا دلم میخواد یک زن واقعی باشم در کنار انسان بودنم خوشحالم که تو22سالگی اینو فهمیدم و هنوز وقت هست

    [پاسخ]

  10. اینها که گفتین همش افراط و تفریط بود.. دو تا زندگی مبالغه آمیز که اثری از توکل به خداوند درآنها دیده نمی شد. ضمنا زن هم می تواند درس بخواند، هم می تواند دلش بخواهد که به کربلا برود

    [پاسخ]

  11. من خیلی از نوشته خانم علی اکبری خوشم اومد واقعا باید تو هر چیزی تعادل داشت
    =================
    بله زهرا خانم…خانم علی اکبری به ما لطف دارند گاهی قلمی میزنند اینجا

    [پاسخ]

    علی اکبری پاسخ در تاريخ بهمن ۱۱ام, ۱۳۹۲ ۳:۴۱ ب.ظ:

    عرض سلام و وقت به خیر دارم استاد عزیز
    لطف رو شما نسبت به بنده دارید که نوشته هامو قابل می دونید.

    [پاسخ]

  12. خب عزیز من هر چیزی یه چاره ای داره، چاره اش اینه که یاد بگیریم تو زندگی تعادل داشته باشیم نه از این ور پشت بوم بیفتیم نه از اون ورش، این که من تو گیر و دار رشد علمی و فرهنگی رشد زنانگیم رو بیخیال شدم و بعد تازه بعد از اون همه به قول خودت افتخار و مدرک و چه و چه یهو به خودم میام و میبینم ای دل غافل هیچ لذتی از زندگی نبردم و نمیبرم معنیش اینه که تک بعدی رشد کردم درحالیکه انسان یه موجود چند بعدیه،بعدهای دیگه شخصیتم رو به بهانه رشد یه بعد دیگه ناتمام رها کردم خاموششون کردم و حالا اون زخمایی که خاموششون کرده بودم سر باز کردن و هجوم آوردن برای گرفتن انتقام اون همه بی توجهی اینطوری میشه که اون همه رشد و افتخار رو یه دفعه نادیده میگیرم و نسخه هرچی زن دانشمند رو میپیچم که چیه درس خوندن و دنبال رشد علمی بودن بهتره راستتو از چپت تشخیص ندی و به خاطر همین لیاقت حمایت مردی رو پیدا کنی که بدتر از خودت اصلن نمیدونه که آدما چه زن باشن یا مرد به رشد علمی نیاز دارن،زن باید فرهیخته باشه و در عین حال ناز کردن برای شوهرش رو بلد باشه به موقعش گریه کنه قهر کنه از بچه داری و آشپزی لذت ببره و در عین حال بخاطر رشدهای علمی و فرهنگی شایسته احترام و ستایش یه همچین زنی میتونه یه مادر نمونه باشه اونموقع هست که تنها تولیدش یه بچه خشک وخالی نیس شاید ابن سینا، رازی..یا هرکسی باشه بجز یه موجودی که فقط اسم انسان رو به یدک بشه یه موجود با همه خصلتهای انسانی که توی دامان پرمهر یه مادر فرهیخته بزرگ شده، نه عزیزم این راهش نیس، تعادل.. تعادل..اگه اینو یاد بگیریم زندگی شیرین میشه.. باور کن

    [پاسخ]

  13. سلام . ای کاش بجای شاگرد اول شدن، درس خواندن، نمره الف شدن کمی هم بلد بودیم چطور وقتی عاشق میشیم ابراز کنیم. من اینقدر درس خوندم که میگفتم عشق و عاشقی چیه ولی وقتی برام اتفاق افتاد بلد نبودم اینجور مواقع دخترای معمولی چیکار میکنن مثل دخترای دبیرستانی عمل کردم و طرف هم رفت با کس دیگه ای ازدواج کرد . یه سقوط داشتم که با مخ زمین خوردم قلبم هنوز زخمیه الان دارم دکترا میخونم ولی مدرک دکترا هم خوشحالم نمیکنه. پسرای امروزی دخترای شیک و آرایش کرده و لباس مارکدارپوشیده میخوان نه امثال مارو که با پولی که بابت حق التدریسی میدن صدقه جمع میکنیم. باور کنین دخترای معمولی شوهرای بهتر و پولدارتری میکنن و حرفشون پیش شوهراشون بهتر خریدار داره.و خرجشون فقط چیزای ظاهریه نه طرز تفکر و غیره.

    [پاسخ]

  14. سلام. به نظر من یک خانم اینقدر قادر و توانایی داره که بتونه دو روی سکه باشه. خیلی از دانشمندان در مدارج بالای علمی هستند که ازدواج هم کردن بچه هم دارن و در تربیت اونها هم موفق بودن. پیشنهاد می کنم در مورد زندگی پرافتخار خودتون اینطوری قضاوت نکنید. مشکل جای دیگری است. انسان می تونه هر لحظه که اراده کنه زندگیشرو روبراه کنه. همه میدون که خانومها چندبعدی هستند و در آن واحد قادرند چند موقعیت روو اداره کنن. باز هم باید قوی بود و به خدا توکل کرد. خدا انسانهای ناامیدو دوست نداره ها.

    [پاسخ]

  15. سلام اقای دکتر من 26 سالمه 2ساله دارم کنکور ارشد میدم که قبولم نمیشم کارم که پیدا نکردم از ازدواجم خوشم نمیاد شما واسه من نسخه ای ندارید….چرا یکی مثل من همش باید بد بیاره….

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۶ام, ۱۳۹۳ ۸:۰۵ ق.ظ:

    خب اینها که نشوته اید بدبیاری نیست بدزیستنه شاید
    زیست شما دست خودتونه و یمتویند تغییرش بدید

    [پاسخ]

  16. من 10 سال زندگی روی اون ور سکه رو تجربه کردم و حالا دو سالی میشه که بخاطر دخترم که شاید بهتره بگم بخاطر خودم دارم زندگی این روی سکه رو هم تجربه میکنم ….ولی این روزها همیشه با خودم در حال جنگم که آیا میشه به همین روند ادامه داد یا نه …تصمیمی که خودم گرفتم بچه بیچاره رو از 6 ماهگی روانه مهد نکنم و بشینم خونه و مادری کنم و زن بودن رو تمرین کنم ، اما جالبه اطرافیان حتی پدرم از تصمیم من متعجب اند وهی این نکته رو یادآوری میکنن : که پشیمون میشی

    [پاسخ]

    باقري پاسخ در تاريخ بهمن ۸ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۲۷ ق.ظ:

    دوست عزیزم نیکی جان
    خواستم به خاطر تصمیمت بهت تبریک بگم و بهت اطمینان بدم که تصمیم درستی گرفتی به عنوان مادری که تحصیلات بالایی دارم و جایگاه اجتماعی موفق اما از 7 ماهگی به اجبار کارم تنها پسرم رو توی مهد گذاشتم الان پسرم دوازده سالشه اما هیچوقت کابوس روزهایی رو که با گریه ازم جدا می شد رو فراموش نمی کنم حتی وقتی که کمی بزرگتر شد ازم می پرسید مامانی تو مجبور شدی منو مهد بذاری و هیچ راه دیگه ای نداشتی، بگذریم فقط خواستم بگم ما قادر به تجربه کامل همه راهها نیستیم و هر راه رو که انتخاب کنیم از تجربه مسیر دیگه باز می مونیم ولی شما راه درستی رو انتخاب کردی دوست من که فایده اش از ضررش خیلی بیشتره
    منتظر تایید دیگران نباش و به یاد داشته باشیم که هر کس تصمیم منحصر به فرد زندگیش رو بر اساس شرایط و ضروریات خودش باید بگیره

    [پاسخ]

  17. جالب بود ,به نظر من هیچ وقت دیر نیست و امکان فراهم شدن موقعیتی که بشه اون روی سکه که براتون پیش نیومده پیش بیاد,و یه مادر دانشمند نمونه باشی دختر دانشمند عزیز.خیلی عالی نوشته خیلی.

    [پاسخ]

  18. چقدر قشنگ نوشتی. کلی حرف دارم تو این مورد واسه گفتن ولی حوصله تایپ کردن ندارم. اصلا حوصله گفتنشو ندارم راستشو بخوای. انقد گفتیم، بحث کردیم، حرف زدیم… چی شد آخرش؟

    [پاسخ]

  19. واقعا گاهی وقتها لازمه راهنما بزنی و بزنی کنار ….مثل امروز من….. دو سال از فارغ اتحصیلی ارشدم گذشته با کلی تو آزمایشگاه موندن و سمینار و مقاله که هنوز هم گه گداری مشغولشم…دیگه امسال زدم کنار مثل دو سال قبل دیگه کنکور دکتری شرکت نکردم..چون واقعا می دونم از خیلی زنانگی هام دور شدم…دلم یه استراحت می خواد…یه آرامش …یه زندگی بدون استرس

    [پاسخ]

  20. “ولی تو مجبوری بچه را خیلی زود رها کنی چون آدمی با عنوان تو اصلن خوب نیست اینطور پا به پای کودک نوپا شیطنت کند.”
    این حصارها چیزهایی هستند که آدمهای با عنوان دور خودشون میپیچند و خودشون رو از خیلی چیزها و لذتهای وصف ناپذیر ولی ساده محروم میکنند، کافیست کمی به کوتاهی عمر و ارزش ندارن ها فکر کنیم

    [پاسخ]

  21. این طرز نگاه که درس خووندن و تو اجتماع مطرح بودن و به درجات علمی بالا رسیدن باعث میشه ما تبدیل بشیم به شوالیه های خسته، یه کم بدبینانه است. در ازای این خستگی، ما نگاههای تحسین برانگیز رو به خودمون خریدیم و زنهایی که دنبال این برنامه ها نبودند تحقیر شدندو انگ ضعیفه خوردند. در ضمن وقتی تو جامعه امروزی ما، مرد- به معنای عمیق کلمه نه فقط فیزیولوژیکی- پیدا نمیشه خب آدم دستشو میذاره رو پای خودش و بلند میشه. صد البته که جنس جنگیدنهای ما باید با آقایان فرق داشته باشه ولی آدمی اگه نجنگه و تلاش نکنه پس چیکار کنه. ما در کنار این جنگیدنها کلی امنیت هم به دست آوردیم. اگه پای صحبت خیلی از خانمهایی که 18 سالگی و بعد از گرفتن دیپلم ازدواج کردند بشینیم، از دانشگاه نرفتن و کنج خونه نشستن شکوه دارن. استقلال مالی و اجتماعی چنان لذتبخش و آرامبخشه که نمیشه به این راحتی ها ازش گذشت و نشست کنج خونه و بوی قرمه سبزی گرفت و آویزون مرد شد. خب هر رشدی بهای خودشو داره. ضمنا اگه من و امثال من بعضی لذتها رو نمی بریم واسه اینه که خودمون بلد نیستیم. غرق شدیم تو یه سری ظواهر وباهاش خوشیم. میشه استقلال مالی داشته باشی اما مثلا بری به بابات بگی: یه کم پول میخوام واسه مانتوخریدن و بعد که خریدتو می کنی و میاری به بابات نشون میدی این حس رو به بابا میدی که حتی با وجود داشتن استقلال مالی بازهم بهت احتیاج دارم. میشه به داداشت بگی فلان موقع که دارم میام خونه یه کم خیابون خلوته میشه بیای من نترسم؟ ازشون بخوای هواتو داشته باشن، واست مرد باشن تا تو هم براشون یه دختر و یه خواهر خوب(ویا یک همسر) با رفتارهای زنانه باشی. خیلی سخت نیست بخوای کاری نکنی که مردونگی مردها خط خطی بشه، اونها مردونگی شونو بکنن و حس خوب “زن بودن” رو به ما هم بدن. این جور کارها هم حال ما دخترها رو خوب می کنه هم حال مردهای دور و برمون رو.
    ما راه و رسم پیشرفت رو بلد نیستیم. ما زنانگی مون رو گم کردیم ولی قطعا چاره اش درس نخووندن و خونه نشستن نیست. انسان یک package از خصوصیاته نه فقط چندتا دونه رفتار. هم تو اجتماع بودن توی روح ما زنهاست هم علاقه به آشپزخونه و همسر و بچه و دلبری کردن و لوندی و…
    ما باید تعادل ایجاد کنیم. به هردو برسیم و البته به زنانگی هامون بیشتر.
    =================
    چی بگم وقتی اینقدر زیبا تحلیل میکنید فاطمه خانم

    [پاسخ]

    ز.احمدی پاسخ در تاريخ بهمن ۸ام, ۱۳۹۲ ۴:۱۸ ق.ظ:

    فاطمه جان چه راه حل های خوبی.تحلیلت خیلی جالبه.ممنون

    [پاسخ]

    الناز پاسخ در تاريخ بهمن ۸ام, ۱۳۹۲ ۱۰:۰۰ ق.ظ:

    فاطمه جان عالی بود.

    [پاسخ]

    غزل پاسخ در تاريخ بهمن ۹ام, ۱۳۹۲ ۹:۴۹ ب.ظ:

    خانم علی اکبری ، خیلی منطقی نوشتین ، ممنون /

    [پاسخ]

    زینب پاسخ در تاريخ مرداد ۶ام, ۱۳۹۳ ۵:۰۰ ب.ظ:

    ممنون خیلی تأثیر گذار بود زیبا نوشتی بهش واقعا” نیاز داشتم و دوباره افتخار می کنم که همیشه روی پای خودم ایستادم

    [پاسخ]

  22. یک عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالمه سلام پرانرژی و شاد و سراسر محبت
    من بهارم, و از نظر روانپزشکی و روانشناسی, درگیرم با “اختلال شخصیت مرزی” که البته بخاطرش قرص هم میخورم, چند وقت بود شدیدا از نظر روحی بهم ریخته بودم و از انگیزه و شور زندگی هم خالیه خالی.
    اما امشب با خوندن این مطلب بسییییییییییییییییییییییییییار زیبا از “دختر نیمه دانشمند” کلی باز انرژی گرفتم و کلی امید به زندگی, ممنونم ازتون :))))))
    ================
    چقدر خوب که تو درمانید و جدی گرفته اید BPD

    [پاسخ]

  23. دوست عزیز تو در حسرت سه فرزند من و چشم غره هایی که روزی نه تنها استقلالم را بلکه هویت زنانه ام را از من ربود مینویسی و من در حسرت کتابهایی که در همان خانه به دور از چشم همسرم میخواندم و میشنیدم که یه جای این خزعولات نگران اطوی پرده و قورمه سبزی جا افتاده ات باش!
    احوالی که تو از آنها تعریف میکنی حال این روزهای منست که پا به دهه ی 40 زندگی گذاشته ام و در حسرت آنچه تو از آن مینالی پس از الک کردن نانم و آویختن الکم به دیوار حسرت استعدادهای کور شده ام امروزه به آن میپردازم که بیش از 17 سال شنیدم که سکینه خانم آشپز عمه خانمت هم خوب سفره ی رنگین میچیند و میتواند بچه داری کند!
    دوست عزیز حداقل تو نگاههای پرشور را بلعیده ای ولی نگاههای حقارت آمیزی که من تحمل کردم را یک روز هم تاب تحملش را نداری.
    آری امروز در حسرت تمام ناخوانده های اجباری به کتابخانه و پژوهش رو کرده ام و با ولع میخوانم و مینویسم که شاید جوانی ناکرده ام را جبران کنم ولی چه سود که باز هم نگاههای همان عمه ای که روزی پشت در اتاق زایمان صلوات میفرستاد این بار جور دیگری مرا به سخره میگیرد و میگوید که سر پیری و معرکه گیری! از سوی دیگر در این سن مواجهه با نیشخند اساتیدی مواجه میشوی که سوادی که در پستوی خانه و پشت گاز و به دور از چشم همسر و خواهر شوهر و امثالهم در تاریکی های شب آموخته ای ولی هیچیک برایت رزومه ی پر و پیمانی نشده که بتوانی با افتخار به آن ببالی.
    دوست من، من هر دو روی سکه را دیده ام در آنروی سکه هم پا به پای مردت میجنگی ولی در سنگری دیگر با کمبودش به فکر چاره ای و با زیادش فکر فردای همان کودکی که در این مملکت نگرانی آینده اش فکر النگو که هیچ فکر کفش پاره را هم بی مقدار میکند و اما امروز روی سکه ی تو را با تمام جانم میبلعم هر چند باز هم تحقر و توهین ها به قوت خودش باقیست فقط با این تفاوت که این روی سکه انتخاب من است و اجبار دیروزم مملو از زور و اجحافی که انتخابی در آن مفهوم نداشت و حتی نان شبت را باید مدیون نگاههای بی احساس و بی همدردی سپری کنی.
    و اما تو چه میدانی که ان روی سکه چه خبر است پر از ناامنی پر از نا آرامی و پر از حسرت های بجا مانده!
    ====================
    nice coach

    [پاسخ]

    نازی پاسخ در تاريخ بهمن ۷ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۵۴ ق.ظ:

    پندار جان.. موتور محرک همه این بدو بدو های علمی چیزی نبوده جز هراس از همون حس هایی که گفتی؛ نا امنی و بی ارزشی. مدتیه دارم می گردم ببینم در کودکی کدوم زن خانه دار ضعیف یا طفلکی رو دیدم که دلم نخواسته شبیهش باشم و از وحشتش از این ور پشت بوم افتادم. فکر هم نمی کنم زندگی شما ها خیلی آروم و رمانتیک و با ناز ناز پیش پیش گذشته. آدم زنده بی مشکل نمی شه. الان دارم سعی می کنم با این بشکه غلطان در سرازیری کلنجار برم. حداقلش اینه که من و نازی درون و ناخودآگاه عزیز باور کنیم ارزشش رو داره یک جور دیگه باشی و هر روز پیشرفت علمی نکنی. پیشرفت یعنی همینکه از ادامه راه اشتباه بایستی، یا بزنی کنار، شروع کنی به فکر کردن، یا سرعتت رو بیاری پایین. تغییر -حداقل در من- زمانی اتفاق میفته که باور کنم باید یه جور دیگه باشم. ولی خب.. با همه این یقه گیری ها هنوز من به خودم مفتخرم و غیر ممکن می بینم اگر برگردم دهسال پیش کار دیگه ای بکنم جز همین که کرده ام. جز تشویق یا اصرار بقیه، در اعماق من هنوز کسی عاشق درس خوندنه و استقلال. منتها دیگه خسته شدم، یک. دو، اینطرف شادی هایی پیدا کردم که پیشتر ها نمی شناختم. پسرک برای من با همه بچه های دنیا فرق داره. بدیهیه که مشاجره من و خودم از بین همین خطها پیداست.

    چقدر خوشحالم از اینکه شجاعانه می رین دنبال آرزوهاتون. دعا می فوتیم موفق باشین.

    پ.ن. حقیقتن دلم سه تا بچه که هیچ.. به یکیش فکر می کنم مغزم سوت می کشه. یعنی اصلن آدم اقامت طولانی مدت در منزل نیستم. آخر هفته یا من اسکیزوفرنی گرفتم یا بچه هه کشته شده. صبر جزیل که می گن صبر مادرهاست.

    [پاسخ]

  24. آقای دکتر با کمال احترامی که برای شما قائلم روش شما رو برلی انتشار دل نوشته های اینطوری تو جامعه ای که خانم ها در ابتدای مسیر رشد قرار دارند، نمی پسندم. سایتتون پر شده از دخترهای ناامید و خسته. به نظر می رسه این خانم ها هر چقدر هم که موفق شده باشند این موفقیت اون چیزی نبوده که خواسته خودشون باشه. وگرنه مادر من 30 ساله که داره روزی 10 ساعت بیرون از خونه کار می کنه یک بار یادم نیست که گفته باشه خسته شدم، درک نشدم، نمی خوام جنگجو باشم و همیشه به من و خواهرم می گه اگر دوباره برگردم عقب 2 برابر بیشتر از الانم کار می کنم!
    ========================
    مادر مال اون نسل هستند

    [پاسخ]

  25. من از دست جامعه شکوه دارم. از یک سو ما را تر غیب به رشد و کسب علم و تجربه می کنند. از سوی دیگر رشد زنان ما را به سخره می گیرند.. نمونه اش در سریالهای صدا و سیما.. مدتی است به خیانتی که در این سریالهای به اصطلاح طنز به ما دهه شصتی ها و علی الخصوص خانمها شده می اندیشم.. به گمانم این سریالها بیشترین تاثیر را در تزریق فرهنگ ها و افکار نادرست در ذهن مردم دارند. کاش می دانستند دارند با ما چه می کنند…
    با اغراق و بزرگنمایی ها سعی در خنداندن مردم دارند چه آنکه در بلند مدت باعث کج فهمی ها می شوند..

    [پاسخ]

  26. مرسی از دوست عزیزی که این مطلبو نوشته

    منم یه دهه شصتی درس خون فوق لیسانسم.الان که نیازهام یکی یکی سر باز کردن دارم کم میارم به هیچ جا دستم بند نیست تنها کاری که میتونم بکنم اینه که تو خلوت تلخ خودم بگم خسته شدم، لعنت به من!

    [پاسخ]

  27. سلام و با تشکر
    خوب شاید دیگه از این مدل زنهای عامی کم باشه ولی اون روی سکه خیلی زیادن و با خوندن این مقاله به حال خودم افسوس خوردم. اشک تو چشمام حلقه بست. و دلم سوخت برای چیزایی که از دست دادم.

    [پاسخ]

  28. دوست عزیز
    اینکه آدم بگه چون به فلان چیز نمیرسه، پس به سمتش نره ، اشتباه هست!
    باید به سمتش رفت و وقتی چندین راه جلوی پات هست ، در هر مرحله بهترین رو انتخاب کنی .
    اینکه بشه در تمام وضعیت هایی که هستی تعادل داشته باشی و بین همه اونها تعادل برقرار کنی ،این یعنی یه انسان کامل هستی و می تونی به خودت افتخار کنی!
    من نمی گم اینقدر درس خوند که بر فرض مثال معدلت ارشدت 20 شه و از زندگی و همسر و … بمونی! من می گم معدل ارشد 15 هم بشه ولی در کنارش خانوادت رو هم داشته باشی ، قشنگه
    بچه تو در آینده قرار هست به مادرش افتخار کنهو از اون الگو برداره! به نظر تو یه مادر مهربون خانه دار می تونه الگوی یه بچه در این دنیای سخت امروزی باشه ، یا یه مادر مستقل که یاد گرفته تو جامعه رو پای خودش واسته و در کنار خانوادش به استقلال برسه!
    انسان به نظر من زن و مرد نداره! از هر جنسی که باشه ، دوست داره استقلال و احترام داشته باشه . نه اینکه سربار باشه.
    یه مادری که شاغل هم باشه می تونه تکیه گاه همسرش و بچه هاش باشه و همچنین به همسرش تکیه کنه.
    زن و مرد باید هم دیگه رو کامل کنند . نه اینکه به خاطر یه سری باور های غلط مثل اینکه زن باید تو خونه باشه ، آشپزی کنه و … از تکامل بمونن!
    به نظرت تو اوضاع زندگی سخت الان… یه زن تو خونه باشه و دستش رو جلوی همسرش دراز کنه ، بهتر هست ؟ یا اینکه همون زن با ماهی حتی 500 هزار تومن ، دوش به دوش همسرش کارکنه و بخشی از سختی زندگی مردش رو به دوش خودش بکشه؟!
    به نظرت یه مرد کنار کدوم زن آرامش می گیره؟ مطمئنن این مورد سلیقه ای هست ولی به نظر من زنی که تو دنیای امروز کار می کنه و درس می خونه تا بنیان زندگی و تربیت بچه هاش بهتر باشه ، تلاش می کنه تا همه فشار زندگی رو دوش شوهرش نباشه و در کنارش زنانگی خودش رو هم داشته باشه.. می تونه به زن بودنش افتخار کنه.

    [پاسخ]

  29. سلام
    به نظر میاد این سبک مقایسه دیگه کمی قدیمی شده باشه… چون واقعاً به ندرت زن هایی داریم که با توصیفات این مقاله عامی باشند… مردها هم تغییر کردند بسیار…

    اما چیزی که می خوام بگم این هست که می شه هر دو رو با هم داشت… فقط آدم باید همت کنه… من دانشجوی دکترا هستم و بواقع دانشجوام و کارم صرفاً مدرک گرفتن نیست. ده سال سابقه کار دارم (الان 30 سالم نشده ها!) در 21 سالگی ازدواج کردم و خدا بخواد هفته آینده دخترم 1 سالش می شه…
    برای سبک شدن بارم کلی آدم تسبیح چرخوندن (آدمهایی که هیچ کدوم مادرم نبودن!) برام کاچی آوردن که تقویت بشم… وقتی برای چهل نفر چهار جور غذا پختم تحت تاثیر قرار گرفتن… و تحت تاثیر تلاشم با یک بچه ای که باید حواسم باشه لحظه های شیرین بودن با اونو از دست ندم…
    نمیگم درست مثل زنی هستم که از کودکی برای این بزرگ شده که برای مردی باشه… که دلبری یادبگیره و شوهر داری
    نمی گم زندگیم توی جنبه های مختلف کامله… اما سعی می کنم رو به رشد باشه… از خودم مایه می گذارم…

    اینو به همه خانم ها می گم، وقتی کسی ببینه شما علاقمندید و همتش رو دارید، بهتون کمک می کنه…
    این میون بعد از تولد بچم یک چیز رو یاد گرفتم و اون هم اینکه اجازه بدم دیگران بهم کمک کنن… اگر همین رو بدونید، می تونید هم لذت رقابت بیرون از خونه رو ببرید و هم آرامش بودن در کنار همسر و بچه و حتی ترشی درست کردن و به به و چه چه همه از دست پختتون رو
    موفق باشید

    [پاسخ]

  30. از همدردیتون ممنون دکتر عزیز کاش اداره این سرزمین رو میسپردن به امثال شما هاکه عمق دردومیفهمین تا امثال ماها اینقدر زجر نمیکشیدیم جوونیم داره میره واقعا غصه میخورم…..

    [پاسخ]

    شقایق پاسخ در تاريخ بهمن ۶ام, ۱۳۹۲ ۳:۳۸ ب.ظ:

    دقیقا !

    [پاسخ]

  31. نازی عزیز؛ من امروز در ابتدای میانسالی به این حس تو رسیدم.امروز پشیمانم از تمام اوقاتی که از همسر و فرزندانم برای غیر آنها به یغما بردم , این میان هم آنها آسیب دیدند هم من مغبون شدم…
    در ضمن نوشته ات بسیار زیبا بود

    [پاسخ]

  32. سلام دکتر عزیز ودوستان مهربان ودرد کشیده من یک زنم که به قول دوستان شاگرد اول مدرسه بودم ولیسانس هم از یکی از بهترین دانشگاهها گرفتم ارزوهایی داشتم میخواستم تا دکترا برم وبرای خودم کسی بشم ولی اشنایی با اقای همسر راه زندگی من رو تغییر داد والبته از دست دادن انگیزه به هزارویک دلیل که مثنوی هفتاد من کتابه بگذریم الان 12 ساله که به صورت شرکتی دقت بفرمایید شرکتی (تلویزیون میگه دیگه همه نیروها قراردادین وشرکتی نداریم و….) کار میکنم وامسال حقوقم به 500000 ارتقا یافته که 300 تومنش قسط مسکنه و……. ویک کوچولوی سه ساله دارم که از سه ماهگی تا الان کارمنده وصبحها به منزل مادرم میره القصه دیروز ما به علت اینکه تا ساعت 1ونیم شب قصه گفته بودیم ودختر جان خوابش نمیبرد صبح خواب ماندیم ویک ربع سیاعت دیر به سرکار رسیدیم *آقای* رییس محترم اسم اینجانب رو به مرکز به عنوان کارمند نامنظم و کسی که هیچوقت نیست وجیم میشه به مرکز اعلام نموده ومن به بازجویی وسوال وجواب کشیده شدم واصلا زن بودن ، مادربودن ، و….. مهم نیست مهم اینه که من از دولت محترمه حقوق هنگفتی میگیرم و…………………بماند دلم میخواست 200 سال پیش به دنیا میومدم نه حسرت درس نخواندن داشتم نه نگران دیر به سرکار رسیدن………
    ================
    واقعا تلخ بود مادر

    [پاسخ]

  33. من از این متن خیلی لذت بردم، عده ای از دوستان این متن رو خیلی صفر و صدی دیدن و به همین خاطر به دلشون ننشسته به نظر من (من از متن خانم نازی استنباط کردم و مطمئنا خودشون بهتر میتونن توضیح بدن) ایشون خواستن با مقایسه دو دسته کاملا متفاوت از خانم ها، به خواننده کمک کنن تا ببینه کجای این طیف قرار داره و آیا این جایگاه همون چیزی هست که ایده آلش بوده یا نه؟
    در هر صورت من به عنوان یک نیمچه دانشمند کاملا حس این متن رو درک کردم، افکاری که البته مدتی هست به سراغم اومده و فکر میکنم دارم پیدا میکنم که چه جوری باید تعادل رو توی زندگیم برقرار کنم “تنها پیشرفت ما شاید این باشد که دیگر مسابقه ندهیم،”
    عده ای از دوستان دانشمند هم که توی محدوده 23-24 سال هستن و شدیدا با متن مخالفت کردن فکر میکنم بهتره چند سال صبر کنن حدس میزنم اون موقع بهتر حس این متن رو میفهمن

    [پاسخ]

  34. ادم تو این روزگار اگر خلوت خوبی با خودش نداشته باشه ول معطله …روغن سوخته ماشین زندگی را باید عوض کرد وگرنه هر روز با روغن سوخته دیروز زندگی کردن غیر قابل تحمله …روغن تازه زندگی روزی نیم ساعت خلوت برای خود خود خودمونه …اوج این خلوت حرف زدن با خداست و چند قطره اشک بی صدا …حواسمون نباشه این تمدن پر سرعت ما را می بلعد …حواسمون نباشه مثل بقیه اکثریت ! لا یعقلون می شیم …چراغ عقل که روشن باشه فرصت برای لذت بردن از مستیهای ملکوت وجود داره …خیلیها آدم آهنی شدند …قلب زنگ زده و مریض بدترین درد روزگار ماست …

    …خیلیها دکتر شدند و من هر روز می بینمشان که چگونه مدرک دکتر دکتر حالشان را خوب می کنه ولی وقتی میری تو خلوتشان می بینی هیچی وجود نداره ؟

    خیلیها فوق لیسانس گرفتند و نرفتند سر اون شغلی که باب دلشون بود و الان دارند با خودشون می جنگند که ایکاش نخونده بودم …ایکاش رفته بودم تو بازار …

    نه مدرک دکترا و نه مدرک فوق لیسانس …هیچکدام تقصیری ندارند …مشکل اینه که همه زندگی بشه درس …بشه پز …بشه فوق لیسانسم دیگه !اینکه واسه این موفقیت چقدر هزینه کردی و چقدر از لذتهای دیگه زندگی گذشتی و بی جهت یک بعدی رشد کردی …توهم موفقیت در تحصیلکرده های ما دیوانه کننده است …به امار کنکور ارشد امسال نگاه کنید …نمی شه ازدواج کنیم …یا بریم سر کار و بعد از یک مدتی تو سن ۴۰ -۵۰ سالگی بریم دانشگاه …تو خارج از کشور که اینطوره …اکثریت دوره های فوق و دکترا تو سنهای بالا هستند و وقتی ازشون می پرسیم که تو این سن …تو این سن امدی فوق و دکترا بگیری …قبلا کجا بودی …جواب می شنوی که : زندگی می کردم …زندگی …زنده باد زندگی …غریب زندگی …مظلوم زندگی …اگر معنی زندگی در رگ و ریشه های ما جریان نداشته باشه ول معطلیم …اگر بهشت را با بسم الله درک نکنیم ول معطلیم .اگر سیب های زندگی را تماشا نکنیم و گاز بزنیم ول معطلیم …بهشت و جهنم ما همین حالاست …بستگی دارد که چگونه نظر کنی و از چه لذت ببری و چه چیز را دوست داشته باشی !

    دیروز روی یک قبر نوشته بود …فلان فلان کارشناس ارشد فلان رشته ….تکاثر یعنی همین …لهو و لعب و زینت و تفاخر و تکاثر یعنی همین …قبر و مدرک فوق لیسانس …چقدر پیرهای فامیل پر حرفند …همش از کثرت مال و فرزند سخن می گویند …چقدر فرزانه پیر کم داریم ؟

    به این می اندیشم که قناعت عجب تاج درخشانی است برای کسی که دنیا را شناخته باشد و بی وفایی ان را دیده است …وچقدر امام علی ع زیبا می فرماید : حیات پاک همان قناعت است …الهی قنعنی بما رزقتنی .

    حسن سهرابی

    [پاسخ]

    فاطمه پاسخ در تاريخ آبان ۲۳ام, ۱۳۹۴ ۱۲:۵۸ ق.ظ:

    اینم جالب بود….از یه منظر دیگه.با نگاه متفاوت

    [پاسخ]

  35. به قول سارا این چی بود؟؟؟!!!بابا حالمون گرفته شد
    توهین به نویسنده نشه ها ولی پر از موج منفی بود!یه لحظه از زندگی نا امید شدم 🙁

    [پاسخ]

  36. من دانشمند نیستم ولی تقریبا تجربه تمام سختیهایی رو که خانم نازی مطرح کرده رو لمس کردم و میکنم من هم گاهی اوقات به دخترک 17 ساله ای که ازدواج کرده و تمام دغدغه یک روز زندگیش انجام وظایف خانه داریه غبطه میخورم درست در لحظه ای که احساس میکنم اعصابم به خاطر تحمل این همه استرس برای کنکور و پایان نامه و مقاله به نازکی یه تار مو شده و هر لحظه ممکنه پاره شه دلم میخواد جای اون باشم تا شاید بتونم لحظه ای ارامش رو تجربه کنم من هم از این همه دغدغه خسته شدم به امید روزی که زندگیمون سراسر ارامش باشه

    [پاسخ]

  37. متن جالبی بود …ولی به نظرم میشه زنانگیو علم رو با هم داشت
    میشه سکه ای باشیم با هر دو رو
    اگر همراه و همسر خوبی داشته باشیم راحتتره
    و اگر نداشته باشیم یکم سخته ولی نباید فرصتهای عشق ورزیدن وارتقای علمی رو از دست داد
    هرکدام یه لذتی است
    باید از از زندگی لذت برد در تمام ابعادش…لذت یادگیری و کف زدن های بعد از دفاع حتی وقتی حادت رو در چشمان دوستانمون میبینیم
    لذت داشتن فرزند و درد متولد کردن و متولد شدن
    اینها هیچکدام جایگزین دیگری نیست…و با هم زیباست و یک سکه ی کامل!
    ما ها اگر باور کنیم چه قدرتی داریم ..آنوقت لزومی نداره برای اثبات قسمتی منکرقسمتی دیگر از وجودمان بشیم ..سپاس برای نوشته زیباتون.شاد و پیروز باشید.

    [پاسخ]

  38. اصلن این متن را دوست نداشتم. پر از موج منفی و نا امیدی بود!
    من نماینده دخترهایی هستم که با عشق و علاقه درس خوانده ام. در بهترین مدارج و دانشگاهها! اما اصلن خودم را در حد دانشمند شدن نمی دانم.
    همانقدر به یک مدار الکترونیکی علاقه دارم که به یک دستور غذا، مدل لباس و بافتن یک مدل قلاب بافی! تازه به اولی بیشتر عشق می ورزم.
    مشکل شما این است که به خاطر منافع و مصلحت اندیشی دست به کاری زدید که علاقه ای به آن نداشتید.
    من از لحظه لحظه زندگیم تا کنون لذت و استفاده بردم، اگر همین الان هم بمیرم ناراحت نیستم. اصلن هم نگران سن ازدواج و این چیزها نیستم. سعی می کنم باز هم به این زندگی زیبا که هدیه خداوند است ادامه دهم و امیدوارم که خداوند آینده خوبی را برایم رقم بزند، همانطور که تا کنون این کار را کرده. به او اعتماد دارم که سکان دار زندگیم باشد و من فقط سعی می کنم آنطور که او دوست دارد، درست زندگی کنم و شاد و خوشبخت!
    حسبنا ا… و نعم الوکیل
    نعم المولی و نعم النصیر

    [پاسخ]

  39. لحظه اى به این جمله حضرت على (ع)بیندیشیم، “فرزند زمانه خویشتن باش”، در این زمانه زن هنرش این است علاوه بر اینکه خودش باشد” یک زن “،یک همسر دوست داشتنى ،مادرى نیکو ، ویک نیمچه دانشمندى هم باشد. و این توان هیچ موجود در بشر نیست جز یک زن ،اما این نیز قابل إنکار نیست که جایزه از نوع نوبل شایسته دختران و زنان دهه شصت است، زیرا اینان بوده اند که ایستادند و نشان دادند، مى توان زن بود ولى یک متخصص، مدیر و کارفرما و…موفق نیز بود، و گاهآ شاید به خاطر فهمیدنشان به خاطر بزرگ شدنشان و …طرد شدند ،اما اینان سهم بزرگى دارند به گردن تمام دختران این سرزمین بعد از انها در این دیار دانشمند بودن و زن بودن جاى تناقض به ترادف رسید هرچند، شاید تقدیر شایسته اى از آن نیمچه دانشمندان نشد اما…

    [پاسخ]

  40. نازی خانوم یه گروهی رو از قلم انداختن
    دخترایی که به زور و ضرب و برای عقب نموندن از قافله مدرک گرایی و چشم و هم چشمی فامیل دانشگاه قبول می شن … به محض ورود به دانگشاه “زنانگی” شونو اونجا بروز و ظهور می دن ، فضای خوبی هم هست برای دیده شدن ، مدرکی می گیرن بالاخره … ازدواج می کنن ، یعنی مدرک گرفتنه فرع بر ازدواج بوده تو اهداف اونا
    خونه دار هم می شن طبیعتا ، همسر جان هم خیلی خوشحاله که با یک خانوم تحصیل کرده ازدواج کرده که درکش می کنه
    یه زمانی این گروه خیلی رو اعصاب من بودن
    بعد از 6-7 سالی که گذشته می بینم چقدر زیرکی می خواد از آمازون به نفع زنانگی بهره بردن !
    تو جامعه ما ، برای یک زن با توانایی های معمولی بهترین حالت چیزیه بین دوسر این طیفی که گفته شده ، متمایل به سمت سنتیش حتی ! به نظر بنده

    [پاسخ]

    يك هم راه پاسخ در تاريخ بهمن ۶ام, ۱۳۹۲ ۹:۳۴ ق.ظ:

    🙂
    بله این گروه هم بودن
    شایدم هنوز هم هستن

    [پاسخ]

    فاطمه پاسخ در تاريخ آبان ۲۳ام, ۱۳۹۴ ۱۲:۵۱ ق.ظ:

    خوشبحالشون….

    [پاسخ]

  41. سهمیه جفنگ امروز ، میتونه ناشی از غاز بودن مرغ همسایه باشه!!!
    میتونه ناشی از به راحتی قضاوت کردن رایج و دیگری رو زیر سوال بردن باشه!!!
    گاهی از حسادت نسبت به چیزهاییه که تصور میکنیم نداریم؛ بعبارتی از داشته هامون خبر نداریم و برای اینکه دلمون خنک شه داشته های دیگران را مسخره میکنیم و یکسونگرانه تحلیل میکنیم!!!
    شاید یادمون نیست که هر شرایطی دارای نقاط ضعف و قوته و به هیچ عنوان نباید زحمات، تاثیرات و نیز تواناییهای افراد رو بی اعتبار کنیم.
    یادمون باشه وقتی خیلی زیر سایه ایم و بیخیال پرورش تواناییها و استعدادهامون میشیم، با فوت همسر و یا از کار افتادگی ناشی از حوادث و … برای کسب توانمندی، وقت نیست!!!
    یادمون نره مستندهای رسانه ملی رو که زنی رو نشون میداد که برای داشتن سایه سر، چهار بار ازدواج کرده بود و از هر شوهر، فرزندی داشت و این چهار تا سایه سر، هر کدومشون فوت یا قاچاق کرده بودند و یا زندانی و معتاد بودند و باز این خانم با ناتوانی خودش سر در گریبان بود!!!
    پس هر انسانی بویژه زن، باید برای شکر و قدردانی از نعمات پرورگار، به موازات حفظ روحیات زنانه، هوش و توانایی خودشو ارتقا بده و امکان اداره خودشو داشته باشه تا اینجوری دنبال زندگیهای نابسامان نره و از انواع استیصالهای محتمل که خداوند نیز راضی به ان نیست اجتناب کند.

    [پاسخ]

    faezeh پاسخ در تاريخ بهمن ۶ام, ۱۳۹۲ ۱:۴۳ ق.ظ:

    عالی بود

    [پاسخ]

  42. به نظر بنده نگاه نویسنده این مطلب به دنیا اشتباه و فوق العاده صفر و صدی و مطلق است. ایشان فکر میکنند همه یا باید 100 درصد زمانشان را صرف درس و کار کنند یا 100 درصد زمان و انرژی شان را صرف ایجاد خانواده. از سوی دیگر خطراتی که آن زن خوشحال خانه دار و بچه دار و شوهر دار را که هیچ مهارت و دانش و توان و استقلالی ندارد تهدید میکند نادیده میگیرند، زنانی را که الان 50 ساله اند و خانواده و شوهر دارند یا داشته اند ولی الان مشغول کلفتی در خانه های مردمند نمیبینند. تهدیدهایی مثل اینکه آن زن همیشه در هراس آینده خود است اگر شوهرش سرش هوو بیاورد، اگر شوهرش از کار افتاده شود و اصلا نتواند کار کند، اگر شوهرش بعد از ده سال زندگی، به همکارهای زنش که همه دکتر و مهندس و… هستند نگاه کند و بگوید این زن که مرا نمی فهمد، چرا بچه های این زنها اینقدر بهتر و تواناتر و درسخوان تر و… تر از بچه های من هستند و…، اگر شوهرش مثل نفهم ها و بی سوادها با او رفتار کند و… هراس این زنها را پایانی نیست… میشناسم بعضی از این زنها را که سر ترس از آینده شان و اینکه چرا شوهرشان خانه را به اسمشان نمیکند و مگر آنها هم برای این زندگی زحمت نکشیده و چرا باید همه چیز به اسم مرد باشد و یا اینکه مادرشوهرشان گفته تو دیگر پیر شده ای و نمیتوانی بچه سوم بیاوری(فکر نکنید از طبقات اجتماعی اقتصادی ضعیف بوده اندها، نه، این حرف به یک زن کارشناسی ارشد زده شده که شوهرش دکترا دارد و استاد دانشگاه است و دو تا بچه نوجوان دارند)، کم کم کارشان به دعوا با شوهرشان کشیده و دارند بعد از نزدیک 18 سال زندگی طلاق میگیرند… من یک دختر 26 ساله دانشجوی دکتری هستم… منتها همیشه سعی کرده ام تعادل را در زندگی ام رعایت کنم، برای خودم وقت معاشرت با دوستان و فامیل و انسانهای سالم را در نظر میگیرم، وقت تفریح قائل میشوم، مثلا شعر میخوانم، میروم پیاده روی، مسافرت… به میزان قابل توجهی ورزش میکنم، برای ارتباطم با خدا، برای نماز و دعا و… وقت میگذارم،…. حتی خیلی وقتها از درس خواندنم کمتر میکنم و برای تمدد اعصاب میروم پارچه میخرم و خیاطی میکنم!… کسی هم نمیگوید این همه درس خواندی و حیف است، اگر هم بگویند من اهمیتی نمیدهم و اگر هم این آدمها زیادی زهرآگین باشند و حالم را بد کنند از زندگی میگذارمشان بیرون و جایگزینشان میکنم با آدمهای مثبت…. قصد هم ندارم خانواده نداشته باشم و همینجوری تا ابد درس بخوانم و کار کنم، بنابراین خواستگارهایم را بررسی میکنم و… نمیگذارم تمام زندگیم حول محور یک موضوع بچرخد، نه حول محور درس خواندن، نه کار، نه تفریح، نه ازدواج… همیشه کسی که اعتدال را رعایت نمیکند و همه تخم مرغهایش را توی یک سبد میچیند بازنده است، همیشه کسی که به خاطر نظر و حرف و تائید دیگران زندگی میکند بازنده است. انسانی که میخواهد شکست خورده نباشد، باید به رشد خودش در همه جنبه ها، اعم از روحی و معنوی، روانی، عقلی و تحصیلی، اقتصادی و شغلی، خانوادگی و …. متعهد باشد… برای هر کسی و در هر زمانی، این تعهد به رشد خود، یک معنا خواهد داشت، نه باید همیشه درس خواند، نه باید همیشه کار کرد، نه باید همیشه خانه دار بود و نه باید همیشه خود را به بچه ها چسباند و… به قول شاملو: انسان بودن تجسد وظیفه است!…. و به قول خداوند: لایکلف الله نفسا الا وسعها. …

    [پاسخ]

    زهرا پاسخ در تاريخ بهمن ۷ام, ۱۳۹۲ ۳:۱۳ ب.ظ:

    به ثمین: این درسته. مرسی. در ضمن به نظرم متن خانم نیمچه دانشمند میانمایه بود. یعنی از کسی که هوش کافی برای ادامه ی تحصیل برخوردار است انتظار بیشتری در فن نوشتن می رود. به نظرم خیلی از مسائل ساده که می شود به راحتی در کنار هم داشت را بعنوان مسائلی جدا از هم نگاه کرده اند. وقتی آدم از کارش لذت می برد زندگی اش شیرین است. من هم سال آخر پی اچ دی (در یک رشته ی طاقت فرسا! 🙂 ) هستم. کار پاره وقت هم می کنم. چند سال هم هست که ازدواج کرده ام. مطالعات غیر درسی طبق علاقه ام نیز دارم و… . خیلی سخت است قبول دارم. اما مثل یک زن خانه دار هم رفتار میکنم. تلاش خاصی هم برای زن بودن ندارم. چون زن هستم. تنها فرق من با یک زن صرفا خانه دار در حال حاضر این است که زمان کمتری را در بازار و آرایشگاه و تفریحات هفتگی صرف می کنم. و کمتر برای خرید وقت می گذارم… تمام می شود به سلامتی. امیدوارم تمام زنان کشورم مستقل و محکم و مقاوم اما با لطافت بار بیایند. آمین.

    [پاسخ]

  43. شرایط دوره ی ما زن رو به سمت جدال با زندگی و استقلال سوق داد؛زنی که تو این جامعه بیرحمانه باید مهریه را ببخشد تا بتواند آزادی اش را به دست بیاورد؛ناچار به هزار دردسر دانشگاه و درس و کار تن میدهد تا..بگذریم..
    به قول مهران مدیری تو مرد هزار چهره:
    من مقاومت کردم تا حد توانم
    اما من توانم کم بود
    و من شروع کردم به بازی کردن
    و من شروع کردم به سرگرم شدن
    و بعضی وقت ها یادم رفت که کجام
    و همهٔ این هایی که می گند
    مال من نیست
    حق من نیست
    و من اشتباهی ام
    من از اولش هم اشتباهی بودم..

    [پاسخ]

  44. و البته یه نکته دیگه هم هست، فرض می کنیم با توجه به شیوع روزافزون خیانت، همسر این دو خانوم بهشون خیانت کنن
    خانوم اول ناراحت میشه، خیلی،
    ولی خانوم دوم همه چیزشو با هم از دست میده چون فقط یه چیز داشته
    در حقیقت زن اول تخم مرغاشو تو یه سبد نذاشته؛ حالا البته با هزار دردسر

    [پاسخ]

  45. گاهی هم این دانشمند شدن دست خود آدم نیست، اجباریه…مثلا وقتی پدر و مادرت دکترای تخصصی دارند چاره ای جز ادامه دادن اونا نداری چون با دیپلم شوهرت نمی دن که!!!! یعنی عملا گزینه دومی وجود نداره

    [پاسخ]

  46. والدین عزیزمن کاملا( علم پرست افتخارطلب) بودندواین طرزفکراون هاحس بدی رودرمن ایجاد کرده بودولی حالاکه مادریک نوجوان هستم گاهی ازرفتارخودم به وحشت میافتم ومیبینم که شبیه اون ها عمل کردم .سخته که تعادل برقرارکنی امامیشه

    [پاسخ]

  47. نازی عزیز، چرا آخه همه فکر میکنن زنهایی که دارن درس میخوانند بدبختی دارن میکشند.به خدا من از بچگی هیچکس زورم نکرد برای درس خوندن. همیشه با علاقه و کیف میخوندم ،هر چیم یاد میگرفتم یه لذت وصف ناشدنی بهم دست میداد .اینا هم هیچ منافاتی نداره با زنانگی .کی گفته زنانگی چیزی هست کهفقط زنان به قول شما عامی دارن حس میکنن.
    چرا ما همیشه عادت کردیم یه وری میفتیم !کی گفته باید یا خانه دار صرف بود و یا محقق کرم کتاب !بابا مام داریم درس میخونیم به خدا منم لذت میبرم از همه ی چیزهایی که در مورد زنان به قول این دوستمون عامی گفتند.
    آخه این یعنی چی الان ؟
    ” اگر برای روز دفاعت نگرانی انتخاب خودت بوده. کمکی هم از کسی بر نمی آید ”
    چرا این جوری نگاه نمی کنید:”اگر برای روز دفاعت نگرانی انتخاب خودت بوده .یاد میگیریم انتخاب کنیم و پای انتخابمان بایستیم و حس کنیم یکی هست به اسم خدا که وقتی ازش کمک میگیریم دیگه نگران هیچی نیستیم و فکر نمیکنیم از همه ی کارهای استرس زا باید دوری کنیم و فرار کنیم چون زن هستیم!”
    چرا فکر میکنید زن یعنی همیشه آرامش خیالی ؟
    شاید یکی آرامش و لذتش علاوه بر خانه داری و بچه داری و همان لذت های زنان عامی در چیزهای دیگر هم باشد ولی نه الزاما برای دیده شدن و مورد قبول واقع شدن
    آخه چرا ما عادت داریم برای همه یه نسخه میپیچیم؟؟؟

    نه دکتر!من این متن رو دوست نداشتم .چون از یه وری حرف زدن بدم میاد
    =====================
    به نظرم نازی میتونه اینطوری بخشهای دیگر واقعیت را ببینه

    [پاسخ]

  48. من هم دلم می خواست بچه داشتم…
    ولی دائما در ذهنم مثل این فیلم ها می گذرد که اگر این اتفاق می افتاد بعدش چه می شد؟
    بجه خوبی می شد؟ یا آن موقع هم همش آرزو می کردم که کاش بچه نداشتم؟ و درس ام را ادامه می دادم؟
    نمی دانم؟ اینقدر سریع زمان گذشت که نفهمیدم؟

    [پاسخ]

  49. آقای دکتر یک سوال بیربط: من چطور میتونم معنویتم را تقویت کنم؟
    مرسی از باسختون
    ============================
    فکر کنم من منبع مناسبی برای این پاسخ نباشم زیرا سوال را از دیدگاه خودم درک میکنم. معنویت از نظر من اهل معنا بودن است. هر برهه ای از زندگی معنی خاص خویش را دارد.معنویت امروزی منبعث از اخلاقی زیستن است. اخلاق سکولار داریم و اخلاق دینی
    دین منبع خوبی برای فهم حیرانی در عالم است…همینقدر عقلم میکشه مریم عزیز

    [پاسخ]

  50. اگر برای مقاله ات نگرانی باید تنهایی درد را تحمل کنی چون خودت خواسته ای. اگر برای روز دفاعت نگرانی انتخاب خودت بوده. کمکی هم از کسی بر نمی آید……
    خیلی عالی بود فقط نکته اش اینکه اون مدل زنهای سنتی الان دیگه خیلی کم شدن عوضش ورژن مدرنشون اومده که مثلا تو فیس بوک می نویسن : من کار نمی کنم چون بابا جونم هست یا چون یه پرنسسم و از این جفنگیات میخواستم بگم که این مدل جدیدشون که اتفاقا اصلانم بوی قرمه سبزی نمی دن بیشتر رو اعصابن !!!
    ولی در کل دم نویسنده گرم

    [پاسخ]

  51. ما سالهاست داریم درس می خوانیم ….
    خانم نازی، حالا چرا جمع بستی؟ ما؟!
    شما یه نفر نتونستی تو زندگیت تعادل ایجاد کنی و به مشکل برخوردی چرا همه ی هم قشرهاتو مثل خودت تصور کردی؟
    این خودتی و تفکر و رفتارهای تو هستن که باید تغییر کنن …

    [پاسخ]

  52. چرا آدم باید انقدر تک بعدی به همه چی نگاه کنه؟ یعنی نمیشه یه خانم هم استقلال داشته باشه و به زمینه های علمی بپردازه و هم مادر و همسر پرنشاطی باشه و مفید باشه؟ البته به نظر من حتما هم نباید به خاطر یک نسبت احساس آرامش یا لذت کرد. مثلا می شه با نگریستن به یک کودک به اوج لذت و آرامش رسید و این کودک صرفا کودک خود ما نباشه. می تونه کودکی باشه که تو خیابون دیدیمش. چرا باید احساساتمون رو بکشیم که بعد به غلط کردن و مردگی برسیم؟؟!!

    چه مرد و چه زن اگه در ابعاد مختلف زندگیش تعادل ایجاد نکنه یه روزی از پا در میاد و به خاطر زمانی که از دست داده و تجربه های گوناگونی که لذت بخش می بوده و نداشته حسرت می خوره.

    “ستارگان تک بعدی بدبختان عالم اند.”

    [پاسخ]

  53. چقدر همه چی خط کشی شده اینجا!!یا زنی هستی که درس خوندی کار میکنی و داغونی و یا کار نمیکنی و خونت میشینی و بچه بزرگ میکنی و از آروغ زدن بچه کلی حال میکنی!!!البته من که خدا قبول کنه پسر هستم و 31 سالمه شاید هم همینه که این خانم نوشته، ولی فکر کنم هم بشه کار کرد و هم شاد بود البته نمیدونم بالاخره خانمها بهتر میتونن نظر بدن.

    [پاسخ]

  54. رشد یکسویه ای که به دلایل زیادی جامعه زنان سالهاست به آن مبتلا شدند از ما، به قول و تعبیر دوست نویسنده دانشمندانی ساخته که از وجه زنانه ی خودمان بسیار فاصله گرفتیم و بیش از آنکه به زن وجودمان توجه کنیم به بخش مردانه اش پرداخته ایم. و البته زنان نیمه دانشمند امروز که گوی رقابت را از مردان همسان خودشان ربوده اند؛ حاصل تربیت همان مادران آن روی سکه هستند که آرزوی مستقل بودن در خانه پدر و بعدش خانه شوهر را همیشه در دل داشتند، بخصوص از نظر مادی. و این آرزو ناخواسته را به دخترانشان خوراندند حتی اگر شوهرانشان از نظر مادی دچار مشکل مادی نبودند.
    در این زمانه،چیزی که کاملاً پر واضح است اینکه در شرایط نسبی مساوی (از نظر سن، موقعیت جغرافیایی،قومیت ، امکانات و..) زنان نیمه دانشمند ما از مردان دانشمند هم خیلی جلوتر هستند و یکی از عواملی که باعث مجرد و تنها ماندن زنان نیمه دانشمند شده همین نکته است. چه از نظر مادی، موقعیت اجتماعی، توانمندی در حل مشکلات و.. زنان بدجور! (که واقعا جای تاسف دارد) گوی رقابت را از مردان ربوده اند.
    شخصاً معتقدم آنچه امروزه از ما زنان نیمه دانشمند آفریده مقابله با آماج محدودیتهایی بوده که برای گذار از آنها تنها وسیله، ادامه تحصیل، اشتغال، درآمد و پیشرفت بوده! برای اینکه بعنوان یک زن حرفی برای گفتن داشته باشیم ناچار شدیم فقط درس بخوانیم و به شدت رقابت کنیم، تا بتوانیم هویت زن این سده را حفظ کنیم نه فقط زنی که آشپزی بلد است و خرید و…
    سیاستگذاریهای کلان در اجتماع به نحوی بود که زنان جامعه را ناخودآگاه به سمت رفتار مردانه سوق داد وگرنه هر زنی عاشق مادر شدن، دلبری ، رفتار طنازانه و زنانگیست در غیر اینصورت باید به یک پزشک مراجعه کند.
    علاوه بر همه اینها فضای محدود و بسته ی جامعه برای ابراز وجود، شناساندن ماهیت شخصی و زنانه هر زن را هم در نظر بگیرید. ماهیت من به عنوان یک زن! نه عنوان خانم دکتر، خانم مهندس یا کارگر کارخانه…

    [پاسخ]

  55. خیلی زیبا بود . ولی من حد وسط رو دوست دارم یعنی نه اون زنی که جایگاهشو تو آشپرخونه میبینه و مادری بی اطلاع و ناآگاه و نه اون زنی که جایگاهشو فقط در اجتماع دور از خونواده می بینه و از بوی قرمه سبزی و بهم ریختگی های بچه فراریه من هردوشو باهم دوست دارم و فعلا به یکیش رسیدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.

    [پاسخ]

  56. سلام
    “شاید خیلی ارزشش را نداشته باشد که آدم بعنوان مدیر یک پروژه چند صد نفره با ناخن های بی لاک و چکمه های بی پاشنه، پوشیده در لباس گرم به هیبت خرس پشت نیسان آبی بنشیند و با کارگرها سر و کله بزند.”
    چقدر خندیدم با این جمله! وصف حال یه دورانی از خودمه (ناگفته نمونه تو اون پروژه من مدیر نبودم)
    چند وقت دیگه 26 سالم تموم میشه. با یه ارشد مهندسی از جایی که خیلی از بچه های ریاضی دبیرستانی یا بالاتر قله آمال و آرزوهاشونه. اما این راه دیگه مال من نیست. حرفهای استادمو که میگفت: تو آینده درخشانی داری. مدیر عاملمون که میگفت: تو جز 2-3 درصد اول هم سن و سالای خودتی به علاوه سابقه کار و 6 سال درس خوندن تو این رشته، تو رودربایستیشون نموندم، گذاشتم کنار. یه بخشیش، که نقش هسته اصلی رو داره، به خاطر همین درد و دلها بود، تازه تو 23-24 سالگی برام وزن پیدا کرد.
    سخته. اولش باید با احساس سرخوردگی کنار میومدم. اون چیزی که فکر میکردم با اون چیزی که واقعاً بود خیلی فرق داشت. من دیگه توان مبارزه بیشتر با همه اون چیزهایی که پیش رو دارم رو ندارم، یعنی نمی ارزه. به قیمت تلخیم تموم میشه و نرسیدن به تعادلی که میخوام. سخت است فکر کنم میخوام از جایی شروع کنم که همزمان با من آدمهای 5 سال جوانتر شروع میکنن. ولی این تنها راه منه
    —-
    سلام و عرض ارادت خدمت آقای دکتر شیری
    خیلی وقت بود تو بحثها شرکت نداشتم. به خاطر چیزهایی که شرح مختصرشو عرض کردم بیشتر تو خودم بودم. اعتراف میکنم خواننده وفادار سایت هستم 🙂
    با عرض پوزش با اسم مستعار نوشتم، هنوز جراتشو ندارم همگانی بشه.

    [پاسخ]

  57. من هم به قول شما یه نیمه دانشمندم 😉 تازه فوقم تموم شده. کاملا موافقم زن باید زن باشه نه به خاطر بقیه به خاطر اینکه طبیعتش اینه. اما تنها فرقم اینه که خودم خواستم این راه و طی کنم و نه به خاطر خانواده و تحسین بقیه و الان هم پشیمون نیستم.
    وقتی حس می کنی که زن بودن خونت کم شده سعی کن به طور موازی ابعاد دیگه ی وجودت و هم تجربه کنی نه اینکه کلا راهی رو که رفتی زیر سوال ببری!

    [پاسخ]

    يك هم راه پاسخ در تاريخ بهمن ۶ام, ۱۳۹۲ ۹:۴۳ ق.ظ:

    “وقتی حس می کنی که زن بودن خونت کم شده سعی کن به طور موازی ابعاد دیگه ی وجودت و هم تجربه کنی نه اینکه کلا راهی رو که رفتی زیر سوال ببری!”

    قشنگ بود

    [پاسخ]

  58. سلام جناب دکتر
    من بالاخره نفهمیدم چی درسته چی غلطه؟
    من که توی ابتدای این راه پر پیچ و خم زندگی ایستادم باید کدوم وری برم؟

    [پاسخ]

  59. عین حقیقت است ، حقیقتی که شاید تنها زنان نیمه دانشمند درکش میکنند مخصوصا اینجا که “از تنها مردی که -احتمالن- فحش شنیده شوهرش بوده ” ، این قشر از زنان نه تنها از لذت های روز مره زن بودن و مادری محرومند ، در بهترین موقعیت های شغلی نیز بعضا ضعیف و مظلوم واقع میشوند چرا که : زن هستند !!

    [پاسخ]

  60. . گاهی حیفه واقعا زنهایی که معدن استعدادن توی خونه بمونن و صرفا به خاطر چشیدن لذت زنان اون دسته از زنها از فعالیت و شغل و..دست بکشند. هرچند خیلی خسته شدم. شاید چهره ودل من مثل زنهای دیگه شاد وسرخوش نباشه. ولی لذت یک اخر هفته ارام و در کنار خانواده و یک قوری چای داغ بعد از یک هفته کار و دوندگی سخت ویا یک خواب بدون استرس تا لنگ ظهر توی یک روز جمعه بعد از دفاع از پایان نامه فقط و فقط لذتهای هستند که یک زن شاغل و دانشمند میتونه تجربه کنه و لاغیر.

    [پاسخ]

  61. سلام به همه، بویژه دکتر شیری مهربان و دوست داشتنی
    در این مورد قبلا هم از آقای دکتر و مهندس شعبانعلی شنیده بودم، اما نه به این عمق، چون ایشونا که با ما همدرد نیستن!
    عزیزم نوشته ت را خوندم، منم یکی هستم شبیه تو، فوق یه رشته تاپ فنی از دانشگاه غیرالکی (با احترام یه همه دانشگاهها و تحصیلکرده هاشون)، با مدارک و تخصصهای جانبی متعدد، مورد تحسین در محل کار، و و و
    اما… وقتای تنهاییم را نمیتونن چندتا کاغذ پاره پر کنن، وقتای دلتنگیم را، که کاش زودتر از اینها میفهمیدم اینا کاغذ پاره ای بیش نخواهند بود برام، گرچه با همین کاغذ پاره ها تو جامعه های علمی و کاری منو میشناسن و بهم امتیاز و جایگاه میدین
    میبینی؟ یه سیکل یا لوپ یا چرخه است
    از دید من قانونی در دنیا هست، مثل قانون بقای ماده دوره بچگیمون، برای رسیدن به هرچیزی که نداری باید از یک (یا چند) داشته ات بگذری و فداشون کنی، شرط بدست آوردن از دست دادنه
    حق با شماست، اونقدر که بخاطر به چنگ آوردن و حفظ استقلال و از طرف دیگه حفظ نجابت دخترانه ایرانی و ذاتیم از دختر بودنم زدم، الان گاهی اوقات برا خودم هم غریبه ناز کنم، حتی اگه توی خونه و تنها جلوی آینه باشم خیلی اوقات شوقی برا درست کردن موهام یا پوشیدن لباس محبوبم یا سبک رقص دلخواهم… ندارم
    درسته که منت کسی سرم نیست بخاطر اینکه ماشینم را برده مکانیکی یا در سفرهای دور باهام اومده تنهایی سختم نشه یا برا کارای روز دفاعم کمکم کرده، یا یا یا …
    اما در عوض بخاطر اینکه به کسی فرصت همچین منتهایی را ندم، با اینکه تو خلوت خودم خیلی اذیت شدم از به دوش کشیدن ایییییین همه بار، شدم یه شبه مرد
    من با همه فرمایشات تون موافق نیستم اما…
    اما میپذیرم که بعضی از ما دخترای اوایل دهه شصت و اواخر دهه پنجاه از ذاتمون فاصله گرفتیم، بعضیا بخاطر محقق کردن آرزوی مادر و پدری که خودشون نتونستن دانشگاه برن و تو را مهیای بهترین رشته کردن، به بهای کلاسهای کنکور و استرسهای زیاد؛ بعضیا بخاطر اضطرابهای کار پیدا کردن تو جامعه ای که گرچه ورودی دانشگاههاش اکثرا دخترن اما بازار کار برای رشته هایی (مثل رشته های فنی) راغب به جذب دختر نیست و برای اینکه یتونی اون کار را بدست بیاری باید از قبل معدلت خوب بوده باشه، کار تحقیقی داشته باشی، مدارک رنگارنگی را جمع کرده باشی و از همه مهمتر بتونی ثابت کنی اگه جایی لازم باشه سختی های کار یه مرد را تحمل کنی “میتونی”، و چیزای دیگه
    خب توان من بشر محدوده، زمانم هم محدوده، بالاخره من دخترم یا پسر؟ ظریفم یا …؟
    در نتیجه شدم یه چیزی مابین مرد و زن
    گرچه وضعیت الانم میتونست اتفاق نیافته اگر رو رشته و دانشگاه تحصیلم اونهمه وسواس نداشتم، به معدلم اونهمه بها نمیدادم، به 8 ترمه و 4 ترمه تموم کردن درسم زیاد اهمیت نمیدادم، خیلی برام مهم نبود سابقه بیمه ام از کی شروع میشه و بعد فارغ التحصیلیم وقتم تلف نشه (!)، نهایت تلاشم را نکنم که تو شرکت خیلی خوبی مشغول شم، حتما کارمند تاپی نباشم، ای وای مقطع تحصیلی بعدی را از دست ندم عقب بمونم!، حواسم باشه تعداد و اعتبار مقاله هام کم نباشه ……………
    بله دوست خوبم، نمیگم با 8 کلاس سواد اما میشد دنبال دانشگاه و رشته ساده تری رفت و خیلی گیر نداد که چطوری تموم میکنی، میشد دنبال مقطع بالاتر و عواقبش نرفت، میشد مثل اکثر دخترا پول تو جیبیت را از خونه میگرفتی، میشد بزنی ماشین را داغون کنی و تنها کارت این باشه که زنگ بزنی خونه تا بیان …. و در عوض دخترتر می موندی 🙂
    (گرچه بعضی از اینا را شخص من مجبور به تنهایی انجام دادن بودم و هستم)
    ماها به این دقت نکردیم که یک مرد دوست داره با یک “زن” ازدواج کنه، که خیلی اوقات “نتونه” و مجبور باشه به مردش تکیه کنه، نه یکی شبیه خودش
    به هرحال انتخاب خودمون بوده و تاوانش را هم باید بدیم، گرچه سخته، گاهی اوقات وااااااقعا سخته
    اما باز هم توکل به خدای مهربونمون 🙂
    یا علی

    [پاسخ]

  62. وای که حرف دل منو زدی.مهندسی و فوق لیسانس من فقط باعث آزار روحی و روحیه متناقض مردانه زنانه و عدم پذیرش مرد جماعت شده و حاصلش تنها موندن با وجود داشتن همه مشخصات زن کامل.خسته ایم ما دهه شصتی ها 🙁

    [پاسخ]

  63. با تشکر از نویسنده ی متن و دکتر شیری عزیز
    من با بخش هاییش مخالفم٬‌ این دیدگاه زنی از این طبقه اس٬ در حالیکه قشر روی دیگر سکه هم به احتمال قوی حال خوبی نداره.
    یک الگوی جدید و متفاوت از این دو٬ اما وام گرفته از هر دو لازمه که دختران و زنان ما حال خوبی داشته باشند٬ و نیازمند این هست که در مرحله ی اول خود خانومها و در کنار اونها مردها و جامعه رسیدن به این مدل رو میسر کنند.

    [پاسخ]

  64. واقعا دمت گرم .خدایش حال کردم.
    ———————–
    بچه ای که نمی داند شنیدن اسمت از دهانش همان قدر شادمان کننده است که مجری برنامه جوایز نوبل وقتی تو را بعنوان برنده روی صحنه صدا می کند.

    [پاسخ]

  65. آقای دکتر من برداشتم اینه که حتی خانم هایی که همین جا از ” زمخت و سخت ” و یا ” یه پا مرد” بودن خودشون گلایه دارن، در لایه های پنهان ذهنشون بابت این مساله به خودشون امتیاز مثبت می دن و از این لذت می برن و حتی بیان کردنش هم مشمول همین لذته. و غالب کلی متن بالا هم متاسفانه اینچنین است. و گرنه من چندین زن رو می شناسم که از نظر علمی و کاری درخشان هستند و زنانگی خودشون رو هم دارند. و یا زن هایی که بار علمی اینچنین قوی ندارن ولی گذر روزهاشون هم اینقدر پوچ و بی مایه نیست. دامن تربیت ابر مرد (به تعبیر نیچه) هستند و …

    [پاسخ]

  66. این متن خوب نوشته شده و برای خیلی از خانم هایی که به این سایت سر می زنن ارضا است، اما به نظر من خیلی واقع بینانه نیست. من 24 سالمه، 5 ساله ازدواج کردم، توی دانشگاه دولتی مهندسی خوندم و با معدل بالا فارغ التحصیل شدم، یک ساله که بدون رابطه (با یادگیری فنون مصاحبه و رزومه نویسی) توی شرکت خصوصی شغل خوبی دارم، به دو زبان مسلطم(انگلیسی، فرانسه)، متوسط روزی 10-12 ساعت سرکارم، معمولا شب یک ساعت مطالعات کاری؛ درسی، عرفانی، اجتماعی و … دارم. اما هیچ کدوم از موارد بالا باعث نشده چیزی از زنانگی من کم بشه. یعنی نذاشتم که بشه. چه عیبی داره همه توانمندی های بالا رو داشت، ناخون لاک زده و ظاهر آراسته و شیک هم داشت؟ آشپزی و اتو لباس و خونه داری هم کرد(ترشی هم انداخت)؟ یه وقت هایی واسه مرد خونه ناز و عشوه هم اومد بهش گفت ” برات چی بپزم امشب؟/ برات چی بپوشم تو فلان مهمونی؟ /من همه چیزو میسپارم به تو/ تو تکیه گاه منی/ تو “مرد” منی/” ؟؟؟
    من فکر می کنم با توجه به تغییرات اجتماعی اخیر، انسان و به خصوص زن ها باید توان مدیرت زمان و روان خودشون رو افزایش بدن. اینکه من توی محیط کارم چه جایگاهی دارم نباید باعث بشه به مرد توی زنگیم از بالا نگاه کنم. بلکه باید کمک کنه که با ظرافت بیشتری نسبت به اون کرنش داشته باشم. وقتی زن تایید اجتماعی خودش رو از بیرون دریافت کنه دیگه چه نیازی هست که توی خونه برای مردش قلدری کنه و زنانگیش رو دور بندازه؟ وقتی 12 ساعت خارج از خونه هویت اجتماعی و کاری خودش رو داره چرا نباید 6 ساعت از 12 ساعت مونده رو هویت زنانه داشته باشه؟ برسه خونه، دوش بگیره، شیک ترین لباس راحتیش رو بپوشه، آرایش کنه و یه غذای ساده بپزه؟ کل همه این کارا 2 ساعت هم وقت نمیگیرن(چون انجام میدم اینو میگم) اما اثرات انرژی دهنده اش اول بر روح و روان خود اون زنه و بعد روی زندگی مشترکش. علاوه بر این با اون 12 ساعت و این 6 ساعت تازه می شه 18 ساعت و 6 ساعت دیگه براش می مونه. حالا خود دانه که این 6 ساعت با خواب به خودش استراحت بده یا مطالعه یا عرفان و مناجات یا … .
    من می گم ما بایستی زمان مون، روابطمون، و روان مون رو دوباره بازبینی و مدیریت کنیم. واِلا جمع شدن این دو گروه توی یک فرد اصلا کار سختی نیست. هرچند من هنوز نتونستم خواهر خودم رو متوجه این مساله بکنم…

    [پاسخ]

    فاطمه.د پاسخ در تاريخ بهمن ۵ام, ۱۳۹۲ ۹:۵۵ ب.ظ:

    آفرین سهیلا
    اهل عملید، بر عکس خیلی ها که فقط اهل حرفند و نالیدن
    با خوندن کامنت شما بسیار خوشحال شدم
    تبریک می گم بهتون

    [پاسخ]

    پيمان پاسخ در تاريخ بهمن ۵ام, ۱۳۹۲ ۱۰:۲۹ ب.ظ:

    دستت طلا سهیلا خانم ، آدم خستگیش در میره وقتی میبینه زنهایی مثل شما هم هستن که غر نمیزنن و دنبال راه حل هستن، وقتی اینجوری آدمها رو خط کشی نمیکن که یا باید بشینی تو خونه و با آروغ زدن بچه حال کنی یا بری بیرون انقدر کار کنی که مرد یا زن بودنت یادت بره.موفق باشی و امیدوارم خیلی های دیگه از بانوان دیارم اینجوری فکر کنن

    [پاسخ]

    فاطمه پاسخ در تاريخ آبان ۲۳ام, ۱۳۹۴ ۱۲:۴۴ ق.ظ:

    حرفاتو قبول دارم ولی با این رویه زن بعد از چند سال از پا در میاد!!!!!مردی که دوازده ساعت میره سر کار بقیه شو استراحت میکنه نه اینکه بیاد سانس توی خونش شروع بشه.این وضعیت فعلیت قابل تحسین و تبریکه ولی تا کی میتونی اینجوری ادامه بدی؟مطمینی از یه جایی به بعد کم نمیاری؟

    [پاسخ]

  67. سلام
    من فکر می کنم تعداد بالای زیاد موافقان این حرف برای اینه که مجردهای سن بالا. زیاد شدن
    و بجای این حرفها شاید باید به مردهامون الگوی دیگه ای از زن شاغل نشون بدیم
    تا مردها اینقدر نترسن از زنان موفق
    و کار مفیدی که زن بیرون از خونه انجام میده یک ارزش به حساب بیاد

    [پاسخ]

  68. چند روز پیش داشتم به دوستم میگفتم این همه زنها جنگیدند که به جایگاه الانشون برسن اما همه این کارها برای چی بود؟ اینهمه تلاش برای از دست دادن ارامش بود؟ چرا من وقتی به خواستگارم میگم بعد از ازدواج حاضر نیستم برم سر کار اخم میکنه و میگه من همسر کارمند میخوام من یکی و میخوام که شاغل باشه اونوقت منم میگم پس شما رو به خیر و ما رو بسلامت من واقعا افکارم سنتیه دوس ندارم برم سر کار اگر قرار باشه برم سر کار و استقلال مالی داشته باشم پس دیگه چه نیازی به حضور شماست اقا!!! من چندین سال کار کردم واقعا دوس ندارم تو این محیط و این جامعه برم سر کار واقعا روحم خسته است.احساس میکنم روح خیلی از زن ها و دخترها خسته است.من دور و ورم دخترهای فامیل و دیدم که از نظر علمی موفقن اما واقعا از شرایطشون راضی نیستن توصیه همشونم بهم این بوده که همین لیسانس کافیه نمیخواد ارشد بخونی اما انقد جامعه رقابتی شده که هم خودم احساس میکنم از هم سن و سالام عقبم هم داداشم تاکیدشون بر اینه که من ادامه تحصیل بدم واقعا موندم بین چند راهی

    [پاسخ]

  69. متن جالبی بود ولی زیادی قضاوت گرانه و منتقدانه بود. دو طرف رو در انتهای طیف دیده بود. شاید زن دانشمند، زن جالبی نباشه، ولی “از نظر من” زنی که تنها کارش خانه داری و حرف زدن با همسایه و خرید باشه و سالی یک کتاب یا روزنامه هم نخونه به همون اندازه ناجالبه.
    خیرالامور اوسطها.
    من اعتقاد دارم زن باید زنانگی داشته باشه و بچه ها باید با حضور مادر بزرگ بشن. اما این لزوماً یک زن بیسواد چسبیده به خانه نمیطلبه. ما باید دانشمند باشیم اتفاقاً، اما نه لزوماً به معنی بوی آزمایشگاه دادن و یه گوشه چسبیدن به کتاب – دانشمندی به معنای آگاهی و دانش داشتن که از نظر من جمع سبزی پاک کردن منبع مناسبی برای کسبش نیست. ولی ما باید همزمان خودمون رو بشناسیم و ظرفیت دانش رو داشته باشیم. و دانش رو در جهت مثبت زندگی به کار ببریم نه اینکه خودمون رو برده ی دانشگاه و استاد و محل کار کنیم. ضمن اینکه در زندگی امروز خیلی وقتها شرایط اقتصادی ایجاب میکنه که زنان هم کار کنند. و گاهی نمیشه ازدواج کرد و باید بتونیم از عهده ی مخارج خودمون دربیایم چون یک زن عامی به خاطر عدم توانایی در براورده کردن نیازهای خودش ممکنه تن به هر زندگی ای بده.
    این بود انشای من 😉

    [پاسخ]

  70. هر روز زیر بار نگاه و سوال و متلکهای دیگران مورد فشار قرار می گیرم که اینهمه درس خوندی چرا کار نمیکنی ؟ چرا کار مرتبط نمیکنی ؟ فوق لیسانس مهندسی رو ول کردی رفتی طراحی میکنی ؟
    و فقط دلم به این دلنوشته ها خوشه ..

    [پاسخ]

  71. چه متن عجیبی . از یک دانشمند این نوع نگرش بعید بود. این متن رو کسی میتونه بنویسه که دانشمند شدن رو نه خودش ،که برای پیروی از اجتماعش، برای پیروی از مورد تایید دیگران واقع شدن انتخاب کرده. این خانم محترم طوری صحبت میکنه که انگار دانشمند بودن کاری هست مختص مردها و وظیفه اصلی زن همون رسیدگی به امور معمول زندگی هست و دانشمند بودن کار اضافه ای هست که زن به خودش تحمیل میکنه.این خانم مظلوم نما برای اینکه بگه چقدر مورد ظلم واقع شده از روی دیگه سکه که نقطه مقابل تصویر زن دانشمند هست استفاده کرده و نخواسته از زن هایی بگه که هم زنانگی مخصوص خودشون رو حفظ کردند و هم برای رسیدن به جایگاه علمی مناسبشون تلاش کردند و راضی هستند.
    زنانگی تو وجود هر زنی هست و اینکه هر زنی چقدر استعداد داره که اون رو نشون بده فقط و فقط به خود اون زن بستگی داره . دانشمند بودن، طالب علم بودن ،در اجتماع بودن مانع نیست . اینها زمانی مانع میشه که تو جایگاه مناسب خودت رو پیدا نکردی و چون جایی که هستی مال تو نیست آرامش نداری و کارهایی که میکنی نه از سر علاقه که کارهای بایدی ست و اجبار شامل حالشون میشه .

    [پاسخ]

  72. سلام پراز جاذبه و زنانگی بووودم دوست پسراامو به سختیی باید از خودم میروندم….ازدواج کردم…بچه دار شدم….ادامه تحصیل دادم…کار خونه ..فشار درس..غرغر شوهر…الان میخوام جاذب باشم اما انگار دیگه کسییی منو نمیبینه…چون متاهلم بچه دارم و….شوهرم که سالهاست دیدن من براش عادی شده….

    [پاسخ]

    يك هم راه پاسخ در تاريخ بهمن ۶ام, ۱۳۹۲ ۹:۵۲ ق.ظ:

    !؟؟؟

    [پاسخ]

  73. عالی بود،
    حرف دل من، دختر امروزی،البته بیشترش،دخترای دهه شصتی!
    حرف دل منی که الان تو 26سالگی،کار خوب و موفقی دارم،واسه خودم یه پا مهندسم،ولی نمیتونم رابطه ی خودم مهندسی کنم!!
    کاش کمی جای مهندسی ساختمان،مهندسی ساده و بدون دغدغه زیستن رو یاد میگرفتم،مهندسی دختر زیستن رو یاد میگرفتم ناز و لطیف بودن رو،نه سخت و زمخت بودن

    [پاسخ]

  74. خیلی متن جالبی بود ولی درست بودن یا غلط بودن هر طرف سکه خیلی مهمه این روزها این تیپ خانم ها خیلی هستند ولی هردو تقریبا ناراضی هستند اولی میگه چرا زود شوهر کردم خودما درگیر زندگی کردم به هیچ یک از اهدافم نرسیدم دومی میگه چرا به این سن من نباید شوهر و بچه داشته باشم از زندگیم لذت نبرم به نظر میاد یه دختر باید حد وسط تمام این مسائل را داشته باشه حالا نه خیلی زود خودشا درگیر زندگی کنه نه خیلی هم وارد علم بشه اگه هم وارد میشه حداقل به فکر رازهای زنانگیشم باشه و اینو بدونه قبل از هر چیزی یه زنه نه یک دانشمند……..

    [پاسخ]

  75. زیبا نوشتی خواهرم..بانوی دانشمند و دوست داشتنی ..فهمیدنش سخته و فهموندنش سختتر که میشه بسیار دانست و باز هم زن بود..برای شما که این همه مطالب دشوار آموخته ای آموختن یا به یادآوردن بخشی انکار شده در وجودت حتما شدنیه

    [پاسخ]

    يك هم راه پاسخ در تاريخ بهمن ۵ام, ۱۳۹۲ ۲:۳۵ ب.ظ:

    برای نجمه
    ۱۳۹۲/۱۱/۰۵ @ ۱۱:۳۹

    بله نه یادگرفتنش سخته و نه انجام دادنش اما مساله ای هم هست به اسم از دست دادن زمان و فرصت!

    [پاسخ]

  76. سلام. این دردها، درد بسیاری از همنوعان من و بویژه همسرم است. دقیقاً مشغول ارائه پایاننامه اش است و هر روز در فکر اینکه ادامه دهد یا نه. اصلاً آیا فرقی می کند یا نه. از طرفی حس موثر بودن برای همنوع و جامعه را چه کند؟ این همه تلاش و شب بیداری و … را چه کند. حتی برای رفتن به کنسرت دیشب هم فرصت نکردیم درست و حسابی آماده شویم. اینها همه پارادوکسهایی است که همواره جواب درستی برایشان حداقل در جامعه ما پیدا نشده است. به نظر من اینجا یا باید سیاه بود یا سفید. ما حد تعادلی نداریم. اگر قرار است خانه دار باشیم خود را فدای کودکمان خواهیم کرد و بعدها انتظار داریم که او هم خود را بی چون و چرا فدای ما کند و آینده او را و ازدواج او را تحت الشعاع رفتار خود قرار خواهیم داد و اگر قرار است دانشمند باشیم در این پیله خود آنچنان می مانیم که فارغ از دنیا و زندگی شویم.
    و جامعه ما قبول نمیتواند بکند که یک استاد دانشگاه یا یک مدیر هم زندگی شخصی دارد. او هم دلش می خواهد در جامعه زندگی کندو خوشی کند. حال با این اوصاف به نظر من این شوالیه های خسته بایست دوباره به خود آیند و افراط و تفریط نکنند. انها نمی خواهد که ثابت کنند ما هم هستیم چون چه ما مردها قبول کنیم یا نکنیم ، هستند و حضورشان پر رنگ است.
    باید برخی ساختارها را خود شناسایی کرده و بشکنند. و حرف اخر اینکه من با تمام اینهایی که گفتید و گفتم در کنار همسرم بوده و هستم و خواهم بود. چون سعی می کنم درکش کنم و هر تصمیمی داشته باشد سعی میکنم درکش کنم و انتظارات غیر معقول نداشته باشم. به امید انکه تمام مردم سرزمینم مادرانشان و همسرانشان را چه دانشمند و چه امی درک کنند.
    ————–
    از زیبایی بخش اخر این کامنت حظ کردم یوسف عزیز

    [پاسخ]

    يك هم راه پاسخ در تاريخ بهمن ۵ام, ۱۳۹۲ ۲:۴۱ ب.ظ:

    برای یوسف
    ۱۳۹۲/۱۱/۰۵ @ ۱۱:۳۷
    حرفهاتون به دلم نشست
    با خوندن نوشته شما یاد فرموده ای از استاد راهنمام افتادم که میگن:
    علت عقب موندن شماها اینه که تک بعدی زندگی میکنین، میشه هم کار کرد و پول درآورد هم درس خوند و هم عاشق شد و ازدواج کرد، اما شما خودتون را محدود میکنین به شروع فاز بعدی بعد از اتمام فاز فعلی
    و از پاراگراف آخرتون من هم خوشم آمد
    *پاینده باشین آقا یوسف*

    [پاسخ]

    faezeh پاسخ در تاريخ بهمن ۶ام, ۱۳۹۲ ۱:۵۵ ق.ظ:

    حقیقتا زیبا نوشتید…موفق باشید وشاد

    [پاسخ]

    فاطمه پاسخ در تاريخ آبان ۲۳ام, ۱۳۹۴ ۱۲:۳۴ ق.ظ:

    خدا خیرتون بده.کاش همه مردا این میزان درک رو داشتن و زندگی رو برای زنان زندگیشون جهنم نمیکردن.حالا زن در نقش همسر،مادر،خواهر یا دختر.من زجر مردسالاری رو همیشه تو زندگیم کشیدم.از بچگیم و هیچوقت نتونستم اونی باشم که میخوام یا میتونم.هم از بعد تحصیلی و پیشرفت اجتماعی و هم خانوادگی

    [پاسخ]

  77. این نوشته خیلی یکطرفه بود.ای کاش از دید زنان به قول شما عامی که یه خاطر استثمار شدن توسط مرد از زندگی لذت میبرن!!!! هم به این قضیه نگاه میکردین و پای درد دلشون مینشستین.

    [پاسخ]

    t پاسخ در تاريخ بهمن ۵ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۴۰ ق.ظ:

    من حرفای بعضی ها از اون دسته رو شنیدم از وضعیتشون ناراضی نیستن فقط دوستدارن اینورم تجربه کنن.

    [پاسخ]

  78. با سلام خدمت این دوست توانمند نویسنده و آقای دکتر ، چه زیبا حال این روزهای مرا توصیف کرده . من پس از حدود 22 سال فعالیت و بودن در پست مدیریت ارشد IT در صبح یک روز زمستانی به راحتی از کار برکنار شدم چون معاون مدیرعامل با زن جماعت نمی تونه دقت بفرمائید نمی تونه کار کنه زن باید تو خونه باشه و……اما بعد از 2 هفته در منزل بودن دارم به این فکر میکنم که چه چیزهایی را برای رسیدن به آن قله ای که با تصمیم یک مرد ( که خودش با رابطه نه توانمندیهای علمی و مدیریتی به اونجا رسیده ) به پائین افتادم ، از دست داده ام . آیا واقعا ارزشش داشت ؟ آرامشی که اکنون دارم قابل مقایسه با هیچ چیز نیست
    =========================
    لادن عزیز
    این قضیه متفاوت است ، شما الان باید بجنگید برای جایگاهتون، شاید باید خودتون کسب و کار IT راه بیندازید تا خلا های موحود را ترمیم کنید
    بعدش میشه نشست و فکر کرد که چه چیزهایی در الان زندگیم جاشون خالیه که اشتغال میخواد پر کنه

    [پاسخ]

    amir پاسخ در تاريخ بهمن ۵ام, ۱۳۹۲ ۱:۴۳ ب.ظ:

    اگه سازمان دولتیه از طریق دیوان عدالت اداری شکایت کنید چون دلیل نداره خصوصی هم بشه یکاری کرد.جایگاهتون را مفت مگه بدست آوردید؟؟؟ به نظر من از قدرت هست که باید بخشش کرد.جایگاهتون را بدست بیاورید حالا بعدش نخواستید یه چیزی!!!

    [پاسخ]

  79. پرنده زیبای امروز، مگه در ازای رشد بالها پاهات رو بریدی که امروز اینگونه هراسان و گریان، دلتنگ زمین شدی؟! از زمین و آسمان با هم لذت ببر و به خود ببال که هم پر پرواز داری برای اوج گرفتن و خروج از هر بن بست به وقت لزوم وهم پاهایی پر توان و زیبا برای خرامیدن در بستر زندگی.
    فقط تلخ نشو چون تو شیرینیه خلقتی!!!

    [پاسخ]

  80. سلام.
    دکتر عزیز،‌ این سرنوشت منه. ما یه عمر از بچگی درس خوندیم. همیشه مورد حسادت فامیل مخصوصا عموزادگان بودیم.
    اما حالا با تجدیدی و حتی رد شدن‌های متوالی آن ها، موفقیت‌هایی بسیار عالی در زمینه شغل، و دیگر مسائل زندگی را پشت سر گذاشته‌اند. اما من بعد از یک عمر نمرات و معدل خوب گرفتن، بعد از تلاش های بی شمار، سالها برای یافتن شغل خوب تلاش کردم و اکنون بعد از تلاش های بی شمار بالاخره به یاری خدا، کاری که در شان من نیست، را یافته‌ام. البته الحمدلله راضیم. ولی در دیگر مراحل……….
    عموزادگان که روزی مورد تحقیر و تمسخر فامیا بودند، اکنون همه در مقابل من با عزت و افتخار یاد می‌کنند. و من…
    البته من این روزگار را بعد، از دست دادن مادر عزیز از جانم داشته‌ام مادری که بعد از رفتن او معنای غم را فهمیدم. البته فکر می کنم که روزگاری شده که درس و دانشمند و … ارزش کمتری دارند.
    =================
    من به علت موفقیت عموزاده هات کاری ندارم ولی مهارت اشتغال و کسب و کار و مصاحبه و رزومه …امری دیگر است و خیلی ها باهاش موفق میشوند

    [پاسخ]

  81. زن نباس بیستر از ارشد بخونه
    هم به خودش ظلم کرده هم به بشریت

    [پاسخ]

    يك هم راه پاسخ در تاريخ بهمن ۵ام, ۱۳۹۲ ۲:۴۸ ب.ظ:

    برای نیره
    ۱۳۹۲/۱۱/۰۵ @ ۱۰:۳۴

    به نظر من نمیشه اینطوری حکم قطعی داد که فلان مقطع
    میشه به همه جوانب زندگیت برسی
    “اگه” تک بعدی جلو نری

    [پاسخ]

  82. چقدر دلم برای خودم و امثال خودم سووووخت
    و مسئله اینجاست که تغییر روند زندگی برای کسانی که به این شکل بار اومدند و به این شکل زندگی عادت کرده اند خیلی سخته … و سختتر از اون تنهایی …

    [پاسخ]

  83. “چیزی که مهم است این است که ما برای ایستادن روی قله های افتخار روی چه چیزهایی پا گذاشته ایم؟ از چه چیزها گذشته ایم؟ از چه چیزها بالا رفته ایم؟ چند مهمانی خانوادگی از دست رفته، چند ساعت همصحبتی با کسی که دوستش داشته ایم و از دنیا رفته، چند دقیقه محبت صادقانه یک آدم دیگر..” خیلی نوشته تاثیر گذاری بود. به قول شما مدل موفقیت زنان در ایران مردانه است چون الگویی نداشتند و حالا ما در این الگو به بی تعادلی رسیدیم. من خودم دارم این روزا به این فکر می کنم که آیا واقعا ارزششو داشته این همه وقت صرف موفقیت هایی بکنیم که واسمون فقط زینت بوده نه هویت… اما مشکل اینه که آدمایی مثل من و امثال من دیگه حتی نمی تونیم اون روی سکه باشیم و به این روش عادت کردیم…. چه باید کرد؟

    [پاسخ]

  84. من بعنوان یه زن نیمه دانشمند که همیشه درس خانودم کار کردم تا خودم رو از طبقه فقیر اجتماعی و فرهنگی و مالی جامعه بالا بکشم زنی باشم که دمخور مادر و رقیه خانوم همسایه نباشم زنی باشم که از توهین ه تحقیر های پدرم را که هیچوقت نفهمیدم چرا اینگونه با من و بقیه رفتار میکند فرار کنم اگر تکیه گاه نداشتم تکیه گاه دیگران شوم همانقدر دلو گرفته که نازی نیمه انشمند با داشتن والدین علم پرست دلش گرفته دیروز مدرک دیپلم کاردانش زنی رو کپی گرفتم با معدل 12 کارمند ارشد شهرداری ازدواج کرده و دارای یک پسر با خیلی از مردهای همکارش هم خوش میگذارند و خنده هایش خون را در رگ های دختر چون من که همیشه سعی کرده نجیب باشد سر به زیر باشد نگاهی نکند خنده ای نکند که انگ بی حیایی بخورد منجمد میکند هر دو دهه 60 من با لیسانس مدیریت که در بدترین شرایط میشد درس خاند را گرفتم چقدر بخاطر ش تلاش کردم مدرکی که از نظر هیشکی ارزش ندارد اما باری من اسب مسابقه که در بدترین شرایط لنگ زدگی میتوانست گرفتش الان زنانی چون آن کارمند ارشد نشسته اند و به ریش من میخندد چون نه فرزند جانبازم نه بعد از 6 سال کار کردن شغل آنچنانی بخاطر اینکه من فرزند یک معتادم که دارم زندگیام را ذره ذره میسازم

    [پاسخ]

  85. سخت‌ترش اینه که بخوای نقش هر دو زن این نوشته رو ایفا کنی! میشی همونی که رایحه تو کامنتش گفته.
    شاید برای همینه که نسل ما این‌قدر زود خسته و شکسته شده‌اند.
    با اون قسمت نوشته هم که درباره بردگی مدرن گفته بود شدیدا موافقم، خیلی از ما تو محل کار و تحصیلمون داریم این بردگی رو تحمل می‌کنیم.

    [پاسخ]

  86. این کامنت رو قبلا در سایت آقای شعبانعلی در مورد متنی مشابه گذاشته بودم اینجا هم میزارم
    ا اجازه منم دو تا متن اینجا میذارم و در آخر هم تحلیل خودم رو…
    متن اول بخشی از مصاحبه است با خانم مانیا اکبری پیشنهاد میکنم فیلم ده کیارستمی هم ببینید و بخش دوم هم بخشی از کتاب توان روحی زن یوگینی هست
    “زنهای امروزی بیشترشان امیزه مبهمی اند از کارو فعالیت و از غریزه واقعی زن بودنشان جدا شده اند و یکی از بحرانهای زنها همین است. شاید زیبا باشد که زنها به خودشان دروغ نگویند . ما اصولا با حجمی از دروغ و توهم مواجهیم و بار دروغ زنها بیش تر از مردهاست.یک جدالی بوجود آمده برای اینکه زنها میخواهند باشند بیش تر از آنچه که هستند در حالی که نمیدانند خیلی کافی اند. احساس رضایت از زن بودن را نه از خانواده گرفته اند نه از اجتماع و دارند برای چیزی تلاش می کنند که نمی دانم چیست!!حقوق, فرهنگ, سنت, مذهب … واژه های عجیبی است که در فضا پرتاب می شود که ریشه اش یک گم گشتگی از غریزه و فطرت زن است. این همه مبازه نمی خواهد تنها یک سازش و تسلیم میخواهد در برابر زن بودن.”
    “یک زن امروزی باید قادر باشد که هر عقیده بیربط و مطلق را که پیشرفت او را مانع می شود به دور بریزد, در عین اینکه چراغ درونیش را پرورش میدهد از دیگران نیز غافل نشده, مراقب باشد تا تمام فضیلت ها و نیکی ها را در شیوه ی زندگی کنونیش پیاده کند. چنین زنی همواره مستعد پذیرش عقایدی است که او را قادر می سازد تا خلق کند و از بودن خود لذت برد. با فعال کردن نیروهای خاموش و ساکت است که یک زن به سعادت ابدی می رسد.”(کتاب توان روحی زن یوگینی)
    به نظرم اگر زنهای ما به شناختی از خودشون برسن اونوقت این تناقضات در حد کمی احساس میکنن مهم اینه که با شناخت خودشون نظام ارزشی خودشون رو از نظام ارزشی که جامعه داره بهشون تحمیل میکنه تشخیص بدن …در اینصورت مسیر براشون مشخص میشه که ایا میخوان مثل مادربزرگها زندگی کنن و شاد باشن و لذت ببرن از زندگی یا میخوان به تنهایی زندگی کنن و اهداف بلند پروازانشون رو دنبال کنن و باز هم با شادی و لذت زندگی کنن…و یا اینکه می خوان در کنار خانواده درجامعه هم نقشی پر رنگ تر داشته باشن و باز هم شاد باشن و لذت ببرن از زندگی که این دو با هم در تضاد نیست البته به شرطی که مرد جامعه هم به همون میزان از رشد رسیده باشه………بیشتر این متنها و تناقضات برگرفته از عدم شناخت خودمونه…و یک بخشیش هم برگرفته از سنت و عرف تحمیلی جامعس٫٫ولی این سنت و عرف بهانه خوبی برای این شکها و احساسات متناقض نیست که شدیدا اعتقاد دارم ازماست که بر ماست.پس وظیفه تک تک مردها و زنهاست که قبل از هرچیزی و مقایسه ای به شناخت خودشون و نظام ارزشی خودشون پی ببرن تا مسیر حرکت زندگی براشون مشخص بشه..شاید سخت باشه چرا که خیلی وقتها ارزشهای ما در جامعه ضد ارزش محسوب میشه برای یک زن …ولی موندن در ناحیه شک و دودلی و یا زندگی با نظام ارزشی تحمیلی مثل مرگ تدریجی میمونه پس مسیر حرکت ما در طول زندگی حرکت از بسوی نظام ارزشی خودمونه و اگر خیلی هم ضد ارزش باید زیر پوستی صورت بگیره چرا که ذات زن و واقعیت وجودی زن در برگیرنده است …اینها به نظرم حرفهای کلیشس که حداقل برای زنان دهه ۷۰ فکر نمیکنم کاربرد داشته باشه …اینها حرفهای زمانداره…تا زمانی که زنان ما مسیر حرکت به سمت امروزی شدن و مدرن شدن و یا همون برابری رو چشم بسته و بدون آگاهی طی میکنن این جور تناقضات هم وجود خواهد داشت چه برای مردش چه برای زنش.مردهای ما هم کم دچار تناقض نیستن در مواجه با زنان امروزی …وقتی خودمون اینقدر ناآگاهانه داریم این مسیر رو طی میکنیم دیگه چه انتظاری داریم از مردها ؟؟!!!! امیدوارم تونسته باشم واضح نظرم رو بگم…هرچند آگاهی از مسیر و نتیجه چندان سخت نیست چون غربیها قبلا این مسیر رو طی کردن
    ==================
    ممنونم که نظرتون را درج کردید پگاه عزیز

    [پاسخ]

    يك هم راه پاسخ در تاريخ بهمن ۵ام, ۱۳۹۲ ۲:۵۹ ب.ظ:

    “یک جدالی بوجود آمده برای اینکه زنها میخواهند باشند بیش تر از آنچه که هستند در حالی که نمیدانند خیلی کافی اند.”
    عالی بود

    [پاسخ]

  87. من یه زن نیمه دانشمند مجرد بخاطراینکه میفهمم و محیط زیست رو خیلی دوست دارم داشتن فرزند کمتر و اصول زندگی اخلاقی واسم مهمه و از نگاه بی مورد و بی پروا تو چشم پسرا پرهیز میکنم و میخام خودم رو از طبقه فقیر وپایین جامعه با تحصیل و کار کار کار بکشم بالا مورد تمسخر و بی محلی خیلی از مردایی که ترجیح میدن با زنایی باشن که هر شبشون با یه مرد سپری شده حتا با ختلاف سنی زیاد من نوعی دخترای طرد شده ای هستیم که وقتی به عقب نگاه میکنیم میبینیم همش کاشتیم درو واسه ادمای سود جویی بوده که………
    چند روز پیش یکی از کارمندای شهرداری متولد دهه 60 مدرک دیپلم کاردانیش رو اورد واسش کپی بگیرم با معدل 12 من رشته ریاضی با کلی دغدغه فکری و مالی و جو متشنج خانوادگی و بی مادری رشته ریاضی معدل 17 و برنده المپیاد فیزیک منطقه ای و لیسانس مدیریت توی یه دفتر نمایندگی کار میکنم دولی اون خانوم ازدواج کرده یه پسر داره همیشه در حال خنده و شوخی با همکارای مرد هستش مدرک کاردانیش رو هنوز نگرفته فقط بخاطر این امتیاز ایشون فرزند جانباز تشریف دارن من فرزند یه معتاد برای زنایی مثل ما جای ماندنی نیست
    ====================
    من فکر میکنم نتیجه گیریهاتون تناسبی نداره با حال بدتون و همینوطری خیلی بدحال شده اید
    اینهمه فرزند خانواده معتاد که الان وضعش خوبه و اینهمه فرزند جانباز که خودش معتاده!!! خب اینکه باعث نتیجه گیری نمیشه
    شما سهم خودتون را در زندگی ایفا میکنید یا میخویا یه آدم تلخ نق نقو بشید؟؟؟

    [پاسخ]

    بهار پاسخ در تاريخ بهمن ۷ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۱۰ ب.ظ:

    دکتر من اصلن نق نقو نیستم شاید از دید خیلی ها جایگاه و مرتبه کمی داشته باشم شاید خیلی پیشرفت از دید دیگران نداشته باشم اما خودم میدونم چقدر تلاش کردم چقدر زحمت کشیدمو خودم و خدای من میدونن چقدر ادم مهمی هستم و چقدر توانایی برای زندگی کردن دارم و چقدر دیگه راه برای جنگیدن
    اما گاهی از اینهمه ناعدالتی دلم میگیره

    [پاسخ]

  88. نوشته ایکه حال و روزخیلی از دخترا و زنانهای این جامعه رو توصیف میکنه…در این بین میخوام یه چیزی بگم که خیلی از همین دخترهایی که تعداد لوازمای آرایششون از تعداد خودکارهای جامدادیشون کمتره ، بخاطر همین مدارج علمی چه موقعیت های ازدواجی رو که ازدست ندادند چرا که فقط میخواستند محکم باشند و خودشون باشند. منم مثل این نوشته چنین وضعیتی دارم ولی این حس رو هر روز تجربه میکنم که نکنه لحظه ای فرا برسه که وقتم هدر بره ، اکسیژن اضافی مصرف کنم ، میدونین ترس تنهایی آینده از یک طرف و ترس اینکه مبادا به قول شهریار تو روزگار پیری ، عمرم شرمنده جوونیم باشه از یک طرف دیگه آرامش رو از آدم سلب میکنه !..واقعا چه کار میشه کرد ؟

    [پاسخ]

  89. «اغلب ما شوالیه های خسته ایم.» + اون داستان های سابق الذکر دربارۀ جماعتی از دختران 30 سالۀ ازدواج نکرده، منو یاد این بیت انداخت (از حسین منزوی):
    جنگ جویی خسته ام، بعد از نبردی نابرابر

    پیش رویش پشته ای از کشتۀ هم سنگرانش …

    [پاسخ]

  90. ما لذت زندگی رو تحت فشار و توقع مادر و پدر و عمه خانم و خان دایی گذاشتیم گوشه دلامون و بدو بدو رفتیم سمت مدرک.هر چی بالاتر بهتر،برق نگاه بقیه بیشتر اما خودمون چی؟
    مطلبت عالی بود نازی.

    [پاسخ]

  91. با سلام
    اینقدر این نوشته عـــــــــــــــــــــالی بود که من را میخکوب کرد. واقعا حرف دل من را زد. بعضی وقت ها فکر میکنم چرا ما اینطوری شدیم؟ البته ناگفته نماند که من و این تیپ آدم ها در تک تک لحظات زیبای تلاش کردن واقعا عشق کرده ایم و پیشرفت علمی کرده ایم. ولی موضوع اینجاست که تعداد مردهایی که بخواهند سرپناه همچین زنانی باشند خیلی کم هستن. چون ما خودمون یک پا مردیم…..

    [پاسخ]

  92. نهایت نتیجه همه این نوشته های امروزی این است که زنان و دختران تحصیل کرده امروزی خیلی خیلی بدبختند حتی اگر به ظاهر موفق و شاد باشند چه روزهای سختی که برای بدست آوردن این بدبختی ها گذرانده اند ، چه کسی مقصر است جامعه یا خودشان؟

    [پاسخ]

  93. حرفهایی تلخ ولی کاملا واقعی . گم کردن زنانگی در حالی که باید زندگیش کرد. به عنوان کسی که سالهاست در دانشگاه کار می کنم تمام این حرفها را واژه به واژه درک می کنم .

    [پاسخ]

  94. ساعت 2 نصفه شب یه زن نیمه دانشمند متاهل، درحالیکه داره مدارک شو برای مصاحبه هیئت علمی فردا در یکی از دانشگاه های دولتی کشور آماده میکنه و داخل ساک پلاستیکی میذاره، روسری سرخابی، رژ سرخابی و نیم بوت پاشنه دارش رو هم میذاره توی کیسه، چون امیرهم داره میاد و اون مقنعه مشکی و کفش معمولی دوست نداره، اون رژ لب سرخابی میخواد..
    ساعت 2:12 نیمه شب.. و من یه زن نیمه دانشمند که اگر برای مصاحبه چاغچور نزنم حتمن ردم.. اگر بلافاصله بعد از خروج از دانشگاه برای همسرم تیپ دخترهای بی خیال با لباسای رنگ روشن نزنم، مورد سرزنشم..
    کاشکی یه کم میذاشتن خودمون باشیم.

    [پاسخ]

    آزاده پاسخ در تاريخ بهمن ۵ام, ۱۳۹۲ ۹:۳۴ ق.ظ:

    همین دیگه.. مساله اینه که -ظاهرن یا عملن- این بخش قضیه مهم تر و تعیین کننده تره. یعنی جامعه و آقایان همسر از یه زن دیپلمه توقع ندارن بره لیسانس بگیره، کار خوب پیدا کنه، مستقل باشه، پیشرفت کنه و .. اما از یه زن -هرقدر دانشمند- توقع می ره اون جنبه رو کاملن ساپورت کنه. حقیقت اینه که نمی دونم دلیل این مساله رو باید بذارم بحساب مسایل بیولوژیک یا مسایل فرهنگی جامعه.
    رایحه بانو اگر اکانت فیسبوک داری ببند وگرنه گشتاپو بفهمه حتمن ردت میکنه!

    [پاسخ]

    مستوره پاسخ در تاريخ بهمن ۵ام, ۱۳۹۲ ۴:۰۱ ب.ظ:

    اگر میگذاشتن که خودمان باشیم که غمی نبود!:)
    موفق باشی دوست من

    [پاسخ]

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.