معرفی کتاب سوپ جوجه برای روح

image_pdfimage_print

سری اول کتاب های  سوپ جوجه برای روح  به تعداد ۱۰۱ جلد به کوشش و جمع آوری  جک کنفیلد و مارک ویکتور هنسن، سخنرانان انگیزشی معروف،  منتشر شد که از این تعداد، میزان قابل توجهی از آنها توسط مترجمان و به مدد ناشران متفاوت، ترجمه و چاپ شده است.

ویژگی اصلی این کتاب این است که داستان های آن بر گرفته از داستان های واقعی برای مردم معمولی است.

بودای طلایی

و اکنون این راز من است، رازی بسار ساده: تنها با

چشم دل است که می توان همه چیز را به درستی دید،

 آن چه ذاتی است، به چشم نا مرئی است.

                                            آنتوان دوسنت اگزوپری

در پاییز سال ۱۹۸۸ از من و همسرم جورجیا برای شرکت در سمیناری در هنگ کنگ دعوت بعمل آمد تا در مورد احترام به نفس سخنرانی کنیم. از آنجایی که این نخستین سفرمان به شرق دور بود، تصمیم گرفتیم چند روزی به سفر خود افزوده و دیداری هم از تایلند داشته باشیم.

زمانی که به بنکوک رسیدیم، بر آن شدیم تا در توری ثبت نام کنیم و به این طریق بتوانیم از مشهورترین معبدهای بودایی بازدید کنیم. در آن روز من و همسرم جورجیا به همراه مترجم و راننده از چندین معبد بودائی دیدن کردیم، اما خاطره همه آنها پس از گذشت چند صباحی از ذهنمان زدوده شد.

با ابن وجود، معبدی در آنجا وجود داشت که تاثیری ماندگار در دل و ذهن ما دو نفر بر جای گذاشت.نام این معبد، معبد بودای طلایی است. خود معبد بسیار کوچک است و اندازه آن احتمالا بیشتر از سی در سی پا نیست. اما هر دوی ما به محض ورود به آنجا، با مشاهده مجسمه محکم و. طلایی بودا که ارتفاعی در حدود ۱۰ و نیم پا( تقریبا ۳٫۲ متر) داشت، حیرت زده شدیم. وزن این مجسمه بیش از دو و تیم تن است و از نظر پولی نود و شش میلیون دلار ارزش دارد! واقعا منظره پرهیبتی بود: بوداس طلایی، نجیب و مهربان و با ابهت هرچه تمام تر از آن بالا به ما لبخند می زد.

در حال دیدن مناظر جالب معبد و انجام امور عادی توریستی (گرفتن عکس و آه و عجبا گفتن) بودیم که به یک جعبه شیشه ای نزدیک شدم. جعبه حاوی تکه ای کلوخ که حدود هست اینچ ضخامت و دوازده اینچ طول داشت. در کتار جعبه شیشه ای صفحه کاغذی بود که تاریخ ساخت این مجسمه اعجاب انگیز هنری روی آن ماشین شده بود.

در سال ۱۹۵۷ گروهی از راهبین صومعه ای ناگزیر به جابه جایی یک بودای گلی از معبد خود به محل جدید آن می شوند. علت جا به جایی مجسمه، توسعه بزرگراهی بود که از شهر بانکوک می گذشت و این معبد سر راه آن قرار می گرفت. هنگامی که جرثقیل شروع به بلند کردن مجسمه عظیم الجسه می کند، مجسمه به خاطر وزن هول انگیزش ترک بر می دارد. از طرف دیگر باران نیز شروع به باریدن می کند. راهب اعظم نگران که آسیب دیدن بودای مقدس بود، تصمیم میگیرد تا دوباره مجسمه را پایین بیاورند و برای جلوگیری از خیس شدن، روی آن را با کرباس قیراندودی بپوشانند.

شب همان روز راهب  اعظم برای بررسی وضع مجسمه به سراغ آن می رود. او فانوس را زیر کرباس می گیرد تا از خشک و خیس بودن آن مطلع شود. نور فانوس که روی ترک می افتد، راهب اعظم متوجه می شود پرتو نوری از آن منعکس می شود. او تعجب می کند و به تصور این که چیزی لای ترک جای گرفته، فانوس را به ترک نزدیک می کند. او سپس دنبال تیشه و قلم می رود و شروع به کندن گل می کند. با کنده شدن تکه کوچکی از گل، پرتو نور بیشتر و درخشان تر می شود.. آن شب پس از ساعتها تلاش و زحمت، سرانجام راهب اعظم رو در روی بودای طلایی شگفت آور می ایستد.

مورخین بر این باورند که چند صد سال قبل از آن که راهب اعظم به این کشف نائل شود، ارتش برمه درصدد حمله به تایلند (سیام آن زمان) بر می آید. راهبین سیامی با پیش بینی این موضوع که کشورشان به زودی مورد حمله متجاوزین قرار خواهد گرفت، برای جلوگیری از تاراج و چپاول بودای طلایی، روی آنرا با لایه ای از گل می پوشانند. متاسفانه، چنین به نظر می آید که ارتش برمه همه راهبین سیامی را قتل عام می کند و در نتیجه راز سر به مهر بودای طلایی تا روز سرنوشت سار ۱۹۵۷ بر احدالناسی فاش نمی گردد.

داخل هواپیما به کشورم باز می گشتم. که پیش خود اندیشیدم: «ما همه شبیه به آن بودای گلی هستیم که روی خودمان را با لایه ای سخت از ترس و هراس پوشانده ایم، اما در درون هریک از ما یک بودای طلایی و یا به عبارتی یک جوهره طلایی وجود دارد که خویشتن خویش ماست. در بخشی از راه زندگی ما بین سنین ۲ تا ۹ سالگی، هر یک از ما شروع به پوشاندن  جوهره طلایی خویش یا خویشتن طبیعی خویش می کنیم. وظیفه ما همانند راهب اعظم صومعه که تیشه و قلم در دست گرفت، کشف مجدد جوهره واقعی خودمان است.

جک کنفیلد

9 دیدگاه در “معرفی کتاب سوپ جوجه برای روح

  1. سلام استاد
    شما با ذهن من همون کاری را کردید که استاد اعظم با مجسمه بودا
    من حدود یک سال در کلاسهای شما شرکت می کردم
    کلاسهای شما ذهن منو خیلی متفاوت کرد و زندگیم هم کم کم متفاوت شد و شد همون چیزی که می خواستم
    با تمام وجود ازتون ممنونم
    ==============
    چقدر چسبید!

    [پاسخ]

  2. دکتر جان سلام.
    نمیدونم کامنت ها بعد از تایید شما عمومی میشه
    یا پس از زدن گزینه ارسال نظر!
    به همین خاطر اول این کامنت رو نوشتم.
    ==========
    پس از تایید دوباره

    [پاسخ]

  3. ازروزی که یادمیگیریم خودواقعیمونو مخفی کنیم (چه ازترس و چه از اجبار) لایه های گل روی بودای طلاییمون میکشیم کاش میشدتموم ادمها روبدون لایه هاوماسک ها دیدبدون صورتک

    [پاسخ]

  4. سلام دکتر
    باز هم ممنون از این که از ازین دست مطالب زیبا در سایتتون میذارین
    میخواستم بگم خانم دبی فورد هم در کتاب نیمه تاریک وجود به زیبایی از این داستان یاد می کنند و دقیقاً منظورشون همین نتیجه گیری آخر این نویسنده است که در پایان سفرشون بهش رسیدن و برای بچه های کلاس سایه ها دونستن این مطلب واقعاً عالیه و دوستان اگه هنوز موفق به خواندن کتاب نشدن حتماً بخونن…

    [پاسخ]

  5. آدم هرچی قلم و تیشه میزنه به خود گِلی اش، درد رو بیشتر درک میکنه؛ دردی که دوایی نداره جز صبر و رضا و سکوت… دردی که خنده های از ته دل رو میگیره ازت. اما خب چاره ای هم جز این کـَنده کاری سخت نیست. نمیشه تا آخر عمر با صورتک سفالی زندگی کرد..

    [پاسخ]

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.