خندیدن بدون لهجه

image_pdfimage_print

 

نام کتاب: خندیدن بدون لهجه

نویسنده: فیروزه جزایری (دوما)

ترجمه: نیلا والا

انتشارات: نشر باغ نو

کتاب قبلی خانم جزایری با عنوان بوی سنبل عطر کاج که در آن خاطراتی از یک خانواده تازه مهاجرت کرده با کشور آمریکا منتشر شده بود، با استقبال نسبتا خوبی در میان کتابدوستان ایرانی مواجه شد. کتاب دوم این نویسنده علی رغم فاصله کیفی با کتاب قبلی؛ کماکان تجارب نابی از ترکیبات و گاهی تقابلات فرهنگی آن دوران روایت می کند

قسمت از یکی از داستان های کتاب:

من و دلقک

« بیشتر مهاجرین قبول دارند که در مقطعی ما همگی تبدیل به غریبه های دایمی می شویم که نه به اینجا تعلق داریم و نه به آنجا. کتاب های قطوری نوشته شده اند تا این احساس شناور بودن بین دو دنیا و هرگز کاملا به مقصد نرسیدن را تشریح کنند. هنرمندان با استفاده از هر وسیله شناخته شده ای از واژه ها گرفته تا فیلم و حتی تا چوب آب نبات چوبی سخت کوشیده اند تا از وابستگی به فرهنگ مادری پا در جایی استوار بگذارند، اما تمام این تلاشها تنها آنها را به درک این واقعیت رسانده است که گویی روی برگ پهن گل نیلوفر آبی نشسته و سعی در حفظ تعادلت داری آنهم در حالی که پسر بچه ای درشت اندام قصد دارد با دو پا در بغل مثل توپ در حوض بپرد. آیا، ویا وقتی، در حوض بیفتیم آیا فقط آمریکایی خواهیم بود یا فقط علامت کامایی خواهیم بود بین دو جمله؟ آیا خواهیم توانست همه چیز را حفظ کنیم و یا اینکه گذشته مان در ته حوض رسوب خواهد کرد تا روزی که توسط نسل های آتی کشف شود؟ در چه مقطعی باید به موسیقی کوین فدرلاین گوش کنیم؟

من پاسخی برای این پرسش ها ندارم. تنها چیزی که می دانم این است که داشتن چنین احساس تعلق به خارج از محیط مرا به یک میهمان نمونه تبدیل کرده است. اتاقی پر از غریبه؟ هیچ اشکالی ندارد. اتاقی پر از غریبه هایی که به یک زبان سخن نمی گویند؟اصلا مسئله ای نیست، اتاقی پر از غریبه هایی که تا به حال سوشی نخورده اند ولی ادعا می کنند از آن متنفرند؟ چالش است اما از عهده اش بر می آیم.

اولین بار و تنها باری که کاملا احساس کردم خارجی هستم زمانی بود که به به دانشگاه رفتم. از دیدن رفتار دانشجویان سال اول دانشگاه به شک افتادم که آیا من هم ازین فرهنگ می آیم یا اینکه از جنس این موجودات هستم یا نه. البته،مطمئنا، ما در مواردی وجه اشتراک داشتیم-کوله پشتی پر از کتاب های درسی،یک انگشت شصت در هر یک از دستان مان- اما وجوه اشتراکی همین جا پایان می گرفت….»

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.