دل نوشته سحری ۱۱- یه اتفاق عجیب – گزارش احیای ۲۱

image_pdfimage_print

دارم آماده میشم برم احیا ، همسر خانوم کمی دیرتر از پله ها میاد پایین و کیسه آشغالها را میخواد بگذاره تو سطل سرکوچه ، نگرانم ترافیک باشه ، خانم به جای اینکه بیاد سوار بشه ، دم پنجره میاد و میگه اون جا دم سطل شارژر اپل افتاده زمین با یه کارت ملی ! یه نگاه بهش بنداز شاید کمکی بشه کرد.

هنوز نگران دیررسیدن به مراسم هستم و غرولند کنان پیاده میشم به سمت سطل آشغال میرم و دولا میشم که شارژر را بردارم که از اون زاویه چشمم به توی جوی آب می افته و یک لپ تاپ اپل میبینم اونجاست و دو تا کیف. در یک لحظه میفهمم ، سارقین  کیفهای مردم را شب ۲۱ ماه رمضان زده اند و پولهای احتمالیشون را برداشته اند و اینها را ریخته اند تو جوب.به سختی میریم تو جوب و لجن و…مدارک خیس شده و وسایل را جدا میکنیم میاریم بیرون

دیرم شده…

فکر کردن به صاحب مال بیچاره راحتم نمیگذاره…بارها خودم مرود دستبرد نامردانی نابکار قرار گرفته ام و آرزو کرده ام مدارکم یا لپ تاپم را بهم برگردونند… دو تا کارت ملی و دو تا پاسپورت و کارت بانکی و شناسنامه و لپ تاپ و لوازم آرایش و…میریزیمشون تو کیفهاشون و میریم تو خونه میذاریمشون کنار جاکفشی و بدوبدو میریم مراسم احیای ایمان و توانگری

وسط مراسم به مردم هم میگم که “روزی “بعضی ها این بوده کیف مردم را امشب بزنند و روزی صاحب مال  این بوده که مدارکشان پیدا بشه آنهم با کرشمه خدا چرا که همیشه من کیسه  آشغالها را میگذارم تو سطل محل و به حواشی هم دقت ندارم و این اولین بار بود همسر خانم این کار را کرد و او کسیست که جزئیات را میبیند و بعدش را هم که نوشتم براتون…

——————

بعد احیا میاییم خونه و میخوایم مدارک را بگذاریم بالکن خشک بشه که صبح سر فرصت بریم سراغشون. دوستان صبوری نمیکنند و شروع میکنند به گشتن اسمی، شماره ای…بلیط هواپیمایی تو مدارک هست که میشه خوند تاریخ پرواز ۳۰ JULY ، یعنی همین امروز ساعت ۸ صبح یعنی ۵ ساعت دیگه !

جل الخالق ! کارت ویزیت مالباخته را پیدا میکنم : کورش- مهندس مدیرعامل یک شرکت ساختمانی تو خیابون سرافراز؛ شماره موبایل داره، دل دل میکنم زنگ بزنم یا نه ، ساعت ۳ صبحه ، توکل میکنم و میگم اگر من جاش بودم دوست داشتم اونیکه پیداکرده زنگ بزنه !

رد تماس میکنه ! ( احتمالا ترسیده ازش برای اموال مسروقه اخاذی کنند ) زنگ میزنیم ایران ایر و قضیه را میگیم و اونها پیگیر میشوند و بالاخره کورش تلفنش را جواب میده و ما با کلی سوال از شناسنامه اش مطمئن میشیم خودشه.قرار میذاریم جلوی داروخانه محل و میاد شوک زده اموالشون را پس میگیره. قرار بوده صبح برای کاری بره دوبی . دم غروبی نگه داشته بوده با پرادو بره شله زرد بگیره که برمیگرده میبینه شیشه ماشین را شکسته اند و کیفها را برده اند.

۴۵ ساله بود و چهره ای آرام داشت و رفتاری احترام برانگیز .با نگاهی قدردان گفت چطوری جبران کنم ؟ همه مون نگاهش کردیم و بچه ها خجالت کشیدند که بااین همه سختی که کشیده ، هنوز میخواد یه کاری بکنه. باهاش دست میدیم و براش آرزوی سفر خیر میکنیم

—————

آدم در حکمت بالغه  الهی میمانه  که به دعای درویشی ، شاد کردن دل یک مال باخته ، را روزی ما قرار داد و دل مال باخته ای را شاد کرد …ما با لذتی غیر قابل توصیف سحری خوردیم و از اینکه دلی را شاد کرده بودیم ، حسی دلنشین داشتیم

تا یار که را خواهد و میلش به که باشد

چقدر یک پلیس میتونه حس خوبی را تجربه کنه با سایه امیتی که رو زندگی مرم می اندازه. چقدر کسیکه کارآفرینی برای مردم میکنه حس خوبی داره که باعث شده مردمی احساس موثر بودن و باارزش بودن داشته باشند

در انتها به کسانی فکر میکنم که با سوء مدیریت اقتصادی خود ، مردمی را دزد کردند که شب شهادت امیر المومنین نیز آن مولکول حرمت باقیمانده تو دزدها  را رعایت نمیکنند .کسانی که امنیت مردم را میدزدند ، آنها را به فقر میکشانند ، نقشه میشکند که ثروت مردم را غارت کنند و از امکانات عمومی جیب خود را پر میکنند

چه بد معامله ای کرده اند که تجاره لن تبور است

=====================

در مسجد الحرام امام جماعتی بود با صدایی استثنایی به نام ماهر المعیقلی که رفتم از کتاب فروشیهای مکه ، سی دی کامل قرائتش را تهیه کردم و آوردم ایران و واسه مردم تو ایمان و توانگری برای جمع خوانی قرآن ، پخش میکردیم .نعیمه و احسان و محبوبه صباغ زادگان سالها پیش در ایمان و توانگری سال ۸۷ ، به یاد پدربزرگشون ۳۰۰-۴۰۰ تاش را خیرات  کردند ولی ۲۰۰ تاش ظاهرا در خانه توانگری مونده بود که دیشب به مردم هدیه خواستیم بدیم و گفتیم هرکسی خواست به همت عالی ، کمکی برای خیرات طرح کوچه گردان امام علی و توانمند سازی معلولین بکنه…پولهای جمع شده را فردا میدیم به جمعیت امام علی

 

بعضی مردم نیز با هندوانه بعد مراسم ، پذیرایی متفاوتی را برای مردم احیا رقم زدند….

ویژگی بزرگ دیشب این بود که نوجوانان توانگر به برگزاری مراسم کمک کردند…یه امیدی تو دلم زنده است که جانم را روشن میدارد

===================================

  1. مردمان خوب این دیار ۲۶

    مرتضی امامی فرستاد : با سلام و احترام خاطره بنده به شرح زیر است تازه عمل جراحی گوش کرده بودم دکتر بهم توصیه کرده بود که تا یک ماه وسیله سنگین بلند نکنم

  2. مردمان خوب این دیار ۲۵

    خاطرات خوب خود از مردمان خوب این دیار را بفرستید برایمان تا با انتشارش ، با تلخی و افسردگی بجنگیم و چراغ امیدی در دل بیفروزیم و به امید این مردمان خوب ، بهتر زندگی کنیم

  3. مردمان خوب این دیار ۲۴

    توی میدون انقلاب. عصر نیمه های آذر که سوز سردی میچرخه تو شاخه های درختا و لباس رهگذرا و چراغ های راهنمایی. گوشه پیاده رو کنار سینما بهمن یه پسر بچه نشسته بود کنار ترازو ش. جوراب و فال هم می فروخت. در کمتر از سه ثانیه اینها اتفاق افتاد

3 دیدگاه در “دل نوشته سحری ۱۱- یه اتفاق عجیب – گزارش احیای ۲۱

  1. استاد این همون آقاهه نبود که قرار بود با منشیش بره سفر و زنش رو دور زده بود؟ این قسمت ماجرا رو اینجا ننوشتید. :DDD
    شایدم اون ماجرایی که سر کلاس گفتین این نبود؟

    [پاسخ]

  2. سلام دکتر
    نمی دانم چرا امروز گذرم افتاد به وبسایت شما.شاید دنبال برنامه کلاسهای شما بودم برای یکی از دوستانم. الان 4 ساعت تمام هست که از جلوی لب تاپ بلند نشدم و مثل تشنه ای که به آب رسیده مطالب را می خونم! و مرور می کنم که چطور در کلاسهای شما دوباره متولد شدم ولی تولدی که ظاهرا هنوز ادامه داره ! لحظات را از 4 ماه پیش تا کنون با مطالب سایتتون دارم مرور می کنم.4 ماهی که به نظرم چقدر طولانی میاد!
    ممنونم از تمام چیزهایی که به من آموختید و تمام لحظاتی که به من فرصت چگونه آموختن , دیدن,فهمیدن را دادید.
    فرصتهای ناب خدمت نصیب انسانهایی می شود که اهل آن باشند. این دلنوشته عجیب حال و هوای کلاس را برای من تداعی کرد.همیشه موفق باشید.

    [پاسخ]

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.