ترک عاطفی در اوج

image_pdfimage_print

 چی میشه که تو اوج یه رابطه که مشکل خاصی نیست یهو یه طرف رابطه میذاره میره با یه دختر دیگه؟
=====================
۱- ترس از صمیمت و گیر افتادن
۲- ترس از تعهد و ازدواج
۳- وجود رابطه قبلی که الان دوباره ترمیم شده REBOUND RELATIONSHIP
۴- مورد بهتری یافتن در مرد نابالغ از نظر عاطفی ( آدم بالغ میاد و رابطه را رسما تمام میکنه بعدش میره دنبال هر چیزی دیگه )

مطالب مشابه

125 thoughts on “ترک عاطفی در اوج

  1. سلام و عرض ادب خدمت شما آقای دکتر
    بنده یک سال و نیمه که ازدواج کردم در همون ماههای اول عقد دچار مشکلاتی با همسرم شدم که البته تقریبا تا نه ماه صبوری کردم وچیزی از مشکلاتم رو به ایشان بروز ندادم اما بعدش یهو منفجر شدم. همسر من از همون ابتدا مدام به ظاهر من ایراد میگرفتن و به جای ستایش من که همسرشون بودم و نیاز هر زنی مشاهده ستایش از سوی همسرشه مدام از خودشون و خانوادشون تعریف و تمجید میکردن و نکته ی قابل توجه اینجاست که همسر من اهل یک شهر بسیار کوچک با فرهنگ بسیار محدود میباشه و پدرش رو در کودکی از دست داده و در یک خانواده خیلی پر جمعیت با وضع اقتصادی متوسط رو به پایین بزرگ شده در حالی که من در خانواده ای بزرگ شدم که هم پدرم و هم مادرم از خانواده های سرشناس در یکی از شهرهای بزرگ کشور بودن و خانوادمون از موقعیت اجتماعی خیلی بالا برخوردار هستن که از کودکی تا الان ما تحت شعاع آن بودیم و هستیم یعنی به بیان دیگه متاسفانه ما از نظر فرهنگ محیط زندگی و طبقاتی اصلا با هم کفو نیستیم، همسرم هم با پدرم همکاره و در واقع پدرم رییس ایشان هست و ازدواج ما کاملا سنتی انجام شده، حالا مشکلی که من با ایشان دارم اینه که در ماه دوم ازدواج وقتی من رفتار های نامهربانانه ی ایشان رو دیدم ازشون پرسیدم که قبلا کسی رو دوست داشتن گفتن بله اما به توافق نرسیدیم، پس از شنیدن این حرف من یک مدتی بهم ریختم ایشان با دیدن وضعیت بد من گفتن که یکی از اقوامشون بوده و خاستگاری رفتن و بعد از یک مدت گفتگو به توافق نرسیدن و بهم خورده و اصلا چیز خاصی نبوده و فقط یک احساس زود گذر و احمقانه و بچگانه بوده اما من اصلا مجاب نشدم چون یک فرد عاقل احساس زود گذر و بچگانه قبل ازدواجشو به همسرش نمیگه کما اینکه حتی خود من هم وقتی جوان تر بودم دچار چنین احساساتی شدم ااوما باز گو نکردم حالا در کنار این مسئله اوایل ازدواج برای من مدام از جاهایی که رفته بودن خاستگاری میگفتن و اینکه همه خیلی خانواده های با موقعیت اجتماعی بالا بودن و… و یا اینکه در محیط کار خیلی از همکاران دختر یا خواهرشون که پزشک بودن رو به من برای ازدواج پیشنهاد میدادن اما من قبول نمیکردم مثلا میگفتن خواهر یکی از دوستام عاشقم شده بود و یا اینکه پزشک طرح منطقه ی محل کار ایشان یه مشکلی براش پیش اومده بود و اومده بود محل کارم و منو دید عاشقم شد و از اینطور حرفا، در کنار این مسائل از خودشون نشانه های یک فرد خودشیفته رو بروز میدن برای مثال همش از خودشون تعریف میکنن مدام از خودشون عکس میگیرن و…البته مشاور و تست شخصیت شناسی خودشیفتگی ایشان را تایید کرده اما مقدارش رو نگران کننده ندانسته!
    گاهی با خودم میگم شاید همسرم دچار یک نوع خود کم بینیه که چنین چیزهایی رو برای من تعریف کرده اما از اون طرف میبینم که اعتماد به نفس بسیار بالایی داره و توانایی خیلی خوبی در جذب افراد داره
    در هر صورت بعد مدتی که من به ایشان خرده گرفتم رفتارشون تغییر کرد و پس از ابراز پشیمانی فراوان رفتار بسیار عاشقانه ای رو با من سر گرفتن که حتی بعد از عروسیمون هم روز به روز پر رنگ تر شد اما من اصلا نمیتونم رفتارها و حرفهای ایشان در ماههای اول رو فراموش کنم و گاهی با وجود اینکه خیلی بهش علاقه دارم به سرم میزنه ازشون جدا بشم میخواستم کمکم کنید و بهم بگید دلیل رفتار ایشان در اول ازدواج چی بود؟ ایا ممکنه درآینده دوباره این رفتارها رو از خودشون بروز بدن؟ ایا با این وضعیت ایشان قابل اعتماد هستن؟ واینکه من چطور رفتار ایشان را فراموش کنم؟

    پیشاپیش سپاسگزارم

    [پاسخ]

  2. چند سال پیش با پسری آشنا بودم که ایشون به خواستگاری من هم آمدن با خانواده و البته خانواده بسیار خوبی داشتند که حتی نظر من نسبت به ایشون بعد از دیدن خانواده اش بیشتر مثبت شد. 6 ماه با هم نامزد بودیم و یک روز این آقا تصمیم گرفت همه چی رو تموم کنه و اینکارو کرد. شاید 1 سال من بدترین شرایط روحی رو تجربه کردم و البته زنده موندم دلم شکسته بود و ته دلم خالی شده بود دیگه نشد از ته دل کسی رو دوست داشته باشم اصلادیگه ته دل ندارم . الان 1 ساله که ازدواج کردم آدم بداخلاقی هست همیشه نسبت به همه چی اعتراض داره اصلا هیچ چیز این زندگی براش مثبت نیست آدم غرغرویی هست و دیگه داره حوصله منو سر میبره من تا قبل از اون حادثه آدم بسیار صبوری بودم اما الان دیگه توانایی هیچ ناملایمتی رو ندارم با اینکه خودم کارمندم خونه از خودم دارم و ماشین و تمام وسایل زندگی رو خودم و بدون هیچ کمکی خریدم و این شخص با اینکه درآمد خوبی داره بسیار خسیسه و هیچ کمکی به من نمیکنه اگه جایی پول لازم داشته باشم یا حتی مشکل غیر مادی میگه مشکل خودته به من ربطی نداره. اصلا نمی دونم چرا باش ازدواج کردم الان پشیمونم ولی هر بار که با هم بحثمون میشه مثل یه بچه میاد التماس میکنه که من باش آشتی کنم به شدت مهر طلب هست و خود خواه و این بدتر منو اذیت میکنه چون همیشه دنبال یه مرد واقعی میگشتم و الان با یه بچه دارم زندگی میکنم که باهام لجبازی میکنه و هیچ جوری هم روی کمکش نمیتونم حساب کنم و کلا آدم ناراضی هست و این روحیه داغون منو داغونتر میکنه . میدونم آخرش نمیتونیم با هم کنار بیایم و فقط زمان رو دارم از دست میدم. آقای دکتر چه کار کنم که همه چی به خوبی و خوشی تموم بشه . دارم تو این رابطه ذوب میشم. دوستش ندارم و رفتار بد و چیپ خودش بیشتر باعث میشه ازش متنفر بشم. آیا باید ادامه بدم یا ترکش کنم

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ خرداد ۲۰ام, ۱۳۹۴ ۹:۳۸ ق.ظ:

    لطفا مراجعه کنید به سامانه پرسش و پاسخ حرفه ای سایت ما :
    porsesh.doctorshiri.com

    [پاسخ]

  3. من ازون مدلام که همیشه کمبود محبت دارم!!
    همیشه دوس دارم مورد توجه باشم… 17 ساله ازدواج کردم ولی همسرم رو دوس ندارم… 5 سال پیش تصمیم گرفتم ازش جدا بشم اما خانوادم بدبختم کردن و نزاشتن و الان نه زندگی دارم نه آرامش… توی این 5 سال خیلیا توی زندگیم آمدن و از من آرامش گرفتن و رفتن… حال بازم موندم توی تنهاییم… به شدتی از همسرم متنفرم که به هیچ طیقی نمی تونم باهاش هیچ رابطه عاطفی برقرار کنم چون خیلی منو خورد کرده و تمام احساساتمو گرفته…
    حالا توی حس تنهایی دارم دق میکنم… شدیدا افسرده ام… دوستای خوبی دارم اما هیچکدوم جای ی مرد مهربون که من همیشه آرزوشو داشتم نمی گیرن… جز حرفای تکراری همه آدمای اطرافم مبنی بر اینکه باید با شوهرت کنار بیای؛ راه دیگه ای برای فرار از این احساس نیاز هست یا خیر؟
    من اتفاقی با وبلاگتون آشنا شدم… چندباری هم ازین وبلاگا دیدم اما کسی به دادم نرسیده که هیچ؛ فحشمم دادن و تردمم کردن!!
    اگه جوابی بدین که منطق و احساسات منو یجورایی تغییر بده ممنون میشم…

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ آبان ۲۲ام, ۱۳۹۳ ۲:۴۳ ب.ظ:

    لطفا از سامانه استفاده کنید
    PORSESH.DOVTORSHIRI..COM

    [پاسخ]

  4. سلام و نماز و روزه هاتون قبول دکتر جان
    من قبلا در مورد عشق از دست رفتم باشما درهمین پست درد دل کردم. و پاسخ زیبایی گرفتم که هنوزجملاتش رو دارم مرور میکنم. پاسخ عمیق شما و اینکه گفته بودید به جای تمام روزهایی که اون فرصت زندگی نداشت من باید خوب زندگی کنم من رو به این کار راغب کرد که لیستی از کارهایی رو که هر دو برنامه ریزی کرده بودیم در بلند مدت انجام بدیم تهیه کنم
    عشق من حامی کودکی بود که من اطلاعات درستی ازش نداشتم ولی بجای اون پارسال حامی کودک کم بینایی در یک روستا در جنوب کشور شدم که از داشتن پدر و مادر محرومه. و این کاری بود که ما هر دو دوست داشتیم بعد از اینکه خونه کوچیکه خودمون رو ساختیم انجام بدیم و کودکی رو علاوه بر بچه های خودمون سرپرستی کنیم
    چند روز پیش بنر یادبود عشق من بر سر کوچه و بام شهر نصب بود و یه مسابقه ورزشی به یاد او در رده جوانان برگزار شد
    وقتی از کنار عکسش عبور میکردم دیگه اشک نمیریختم برای خودم هم تعجب داشت که چرا میخندیدم و افتخار میکنم که روزگاری هرچند کوتاه دوستدار و همنشین یکی از بهترین بنده های خدا بودم
    بازم ازتون ممنونم و خدا رو شکر میکنم که سایت شما رو دیدم و از کلام شما بهره مند شدم.

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ تیر ۲۱ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۲۶ ب.ظ:

    به این میگن کیمیاگری
    تبدیل زخمهای روح به گنجهای آگاهی و صبوری
    تبریک بهتون

    [پاسخ]

  5. سلام دکتر شیرى عزیز من از دیشب با سایت شما آشنا شدم و چند ساعت پى در پى نمى تونستم از نوشته ها و نظرها و دیگر مطالب سایتتون چشم بردارم.واقعا خدا قوت.
    پاینده باشید.

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ تیر ۵ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۳۷ ق.ظ:

    کلی خوش اقبالی ماست

    [پاسخ]

  6. سلام
    ستایش خانوم از خداحافظی محترمانه و خاطره ی خوبو این حرفا بیا بیرووووووووووووووووووووووون
    کجایی دختر؟باخودت چه میکنی؟من جای شما بودم خطمم عوض میکردم که اصلا بهم دسترسی نداشته باشه
    این آدم اصلا احترام سرش هست که شما دغدغه ی خداحافظی محترمانه رو دارید؟
    شما لیا قتتون بیشتر از این حرفهاست
    هم من، هم شما به تنهایی نیاز داریم تا به خودمون برسیم به آرامش
    گاهی کاری نکنی بهتر ازاینه که بزنی خرابش کنی
    اینو اول به خودم میگم و بعد به شما
    موفق باشید

    [پاسخ]

  7. سلام
    من قصد نداشتم خودمو نجات بدم
    فکر میکنید برا منم راحت بوده؟
    همین الانشم خواستگاری داشتم که تقریبا شبیه همون مجبور شدم هرچی عقیده ندارم بگم من این عقیده رو دارم تا پیش خودش بگه من و اون آقاباهم هم عقیده نیستیم ومحترمانه بزاره بره
    چون شرایط ازدواجو ندارم
    میخواستم همون اول به دوستم بگم که من نمیتونم بااین آقاصحبت کنم یا حداقل باشه یه فرصت دیگه،اما نشد
    منم اذیت میشم
    دوست دارم ازدواج کنم اما میبینم وقتی مشکلمو بهشون میگم همه چی عوض میشه، یا خودشون کنار نمیان یا خانوادشون، منم عذاب میکشم
    دیگه داشتم به خودم میگفتم:بچسب به درستو فکر ازدواجو از سرت بیرون کن
    که این دوستم منو به این آقاپیشنهاد دادن
    منم برااینکه به حرف دوستم احترام بزارم و بگم دو سه روز باهم حرف زدیمو به تفاهم نرسیدیم و همه چی به خوبی تموم بشه ومنم ارتباطمو با دوستم داشته باشم
    وهمونطورم شد
    اون آقا فکر میکنن ما عقایدمون به هم نمیخوره، در صورتی که خیلی ام هم عقیده ایم
    ولی من با حرفام باعث شدم این فکر راجع به من بکنن
    من بیشتر اذیت میشم
    چون ته دلم دوست دارم بااون آقا ازدواج کنم واون مساله ی به دل نشستنه برام اتفاق افتاده
    این وسط من داغون میشم
    واون آقا خب پیش خودشون میگن:خب باهم صحبت کردیمو به تفاهم نرسیدیم دیگه
    لطفا زود قضاوت نکنید
    منم خیلی دردکشیده ام

    [پاسخ]

  8. سلام
    خب وقتی شما توانشو دارید ومنم میخواستم که کمکم کنید حالا اگه سوءتفاهم شده وفکر میکنید توقعی از شما داشتم که درست نبوده حرفی نیست فقط خواستم کمکم کنید همین
    ممنون که وقت گذاشتین
    یاعلی

    [پاسخ]

  9. سلام آقای طبق گقته ی شما استادم بامن تماس گرفتن و گفتن باید حضوری باهم صحبت کنیم اما شما نفرمودین من چی بهشون بگم؟ منم تو ایمیلشون براشون دلیل ناراحتیمو عنوان کردم. خیلی منتظر راهنمایی های شما بودم
    کاش راهنماییم میکردین که چیکارکنم؟
    یاعلی

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ فروردین ۲۵ام, ۱۳۹۳ ۷:۴۲ ق.ظ:

    واقعا اینطوری توقع دارید ؟ بعد نقش من دقیقا چیست ؟؟؟ نقش شما و راهبری زندگی تون چیست؟ مگر میشه با جزئیات به مردم راه و چاه نشان داد و این توهم را داشت که علیرضا شیری چنین توانی دارد؟؟؟ خداییش من همچین نگاهی به خودم ندارم

    [پاسخ]

  10. سلام آقای دکتر
    لطفا کمکم کنید
    بی صبرانه منتظر راهنمایی شما هستم
    اینکه اگه استادم تماس گرفتن و یا حضوری باهم صحبت کردیم به ایشان چی بگم؟
    بگم که ازشون ناراحت شدم؟یااینکه حرفشونو دال بر اینکه درگیری ذهنی داری تصدیق کنم؟
    خواهش میکنم ازاین سرگردانی نجاتم بدید
    یاعلی

    [پاسخ]

  11. سلام آقای دکتر
    میخواستم راجع به مساله ای باهاتون مشورت کنم
    من عادت دارم سر کلاسا هرچیزی کهاز زبان استادم بیرون میادو بنویسم یعنی باید صدای استادمو ببینم رو کاغذ
    چون تصویر کلمه تو ذهنم میمونه
    خیلی وقته که این کار رو انجام میدم
    شب امتحانم دوستام ازم میخوان خلاصه نویسی های منو داشته باشن ومعتقدن بهتر میفهمن
    من خودم کتابی که میخرم سعی میکنم منبع باشه و خلاصه شده …مثل مال کنکور..اینا نباشه، در واقع دنبال لقمه ی آماده نیستم.وازطرفی ام معتقدم استادم که دارن این مطالبو بیان میکنن پشت این قضیه کلی مطالعه و زمان گذاشتن که الان چکیده ی این مطالبو دارن به ما میگن. ومنم دارم از فرصت استفاده میکنم و همرو یادداشت میکنم

    من جزومو در اختیار یکی از استادیم قرار دادم تا ایشان اگه جایی کلمه ای چیزی جاموندم یا درست ننوشتم ،برام تصحیح کنم .قبلا هم یکی از استادیم اینکارو برام انجام دادن و مطالبی هم به جزه یمن اضافه کردن
    …اما این استادم ضمن اینکه از ابتدای صفحه همینجور دور مطالبم خط کشیدنو علامت سوال گذاشتن وآخر جزوه برام نوشتن:
    دانشجوی گرامی سرکارخانم…
    حساس بودن جنابعالی در ثبت مباحث مطروحه در کلاس قابل تحسین می باشد.اما این حساسیت،چاشنی دقت را به همراه ندارد.به همین خاطر یادداشتهای شما فاقد یک سیر مشخص و هدفمند می باشد.اگرچه سعی نموده اید هرآنچه سر کلاس مطرح می شود مکتوب گردد،امامتاسفانه مهمترین قسمت های مباحث که همان نکات اتصالی محسوب میگردندوباعث می شوند تا یکپارچگی بین این متون برقرار گردندازنظر شما دور مانده است.لازم به ذکر است که در نگارش های سریع به صورت نت برداری وژورنالیستی این مساله بسیار اهمیت دارد به گونه ای یک مهارت ویژه تلقی می گردد و به همین منظور دوره های آموزشی ویژه ای هم برای آن تدارک دیده اند.بنابراین انجانب به شما پیشنهاد میکنم که قبل ازاینکه تااین حددرگیر نگارش مباحث باشید،حواس خود رامعطوف موضوعات و مباحث نمایید. ان شاءالله حضورا دراین مورد توضیحاتی به شما خواهم داد.

    این مطالبو تو جزومنوشته بودن و سر کلاس که به من دادن میدونستم توش چیزی نوشتن نخوندم وگذاشتم تو کیفم
    و تا کلاس شروع بشه یه جزوه ی دیگه دادم بهشون تابخونند و به دقت مطالعه میکردند و وقت گذاشتن
    تو اون جزوه ام همش علامت سوال بودو…ازشون پرسیدم چرااینجاهاعلامت سواله یا..گفتن تو اون جزوه قبلیتون براتون نوشتم
    وبهم گفتن:این حساس بودن شما باشکوهه اما احساس میکنم اینارو ثبت میکنید تا چکیده ی مطالب رو داشته باشین حالا بعدا حضوری صحبت میکنیم
    بعد متوجه شدم آخر دفترم دلتنگیمو نسبت به دوری داداشم نوشته بودم واینکه چقدر از دوریش ناراحتم
    آخر کلاس من دفترمو در آوردم که اونجاهایی که استاد خط کشیدن یا من سوال دارم بپرسم
    استاد گفتند:احساس میکنم ذهنتون درگیره و برااین مطالبو یادداشت میکنید که فراموش نکنید ودر عین حال میخوایید مطالبو از دست ندید
    توجه به مسایلی که دورو برتون هست باعث میشه تمرکز نداشته باشید و اگه این روند ادامه پیدا کنه بعدا دچار مشکل میشین
    من که هاج و واج به استادم نگاه میکردمو فقط سر تکون میدادمو میگفتم:بله بله
    شوکه شده بودم من میخواستم از جزوم حرف بزنم واستاد یه چیزایی میگفتن که من اصلا ازشون سر در نمی آوردم
    بعد بچه ها اومدن و استاد سری تکون دادن و گفتن باشه بعدا صحبت میکنیم ورفتن
    خیلی حالم بد بود خیلی ازشون ناراحت بودم
    برفرض که متوجه دغدغه ی ذهنی من نسبت به برادرم هم شده باشن باید به روم میاوردن؟
    اونم برای اولین بار که میخواستیم باهم صحبت کنیم تازه در مورد اطلاعات نه چیز دیگه ای!
    کلاس بعدیمو کنسل کردم
    وبه استادم زنگ زدم
    گفتم میتونید صحبت کنید؟گفتن جایی هستن .بهشون گفتم من کلاسمو کنسل کردم دارم میرم خونه
    گفتن:نه من مطالبو طوری بیان نکردم که دانشجوم بهم بریزه سر فرصت حضوری صحبت میکنیم
    که ازشون میلشون رو خواستم
    داشتن میخوندن گفتم:لطفابرام اس ام اس کنید
    گفتن:باشه حتما
    ووقتی سوار ماشین شدم این مطالبی رو که توجزم نوشته بودن رو دیدم
    بهشون پیام دادم که:سلام استاد،نکاتی که برام نوشتین رو مطالعه کردم
    منتظر خبرشماهستم تا وقتی رو درنظر بگیرید،که درتکمیل فرمایشات شما ،منمبتونم حرفاموبزنم،ممنون که وقت گذاشتین،یاعلی
    واز دیروز تاحالا هم هیچ خبری ازشون نشده و منم نه پیام دادم نه تماس گرفتم
    ازتون میخوام راهنماییم بفرمایید
    میخواستم بدونم به استادم بگم که ازشون ناراحت شدم یانه؟واینکه اینطور که ایشان فکر میکنن نیست
    من مطالبو به دلیل دیگه ای یادداشت میکنم
    حرفشون برام خیلی سنگین بود
    حالم خوب نیست نمیتونم کارامو انجام بدم
    هم دوست دارم بهشون بگم که انتظار شنیدن این حرفو نداشتم وناراحت شدم هم اینکه براوقتی که گذاشتن حداقال برا خواندن جزوه ی من براشون احترام قایلم
    ایشان خیلی مودب ومبادی آداب هستند وطرز برخورد با یک خانوم رو خوب بلدند
    از طرفی ام ازشون ناراحتم
    لطفاراهنمایی برفمایید
    بی صبرانه منتطرم
    یاعلی

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ فروردین ۲۰ام, ۱۳۹۳ ۱۲:۵۴ ب.ظ:

    اینهه وسواس تو را بدبخت میکنه دختر خوب
    اون استاد فرصت اینهمه جزئی نگری نداره برای شما
    به بقیه کارهاتون برسید و ایشون سر فرثصت بهتون زنگ میزنند
    اینکه هی یگیر بشید یا حساس باشید ارتباطهای شمارا مخدوش خواهد کرد

    [پاسخ]

  12. سلام دکتر تو رو خدا جوابمو بدین دختری 20 ساله هستم که همه بهم میگن قد و اندام و چهره جذابی داری و تا الان با هیچ پسری هیچ نوع ارتباطی نداشتم ولی چیزی که الان ذهنمو مشغول میکنه اینه که یکی از استادام سر کلاس مدام زیر نظرم داره( ایشون 35 سالشونه و متارکه کردن) و موقعی که در حال درس دادن هست زل میزنه تو چشمام طوریکه بعضی از بچه های کلاس متوجه شدن و گاهی اوقات حرکاتی نشون میده که احساس میکنم میخواد باهام صمیمی بشه
    دکتر،راستشو بخواین منم ازش بدم نمیاد(با اینکه میدونم خیلی شاگرد دختر داره) چون از لحاظ ظاهری و مالی همونیه که من همیشه مد نظرم بوده
    حتی برای نوروز هم بهش پیامک دادم و جوابمو داد ولی سر کلاس هیچ واکنشی نشون نداد و فقط احساس کردم یه مقدار احترامش نسبت به من بیشتر شده
    دکتر میخوام بدونم ایا واقعآ منو دوست داره یا همش از سر هوسه؟ اگر جوابتون مثبته چه جوری میتونم باهاش ارتباط برقرار کنم؟

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ فروردین ۱۹ام, ۱۳۹۳ ۵:۵۲ ق.ظ:

    دانشگاه خیلی عرصه خطرناکیه برای شما و به ویژه ایشون و امن نیست
    به نظرم نمیتونید ریسک کنید
    اگر خودش قدمی برداشت و برای زنگ تفریح نبود ، بسم الله

    [پاسخ]

  13. سلام دکتر شیری…خواهش میکنم به این سوال من جواب بدید….من 32 سالمه و 6سال با پسری که 4سال از من بزرگتر بود تومحیط کار آشنا شدم در واقع مدیرم بود..بهم پیشنهاد ازدواج داد ولی شرایطش رو نداشت خواست کنارش بمونم وکارکنم تا از لحاظ مالی شرایطش خوب بشه ولی حقوق خوبی دریافت نمیکردم چون میگفتم واسه زندگیمن داره جمع میکنه وخانواده من هیچ اطلاعی ازاین رابطه نداشتن و من انجا با مدرک فوق لیسانس به عنوان منشیش تمام کارها رو میکردم…وقتی شرایطش خوب شد میگفتم بیاد خواستگاری بهانه های مختلفی میاورد تا اینکه هرسال عقب بندازه منم واقعا دوسش داشتم وتمام زندگی وکارم رو گذاشته بودم وفرصتهای ازدوامو از دست دادم خودش درجریان بود میگفت تحمل کن تمومم میشه چرا میترسی من نامرد نیستم تنهات نمیذارم…اواخر بهم انقدر فشار آمده بود که پرخاش گر شده بودم و دعوا میگرفتم چرا تکلیفمو روشن نمیکنی …وقتی که یه زمانی رو مشخص کرده بود بیاد خواهرشو فرستاد که بهم بگه دیگه منو نمیخواد نمیتونه منو خوشبخت کنه و خانواده اش مخالفن ومن روانی هستم وهمش دعوا میگیرم و بهش آرامش نمیدم..و خواهرش بهم خیلی توهین کردگفت چرا به داداشم چسبیدی آن اشتباه کرد بهت قول داد و توهم اشتباه کردی بهش اعتمادکردی..شمارهاش روعوض کرد گفت برو دنبال زندگیت وتو نتونستی این رابطه رو حفظ کنی…..خیلی عذاب کشیدم من بهترین فرصتهای ازداج وکاریم رو از دست دادم وآن راحت گفت اشتباه کرده……وقتی من خطمو عوض کردم ودیگه هیچ سراغی ازش نگرفتم الان یک سال گذشته دنبالمه به همکارام پیغام میده وخونمون مزاحمی زنگ میزنه و از محل کار جدیدم آمارمو گرفته میگه بیا فراموش کنیم ومیگه نمیتونه منو فراموش کنه تمام زندگیش شده فکر کردن به من و دیگه تحمل نداره میگه تو اشتباه کردی بیا مشکلات رو حل کنیم…نمیدونم بهش اعتمادکنم یانه….ولی حاضرنشده حتی بیاد خواستگاری …توروخدا دکترشیری بگید چیکا کنم بدجور سرگردان ودودل هستم…

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ فروردین ۱۹ام, ۱۳۹۳ ۶:۲۱ ق.ظ:

    خیلی متاسفم ستاره که با اشتباهاتت، فرصت رشد به یک نفر بلاتکلیف دادی !
    الان به نظرم امیدی به این رابطه نیست زیرا اگر واقعا بخوادت نیازی به اره و اوره و شمس کوره نیست
    راههای دسترسی بهت را قطع کن

    [پاسخ]

    ستاره پاسخ در تاريخ فروردین ۱۹ام, ۱۳۹۳ ۲:۰۰ ب.ظ:

    سلام دکتر واقعا ممنونم از اینکه جوابمو دادید.چشم الان سه هفته هستش که انکارو کردم.برام دعا کنید.

    [پاسخ]

  14. سلام
    لطفا درباره نحوه جلب رضایت والدین پسر(البته به شدت سختگیر) برای ازدواج، به خصوص در شرایطی که سن دختر بیشتر از پسر است، راهنمایی کنید.
    با سپاس

    [پاسخ]

  15. دخترم و33 سال سن دارم و عاشق مردی شده ام که حدود 20 سال ازمن بزرگتر است همه زندگیم به او بسته شده، فوق لیسانس دارم وکارمندم ولی نمی دانم به راستی چه بر سر دل واحساسم آمده . او هم مرا دوست داشت ولی به یک باره ترسید و کنار کشید در شرایط روحی بدی بسر می برم نمیدانم چه کنم؟

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ فروردین ۱۵ام, ۱۳۹۳ ۱:۳۵ ق.ظ:

    متاسفم به خاطر این فقدان
    احتمالا راهی برای ازدواجتان نبوده یاایشون متاهل بوده یا به هر دلیل نمیتونسته بار این رابطه را هضم کنه

    [پاسخ]

  16. سلام دکتر شیری عزیزم
    میدونم اینجا جای سوال نیست ولی مجبور شدم ازتون کمک بخوام . پس خیلی خلاصه میگم:
    چندسال پیش با پسری حدود سه سال رابطه عاطفی داشتم. اونموقع هیچکدوم هیچی نداشتیم. نه خونه، نه کار، نه سربازی نه رضایت خونواده و … وقتی دید نمیتونه چیزی رو جور کنه گذاشت و رفت. با چنگ و دندون خودمو زنده نگه داشتم و پای اشتباهم وایسادم. دو سال گذاشت و حالم بهتر شد. ولی… الان برگشته میخواد همینروزا بیاد خاستگاری .. با دست پر اومده. خونه، کار عالی، رضایت خونواده اتمام سربازی و … چیکار کنم آقای دکتر؟ همه دوستام میگن اگه دوستت داشت که نمیرفت! همه اینو میگن. یعنی فکرکردن دوباره من به اون پسر اشتباهه؟ منم وضعم بهتر شده، کار، درآمد و …
    درسته الان مثل قبلنا عشقش کور و کرم نکرده ولی هنوز دوسش دارم بخصوص وقتی میبینم اینهمه برا به دست آوردنم تلاش کرده.
    خیلی معذرت میخوام بابت سوالم.
    پاینده باشید

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ فروردین ۱۵ام, ۱۳۹۳ ۹:۴۴ ق.ظ:

    بگذارید بیاد…الان وقتش بوده که مرد شده

    [پاسخ]

  17. دکتر واقعا اینجا مثل یه دانشگاه می مونه هر نظر و هر پاسخ رو که میخونیم کلی مطلب یاد می گیریم، درسهایی که هیچ دانشگاهی یاد آدم نمیده. یه دنیا تشکر که این سایت رو راه انداختید و اینقدر پدرانه پیگیر هستید. برای خود من هیچ سایتی و حتی کتابی اینقدر آموزنده نبوده. زنده باشید.

    – راستی به ما مدرک نمی دید؟ :))

    [پاسخ]

  18. سلام
    ممنون که وقت گذاشتین
    حرفاتونو قبول دارم
    اما وقتی منوقبول میکرد،براهردومون سخت بود که بهم نرسیم .مثل قبولی من تو دانشگاه و اینکه خانوادم اجازه ندادن من برم …الان همش میگم :قبول شدم اینا مانعم شدن اما اگه نمیرفتم خب دلم نمیسوخت

    [پاسخ]

    مهدی به گمشده پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۳ام, ۱۳۹۳ ۷:۰۵ ب.ظ:

    شما به جای اینکه در ذهن یک انسان شخصیت زیبا ترسیم کنی برای نجات خودت دست به کاری غیره اخلاقی و ضد انسانی زدی! اگر اون اعتماد شو به همه زنها از دست بده چی! برادر من به خاطر چنین شوک و ضربه روحی اینچنینی الان گوشه بیمارستان روانی هستش اخر به چه قیمتی…. به قیمت جان یک انسان!؟ خیلی وقتا وقتی باور یک انسان از بین بره، اون انسان میمره در حقیقت

    [پاسخ]

  19. دکتر شیری سلام
    خیلی سال پیش رابطه عاطفی داشتم که ضربه بدی به من زد ، الان با وجود اینکه خیلی گذشته و دوسالی میشه که اون برای مناسبت های مختلف پیام تبریک میده ولی من کلا رابطه رو قطع کردم ،چون عزت نفسم و غرورم بد جوری لطمه خورد، و اصلا جوابش رو نمیدم ، اما الان خیلی خشمگینم ،خشمگینم از حماقت هام که دروغ هاشو باور کردم ،خشمگینم از اون که با دل و روح من بدجوری بازی کرد و نا بودم کرد ، الان چطور میتونم به آرامش برسم ؟ چطور میتونم بهش فکر نکنم ؟ خیلی اذیت دارم میشم :((

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ فروردین ۸ام, ۱۳۹۳ ۱۲:۳۷ ب.ظ:

    باید زندگی قشنگ و رابطه خوبی را تجربه کنی
    این بزرگترین تو دهنی به یک دروغگو است

    [پاسخ]

  20. سلام
    من این تجربه رو داشتم. مربوط به یک سال پیش میشه
    البته منظورم همون پاسخی بود که آقای دکتر به شما دادن راجع به اینکه منم خواستم تصویری که از من تو ذهنش ساخته خراب بشه تا فراموشم کنه. البته من نجابتمو ازذهنش گرفتم با پیام هام وحرفام خواستم یه دختر بد باشم تا بره پی زندگیش وقتی میدونستم اگه قبولم کنه درد میکشه وخانوادشو نمیتونه راضی کنه
    نمیدونم کارم درست بوده یا نه…فقط یه چیز میخواستم که منو فراموش کنه ودیگه مطمئن باشم خبرمو نمیگیره
    الان خیالم راحته که دیگه برنمیگرده
    برام سخته تو این مدت نقشی رو بازی کردم که نبودم
    ازهمون اول خواستم تو ذهنش یه دختر فاحشه و بد به نظر برسم
    چون میدونستم شخصیت اصلیم جایی برای تردید نداره و بهم علاقمند میشه
    خدامنو ببخشه خیلی سخت بود امیدوارم بهترین زندگی رو نصیبش کنه
    خودم هم دارم درد میکشم ازچیزی که نبودم ورفتاری که داشتم ودروغ هایی که بهش گفتم
    اما اگه به آرامش اون ختم شده باشه راضی ام

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ فروردین ۶ام, ۱۳۹۳ ۱:۳۴ ق.ظ:

    اشتباه کردی به نظرم…آدم میره درست حرف میزنه نه اینکه ضربه بزنه

    [پاسخ]

    ارش به گمشده پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱ام, ۱۳۹۳ ۶:۴۵ ب.ظ:

    ارش، این گونه رفتار فقط ,فقط زخم و عمیق تر میکنه! ظلمی مضاعف مطمئن باش، چون تجربه کردم این زخم عمیق رو

    [پاسخ]

  21. سلام آقای دکتر. من 26 سالمه و تا الان به خاطر شرایط زندگیم نتونستم روابط چندانی با جنس مخالف داشته باشم. الانم شاغلم. وقتی میرم جلو با یه خانم آشنا بشم فوری بهم میگه قصد ازدواجه یا نه! خب من که اولش نمیتونم نظر بدم که میخام ازدواج کنم یا نه. بالاخره باید یه مدت ارتباط داشته باشیم تا ببینیم بدرد هم میخوریم یا نه. ولی این ارتباط به عنوان سو استفاده قلمداد میشه. یعنی نمیشه که یه مرد فقط به قصد آشنایی با جنس مخالف یه ارتباط صمیمی داشته باشه و برچسب سو استفاده نخوره؟؟؟ البته خیلی ها به دروغ میگن آره من صد درصد میخام ازدواج کنم ولی خب اینطوری آدم خودش بدش میاد. چه باید کرد؟؟؟؟؟

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اسفند ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۸:۵۸ ق.ظ:

    اینقدرا هم بحرانی نیستش خداییش

    [پاسخ]

  22. سلام دکتر من بایه اقایی دوست شدم که زن داره اوایل خبرنداشتم بعداز علاقه ای که پیداکردم فهمیدم امانتونستم رهاش کنم اوایل خیلی خوب بوداما به مرور زمان رفتارش تغییرکرد همش تحقیر میکنه غرورم رو خورد میکنه دوستش دارم اما درکنارش دارم اذیت میشم واقعا دیگه خستم کرده میترسم ولش کنم اما طاقت نیارم شما بگید چیکارکنم اصلا ارزش منو نداره خیلی بد دهنی میکنه ومن دوست ندارم بایه مرد متاهل ادامه بدم فقط بگید برای پایان دادن وفراموش کردنش چه کنم؟ممنون

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اسفند ۲۴ام, ۱۳۹۲ ۳:۵۳ ب.ظ:

    بهناز
    ممکنه ناخودآگاه در روابطی بری که توش تحقیر بشی زیرا خودت را درونا دوست نداشته باشی

    [پاسخ]

  23. سلام آقای دکتر
    من توی یه خانواده به شدت سنتی زندگی می کنم و الان 20 سالمه
    مشکل جدی من از وقتی شروع شد که 14.15 ساله بودم و خانواده ام از ارتباط تلفنی من با یه پسر خبر دار شدن
    بابام گفت این دختره خراب شده و باید شوهر کنه
    منو بزور با همکارش که 13 سالم ازم بزرگتره نامزد کردن تمام دوران دبیراستانم مجبور به پذیرش جبرم پدرم بودم و از عقد رسمی به خاطر مدرسه رفتنو اینا سرباززدم تنها بودم هیچکس حرفمو نمیفهمید که من اون آدمو نمیخوام
    به هر زوری که شده تنها وایسادم جلوشون و گفتم که نمیخوام
    تقریبا یک ساله این ماجرا تموم شده اما من داغونم هیچ کس هیچ کجای زندگی ازم حمایت نکرد من جز زور دعوا و داد وبیداد هیچ چیز از خوانواده ام ندیدم
    به خاطر کمبود محبت و حمایتی که تو تمام این سال ها حس کردم و میکنم ارتباط های زیادی با جنس مخالف داشتم اما هیچ نتیجه ای نداشتن
    تو آخرین رابطه ام که جدی تر بود عاشق مردی شدم که توی رفتار های متعصب گرایانه از پدرم بدتر بود و بعد چند مدت رابطه فرسایشی تمومش کردم
    حالا که دارم اینوم مینویسم نه نفسی واسه ادام زندگی دارم نه امیدی
    تو این محیط جبر که هیچ چیز زندگیم دسته خودم نیست نمیتونم زندگی کنم مثه یه آدم آهنی که حقی نداره واسه خودش ومسیر زندگیش و رویاهاش تو هیچ زمینه ای تصمیم بگیره
    ازپدرم متنفرم و وجودش واسم مایه استرس و تنشه با اینکه تو زمینه های دیگه زندگی مثه تحصیل و … وفق بودم اما دیگه نمیتونم
    نمیدونم چی منو نجات میده … فرار از خانواده ؟ از بین بردن خودم ؟؟ خواهش میکنم کمکم کنید به ته خط رسیدم …

    [پاسخ]

  24. سلام و خدا قوت
    داستان من با بقیه متفاوته و بنابراین خواهش میکنم که حتما راهنماییم کنید
    دکتر عزیز من یک سال پیش درست یک هفته پیش از مراسم خواستگاری که قرارشو با عشقم گذاشته بودم. اونو از دست دادم. نمی دونم چطور میشه گفت. باور کنید گفتنش هم سخته که وقتی از یه ماموریت کاری از تهران به شهرم برگشتم و خیلی خسته بودم دوستی به من زنگ زد و گفت عشق من در تصادف رانندگی فوت کرده.
    باورم نمی شد. از ان روز بارها از خودم پرسیدم چرا یک هفته قبل از خواستگاری رسمی حالا که همه مشکلات را پشت سر گذاشتیم و من شاد و خندان منتظر روز موعود بودم…
    حالا مشکل من اینه که حتی پس از یک سال بازم دلم می خواد بهش زنگ بزنم باور کنید فقط برای اینکه صدای قلب خودمو بشنوم .
    باید چکار کنم که دوباره به زندگی عادی برگردم. با وجود دو سال خاطره شیرین از عشقی که تمام شهر از اون به نیکی یاد
    میکنند. کمکم کنید.
    ==========================
    واقعا متاسفم بهناز
    آنهایی که میروند پاره ای از جانمان را بهشان میدهیم که ببرند
    خداوند وعده کرده : لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون= به نیکی نمیرسید مگر آنکه از آنچه دوست دارید بگذرید
    پس شما در آستانه خیری بزرگ هستید زیرا درد بزرگی کشیده اید
    درست اینست که به اندازه روزهایی که او فرصت نیافت شما درست زیست کنید و این بزرگترین وظیفه شماست: غم نخوردن و شاد زیستن

    [پاسخ]

    بهناز پاسخ در تاريخ بهمن ۲۷ام, ۱۳۹۲ ۶:۴۵ ب.ظ:

    دکتر شیری عزیز سلام و خدا قوت
    پس از خواندن پاسخ سراسر زیبا و امید دهنده شما به سرخاک عشقم رفتم نمی تونستم جلو اشکامو بگیرم اما درتنهایی و خلوتی که خداوند در ان زمان برای من فراهم کرده بود به عزیزم گفتم که چقدر خوشحالم که حالش خوبه و جاش راحت و اسوده است اخه تا حالا هر کدوم از دوستاش خوابشو دیدن و بوام تعریف کردن گفتن که خوشحال بود و من خودم هم روز چهلم خوابشو دیدم که بهم گفت بخند دیگه زود باش و این جمله ایی بود که همیشه وقتی ناراحت بودم بهم میگفت. باور کنید ارامش امروز من مدیون راهنمایی خوب شماست ازتون بینهایت سپاسگزارم و امیدوارم در کنار عزیزانتون همیشه شادو سلامت باشید. انشالله

    [پاسخ]

    سهيلا پاسخ در تاريخ بهمن ۳۰ام, ۱۳۹۲ ۸:۱۱ ب.ظ:

    بهناز جان امیدوارم روزی برسه که شادی خاطرات خوبِ عزیز از دستت رفتت، بتونه به غم نبودنش غلبه کنه و تو به خاطر اینکه چنین شانسی رو داشتی که با موجودی به دوست اشتنی اون ، آشنا بشی و باشی خدا رو شکر کنی. بلند شی. اون منتظر لبخند توه. بهناز عزیز! من تو شرایط کمی مشابه تو کتاب ” کوه پنجم” . پائولو کوئیلو رو خودم خیلی کمکم کرد. لطفاً حتماً بخونشه. عزیزت دیگه طاقت این همه بی تابی و ناراحتی تو رو نداره. می تونی تو اینترنت راحت دانلودش کنی، عزیز. امیدوارم سال جدید پر از بهار باشه برات و دوباره شکوفا شی.

    [پاسخ]

    بهناز پاسخ در تاريخ اسفند ۱۵ام, ۱۳۹۲ ۱۰:۰۳ ق.ظ:

    سهیلای عزیز و مهربانم
    از راهنماییتون بینهایت سپاسگزارم
    من هم با اثار کوئلو اشنا هستم و حتما کوه پنجم انرا خواهم خوند و اسم شما رو به لیست دوستانی که در زمان سال تحویل برایشان دعا خواهم کرد اضافه میکنم
    سلامت و شاد باشی همیشه

    [پاسخ]

    پري پاسخ در تاريخ اسفند ۱۳ام, ۱۳۹۲ ۹:۳۳ ب.ظ:

    دکتر شیری پاسخی که به بهناز دادید تا عمق جان من نفوذ کرد حرفهایتان مثل رودی آرام و زلال میمونه که آروم میاد روان آدم رو شستشو میده آدم احساس سبکی و خنکی بهش دست میده تا کنون ندیده ام و نخوانده ام که کسی مانند شما در چند جمله آرامش امید و رهایی را ارمغان بده . نمیدونم میدونید یا نه که حرفهاتون ،راهکارها تون حتی پاسخ های کوتاهتون ،تار و پودی میشه برای روح و روان های از هم گسیخته ما . چه سریه توشون که این جور به دل میشینه ؟! قطعا خودتون بهتر میدونید . مانا باشید

    [پاسخ]

  25. شوهر داشت گفت سال تو دانشگاه با شوهرش آشنا شده بوده و بعد از3 سال عروسی کردن و 2 سال بعد از آآن متوجه شده مردی که اوعاشقش بوده از همان روز اول دختری دیگه هم تو زندگیش بوده من عاشقش شده بودم اما اینها رو نمی دونستم فکر می کردم زندگی خیلی خوبی داره اما عشق هنرش همینه که از خط قرمز ها عبور میکنه؛ داشتم دیوونه میشدم گفتم بهش بگم یا بهم میگه خجالت بکش و من و میرونه یا هم محترمانه من و رد میکنه آخه ما همکار بودیم, اما اون پذیرفت اما گفت که ازش انتظاری نداشته باشم من هم قبول کردم اما اون با حضورش و حرف هاش آتش این عشق و شعله ورتر کرد به نوعی از من جلو زد من به شعر کشیدمش همه سرمایه عاطفی و غرورم و خرجش کردم غروری که هیچ وقت سر فرود نیاورده بود وعشقی که نگهش داشته بودم همه و همه ، بار ها بهش گفتم اگه هنوزدوسش داره بهش کمک میکنم تا زندگیش و بسازه اما او بارها گفت آنجا هیچ چیزی نیستش دیگه و به خاطر ترحم مونده هنوز کنارش و دو سال که جدا می خوابه، البته همیشه تردید هایی داشت و دمدمی مزاج بود مثل یک موج سینوسی، 9 بار اومد خونم هیچ وقت حاضر نشدم به طرف سکس ببرمش باور داشتم که قداست و عظمت این عشق و از بین میبره و با همه وجود این شعر شاملو که میگه عشق را مجال آن نبود که بگوید برای چه دوستت دارم رو چشیدم ، واسه من یه فرشته بود و معصوم تا اینکه بعد از چند روز که جواب پیا مک و تلفنم رو نمی داد در کمال حیرت پیام داد و گفت به جان ممانم دیگه هیچ حسی به تو ندارم! و من مردم ایستاده مردم و سوالی که هیچ وقت پاسخش را ندانستم این بود که چرا اونجوری؟ اونی که می خواست بره چرا اومد اصلا؟ من که بهش گفته بودم عاشقش شدم و واسه دوستی قدم جلو نگذاشته بودم! چرا اینقدر نا محترمانه ؟ اون هم منی که انسانی و پاک کنارش بودم و همه تلاش و سعیمو کردم که تا انسانی بهتر باشه!به حال مردی که بهش خیانت کرده بود و کتکش زده بود و روحش و خورده بود ترحم کرد اما منی که شخصیت بهش دادم به شعر سرودمش و به اوجش بردم آن گونه جفا کرد؟ پاسخش چیست؛ نمی دانم
    ========================
    عجب داستان تلخی بود
    من حس میکنم نوعی وجدان درد به خود شما داشته و اینطوری خواسته قهرمان را در ذهن شما بشکند تا بتونید برید دنبال زندگی تون

    [پاسخ]

    محسن به آرش پاسخ در تاريخ دی ۲۵ام, ۱۳۹۲ ۱۱:۲۰ ب.ظ:

    اما می تونست بگه عذاب وجدان داره در مورد شوهرش وانسانی ترک بکنه رابطه رااین جوری چرا انسان سنگ دل و بیرحمی بوده پس انسانیت انسان به جیست؟!

    [پاسخ]

  26. سلام. من خیلی اتفاقی با شما و این سایت آشنا شدم. منم مثل بقیه دوستان توی یه بحران عاطفی هستم. پسری که ۶ سال با هم بودیم سر یه سری سوءتفاهم های خیلی پیش پا افتاده خیلی راحت منو گذاشت کنار و الان یک هفته هست که هیچ خبری ازش ندارم. هیچ وقت تا الان حتی یک ساعت هم از هم بی خبر نبودیم و من مطمئنم که اون واقعا منو دوست داشت. ولی من به دلیل شرایط اون، که درآمد ثابتی نداشت همیشه می ترسیدم باهاش ازدواج کنم و همیشه سعی می کردم ازدواجمونو به تعویق بندازم، باعث شدم که خودش و خانوادش فکر کنن که من دارم بازیش می دم. متاسفانه این فرصت رو به من نداد که راجع به ترسم از ازدواج باهاش صحبت کنم. و الان نمی دونم باید چی کار کنم و تو وضعیت روحی خیلی بدی هستم و نمی دونم چه طور فراموشش کنم و احساس می کنم دیگه هیچ وقت نمی تونم به مرد دیگه ای فکر کنم و همش منتظر اون هستم .. خواهش می کنم کمکم کنید که در این شرایط باید چه رفتاری از خودم نشون بدم. جواب تلفن هام رو نمیده هیچ راه ارتباطی باهاش ندارم. لطفا شما بگید من چی کار کنم.
    =================
    ساغر
    متاسفم به خاطر رخدادی که توش هستی
    من میگم ترسهامون را باید بگیم تا طرف بره کاری بکنه براش
    بعید میدونم طرف بره کلا ..لطفا دیگه تماس نگیر و هیچ خبری ازت بهش نرسه تا دوباره بیاد سراغی ازت بگیره و اون وقت میتونی درباره ترست باهاش صحبت کنی
    احساس فقدانی که داری عادی نیست و بهتره دو دل خودت را خالی نکنی
    نه درباره ایشون نه درباره عشق
    همیشه انسان در معرض بدترین نا امیدیهای خویش است و باید مراقب باش راهزنی از امیدش نشود

    [پاسخ]

  27. سلام مجدد بر شما. چندین روز پیش در قالب همین بخش یک راهنمایی خواستم. می دانم تعداد کامنتهایتان زیاد است و افرادی مثل من که راهنمایی می خواهند هم زیاد هستند، اما نهایت لطف شما خواهد بود اگر بتوانم هرچه زودتر از رهنمودها و نظرات ارزشمندتان بهره مند شود
    با سپاس فراوان

    [پاسخ]

  28. با سلام،
    معمولاً خانم ها اینجا کامنت گذاشتن اما منم بدم نیومد که مطالبی رو از زبان یه آقای مجرد بنویسم.
    تقریباً همه این اتفاقات برای من (مرد داستان ) افتاده.
    اما خانم ها پیش خودشون فکر میکنند مسئله سوء استفاده جنسی بوده!!!
    خوب برای مرد بخاطر ژن و برنامه ریزی غریزیش، میل جنسی چیز بدی نیست. اما اینکه بعضی ها بخواهند از این مسئله بعنوان نقطه ضعف آقایون استفاده کنند باعث ناراحتی میشه. این احساس در آقایون خدادای هست که باعث گسترش نسل میشه “اما از راه صحیح و درست اون”.
    و اما مشکل خانمهایی کع اینجا کامنت گذاشتن. تجربه تلخ من بارها و بارها بهم ثابت کرده که خانم ها معمولاً در مسایل مالی سوء استفاده گر هستند (همانطور که خانم ها آقایون رو در مسایل جنسی محکوم میکنند).
    برخیلی سخته که متوجه بشه خانومه به صرف شرایط مادی و پول او پا توی رابطه گذاشته. خوب در اینصورت آقا فکر میکنه نکنه با یه خانومه….طرفه!!
    درغگویی و ریا کاری بعضی خانوم ها هم مشکل دیگه ای در روابط هست. درغگویی باعث از بین رفتن اعتماد آقایون که پایه و اساس زندگی هست میشه. مردها دوست ندارند با زنی باشند که بهشون دروغ میگه و اونها رو بازی میده.
    بارها خود من با خانمهایی در ارتباط بودم که دوستهای مرد دیگری هم جز من داشته اند. خوب ما آقا هتیم دیگه. باعث سرافکندگی ما میشه اگه بگیم دوست دخترمون، نامزدمون یا همسرمون دوست پسر داره. خوب همه میگن بی غیرتی. بخاطر همین اغلب اوقات بدون اینکه چیزی بگیم میذاریم و میریم.

    این نکات رو از طرف خودم گفتم تا خانم ها یه کم بیتشر در روابط خودشون با آقایون تامل و دقت کنند تا زندگی مستحکم و درستی داشته باشند.

    [پاسخ]

  29. تو از من گذشتی، رفتی
    رفتی سمتی که نور بود،
    روشنایی بود.
    من
    در تنهایی
    سمتی که تاریکی بود
    فرو ریختم
    و تاریکی
    افزون‌تر شد.

    ( رضا کاظمی )

    [پاسخ]

  30. سلام استاد،
    پسر 25 ساله هستممشغول تحصیل در دوره ارشد، 3 ماهه که برای اولین بار توی زندگی عاشق یکی از همکلاسی هام شدم ولی هیچ شناختی ازش ندارم و مشکلم اینه که چطور بهش بفهمونم که دوستش دارم؟ از کجا بفهمم که اونم دوستم داره؟ چطور یه رابطه رو شروع کنم؟
    =====================
    نزدیکش که شدید متوجه میشید که چقدر با تصویر ذهنی تون تطابق داره
    برای شروع رابطه میشه در فضای درسی ایشون را بهتر بشناسید و بعدا تصمیمات اخذ کنید

    [پاسخ]

    فاطمه پاسخ در تاريخ دی ۲۵ام, ۱۳۹۲ ۵:۱۱ ب.ظ:

    دکتر همینجوری یه آقایی تو فضای درسی تو سن ۲۵ سالگی اومدند منو بشناسن، خیلی قشنگ وقتی من وابسته شدم فهمیدند ما به درد هم نمی خوریم و گذاشتند رفتند 🙂 کلا کسی نپرسید پس من چی الآن؟ من اهمیتی نداشتم؟
    =================
    متاسفم فاطمه عزیز ولی شما چطوری به این راحتی دل بسته شدید؟؟؟!!

    [پاسخ]

    فاطمه پاسخ در تاريخ دی ۲۶ام, ۱۳۹۲ ۱۰:۵۳ ب.ظ:

    چندین ماه طول کشید، هر روز هم فقط با همدیگه حرف میزدیم، البته بیشتر راجع به درس و اینا، دکتر یعنی تقصیر بی تجربگی من بوده؟ نباید وابسته می شدم؟

    [پاسخ]

    سنا پاسخ در تاريخ مرداد ۲۴ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۱۲ ب.ظ:

    دکتر جان شما که روحیات خانمها را میشناسید، اگر دلبستگی ایجاد نمیشد جای تعجب داشت

    [پاسخ]

  31. سلام دکتر مرسی از راهنماییتون. بعضی از خانمها که می گن نمی دونم چرا رفت؟ چرا منو تنها گذاشت؟ خودشون از همه بهتر می دونن که چی اتفاقی افتاده جسارتاً فقط بخاطر تجربه تلخی که خودم داشتم باید بگم که خانم ها بسیار بسیار در درک احساس قوی و باهوش هستند، از همونجا که احساس کردید رابطه داره سرد میشه دلیلش روو خیلی رک و واضح بپرسید، قاطع باشید از ترک شدن نترسید و اگر درست جواب داد که دستش درد نکنه اگه نه حتما با کسی که باهوشتر از شماست مشورت کنید و در همون جا کار رو جمع و جور کنید نگذارید بیشتر از این آسیب ببینید. بالاخره این قضیه برای هر کسی ممکنه اتفاق بیافته. تجربه خوبی هم هست که اطرافیانمون روو خوب بشناسیم و دوباره اشتباه نکنیم. خوشبخت باشید.

    [پاسخ]

  32. سلام آقای دکتر.8 ماهه با آقایی عقد کردم که عاشقانه دوستم داشت و دوستش داشتم.الان یک هفته س که بدون دلیل خاصی قهر کرده و در آخرین اس ام اسش گفته دیگه حتی یک ثانیه هم نمیخوامت خودتو برای جدایی آماده کن .از اون روز بهش هیچ اس ام اسی ندادم.اما در کل توی مدت ازدواجمون خیلی نازشو میکشیدم و خیلی بهش محبت میکردم و به بیان بهتر خیلی بهش وصل بودم.الان هم فکر میکنم خوشی زده زیر دلش . این دفعه کشیدم عقب تا تنها باشه.خودش بشینه فکر کنه ببینه اصلا میخواد منو؟! ولی دکتر اصلا نمیدونم دلیل رفتنش چیه.دلیل ناراحتیش چیه.نمیدونم اگر برگشت و خواست حرف بزنیم من باید چکار کنم؟چی بگم؟سه بار تا حالا پیش اومده که گفته دیگه نمیخوامت.دو بار قبل به طریقی حل شد و یا من رفتم سمتش و….ولی اینبار خیلی جدیه قضیه .خانواده مم دیگه خیلی ناراحتن.میگن مرد نیست.مرد این کارا رو نمیکنه.شما راهنماییم کنید.من عاشقشم و اصلا دلم نمیخواد طلاق بگیرم ولی با این شرایط که هر روز قهر کنه هم نمیتونم ادامه بدم.ما 5 ماه اول زندگی مون عین قصه ها بود.سه ماهه که کلا دگرگون شده همه چی.
    من 24 سالمه و اون 28.هر دو دانشجوییم.وضع مالی خانواده ما خیلی بهتر از اوناس و از لحاظ زیبایی هم من خیلی زیبا هستم.اینا رو گفتم تا درک بهتری از شرایطم داشته باشین.ممنونم از کمکتون.حتما امشب براتون دعا خواهم کرد که این همه جوون رو راهنمایی میکنین و بهشون امید میدین.
    ===================
    فهمیه
    نمیدونم طلاق یا تداوم کدام درسته برات
    ولی ازدواج امری جدیست که دو نفر باید قواعدبازی را بلد باشند
    اگر یه نفر تنها حربه اش جداییه، شاید بلوغ ازدواج نداره یا واقعا نوساناتش بیش از حد قابل تحمل تو ازدواجه
    به نظرم خانواده ات وارد عمل شوندو تقاضای رسمی تعیین تکلیف کنند

    [پاسخ]

    فهیمه پاسخ در تاريخ دی ۲۱ام, ۱۳۹۲ ۲:۲۷ ب.ظ:

    جدا شدیم دکتر…

    [پاسخ]

  33. آقای دکتر ، من هرچی سایت شمارو نگاه می کنم می بینم که 90 درصد مخاطبان شما دختران و زنان هستن. البته به نظرم طبیعیه ، با توجه به شرایط جامعه ما ، موضوعاتی که شما در موردشون صحبت می کنید ، همین طور میل بیشتر دختران برای بیان درونیات خودشون ؛ اما آیا فکر نمی کنید که شاید پسرها هم خیلی حرفا تو دلشون باشه ، ولی سخت تر حرف می زنند ، باز هم به خاطر طبیعتشون ، به خاطر شرایط اجتماعی و به خاطر اینکه سخت تر رابطه بر قرار می کنند؟! اما دلیل نمیشه که کمتر به پسرا پرداخته بشه !
    توی جامعه ما اینجوری جا افتاده که آقایون بالاخره یه جوری گلیم خودشونو از آب می کشن بیرون ، یه کاریش می کنن ، از قدیمم گفتن مرد که گریه نمی کنه ، دیگه نگفتن که برای آقایون بیان احساسات خیلی سخت تره تا خانوما ، پسر یاد می گیره که کسی دلش براش نمی سوزه غیر از خودش ( خودش باید یه خاکی تو سرش بریزه ) . درسته که جامعه ما مردسالاره هنوز ، ولی غفلت از آقابان تو زمینه ای که شما توش کار می کنید به نظر من اتفاقا در راستای تحکیم نظام مرد سالار هست نه تلطیف اون. الان شرایط جامعه به شکلی شده که اغلب آقایون گرگ نابکار و خانوما بره از همه جا بی خبر تصویر می شن .
    با شناخت اندکی که تا حالا از شما به دست آوردم احساس می کنم که طرز فکر شما هم مبتنی بر همین نگاه عرفی هست . آیا شما با نظر من مخالفین ؟

    [پاسخ]

    زینب 1 پاسخ در تاريخ فروردین ۸ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۲۵ ق.ظ:

    خب آقایون هم بیان مطرح کنن!

    [پاسخ]

  34. دکتر شیری عزیز من چند باری پیام دادم اما تو سایت جوابی داده نشده بود و پیامم نبود.راستش من 19 سالمه و 2سال پیش برای اولین بار با پسری دوست شدم که حدود 2 سال این راطه به ور جدی ادامه داشت و خیلی ناگهانی گذاشت و رفت و الان از طریق دوستای مشترکی که داریم میریم بیون. ولی من توی این رابطه خیل ضربه خوردم من خیلی احسااتی هستم زمانیکه ولم کردن اوج کنکورم بود تا اینکه با عقل رفتم جلو و فراموشش کردم . خیلی خانواده مذهبی داتن و خانواده ما هم از لحظ دینی در حد متوسطی بودن یعنی خیلی تعصبی نبودیم برعکس این خانواده و من بخاطره ایشون تا 3 ماه چادر سر میکردم و منو خانوادشون میدونستن.اولین دختری بودم که بیشترین مدت دوتی رو بامن داشت و حتی بخاطرم جلوی خانوادش وایاد این تا زمانی بود که دانشگاه نرفته ود .زمانیکه رفت دانشگاه دیگه خیلی سرد شد و جدا شدیم و اون زمانی که بامن بود میگفت اگه به هم بخوریم به قصد ادواج میاد جلو و جالب تر اینکه بعده 1 سال به من پشنهاد … داد و من قبول نکردم و دیگه مطرح نکرد تا اینکه رفت. به تمام خانوادم خودشو واقعا ثابت کرده بود همه میدونستن عشق ما رو تا اینکه خیل ناگهانی سرد شد و من الان 1ساله که بعده ایشون نمیتونم دیگه باکسی بشم و به پدرمم بدبین شدم حتی وارد دانشگاه هم که شدم بازم همش جلوی چشمم بود تا اینکه باهام حرف زد گفت توی دانشگاه از یه دختر چادری خوش اومده و میخوان باهم آشنا شن و ازم حلالیت خواست و گفت هنوزم دوستم داره و نمیتونه فراموشم کنه اما دیگه بخواد هم نمیتونه با من باشه و رفت . و من موندم و این مشکلی که حتی چند تا مورد خوب برای آشنایی داشتم اما نمیتونم دیگه باکسی باشم و از لحاظ اخلاقی عوض شدم و خیلی خیلی پرخاشگر و تو دار شدم.میترسم برای ازدواج به مشکل بخورم . با اینکه این آقا پسر از لحاظ قیافه و تیپ از من پایین تر بود و من سرتر بودم اما احاس میکنم بازیچس بودم. ولی منو چرا به خانوادش معرفی کرد اونم خانواده ای که خلی تعصبی بودن و مخالف این چیزا منو قبول کردن تا اینکه اینطور شد!!؟
    خواهش میکنم راهنمایی کنید منو
    =======================================
    سارای عزیز
    برای پرسش فقط از فرم پرسش از دکتر شیری استفاده کنید
    پسر بلاتکلیفی بوده که خیلی روش حساب کردی…باید رابطه را خوب مدیریت کنی سارا
    الانم تمرکز روی پیشرفت خودت باع میشه افراد بهتری را ببینی و بدون عقده و احتیاط بیش از حد بتونی ازدواجی خوب داشته باشی

    [پاسخ]

  35. سلام دکتر
    خسته ام، خیلی خسته صدای خرد شدن غرور، شخصیتیم واحساسمو میشنوم
    با پسری 6ماه پیش دوست شدم که میگفت منو دوست داره ولی کم کم فهمیدم منو واسه رفع نیازهای جنسیش میخاد، با حرفاش محبتاش قربون صدقهاش گولم زد یا بهتره بگم گول خوردم، تو عید بهتون پیام دادم دکتر چیکار کنم، شمام گفتین بذار تو خماری بمونه، بعد از حرف شما، طبف حرفتون هروقت حرف روابط جنسی شد یه جوری پیچوندمش، منتظر یه فرصت بودم تا باش کات کنم ولی درست و حسابی، درست باش خدافظی کنم تا بعدآ که خاطراتمو مرور میکنم دلم نسوزه ( واسه چه آدمی ارزش قائل شدم من)
    خلاصه چند دفعه ازم خواست برم پیشش، نرفتم، ولی به جاش ازم عکس بدنم و قسمت های …. بدنمو میخواست که با دیدنشون ارضا بشه، پیچوندمش هربا به یه بهانه ولی هربار باهام بدبرخورد کرد، حالمو بهم میزنی؛ به درک ….
    تا آخرین دفعه که 5شنبه هفته پیش بود، بهم گفت عکس بفرست گفتم نه گفت اصلا نمیخام، گذشت تا شب بهم پیام داد فکر میکردم عکس بفرستی نفرستادی واسه همیناس که فیروزه واسه من با همه فرق میکنه، حالا فیروزه کی بود؟ دوست دختر قبلیش که میگه خیلی دوسش داشتم ولی موقعیتشو نداشتم بگیرمش، دخترب بودکه هفته ای 2و3بار میومد خونم، هر کار میخواستم نه نمی گفت و برام انجام میداد ….
    ئکتر بهم برخورد، من مثه اون دختر نبودمو نیستم، من یکی دیگم با یه شرایط دیگه
    بهش پیام دادم که آره دلمو شکستی ارزش منو آوردی پایین تومی دونی من از مقایسه شدن بدم میاد و … جوابمو نداد ولی رو صفحه فیس بوکش استاتوس گذاشت که به خدا ما هم دل داریم ….
    دیگه خبری نیست ازش شنبه بهش پیام دادم واقعا ارزش من پیش تو با 4تا عکس براربری میکنه؟حرفای دلمو زدم، حرفایی که اگه نمیگفتم میموند تو دلم.دکتر جواب نداد.این داره منو میکشه، همیشه میگفت اینقد حال میده طرف پیام بده بعد جواب ندی، من همیشه دوس دخترای قبلیمو میذاشتم کنار.دکتر عذاب وجدان دارم، هی به خودم میگم کاش اونشب جوابشو نمی دادم، کاش شنبه حرف دلمو نمی زدم بهش
    دکتر تینجور که بوش میاد من گذاشته کنار، فردا میشه یک هفته که حتی یه پیام یه تک بهم نزده، همه چی داشت خوب پیش میرفت واسه خدافظی محترمانه ولی ….
    دوستام میگن ارزش نداره، اصلا مهم نباشه که جواب بده ولی من دارم خودما میخورم دارم از تو میپوسم …
    دکتر من بازندم مگه نه؟؟؟
    =======================
    او یک بازی روانی شروع کرده باهاتون ، میتونید بدلش را بزنید و برای همیشه بگذاریدش کنار
    مثلا :
    عکسم را به کسی میفرستم که از تو جذابتر باشه واسه زنان…با این قد و هیکل تو ترجیح میدم تو خماری بمونی
    یا
    عکسها را بالاخره برات ای میل کردم….خواهشا به کسی نشونشون ندی ( ولی عملا هیچ کاری نکرده ای و هرچقدر پیگیر شد جوابش را ندهید!!!)
    دختر خوب! نباید خودت را در معرض چنین ابلیسی بگذاری که با اعصابت بازی کنه و شخصیتت را تحقیر کنه

    [پاسخ]

    زینب 1 پاسخ در تاريخ فروردین ۸ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۲۹ ق.ظ:

    آخه ستایش جان من موندم اصلا ارزش فکر کردنو داره؟!!!

    [پاسخ]

  36. اگه دانشگاه تهرانید پس میشه بم امیداری و انرژی بدید تا امسال خوب بخونم بیام دانشگاه تهران و از علم شما بهره بسیار بگیرم
    من رشته تجربی هسم

    [پاسخ]

  37. راستی چرا دیگه توی ویتامین3 نیستین؟؟
    =================
    فرناز عزیز ! از سال 92 به بعد در این برنامه نیستم.

    [پاسخ]

    فرناز پاسخ در تاريخ خرداد ۱۲ام, ۱۳۹۲ ۹:۵۲ ق.ظ:

    اقای شیری عزیزتر!
    با هزار امید طومار نوشتم کو؟ چرا جواب ندادید؟

    [پاسخ]

  38. سلام آقای دکتر ۲۸ ساله و دانشجوی فوق معماری هستم،من بیشتر از ۵ساله که یه رابطه رو شروع کردم،همه چیز عالی بود،تو این مدت ما حتی یک بار هم دعوا و قهر نداشتیم،بنظرم ایدئولوژیمون تو زندگی یکیه،تمام فعالیت هامون و نیازهامون باهم رفع میشه،فقط زیر یک سقف نبودیم،از خیلی از زن و شوهرها رابطه و درک بهتری داریم،فقط این اواخر من بخاطر فشارهای خانواده بدخلق و نق نقو شدم،البته یه کم حق میدم به خودم،دلم میخواد تو مهمونی های خانوادگی کنارم باشه،دلم میخواد با دنیا اومدن بچه هامون شادی مون بیشتر بشه
    همه چیز خوب پیش میرفت،تا اینکه آقاحامد تصمیم نهایی رو گرفتند واسه کار و تو شرکت تبلیغاتی عموشون استخدام شدن،همون شرکتی که روز تاسوعا فرمودید سامسونگ پرچم یاحسین زده!
    انقد فشار کاری بهش اوردن و حس نارضایتی کرد از خودش که قید همه چیز رو زده،واقعا بحران زده شده،۱ماه پیش گفت نمیخام ازدواج کنم اصلا،شرایط روحیش رو ندارم!در صورتیکه همیشه حرفشو میزد،تقریبا هم همه خانواده میدونن.تو همین زمان از دانشگاه هم حکم اخراجیش اومد چون واسه دفاع نرفت،فوق مهندسی پزشکی میخوند
    قبل ازین شرکت مدیر تحریریه یکی از مجلات بود،تو تعطیلات عید زنگ زد و گفت بهم مهلت بده فکرامو کنم،این خوبه که ازون تصمیم منصرف شده؟گفت اگر برگردم یهو داسه ازدواج میام،آخه الان وقت فکره؟موعد این حرفا گذشته:(
    ولی صلاح دیدم سکوت کنم،آقای دکتر به نبودنش اصلا فکرهم نمیکنم،حس یک زن رو دارم که شوهرش رو فرستاده میدون جنگ و نمیدونه چی پیش میاد،با چندتا دوستای معتمدش صحبت کردم که تنهاش نزارن،ظاهرا حوصله هیچ کس رو نداره
    میدونم مردها نیاز دارن گاهی به غار تنهایی برن،ولی میخوام پشت پرده ساپورتش کنم بهم برگرده،امسال همراهم مراسم تاسوعاو..اوردمش،خیلی خوشش اومد،با آقای شعبانعلی آشنا شد و…
    من که عقل کل همه آشنایان بودم حالا در مورد خودم کم آوردم و نمیتونم این رو هضم کنم،راهنماییم میفرمایید؟
    مسئله دوم میخوام اوقات فراغتم رو واسه بچه های کار بگذرونم،تو تدریس یا فعالیت های هنری،در این مورد هم راهنماییم کنید لطفا
    ممنون
    نمونه کاملتر رو به gmail شما ارسال کردم
    ===================
    حرکت هوشمندانه ای کردید ( عقب نشینی به موقع)
    اون مرد باید بتونه بادبان این کشتی اشاتغال را در این طوفان بدست بگیره تا هویت مردانه اش ترمیم بشه
    اگر نتونه ، خود را لایق این نخواهد دید که مرد هیچ زن شایسته ای بشه و میره تو رفتارهای حقیرانه
    به نظرم جنبه دلرانه عشق باعث میشه دوپینگ به موقعی مرد دریافت کنه
    نکته بعدی سن شماست…اگر ایشون مسموم جذابیتهای کار بشه ، شما از اولویت بندیهایش خط خواهید خورد. بهتره ایشون هم زمان بدونه نگه داشتن شما سخته پس اطمینان بیش از حد را بگذارید برای زمانی که ” پیشنهاد رسمی” بگیرید. الان اینقدر رفتار همسرانه نشون ندید

    [پاسخ]

    زینب 1 پاسخ در تاريخ فروردین ۸ام, ۱۳۹۳ ۱۰:۳۸ ق.ظ:

    یه زمانی یه مشاوری بهم گفت ازدواج یه فرایند فرساینده نیست اگه بخواد اتفاق بیفته معمولا تو همون ماه های اول اتفاق میفته. منظورش این بود وقتی یه سال دو سال یا مثل این خانم 5 سال با کسی تو رابطه ای و ازدواجی صورت نگرفته دیگه معمولا نمیشه امید بست. منم وقتی می بینم کسایی با هم رابطه دارن و مشکل حادی هم نیست همینو بهشون میگم: این دیگه ازدواج درستی از توش در نمیاد، حالا به هر دلیلی که میخوان طفره برن مهم نیست. پسرا میگن پول و شغل ندارم دخترا میگن میخوام ادامه تحصیل بدن! کج دار و مریز نگه میدارن آخرش اگه کیس بهتری پیدا نشد به همین تن میدن، و ازدواج موفقی هم نیست. (اگه هم پیدا شد که یهو یکیشون میپره میره و اون یکی میاد نظر میذاره که چرا یهویی منو گذاشت و رفت بعد از یه رابطه عالی.)
    5 سال فرصت کمی نبوده.

    [پاسخ]

  39. آقای دکتر با اجازتون من یه نظر تجربی بدم
    وقتی چنین اتفاقی میفته لزوما تقصیر پسرا نیست،
    وقتی یه پسر برای متی با یه دختر معاشرت میکنه در واقع داره اون خانم رو بررسی میکنه اما دخترها معمولا پسرها رو تو رابطه بررسی نمی کنن، یا عاشق میشن یا طرف رو رسما شوهر میبینن،
    حالا فرض کنید که اون آقا قبلا با یه نفر با شخصیت مشابه اون خانم معاشرت کرده و بعد از بررسی یا حتی کلی کلنجار رفتن به این نتیجه رسیده که این مدل از شخصیت براش مناسب نیست، خوب رابطه رو ترک کرده و با این خام جدید آشنا شده بعد از یه مدت بر اساس نظریه یادگیری اجتماعی یا شرطی شدن متوجه شده که این خانم هم همون شخصیت رو داره خوب دیگه نه بحث میکنه نه توضیح میده که به خانم بر بخوره نه انرژی خودش رو هدر میده چون قبلا فهمیده که اینا هیچ کدوم جواب نمیده، ناچارا رابطه رو تموم میکنه!
    حالا نه خانم شخصیت بدی داره نه آقا،
    عدم تناسب شخصیت ها + تجربه قبلی اون آقا

    [پاسخ]

  40. آقای دکتر عزیز. من در کلاس های آرکتایپ شناسی زنانه شرکت کردم و کتاب های آن را دارم. میشه کتابی هم برای شناخت شخصیت های مردانه به من معرفی کنید؟ آیا مطالعه ی کتاب برای شناخت شخصیت کافی است؟
    ===============
    عین همون کتاب مردانه اش هم هست به همون اسم ، بگیرید

    [پاسخ]

  41. سلام آقای دکتر
    من دسترسی به کلاسهای شما ندارم ،اهل شهرستانم ، فرموده بودید که در کلاس شخصیت سالم شرکت کنم .. ای کاش به صورت فایل صوتی می بودن که می تونستن دانلود کنم .. یا به صورت نوشتاری
    یک عالمه ممنون
    ====================
    بزودی دروس مجازی را ارائه میکنیم

    [پاسخ]

  42. سلام دکتر شیری عزیز
    کاری کرده ام که آقایی که بهش علاقمند بودم ازم زده شده .. با محبت های زیادی !!.. حال چه کنم؟ منو دوست داشت .. چه کنم بگرده ؟یا نباید کاری بکنم؟ شخصیت این طوری دارم .. بسیار مهربان ،دست خودم نیست ، نمی خوام این اتفاق دوباره برام بیفته قبلا هم کس دیگه ای اینطور از دست دادم .. خیلی حال خوشی ندارم ..کمکم کنید
    ========================
    سایه های رابطه عاطفی و مهر طلبی “کلاس شخصیت سالم “بحث مناسبیه براتون
    الان به نظرم عقب نشینی معقولی کنید…سکوت و عدم توضیح اضافی و قول بی خود ندادن

    [پاسخ]

  43. وقتی میبینی یکی باهات ،راه نمیاد شک نکن.مطمئن باش داره با یکی چهار نعل میره!

    [پاسخ]

    رها پاسخ در تاريخ مرداد ۵ام, ۱۳۹۲ ۱:۱۴ ب.ظ:

    نه خانومم ممکنه فهمیده باش رابطه از پایه اشتباه بوده در مواقعی جلوی ضرر را از هرجا بگیری منفعت…

    [پاسخ]

  44. استاد شیری از کجا متوجه بشیم که ارتباطی که شروع کردیم از نوع ریباند نیست؟افرادی که به سرعت بعد از یه رابطه ای یه رابطه جدید رو شروع میکنن بدون اینکه راجع به رابطه قبلی حرفی بزنن یا اشاره ای داشته باشن دقیقا دنبال چی هستن تو رابطه جدید وچی میشه که برمیگردن سر رابطه ای قبلی. اگه گرفتار چنین ادمی شده باشیم چه واکنشی نشون بدیم و اشکال ما چی بوده که چنین ادمی رو به زندگیمون جذب کردیم؟
    ========================
    خب مشخصه بدون فکر آدم وارد رابطه جدید بشه توش نوعی بازگشت هست دیگه

    [پاسخ]

  45. آقای دکتر باکسی توی محل کارم آشنا شدم خیلی به من علاقه مند شدن و با پیگیری فراوان به خواستگاری من آمدن یک ماهی میشه که ما باهم تلفنی صحبت میکنیم با وجود ابراز علاقه فراوان ایشون به بنده من هنوز علاقه ای به ایشون پیدا نکردم بااینکه تقریبا موقعیت دلخواه من رو دارن26 سالشونه و پسر متعادلی به نظر میرسن -چکار کنم آیا ادامه دادن این رابطه منطقی و به صلاحه منه؟
    =================
    معاشرت باید حضوری باشه و اگر ظرف چند هفته هیچ حسی بهش پیدا نکردید ، محترمانه بهش بگید که مورد مد نظر شما نیست

    [پاسخ]

  46. سلام دکتر شیری گرامی
    شبتون به خیر
    ببخشید جسارتا میخواستم بگم وقتی وارد صفحه اول سایت شما میشیم، تیتر این پست را نوشته اید : ترک شدگی عاظفی ” یعنی به جای ” ط ” حرف ” ظ ” را تایپ کرده اید . من سایت شما رو خیلی دوست دارم و چون دیدم این نقطه اضافه 🙂 داشت آزارم میداد گفتم جسارت کنم و بگم .
    ================
    تصحیح شد بانو

    [پاسخ]

  47. استاد اگه متوجه شدیم تو تخریب یه رابطه ای ما مقصر بودیم چطور باید این رابطه ریکاوری بشه؟اشتباهمون رو توضیح بدیم و معذرت بخواهیم یعنی بهش بگیم که مقصر ما بودیم ؟دقیقا مانند حالتی که از یه رفتاری ناراحت میشدیم اتفاق-احساس-پیشنهاد
    ================
    دو تا بحث شد آیدا
    اولش جرات اعتراف به اشتباه است که برای وسیع شدن خود آدم خوبه
    دومیش اینه که یه طوری عذرخواهی پر از احساس گناه نباشه که طرف دور برداره و بازی روانی” حالا گیرت آوردم پدرسگ” را باهامون بازی کنه

    [پاسخ]

  48. وقتی مردی شما را بخواهد، هیچ چیز نمی تواند جلوی او را بگیرد.
    اگر شما را نخواهد، هیچ چیز نمی تواند نگهش دارد.
    دست از بهانه گیری برای یک مرد و رفتار او بردارید.
    هیچوقت خودتان را برای رابطه ای که ارزشش را ندارد تغییر ندهید.
    رفتار آرامتر همیشه بهتر است.
    قبل از اینکه بفهمید واقعاً چه چیز خوشحالتان می کند، با کسی ارتباط برقرار نکنید

    [پاسخ]

  49. دکتر شیری گرامی
    من ازتون متشکرم . به خاطر همه چیزهایی که از از شما یاد گرفتم و میگیرم . بعضی وقتا از خوندن پاسختون به یه کامنتی ، برای یک هفته ام درس یاد میگیرم …

    [پاسخ]

  50. برای دفن مردگانم وقت تنگ است.
    من باید همواره میان زمان مجلس ترحیم
    و زمان عشق
    یکی را برگزینم
    من همواره به سوی نور می‌روم
    و از دهلیزهای نفتالین می‌گریزم…

    یک دلدار ساده در کنار،
    از ده معشوق اثیری مجازی در خاطره
    نیکوتر است!

    معشوق مجازی
    غاده السّمان

    [پاسخ]

  51. سلام
    ببخشید در ازدواج یه دختر مجرد 27 ساله با مردی که همسرش فوت شده و 6 سال اختلاف سنی دارند چه چیزی رو دخترباید در نظر بگیره؟
    ================
    میزان اشتغال ذهنی ایشون به زندگی قبلیش
    تناسب فکری/ مالی/ آینده نگری/ سطح خانوادگی

    [پاسخ]

    مهم نیست پاسخ در تاريخ آبان ۳۰ام, ۱۳۹۲ ۱۲:۰۸ ق.ظ:

    عزیز دلم، به هیچ وجه وارد این ماجرا نشو. من شدم و صدمه شو دیدم
    اول از همه شما را با اون قبلی مقایسه می کنه
    دوم می خواد با شما طوری رفتار کنه که مبادا به اون سرنوشت دچار بشه و متارکه …. پس ببخشید این شکلی می گم پدر از روزگارت در می یاره
    سوم بیشترین نیاز ی که دارن جنسیه نه روانی و روحی، دروغه اگر چیزی جز این بگه

    عزیزم بی خیال این مورد بشو به خدای احدو واحد اعصابی ازم خرد شده که نگو نپرس، از قدیم گفتن کبوتر با کبوتر باز با باز
    بگذار یه خانمی مثل خودشو پیدا کنه شما حیفی مثل خودم!

    [پاسخ]

  52. آقای دکتر
    سلام
    میشه لطفا در مورد این کامنت دوستمون گلی خانم، توضیح بدین !چون فکر میکنم خیلی ها از جمله خودم درگیر این موضوع هستیم .
    گلی خانم نوشتن:
    “وقتی وارد یه رابطه میشی نباید اون رابطه بشه محور زندگیت و بقیه زندگیت حول اون بچرخه. اون موقع طرف رو کلافه میکنی. خفه اش می کنی. اگر هی براش sms عاشقانه بفرستی، مرتب دعوتش کنی اینور اونور بخوای تمام وقت های ازادت رو با اون بگذرونی و…. اون وقته که میشی کنه زندگیش و اون دنبال فرصتی میگرده که از شرت خلاص شه.”

    خیلی لطف می کنید .ممنون
    ======================================
    بی تعادلی همیشه باعث راندگی بقیه میشه ، ساحتهای مختلف داره تو زندگیش

    [پاسخ]

  53. نمیتونم با واقعیت کنار بیام! نمیتونم تنهایی وحشتناک رو بپذیرم

    [پاسخ]

    ياسمن پاسخ در تاريخ فروردین ۱۴ام, ۱۳۹۲ ۱:۴۶ ق.ظ:

    مهتاب عزیز اندازه تنهاییت رو میشه متوجه شد، دلیلش رو که البته نه اما در نظر داشته باش که همه اونایی که تو زندگی موفقیتهای چشمگیر داشتن، در هر زمینه، یک دوره غارنشینی رو گذروندن، شاید شما هم تو این مرحله باشی، پس فرصت رو غنیمت بدون و بدون هر مدل پارازیت فکر کن و تحلیل کن و خودت رو برای کسب یک موفقیت بزرگ آماده کن،

    [پاسخ]

  54. آقای دکتر، سوالی که برای من هست و ذهنم و خیلی درگیر کرده اینه که، اگر دست آخر پی ببریم توی رابطه مون خیلی به طرف چسبیدیم و اون احساس خفگی کرده ، دیگه جز عذاب وجدان چیزی واسمون باقی نمی مونه که! همش میخوایم خودمونو عذاب بدیم که چرا یه رابطه ی نرمال رو به هم زدیم؟! این حس مقصر دونستن و عذاب وجدان رو چطور بهش غلبه کنیم؟!

    [پاسخ]

  55. ممنونم دکتر ولی مدتی هست تو دنیای مجازی باهم نیستیم اون میخوادبرای شناخت بیشتر از همدیگر تو دنیای واقعی باشیم 29 سال سن کمی نیست هرچند خودم دوبار خواستگار داشتم بار دومش به نامزدی کشید ولی بهم خورد انتخاب خونوادم بود اینبار میخوام خودم انتخاب کنم که اون فرد رو انتخاب کردم فقط از خدا میخوام که شکست نخورم همین

    [پاسخ]

  56. سلام اقای دکتر من تازه واردم سه روزه به وبلاگتون میام مطالباتونو میخونم خیلی جالبه ولی زیاد وارد جریان نیستم
    از روانشناسی خوشم میاد بسیار مشتاقم که خودسازی کنم و از از بی اعتماد به نفسی دربیام اقای دکتر من 23 سالمه دختری کم شنوا هستم 20 سال این مشکل رو باخود به دوش میکشم و این اتفاق جبران ناپذیر حاصل یک سرماخوردگی بوده ولی خداروشکر که وضعیتم بد نیست و دانشجو هستم اقای دکتر من دوبار نظر ارسال میکنم ولی تایید نمیشه چرا؟؟
    اقای شیری من با یکی اشنا شدم که از طریق نت بوده و خیلی اتفاقی پیش اومد این قضیه برمیگرده به دوماه پیش یعنی دی ماه 29 سالشه سه رشته برق مکانیک وکامپیوتر گذرونده شغلشم ازاده تا اسفند بهش بی توجه بودم که تو این مدت اون به سفر مشهد رفته بود برای کار بعداز برگشتنش تا قبل از عیدکه هیچ وقت حضوری ندیده بودمش ازم خواست ببینمش قراری تعیین کردیم بعداز دیدار ادمه خوبی بودمیشد بهش تکیه کرد کمی هم مذهبی باهم حرف زدیم البته اون بیشتر که حرفای نصحتی بود میشد بهش تکیه کرد دکتر من هرگز عاشقش نشدم ولی دوستش دارم ازم خواست فرصت بهش بدم تا کاراشو روبه راه کنه اخر تابستون بیاد خواستگاری دکتر نمیدونم بهش اعتماد کنم به پاش بشینم یا نه خیلی بهش گفتم زودتر بیاد گفت اقوامشون فوت کرده نمیشه بعدش کار اداریشو میخواد روبه راه بشه تو این مورد دودلم تردید دارم اونم میگفت هیچوقت به دلت تردید راه نده منم میخواد تردید نداشته باشم چیکار کنم؟؟؟ببخشید زیاد نوشتم ممنون میشم
    ==================
    یه بار پاسخون را نوشته ام
    با این حال باز میگم
    اگر در حواشی ذهنتون باشه که دردسری نشه ، اشکالی نداره وگرنه مورد قابل اعتمادی نیست !
    شما کارهای خودتون را پیش ببرید تا ایشون نیز کارهاش را بکنه ، اگر اومد که هچ
    اتگه نه دیگه خیالتون هم نباشه

    [پاسخ]

  57. وقتی وارد یه رابطه میشی نباید اون رابطه بشه محور زندگیت و بقیه زندگیت حول اون بچرخه. اون موقع طرف رو کلافه میکنی. خفه اش می کنی. اگر هی براش sms عاشقانه بفرستی، مرتب دعوتش کنی اینور اونور بخوای تمام وقت های ازادت رو با اون بگذرونی و…. اون وقته که میشی کنه زندگیش و اون دنبال فرصتی میگرده که از شرت خلاص شه.

    [پاسخ]

  58. آقای دکتر شیری عزیز

    هیچوقت یادم نمی ره اون شبی رو که تو کلاسای آبانماه ازدواج شما شرکت کردم و وقتی ازتون پرسیدم که ” 33 سالمه و همه چی تو رابطم ” آرومه ” !!!طرف دکتره ، ویترین شخصیتی خوبی داره و … ولی هیچ اتفاقی نمیفته ، چه جوابی به من دادین …
    یادم مونده که گفتین شاید این حرفا خیلی تلخ باشه ولی از در این کلاس که بری بیرون می شینی و با خودت راجع به این حرفا فکر می کنی ….
    اون شب تا صبح خودم رو مرور کردم و در خلوت خودم اشک ریختم … اشک ریختم و زندگی و اشتباهاتم رو مرور کردم…
    فهمیدم که مدتها بود به کوری روانی مبتلا شده بودم ، هنوز خیلی تواناییها تو وجودم هست که به خودم ببالم و دنبال رشد بیشترم برم… از خودم شروع کردم و رفتم دنبال خود سازی ، نتیجه اش عالی بود ، انگار دنیای بیرونم واقعاً عوض شده ….برای تقویت اراده ام با یه رژیم غذایی عالی تو کمتر از 2 ماه 8 کیلو وزن کم کردم و کلی شب عیدی مورد تحسین دیگران واقع شدم… باور می کنین خیلی سال بود که از پسش بر نیومده بودم ؟!!
    الان تو این فصل بی نظیر و زیبای بهار دارم به معنای واقعی نفس می کشم ، پشت سر هم برام اتفاقات خوب داره پیش میاد چون احساس تعلق بیهوده ای رو که مثل علف هرز تو وجودم ریشه کرده بود ، کندم و انداختم بیرون…
    دوستان عزیز که نمی شناسمتون اینهارو نوشتم که بدونین همه ما خالقی داریم که موهبتاش ، کمکهاش ، یاری رسوندناش رو از طریق بنده هایی مثل دکتر شیری عزیز به ما می رسونه تا ما هم خودمون روزی واسط خیر و دانایی برای دیگران بشیم..
    دکتر عزیز از صمیم قلب بهترین رویدادها و اتفاقات رو برای سال جدید برای شما و خونواده ء محترمتون آرزو می کنم..

    وجود شما تو این سرزمین با این همه دغدغه و دلوپسی ، نعمت بزرگیه …
    ========================
    افرین به این همه تغییر سارا خانوم

    [پاسخ]

  59. سلام آقای دکتر 🙂
    مرسی که جوابمو دادین 🙂
    تو شرایط بدی هستم ،فقط دارم تلاش می کنم نسبت به همه ی آدمها بی اعتماد نشم
    بعضی اتفاقها انقدر سریع پیش میره که متحیر میشی

    [پاسخ]

  60. بسیار زیبا و دلنشین بود.
    چون که این مسئله به درک و شعور فرد نسبت به کار طرف مقابل و قدردان بودن وی نسبت به فرصتی است که به او داده شده که در نهایت ریشه در فرهنگ و تربیت شخص داره .
    متاسفانه این روزها این مسائل کمرنگ شدند….
    سپاس بیکران

    [پاسخ]

  61. آقای دکتر منم یه چنین موردی دارم که طرف تو اوج اشتیاق بهانه کارهاش رو آورد و 6 ماه زمان خواست و منم عقب نشینی تاکتیکی کردم … اگه این عقب نشینی تاکتیکی بخواد جواب بده معمولا حداکثر تو چه مدت جواب می ده؟ یعنی بعد از چه مدت ناامید بشیم و بریم سر کیس بعدی با ارجحیت کمتر؟
    =============
    یکی دوماهه تکلیف معلومه نگار

    [پاسخ]

    دینا پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۱۷ام, ۱۳۹۳ ۸:۴۹ ب.ظ:

    سلام
    میشه بگید عقب نشینی تاکتیکی یعنی چی؟؟ چه جوریه؟

    [پاسخ]

  62. سلام آقای دکتر. من روابط اجتماعیم با خانم ها خوبه، رفتارم با همه با محبته. قصدم لحظه است اما وقتی به خودم می یام در یک دوستی ام که خیلی خوبه اما انگار من رو از لاک خودم بیرون میکشه و من می خوام ازش فرار کنم! برعکس رفتار بامحبتم شخصیتم درون گراست. می دونید انگار بین رفتارم و خواسته قلبیم هماهنگی نیست. شاید تنوع طلبم، شاید هم رابطه صمیمی خسته ام می کنه. تازگی متوجه شدم در محل کار، من دوست صمیمی چندین نفرم در حالیکه در قلبم محبت خاصی به اونها ندارم و اونها رو مثل بقیه دوست دارم. اگه امکانش هست خواهش می کنم راهنمایی بفرمایید. متشکرم.

    [پاسخ]

  63. سلام استاد.
    شاید کامنتم ربطی به این پست نداشته باشد. اما مدتی است که مطالب شما را می خوانم . و از آنها استفاده می کنم .علاقمند هستم که در کلاس های شما شرکت کنم . فقط چون شهرستان هستم ممنون می شم تاریخ و ساعت دوره های سال جدید را اطلاع رسانی کنید در سایت .شاید ما هم موفق شدیم در کلاسها شرکت کنیم .
    ممنون .

    [پاسخ]

  64. سلام دکتر.شانس چیه؟به نظرتون توی ازدواج شانس چقدر مهمه؟به هر کی میرسم حرف از این میزنه که طرف و ببین چقدر…هستش اما ببین چه شانسی داره که این پسره شده نامزدش و این خونه زندگی رو داره
    سوال دومم اینه که چقدر ثروت بابای دختر و خونه شون (ظاهرش-بزرگیش)توی پسندیده شدن دختر تاثیر داره؟
    ======================
    1- شانس برای همه پیش میاد ولی بعضیها بلد نیستند آنرا تبدیل به مسیر رشد کنند
    2- حتما موثره ر دیده شدن ولی نداشتن پدری ثروتمند مانع ازدواجی موفق نمیشه چنانکه اطرافتان را ببینید خیلی شاهد مثال خواهید یافت

    [پاسخ]

  65. لزوما نمیذاره بره با یه دختر دیگه! یه دفعه میگه “تو خوبی تو ماهی فدات بشم الهی” اما آینده ای نمیتونیم داشته باشیم! تو بهترینی اما نه واسه ازدواج با من!! “ناراحت نباش ازم” بهتر از من در دنیا هست!! هر کدوم از این گزینه ها میتونه دلیلش باشه … اما باید چه کرد؟!

    [پاسخ]

  66. دکتر بارانم که ماجرای خودم گفتم دکتر استرس زیادی واسه ازدواج پیدا کردم فک میکنم شاید دیگه نتونم ازدواج خوبی داشته باشم و شاید نتونم ازدواج کنم و از طرفی دلم میخواد زودتر ازدواج کنم و زندگی مشترک و هدفمندتری داشته باشم.لطفا راهنمایی کنید

    [پاسخ]

  67. م جان منم شبیه تو در یک لول دیگه البته یک عدد نامزد از فامیل دور داشتم بهش می گفتم فامیل دور. ترکای فامیل دور رو از اینترنت براش دانلود کرده بودم ببینه مثل خاستگاری و عروسی فامیل دور و دوره جانو و غیره حسابی سر به سرش می ذاشتم. پسریکه می خواست بره گفت نمی دونی چه کسایی به من پیشنهاد داده بودن اما همش نمی شد! تازه یه بار عکس یکی از فامیلاشون یا شایدم فامیلامونو نشونم داد گفت این پسره چهار یا شایدم پنج بار نامزد شده بعد ازدواج کرده! البته نمی گم که همه چی اروم بود اما بهانه هاش مسخره بود برای ترک من.

    [پاسخ]

  68. آدمها فقط آدم نه کمتر نه بیشتر…
    اگر کمتر از چیزی که هستند نگاهشان کنی، آنها را شکسته ای و اگر بیشتر از آن حسابشان کنی ، آنها تورا می شکنند…
    بین آدمها باید عاقلانه زندگی کرد نه عاشقانه…

    [پاسخ]

  69. سلام آقای دکتر امیدوارم حالتون خوب باشه
    تو خونه ما غوغاست… سر چیزای کوچیکو تو این سال جدید الکی همش دعوا میشه من خیلی نگران پدرو مادرم هستم… پدرم آدمیه که نتونسته خوب مدیریت کنه الآن برادرانم تبدیل به هیولاهایی شدن که ر به ر به هرچیزی گیر می دن و اعصاب خوردی تو خونه به وجود می یارن…. به قول خودشون ورزشکارن و به قول ما …..
    کمکم کنید برای ایجاد آرامش من چه سهمی می تونم داشته باشم
    دوست دارم با برادرام حرف بزنم ولی احساس می کنم گوششون اصلاً بدهکار این حرفا نیست اصلن نمی دونم چی بگم …. چون حرفایی که قبلا به برادر بزرگترم زدم (البته حرف خاصی نبود) جرقه یه جنجال حسابی با برادر کوچکترم رو زد (دعوای دو برادر)…… (البته نه به خاطر حرفایی که من زدم) به خاطر این که برادر بزرگترم احساس می کنه از زمین و آسمون طلبکاره و بققه باید مطابق میل اون باشن…… واقعاً نمی دونم چیکار کنم… نمی دونم چی بگم
    برادرانم پسرای ذاتاً آدمای خوبین ولی زود عصبانی میشه ….. واااااااااااااای از روزی هم که عصبانی بشه دیگه هیچ کسو نمیشناسه …… حرف افراد خانواده رو نمی شنون یا گوش نمی دن یا تره هم براش خرد نمی کنن
    قدرت زیادشون مانع از این میشه که بشه حرف منطقی باهاشون زد…. من بیش از این که احساس ترس کنم احساس نگرانی دارم نسبت به شرایط روحی پدر و ماردم
    لطفاً مثل همیشه با پیشنهادات خوبتون کمکم کنید
    ==============================
    با شرایطی که نوشته ای مهمترین کار اینه خودت دردسر برای خونه نشی یعنی رشد مناسب کنی در تحصیل و کار و درآمد که بهترین الگو میشی و اسباب دلخوشی والدینت
    یادت باشه پدر مادرت سهم کمی ندارنددر این نوع بچه تربیت کردن و حتی یه جاهایی پاداش پنهان نیز گرفته اند از این وضع

    [پاسخ]

  70. اقای دکتر دکتر جادو جنبل جادو و دعا چقدر در بهم خوردن یه ازدواج تاثیر داره واسه خود من پیش اومده با به خانوم صحبت همه چیز خواستگاری خرید عقد عروسی زندگی بچه و خلاصه همه چیو کردم خیلی مشتاق بوده ولی یهو مخالفت کرده بعدش فهمیدم یه خواستگار دیگه داره چون جواب رد شنیده متوسل به دعاگر شده و اقسام دعا از مهر و محبت بگیر تا دل سیاه کن کرده که دختریکه ازش متنفر بود الان بهش توجه میکنه و منو جواب کرده باور کنید واسه خودم خیلی عجیبه همه ذهنم زیر سوال رفته نمیدونم شما اینو میپذیرید یا نه ؟ ارتباط عاطفی رو دیگه واسه چی یاد بگیریم وقتی یارو با یه دعا همه چیو عوض میکنه زن شناسی به چه دردیمیخوره اصلا اختیار و ازادی انسان کجا میره ؟ این جور زندگی دوام داره؟ شما چی میفرمایید؟
    ======================
    خیلی چیزهای دیگه هم تو عالم هست ولی میدان زمین بازی تو نیست
    بالاخره ظاهرا در عالم جادو وجود دارد ولی نباید و نمیشه هم هر ناکامی بزرگ را نسبت داد به وقایع نا معلوم…من این کار را نمیکنم

    [پاسخ]

  71. دکتر دقیقا این دوست 37 ساله منم که 8 سال ازم بزرگترن و دیروز براتون کامنت دادم همین مشکل براش پیش اومد
    چون در جریان بودم همین جوری خودش آقائه اومد شرایطشو گفت حتی سابقه کاریشو اینکه کارمنده اینکه شغلش چیه سنش چقدره
    ولی در کمال نا باوری گذاشت رفت .بیچاره دوستم بازم یه ضربه دیگه خورد این طور که خودش میگفت چندین سال پیش هم یکی از همکاراش باهاش دوست شده بوده ولی مادر پسره راضی نبوده چون اینا باهم دوست بودن بعدش اینطور که دوستم گفت پسره بهش گفته “ببین اینطوری تو خیلی صدمه میبینی مادرم راضی نیست!!برو پی زندگیت !!میبینید دکتر به جای اینکه جسارت داشته باشه مادرشو راضی کنه وبگه دختر خوبیه خودشم انگار بدش نمیومده !!
    دکتر یکی از استادهای ما میگفت همیشه دعاتون این باشه “خدایا انسانهای خوب در مسیر زندگی ما قرار بده ”
    آمین …از اون روز دعای من اینه …

    [پاسخ]

  72. اینجانب یک عدد خواستگار رسمی از فامیل دور داشتم بسیار موجه بسیار مشتاق جلسه سوم را خودشون قراار گذاشتن خودشون هم نیامدن و هیچ توضیحی هم ندادن اونوقت من همین نتایج بالا رو گرفتم.

    [پاسخ]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *