مردمان خوب این دیار ۲۶

image_pdfimage_print

مرتضی امامی فرستاد :

با سلام و احترام
خاطره بنده به شرح زیر است
تازه عمل جراحی گوش کرده بودم دکتر بهم توصیه کرده بود که تا یک ماه وسیله سنگین بلند نکنم
دو هفته بعد از عمل یک مسافرت ضروری به تهران برام پیش اومد
از شیراز به تهران رفتم تا بعد از انجام کارم در تهران برم یزد برا پیگیری کارای پایان نامه ام برا همین یک ساک داشتم بعلاوه کیف لب تابم
صبح زود  به تهران رسیدم و کارم تا عصر طول کشید
در طول روز بخاطر سنگین بودن ساکم زیاد بهم فشار اومد
عصر برا رفتن به یزد سوار مترو شدم و ایستگاه ترمینال جنوب پیاده شدم اما گوشم بشدت درد گرفته بود و نای راه رفتن هم نداشتم
مونده بودم که  مسافت طولانی تونل ایستگاه تا ترمینال رو با این ساک و کیف چطور برم که جوانی هم سن و سال خودم از راه رسید و بدون اینکه من چیزی بگم گفت اجازه بدید کمکتون کنم…
تا خود ترمینال ساکم رو برام آورد و من موندم و معرفت این جوون جوانمرد
ایشالله همه جوونای بامعرفت این مملکت سالم و خوشبخت باشن
===========================
حسین علیخانی

فروردین ۹۰ بود که کم کم داشتم از دانشگاه فارغ التحصیل می شدم. من هم برای انجام کارهای فارغ التحصیلی راهی مشهد شدم، ۱۳ ساعت تو راه بودم و حدود ساعت ۶~۷ صبح رسیدم مشهد.پارک ملت پیاده شدم و قدم زنان به سمت دانشگاه حرکت کردم. رفتم امور مالی دانشگاه گفتن قبل از امضای فرم تصویه حساب باید برید چندجا امضا بگیرید ( کتابخانه دانشگاه، خوابگاه، کتابخانه آستان قدس و …). سر صبح بود و هنوز بعضی از کارمند های دانشگاه نیومده بودن، من هم برای اینکه از فرصت خوب استفاده کنم منتظر نموندم و یکراست رفتم سر ایستگاه اتوبوس سوار خط ۱۰ شدم بسمت حرم. وقتی وارد حرم شدم بدون معطلی رفتم سمت کتابخانه آستان قدس و برگه ای که دانشگاه داده بود برای تایید به شخصی که باید تایید میکرد دادم . از اینکه باید با همه خاطرات شیرینی که تو کتابخانه آستان قدس برام اتفاق افتاده خداحافظی کنم ناراحت بودم. بعد از اینکه کارم تمام شد از کتابخانه امدم بیرون و رفتم به سمت مسجد گوهرشاد( به این قسمت از حرم عادت کرده بودم و حال وهوای دیگه ای برام داشت). بعد از کمی رازو نیاز از مسجد گوهر شاد امدم بیرون و به طرف ورودی امام رضا رفتم تا هم کیفم که توقسمت امانت داری بود بردارم و هم از همان جا برم سمت دانشگاه. کمی که از درب ورودی (ورودی امام رضا) فاصله گرفتم و نزدیک میدان بودم که دیدم شخصی از روبر امد به سمتم و بعد از سلام و احوال پرسی گفتش: که از شمال با خانواده برای زیارت امدم و یه مشکلی برام پیش امده، پرسیدم مشکلتون چیه؟ گفت ضامن کسی برای وام شده بودم ولی بخاطر اینکه قسطاش عقب افتاده و چون من ضامنش بودم بانک اجازه برداشت پول از حسابم به من نمیده . با شنیدن این جملات اول زیر بار حرفش نرفتم و احساس کردم داره دروغ میگه( چون با از این دسته آدم ها زیاد برخورد داشتم که هر کدام به نحوی درخواست پول میکردن ).
ازش پرسیدم چه کمکی میتونم به شما بکنم؟  گفت: اگه براتون امکان داره در حد توانتون به من کمک کنید. من هم نمیدونم چه طور شد که برای اولین بار به همچین آدم هایی اعتماد کردم و با خودم گفتم من که روی هم رفته ۳۵ یا ۴۰ هزار تومان پول دارم چه کمکی میتونم بکنم.
تو ذهنم حساب کردم اگه ۱۵هزار تومان پول بلیت برگشت بدم و ۵ هزار تومان هم برای خودم در نظر بگیرم میتونم ۲۰هزار تومان بهش بدم.
 بهش گفتم آقا پول زیادی ندارم خودم هم باید برم ترمینال بلیت بخرم و در حد ۲۰ تا ۲۵ هزار تومان میتونم کمک کنم، ازش عذر خواهی کردم و رفتن پای دستگاه خودپرداز و هرچی تو حساب داشتم برداشت کردم. ۲۰هزار تومان دادم بهش و بعد از تشکر شماره موبایل و کارت حساب بانکی ام را گرفت تا بعدا به حسابم واریز کنه.
اون روز بعد از اتمام کار های فارغ التحصیلی رفتم ترمینال وتو اتوبوس نشستم و به سمت دیارم حرکت کردم. چند روز بعد اون شخص تماس گرفت و از طرف خانوادش کلی تشکر کرد.
این اولین باری بود که به شخصی بدون اینکه بشناسمش کمک مالی میکردم و اگر پول بیشتری هم داشتم بیشتر کمک میکردم. نمیدونم اگه یه همچین مشکلی برای من پیش بیاد حتی با شرایطی بدتر و نیاز به کمک مالی داشته باشم کسی به من اعتماد میکنه، کسی شرایطم رو درک میکنه. خدا میدونه جندتا از این آدم ها تو خیابون و کوچه پس کوچه شهر به تور من خوردن و من جواب رد بهشون دادم.
این مطلب رو میتونید از وبلاگم با عنوان ماجرای آخرین روز دانشگاه ببینید.

7 دیدگاه در “مردمان خوب این دیار ۲۶

  1. تو خود بخوان حدیث مجمل از شغلش!
    دختر جان سمت این جور افراد هرگز مرو. پند بگیر از همین اتفاقات ناگواری که اخیرا در شهرمون روی داد.

    [پاسخ]

  2. سلام
    دکتر حسابی کودک درونمو زدید( ای بابا…این دختر خیلی ساده است) اونقدر که هنوز درد دارم 😉
    البته این اولین باری بود که من چنین ریسکی کردم و از نت…
    علت اینکه سوال کردم این بود که برعکس تمام آقایونی که تو زندگیم سر راهم قرار گرفتن بسیار مبادی آداب و متشخص تو روابط و رفتار بود…در هر حال تمومش کردم این ارتباطو… و از راهنمایی شما و دوستان سپاسگذارم

    [پاسخ]

  3. میدونید استاد
    متاسفانه ما جوانهای امروزی فکر میکنیم چون 4 کلاس سواد داریم دیگه عقل کل تشریف داریم و بهتر از بزرگترهامون متوجه مسائل هستیم در صورتی که اصلا اینطور نیست . اینو وقتی متوجه میشیم که سرمون به سنگ بخوره و دردش که نه بلکه قرمزی خونش یادمون بندازه که دیدی چی شد.
    اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا

    [پاسخ]

  4. مرتضی منم یه بار این حس رو تجربه کردم خیلی خوب بود. مخصوصا که یه پسر خوش تیپ کمکم کرد. راستی دلم خیلی گرفته. حس استیصال عجیبی دارم. نمی دونم چرا نمی تونم ریکاوری شم و از اول شروع کنم. این خستگیه کی می خواد در بره. یکی باید یه تکونی بده منو فک کنم…

    [پاسخ]

  5. با سلام
    جناب آقای دکتر شیری بزرگوار،امیدوارم شناخت اندکی که قبلا از خودم به شما دادم یادتون مونده باشه…(یه دختر 26 ساله نسبتاً مستقل،یه خانواده با روابط عاطفی مشکل دار و زندگی دسته جمع 25 ساله دو خانواده-هووی مادرم با فرزندانشون با ما-وضعیت ظاهر و تحصیل و شخصیت قابل تحسین خودم به زعم دیگران،نداشتن خواستگار مناسب به دلیل شرایط جامعه و البته محل سکونت و خانواده و.. آرکتایپ غالبم هرا و چند سالیه به شدت تنها…)،حالا یک و ماه و نیم پیش با مردی35 ساله از طریق نت آشنا شدم که همون روز آشنایی از نت خارجش کردیم،کارمند یه سازمان امنیتی،ظاهر خوب و رفتارهای مناسب و بجا، به گفته ایشون هم به دلیل حجم بالای کار آخر سال و هم ترجیحشون برای آشنایی گام به گام هفته ای 1بار همو میبینیم و تماسهای تلفنی در طول هفته…حس خیلی خوبی در کنارش دارم،نکته ای که علت این کامنته اینه که ایشون تو سن 20 سالگی یکبار ازدواج کردن و بعد2ماه جدا شدن-الان بش میگن حماقت بچگی- بعد تو 30 سالگی به انتخاب خانواده 1 ازدواج کاملا سنتی داشتن و بعد 4سال،چند ماهیه که جدا شدن، علتش رو هم اینو میگن که علاقه ای نسبت به همسرشون براشون ایجاد نشده و تو “مسائل ج.ن.س.ی هم که برای ایشون فوق العاده اهمیت داره “با همسرشون لذتی رو تجربه نکردن،در کل زندگی دوران کودکیشون هم به دلیل فوت پدر از نوزادی بسیار سخت بوده و ارتباط عمیقی با خانواده و دوستان ندارن،- پدرشون 3بار ازدواج کرده و ایشون حاصل ازدواج دومه-و از شرایط کنونی زندگی ناراضی،میگه میخواد این بار به خودش زمان بده تا از احساسش مطمئن شه ،در ضمن به عشق عمیق افلاطونی که آدما توش طاقت دوری همو ندارن اعتقاد داره-برای همینه که گام به گام پیش میاد، حالا من نمی دونم با احساس خوبی که نسبت به ایشون دارم نسبت به رفتاراشون و حس درونی خودم اصلا جا داره که به این آدم فکر کنم و ارتباط داشته باشم یا اینکه صلاح نیست ادامه بدم؟
    ممنونم که مثل همیشه منو راهنمایی می کنید
    ===========================
    به نظرم نت جای امنی برای یافتن همسر نیست…بقیه مساولش نیز واضحه که خانواده تون قبول نمیکنند….ایشون را نیز معطل نکن که بره دنبال کیسهایی که بتونند باهاش ازدواج کنند

    [پاسخ]

    حامي پاسخ در تاريخ اسفند ۱۹ام, ۱۳۹۱ ۴:۰۴ ق.ظ:

    آیسانا خانم ،به دلایلی که نمیشه گفت
    لطفا خواهشا این آقا را ریمو کنید از زندگیتون
    شمارتون هم عوض کنید
    اون اکانتتون رو هم غیر فعال کنید
    در ضمن ما توی این مملکت اینهم سکسو تراپ داریم چرا ایشون باهمسر دومشون سراغی از دکتر نگرفتند
    از کجا معلوم رابطششون باشما مثل زوجه دومشون نشه؟!
    منم خواهرانم مرز 30سالگی رو رد کردند و … میفهمم چه حسی دارید
    ولی اگه میخواهید پاتون روی پوست موز نره
    کنار بکشید
    (آقای دکتر این فرد به نظر خیلی خطرناک میاد)
    ===============
    ای بابا…این دختر زیادی ساده است

    [پاسخ]

    مينا پاسخ در تاريخ اسفند ۱۹ام, ۱۳۹۱ ۸:۳۹ ق.ظ:

    خواهر عزیزم از این آدم دور شو به هیچ وجه نمی تونه تورو خوشبخت کنه چون تمام نشانه های یک فریبکار حرفه ای رو داره اگه بر فرض الان تو چاله ی تنهایی هستی بعدا تو چاه بدبختی میوفتی . شب شراب نیرزد به بامداد خمار.

    [پاسخ]

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.