مردمان خوب این دیار ۲۵

image_pdfimage_print

افسانه فرستاد :

ساعت هفت باصدای ترمز ماشین بیدارشدم ازپنجره نگاه کردم پسر همسایه روبرویی را که گویا داشته ازمنزل
به قصد اداره رفتن بیرون میامده با ماشینی تصادف کرده بود و وسط خیابان افتاده  بود . مادرو پدر و خواهرو
خاله ها و مادربزرگ که همگی در یک ساختمان زندگی میکنند همگی بالای سر پسر شان بودند و حال راننده
هم از حال مصدوم بدتر بیچاره داشت سکته میکرد . خاله های مصدوم برای راننده اب قند اوردند چون بیچاره
واقعا ترسیده  بود تا  امبولانس  بیاید پلیس  هم رسید در حالی  که مصدوم را به امبولانس منتقل میکردند مادر
مصدوم رو به پلیسها که راننده را به ماشین پلیس منتقل میکرد گفت :
اقایان چه کارمیکنید؟‌تصاد ف کرده ادم  که نکشته .

من باید همینکه پسرم نفس میکشه شکرانه بدهم و بابت این شکرانه از این اقا شکایتی ندارم

———————————

 

 

 

شادی نوشت :

ساعت ۷ صبح یک روز زمستانی خواب آلود مشغول رفتن به سمت دانشگاه بودم. خودم رو به سر خط تاکسی های دانشگاه شریف رساندم و صندلی جلوی یک پراید خطی نصیبم شد. راننده پسرجوانی بود که جواب سلام مرا با نهایت ادب داد. نزدیکهای دانشگاه دیگر کم کم همه ی مسافرها می خواستند کرایه ی ۵۰۰ تومانی شان را حساب کنند و هزاری و دوهزاری هایشان را بیرون آوردند. راننده با دیدن اولین هزاری از بقیه ی مسافرها خواست اگر پانصدی دارند بدهند ولی هیچکدام از ۴ مسافر تاکسی و از جمله من پانصدی نداشتیم. موقع پیاده شدنمان رسید که  راننده گفت بفرمایید بسلامت. قابل شما را نداره! من فورا گفتم الان میرم توی این مغازه پولم را خرد می کنم . گفت لازم نیست خواهر! ان شالله دفعه ی بعد اگر سوار این ماشین شدید، حساب کنید. یک نفر از عقب گفت آقا بقیه اش باشه این هزاری رو بگیر. ولی حتی با اصرار او هم راننده قبول نکرد. انگار عزم اش را جزم کرده بود همه ی مارا مهمان کند. این اتفاق توی این خط کم نمی افتد که راننده پول خرد نداشته باشد ولی همیشه جلوی مغازه ای یا دکه ی روزنامه فروشی می ایستد و پول خودش را خرد می کند بعد هم یک فصل با مسافرها دعوا می کند که آدم برای تاکسی سوار شدن باید پول خرد در جیبش داشته باشد. ولی این مرد جوان قصه ی ما خیلی با مرام تر از این بود که وقت مسافرها را بگیرد بایستد و یا اول صبحی آنها را نصیحت کند و غرولند کند. زنده باد به این جوان بامرام این دیار. شادی م- تهران

—————————————————

شقایق نوشت :

از صبح با خواهرم رفته بودیم بازار بزرگ تهران. چون میخواست بره سفر کلی خرید داشت و بعدش رفتیم منوچهری . عصر که داشتیم خسته و کوفته برمیگشتیم تو ایستگاه مترو خواست از دستگاه فروش خودکار دو تا ابمیوه بخره ، که متاسفانه دستگاه ابمیوه هامونو خورد! (هیچ ابمیوه ای نداد). رفتیم به مسوول مترو گفتیم یه آقایی اومد نگاه کرد و کاری نتونست انجام بده. گفت مسوول دستگاه نیست و تلفن هم زدن فردای اون روز میومد. دیگه کلی پیگیری کردن و ما گفتیم بیخیال و ممنون از این همه تلاش. که اون اقا گفت نه شماره کارت بدین پول رو میگیرم براتون  میریزم. خواهرم گفت همین که پیگیری کردین متشکر ، برای خودتون ابمیوه بگیرین ما هم راضی ایم . همین رفتارشون خستگی کل روز رو ازم دور کرد
دیروز اون اقا زنگ زد و گفت براتون کارت به کارت کردم…
————————————————-
نوشین توکلی ای میل فرستاد :
اینجـا آذربایجـان است .
امروز رفته بودم نون بگیرم که دیدم نونوایی بسته س و این جمله رو روی یک کاغذ نوشته و چسبونده روی شیشه:
در صـورت بستـه بـودن
هر بسته ۳۰۰۰ تومـان
از بـالا بـنـدازیــد داخـل
از پـنـجــره بـالــایــی مـغــازه، ۳۰۰۰ تـومـن انـداخـتــم داخـل، و یـک بـسـتـه نون ورداشتـم
و احساس غرور کردم که در کنار چنین مردمی زندگی میکنم و با چنین فرهنگی بزرگ شده ام!
 
6518067-b.jpg
 
آخه خود این نونوا آدم درستیه. درست فکر میکنه و درست عمل میکنه. واسه همینه که دیگران رو دزد نمیبینه و کسی هم از اون دزدی نمیکنه. دلیل دارم براش. به عکس خوب دقت بکنین. اون دزد نیست. از مردم نمیدزده. کم فروشی نمیکنه. به ترازوی داخل نونوایی دقت کردین؟ چندتا نونوایی میشناسید ترزاوی دیجیتالی دارن که کم فروشی نکنن؟ آفرین به این نونوا و غیرتش و اینکه از مردم دزدی نمیکنه


خاطرات خوب خود از مردمان خوب این دیار را بفرستید برایمان تا با انتشارش ، با تلخی و افسردگی بجنگیم و چراغ امیدی در دل بیفروزیم و به  امید این مردمان خوب ، بهتر زندگی کنیم

DR@DOCTORSHIRI.COM

در قسمت موضوع بنویسید “مردمان خوب این دیار”

=================================================

5 دیدگاه در “مردمان خوب این دیار ۲۵

  1. من یه خاطره ی کوتاه بگم. روز اول مهر بود من سوار یه تاکسی شدم برم دانشگاه. راننده گفت “امروز هرکس رو سوار کردم اخمو و ناراحت بود! روحیه گرفتم تو اخم نکردی!” و این جمله اش روز منو ساخت! تا شب دیگه اخمم نیومد!

    [پاسخ]

  2. افسانه: درک و فهم در این حد واقعا قابل ستایشه. شادی: لیاقت بچه های شریف خیلی بیشتر از اینهاس. شقایق: این کمترین کاری بود که می تونست انجام بده. اینکه دستگاه خراب اونجا بذارن واقعا زشته. نوشین: یاشاسین اذربایجان. ..این دو تا عکس سن مارکو و گندوله سوار خیلی قشنگن. خییییییییلی. مخصوصا دومی.

    [پاسخ]

  3. آقای دکتر این پدرومادر من هم خداییش کمی از مردمان خوب این دیار ندارن
    میگم چرا از این میوه فروشی سرکوچه که نزدیکتره میوه نمیخرید
    میرید اون یکی که دورتره خرید میکنید؟
    میگن دختر ثواب داره اون یکی دو تا زن داره!!!!
    یعنی من موندم در این حرکت خداپسندانه

    [پاسخ]

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.