مردمان خوب این دیار -۲۳

image_pdfimage_print

امید نوشت :

نمیدونم مطلبی که تصمیم دارم برای دوستان بنویسم چقدر با محتوای پست حاظر همسوست اما امیدوارم مقبول واقع بشه:
در هفته استراحتم برای کاری اداری و به دلیل تغییر اخیر قیافه ام نیاز به تجدید عکس پیدا کرده بودم. عکاسی های رشت را نمیشناختم. زنگ زدم به دوستی تحصیلکرده در گرافیک و انیمیشن که مدتی پیش با یکی از بستگانش در رشت استودیویی دایر کرده بود اما برای ادامه تحصیلش به تهران رفته و استودیوی مزبور تعطیل شده بود. گفت برو عکاسی “دروی”. عکاسی او شاید اولین عکاسی گیلان باشد. کارش خیلی مطمئن تر از این تازه کارهاست. البته خودش دیگر نیست اما پسرانش جایش هستند. چون از دوست دیگری راجع به گرانی آنجا شنیده بودم تقریبا منصرف شده بودم اما به خودم گفتم بروم لا اقل قیمت بگیرم. رفتم به استودیو دروی. طبقه دوم یک پاساژ قدیمی در گوشه میدان مرکز شهر رشت. بوی کهنگی میداد و کمی وهم انگیز. در را باز کردم. پیرمردی خمیده پشت پیشخوان ایستاده بود. شرط میبندم هر که او را هر جای دیگری میدید حدس میزد که عکاس است حتی وسط بیابان! موها و ریش پروفسوری بلند سپید با یک کلاه فرانسوی سفید که کج گذاشته بود و شلوار بندکی! درست حدس زده بودم. خود دروی بزرگ بود. سلام عزیزم! گرمای برخوردش مرا به سمتش کشاند. چند لحظه ای به من افتخار بدهید الان خدمتتان خواهم بود. چند لحظه ای به داخل استودیو رفت. من ماندم و مجموعه ای از دوربین ها لنزها و فیلتر ها. قدیمی ترینشان مال ۱۸۹۸ بود! گویی به موزه عکاسی آمده بودم و بر دیوار چند پرتره از کسانی که معلوم بود از مشاهیرند و من فقط مرحوم فریدون پوررضا و مرحوم عباس امیری را شناختم. آمد و با خوشرویی مرا به آتلیه دعوت کرد. آتلیه قدیمی بود اما من ترکیبی از تجهیزات قدیمی و مدرن عکاسی و نورپردازی را آنجا دیدم  روی یک سه پایه چندین دوربین قدیمی و جدید سوار کرده بود. پسر جوانی هم در اتاق کناری پشت کامپیوتر بود. با وسواس و فرزی عجیبی نور و دوربین را تنظیم میکرد. تنظیماتی که قبلا جایی ندیده بودم. به دوربین نگاه کنید. شاد باشید! با دو دوربین مختلف چند شات برداشت و هر بار نور را تغییر میداد. این از پرسنلی…الان روی آناتومی کار میکنیم. ۶۵ سال است که عکاسی میکنم اما باز چیزهایی از نور میبینم که تا کنون ندیده ام. تصدیق میکنم و میگویم عکاسی هنر نور است. میگوید. خیلی بیشتر آقای من…نور اسم دیگر خداست! از تعبیرش بهت زده میشوم. ادامه میدهد بعد این همه سال هر وقت در تنظیم کادر و نور و حجم و پرسپکتیو دچار مشکل میشوم به او توکل میکنم. چشمم را میبندم و باز میکنم و تغییری میدهم و شات را برمیدارم و همیشه نتیجه گرفته ام. جهت بدن و نگاهم را تنظیم میکند و پشت دوربین میرود. حالا بیشترشاد باشید… نه …لبخند کافی نیست. لبتان را خیس کنید و بخندید. دندانهایتان را ببینم! علی رغم حس و حال آن روزم از حرفش خنده ام میگیرد. بدون اینکه بخواهم از من پرتره گرفته است. از اینکه آرزو داشته ام یک پرتره سیاه و سفید داشته باشم میگویم و از استاد فخرالدینی و پرتره هایش و علاقه ام به هنر. گل از گلش میشکفد. با استاد فخرالدینی دوستان قدیمی بوده اند. نزد عموی مرحوم ویگن پیانو و نزد مرحوم یاحقی کمی ویولن آموخته است. از محافل هنری تهران قدیم میگوید و از فرزندانش که همگی دستی در هنر و موسیقی دارند و چند تاییشان اروپا هستند و مادر یکیشان ایتالیایی.   پرتره را اشانتیون داده است تا به هر قطع و حالتی که بخواهم برایم چاپ کند. قبض را دستی مینویسد و در دفترش اسم و شماره ام  را به لاتین پیوسته که لابد یادگار دوران اقامت در اروپاست یاد داشت میکند و وقتی تعیین میکند برای نتیجه عکسها. هنگام خداحافظی استاد خطابم میکند و شرمنده میشوم. از آتلیه بیرون می آیم در حالی که لذت جدیدی را تجربه کرده ام که پیش از این تجربه نکرده بودم. تجربه لذت عکس انداختن در عکاسخانه دروی را به تمام دوستانی که گذارشان به رشت می افتد پیشنهاد میکنم.

——————————————————-

سمیه فرستاد

اتوبان خیلی شلوغ است. راننده تاکسی با حوصله رانندگی می کند. مثل بقیه راننده نیست که غر بزند. زیاد هم بوق نمی زند. انگار اینجوری باشد برایمان عجیب است. دختر کناری ام می خواهد پیاده شود. راننده به او می گوید : ” روزت بخیر دخترم، خوشبخت بشی، سپید بخت بشی، به هر چی می خوای برسی ” دختر از تعجب دهانش بازمانده. راستش من هم تعجب کردم. من هم که خواستم پیاده شوم همین ها را به من گفت. خوشحال شدم.. در شهری که همه در حال غر زدنند یکی پیدا شده آرزوی خوشبختی می کند

—————————————————-

لیلا نوشت :

جمعه بود که یه نامرد از خدا بی خبر که متاسفانه هنوز اسمش تو شناسناممه اومد در خونه و به زور طلاهامو از دستم کشید و دستمو زخم کرد….

زنگ زدم یه مشاور حقوقی و بهم گفتن که حتما باید برم و طول درمان بگیرم…..

بعد از دو روز موفق شدم مرخصی بگیرم و برم دادسرا شکایت…

(توجه کنید که چه ذخمی بود که بعد دو روز هنوز تازه تازه بود…..)

دادسرا فرستادم کلانتری و کلانتریم نامه داد که برم پزشکی قانونی ساعت از ۳ گذشته بود و باید میرفتم پزشکی قانونی مرکز، خیابون امام خمینی – پارک شهر…..

ساعت ۵ کلاس دکتر شروع می شد و خدا خدا میکردم زود کارم تموم بشه و حد اقل به یه ساعت آخرش برسم که آخرشم نرسیدم….

خلاصه تو اوج ترافیک بود و باید از میدون ونک خودمو میرسوندم به خیابون امام خمینی و اصلا نمیدونستم چه جوری باید برم…

پرس جو کردم و فهمیدم بهترین راه اینه که سوار اتوبوسای راه آهن بشم…

به زور خودمو جا دادم تو اتوبوس (رفتم تو قسمت آقایون)…..

تو استگاه بعدی یه نفر که میخواست به زور سوار شه هی داد میزد برید جلو…. جابجا شید…….

آقایی که جلو من وایساده بود چون میدونست اگه بخواد جابجا بشه و بره جلو با من برخورد میکنه با لهجه شیرین آذریش جواب داد که : دادشم نمیشه…. برادرم نمیشه……

خودمو به زور جادادم پشت یه میله که آقا بتونه رد بشه و رفت جلو……

نگاهش کردم یه مرد ۴۰-۴۵ ساله با ظاهر خیلی ساده که هیچ ادعایی نداره…..

چند تا ایستگاه بعد جایی که اون آقا وایساده بود صندلی جلوش خالی شد……….

اجازه نداد کسی بشینه و منو صدا کرد که : خواهرم شما بشین این جوری هم خودت راحت تری هم بقیه….

وقتی صندلی کناریم خالی شد با عذر خواهی اومد کنارم نشست….

گفتم فرصت خوبیه که ازش آدرسو بپسرم….

پرسیدم : شما میدونید از راه آهن چه طوری می تونم برم خیابون امام خمینی؟

با لهجه ی شیرینش جواب داد : چرا از راه آهن بری خواهر من…..؟؟؟

با نگاهم پرسیدم پس از کجا برم و اومدم جملمو بگم که خودش ادامه داد و بهم گفت که کودوم ایستگاه پیاده بشم نزدیک تره……

بعدشم کلی توضیح داد که اگه میرفتم راه آهن چه قدر راهم دور میشد و اگه منیریه پیاده شم نزدیک تره……..

منم که اصلا بلد نبودم و نمی فهمیدم چی میگه فقط سرمو به حالت تایید تکون میدادم……

از حالت نگاهم و این که آخر هر جملش فقط میپرسم پس من میدون منیریه پیاده بشم دیگه…..

فهمید که هیچی و متوجه نشدم……..

بعد چند دقیقه که سرش تو گوشیش بود یه دفعه دیدم گوشیشو آورد که من ببینم…….

باورم نمشد یه مردی با این همه سادگی که معلوم بود سواد زیادی هم نداره نقشه تو گوشیش داشته باشه تازه اونم چی….. انقدر قشنگ ازش استفاده کنه……

منم که حتما وقتی می خوام برم یه جای جدید باید نقشش تو زهنم باشه خیلی خوشحال شدم و با دقت نگاه کردم…….

ریز به ریز همه خیابونا رو بهم نشون داد که الان ما کجاییم و اتوبوس چه مسیری و میره و مسیر منو بهم نشون داد…..

برام جالب بود که انقدر دلسوزانه این کارو میکرد….

وقتی خواستم پیاده شم تعارف کردم که کرایشو حساب کنم بازم با لهجه ی شیرینش جواب داد که : خواهش میکنم….

پیاده که شدم از بیرون نگاش کردم و خواستم باز با اشاره ازش تشکر کنم که دیدم همچنان سرش تو گوشیشه……

با خودم گفتم یعنی اینم اگه یه روزی زنش بخواد ازش جدا بشه مثل این نامرد که فوق لیسانس عمران داره و ادعاش سر به فلک میکشه و این همه مهندس مهندس واسه خودش راه انداخته میاد و طلاهاشو به زور از دستش می کشه؟؟؟؟

——————————————————

حمید نوشت :

چندوقت پیش رفته بودم دانشکده یکی از بچه ها واز اونجا قدم زنان به میدان انقلاب رفتیم
هوامنقلب بود وروبه تاریکی میرفت که قطرات کوچکی هوا را دلپذیرتر کرده بود
رسیدیم دم یکی از پیراشکی فروشی ها ی میدان که همزمان میپخت وعرضه میکرد
با بچه قدری دم در اونجا وایسادیم واز پخت اون لذت میبردیم که یهو دیدم تعدادی از کودکان کار(فال فروش و …)هجوم آوردند به پشت شیشیه واونها هم نظاره گر بودند به بچه ها گفتم من از گلوم پایین نمیره وقتیکه این بچه ها این جوری نگاهشون رو به اینها دوختند وبارون هم داشت وسعت بیشری میگرفت
ودر همین فکر بودیم که برای اینها بگیریم یا منصرف بشیم از خریدن وخوردن که یک مرد ۴۰-۴۵ ساله با قیافه متوسط (از لحاظ مالی) اومد وبه بچه ها گفت میخواهید مهمونتون کنم که همشون مات ومبهوت فقط نگاه میکردن
تا دختری از میونشون که به نظر عاقلشون میرسید(۷-۸ساله )گفت نه آقا مزاحم نمیشیم
وتوی همین حال وهوا بود که اون آقای محترم رفت وبه تعدادشون پیراشکی کرم دار تازه وگرم سفارش داد
باورکنید من نفهمیدم ایشون از کجا اومد ووبیشتر از همه توی اون اوضاع متوجه شد ولی هرچه بود
احساس آرامشی به من داد وهمچنین توانستم با چشم خودم یکی دیگر از مردمان خوب میهن را بیابم

—————————————————————————

خاطرات خوب خود از مردمان خوب این دیار را بفرستید برایمان تا با انتشارش ، با تلخی و افسردگی بجنگیم و چراغ امیدی در دل بیفروزیم و به  امید این مردمان خوب ، بهتر زندگی کنیم

DR@DOCTORSHIRI.COM

در قسمت موضوع بنویسید “مردمان خوب این دیار”

=================================================

16 دیدگاه در “مردمان خوب این دیار -۲۳

  1. گلی عزیز این چند باری که من دارم کامنتهای شما رو زیر چشمی نگاه می کنم. نمیدونم بخندم . عصبی بشم. راستشو ببینم. غر زدنشو و چیشو . ولی 1جور صداقت داره اما مراقب تلخیش باش. تلخیش مزه اشو می بره. طنز تلخ شاید.. نمیدونم
    ==============
    به نظرم داره گلی داره متوجه میشه که اینجا ، لحنی درج میشه که یه سری به CORTEX بزنه نه اینکه عین پسرهای نوجوون هی غر بزنه

    [پاسخ]

  2. سلام.
    این مطالب مردمان خوب این دیار به من یادآور می شود که هنوز هم هستند کسانی که پیام آور خوبی هستند،هستند کسانی که درونشان نفرت جایش را به عشق داده و هستند هنوز هم کسانی که …
    دکتر عزیز،پرچم دار خوبی و عشق خداقوت.کاش جواب ایمیلم رو میدادید،خیلی به جوابش نیاز دارم.
    به پاکی دریاها ژرف باشید.

    [پاسخ]

  3. سوم اسفند پارسال تصادف بدی داشتم که الحمدلله بخیر گذشت مقصر هم من بودم برای رد شدن از میدان حق تقدم رو رعایت نکردم و با یک وانت نیسان تصادف کردم که بنده خدا صبح اول وقت داشت دختراش رو می رسوند مدرسه شون . ماشین من خیلی آسیب دید و ماشین مقابل هم ، خدا رو شکر به کسی آسیب جسمی نرسید . اما چیزی که خیلی جالب بود این بود که طرف من که مشخص بود وضعیت مالی چندان خوبی هم نداره وقتی دید من یه خانم هستم مدام می گفت اصلا نترسید خانم اصلا جای نگرانی نیست من خودم صافکاری دارم و می برم ماشینتون رو درستش میکنم خسارتش رو خودم میدم اما شما نترسید . حتی وقتی افسر اومد و مشخص شد که من مقصر صد در صد بودم باز هم اون بنده خدا گفت که من هیچ خسارتی نمی خوام و هیچ شکایتی هم ندارم با وجودی که ماشینش که وسیله کار و روزیش بود خیلی آسیب دیده بود. حتی بنده خدا چند روز بعد هم که من تماس گرفتم و گفتم بیمه کپی کارت ملی و گواهینامه و سند ماشین رو می خواد خیلی با خوشرویی گفت که آدرس بدهید بیارم خدمتتون و اگر امضا هم لازمه بفرمایید میام و مشکلی نیست . بعد از اون خیلی زیاد می دیدمش که صبح های زود سر میدون ایستاده و با وسایل کارش منتظر ماشین هست . هنوز وقتی از اون میدون رد میشم وقتی یادم میاد هنوز هم مردی و مردانگی وجود داره لبخند میاد رو لبم.
    ===============================
    زهرا خانم
    در شماره 24 مردمان خوب این دیار متن تان را استفاده خواهیم کرد، تشکر

    [پاسخ]

    زهرا پاسخ در تاريخ اسفند ۱۰ام, ۱۳۹۱ ۷:۵۵ ق.ظ:

    سپاسگزارم استاد

    [پاسخ]

  4. سلام لیلا جان. شما خانم لیلایی هستید که در کلاس شخصیت سالم بودین؟

    [پاسخ]

    لیلا پاسخ در تاريخ اسفند ۹ام, ۱۳۹۱ ۸:۲۲ ق.ظ:

    سلام نرجس جان بله من کلاس شخصیت سالم دکتر رو شرکت کردم ولی اولین دورش که اگه اشتباه نکنم تو آبان برگذار می شد.
    تو اون کلاس هم لیلا زیاد بود یادمه 🙂

    [پاسخ]

  5. چقدر متاثر شدم داستان لیلا رو خوندم…
    آقای دکتر، یه بار سر کلاسهاتون فرمودید رشته ای اومده در انگلیس که ترکیبی از مدیریت و روانشناسی هست. میشه اسم اون رشته را بگید؟ و اینکه در جریان هستید که آیا در آمریکا هم همچین رشته ای وجود داره؟ امیدوارم برا مقطع دکترا همچین چیزی باشه.
    ===============================================
    برید بررسی کنید
    CENTER OF PSYCHOANALYSIS ,UNIVERSITY OF ESSEX

    [پاسخ]

  6. سلام ا ستاد عزیز،
    متن شما اینقدر زیبا و جذاب بود که اون لذت وهیجان شما رو منم به راحتی حس کردم.
    گیلانیم،حتما میرم یه عکس اونجا بندازم برای لمس این لذت از نزدیک
    ممنون از شم

    [پاسخ]

  7. شازده کوچولو گفت: اهلی کردن یعنی چه؟
    روباه گفت: یک چیزیست که پاک فراموش شده.معنیش ایجاد علاقه کردن است.
    -ایجاد علاقه کردن؟
    – معلوم است.تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه دیگر.نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من.من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر.اما اگه تو مرا اهلی کردی هردوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم.تو واسه من میان همه عالم موجود یگانه ای میشوی من واسه تو.
    ….روباه:اگر تو مرا اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغانی کرده باشی.آنوقت صدای پائی را میشناسم که با هر صدای پای دیگری فرق میکند………..تو موهات رنگ طلاست.پس وقتی اهلیم کردی محشر میشود. گندم که طلائی رنگ است مرا یاد تو می اندازد و صدای باد را هم که تو گندم زار میپیچد دوست خواهم داشت.
    ……
    شازده کوچولو گفت: راهش چیست؟
    روباه جواب داد: باید خیلی حوصله کنی.اولش یک خرده دورتر از من میگیری اینجوری میان علف ها مینشینی . من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لام تا کام هیچی نمیگویی.چون تقصیر همه ی سوء تفاهم ها زیر سر زبان است.عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیکتر بنشینی.
    فردای آنروز دوباره شازده کوچولو آمد.
    روباه گفت -کاش سر همان وقت دیروز آمده بودی.اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هرچه ساعت جلوتر برود، بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم.ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن.آن وقت است که قدر خوشبختی را میفهمم.اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟ هرچیزی برای خودش قاعده ای دارد…..

    [پاسخ]

  8. بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،
    همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
    شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
    شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

    در نهانخانۀ جانم، گل یاد تو، درخشید
    باغ صد خاطره خندید،
    عطر صد خاطره پیچید:
    یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
    پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم
    ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

    تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
    من همه، محو تماشای نگاهت.

    آسمان صاف و شب آرام
    بخت خندان و زمان رام
    خوشۀ ماه فروریخته در آب
    شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب
    شب و صحرا و گل و سنگ
    همه دل داده به آواز شباهنگ

    یادم آید، تو به من گفتی:
    ـ «از این عشق حذر کن!
    لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن،
    آب، آیینۀ عشق گذران است،
    تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

    باش فردا، که دلت با دگران است!
    تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!»
    با تو گفتم:‌ «حذر از عشق!؟ – ندانم
    سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

    روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
    چون کبوتر، لب بام تو نشستم
    تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم . . .»
    باز گفتم که : «تو صیادی و من آهوی دشتم
    تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

    حذر از عشق ندانم، نتوانم!»
    سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
    اشکی از شاخه فرو ریخت
    مرغ شب، نالۀ تلخی زد و بگریخت . . .

    اشک در چشم تو لرزید،
    ماه بر عشق تو خندید!

    یادم آید که: دگر از تو جوابی نشنیدم
    پای در دامن اندوه کشیدم.
    نگسستم، نرمیدم.

    رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،
    نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
    نه کُنی دیگر از آن کوچه گذر هم . . .
    بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم..!

    [پاسخ]

  9. لیلا جان واقعا متاسفم برای اتفاقی که تجربه اش کردی، اینکه یه وحشی افتاده تو مسیر زندگیت. امیدوارم هرچه زودتر اسم اون … هم از شناسنامه ات حذف بشه و به جبران گذشته زندگی خیلی عالی وشادی داشته باشی. خیلی حالم گرفته شد سر صبحی. باید همون لحظه با لگد می زدی تو شکمش یا با مشت میزدی دماغش له میشد

    [پاسخ]

    لیلا پاسخ در تاريخ اسفند ۸ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۳۵ ق.ظ:

    ممنونم گلی عزیزم……… 🙂
    من شدم یه سرمشق واسه دخترای هم سن خودم گلی جان….
    اگه ازدواج نکردی حتما خوب در موردش فکر کن و تصمیم بگیر…..
    به قول دکتر ازدواج خودش یه کاره……..
    کلاسای دکتر خیلی به من کمک کرد….
    بازم ممنون از همدلیت…. ؛-)

    [پاسخ]

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.