مردمان خوب این دیار ۲۲

image_pdfimage_print

گلی فرستاده :

چند روز بود که دسته در داروخانه از داخل لق شده بود.شیفت صبح ، ما سه خانم بودیم و این کارها ازما ساخته نبود.شیفت عصر هم نمی دانم چطور بود که آقایان فرصت نمی کردند درستش کنند.صبح یک روز سرد آقای جوانی وارد داروخانه شد تا “بیبی چک”بخرد.وقتی خواست از داروخانه خارج شود متوجه در شد.کمی با دستگیره ور رفت و گفت:اجازه میدین پیچاشو باز کنم ویه نگاهی بندازم؟گفتم :البته.پیچها را باز کرد و روی پاهایش نشست و با دقت شروع به بررسی دستگیره کرد.از من پرسید:این اطراف ابزار فروشی هست؟یک ابزار فروشی را آن طرف خیابان به او نشان دادم .از داروخانه بیرون رفت ،از خیابان رد شد و به ابزار فروشی رفت.وقتی برگشت گفت :پیچ مناسب نداشت.صبر کنین برم از توی ماشینم براتون پیچ بیارم.این بار که بیرون رفت از پشت در نگاهش کردم.تاکسی داشت ولی داشت وقت گرانبهایش را برای درست کردن در داروخانه صرف می کرد.دیدم که انبوهی پیچ ومهره را کنار ماشینش کف خیابان ریخته و از بین آنها دنبال پیچ مناسب می گردد.پیچ را پیداکرد و برگشت و بالاخره در را درست کرد.کارش که تمام شد مقداری پول از دخل برداشتم وبه سمتش رفتم.هر چه اصرار کردم که دستمزدش را بردارد قبول نکرد.گفت من خودم خواستم درست کنم.نمی دانم یک راننده تاکسی حدود چهل دقیقه در یک روز چقدر کار می کند ولی این را می دانم که از آن روز به بعد هر کس وارد داروخانه شد و خواست از داروخانه خارج شود من که بنده خدا بودم یاد آن مرد افتادم چه برسد به خدا که هر عملی را از نیک و بد ثبت می کند ولو به اندازه دانه خردلی باشد

کاظم فرستاده است :

دیرور عصر دیسک کمرم عود کرده بود و رفتم پیش پزشک متخصص و تشخیص دادند که بایستی ام آر آی انجام بدم و منم چون قبلاً ام آر آی رفته بودم حسابی از صدای دستگاه اعصابم بهم می ریخت، امروز وقتی رفتم اونجا  پس از پذیرش    یه آقایی که مسئول آماده سازی بیماران جهت تصویربرداری بودن ، اومدن و با صبر و حوصله تمام نشدنی تا اتمام کارم در کنارم بودن و راهنماییم کردن طوری که من هیچی غیر از آرامش حس نکردم.

ممنونم از مردمان خوب سرزمینم

کاظم – تبریز- مرکز تصویربرداری تابش– خ ۱۷ شهریور تبریز – متاسفانه نام اون آقای عزیزو نمیدونم

==================================================

خاطرات خوب خود از مردمان خوب این دیار را بفرستید برایم تا با انتشارش ، با تلخی و افسردگی بجنگیم و چراغ امیدی در دل بیفروزیم و به  امید این مردمان خوب ، بهتر زندگی کنیم

DR@DOCTORSHIRI.COM

 در قسمت موضوع بنویسید “مردمان خوب این دیار”

=================================================

مردمان خوب این دیار ۲۱

مردمان خوب این دیار ۲۰

مردمان خوب این دیار ۱۹

مردمان خوب این دیار ۱۸

کل مطالب ” مردمان خوب این دیار “

14 دیدگاه در “مردمان خوب این دیار ۲۲

  1. سلام خانم سکوتی
    سپاسگزارم. آدرس استودیو دروی: رشت – میدان شهرداری – خیابان علم الهدی – مجتمع تجاری فاتحی – طبقه دوم
    شماره های تماس: 0131-2244491 – 2244492 – 2223813 – 09111318464
    عصرها بین ساعات 17:30 تا 19:30 احتمالا صبحها از 11:30 تا 12:30 هم پاسخگو هستند.
    پیروز باشید

    [پاسخ]

  2. سلام آقای دکتر شیری عزیز
    یه پیشنهاد دارم اگه ممکنه یه بخشی تو سایت بذارید به این شکل که یه موقعیت مشکل و بد که یک نفر باهاش مواجه شده بعنوان یک پست گذاشته بشه وبرخورد مناسب با اون موقعیت از طرف بقیه نظر داده بشه
    با فرضیات مختلف اون موقعیت -مثلا یه نفر به مغازه ای مراجعه میکنه وسوال میکنه وجوابش رو نمیدن باید چیکار کنه ؟ بقیه این موقعیت رو تحلیل کنن وجواب بدن
    ممنون

    [پاسخ]

  3. گلی عزیزم ممنون که خوندی ومنو متوجه این نکته مهم کردی.نمیدونم بیبی چک رو برای همون روز می خواست یا نه چون سه تا خریدولی اون لحظه به نظرم دور از ادب بود که کمک یه فرشته رو رد کنم.علت اینکه نوشتم چی می خواست این بود که بگم با جزییات همه اون لحظه ها توی ذهنم ثبت شده.

    [پاسخ]

  4. سلام جناب دکتر
    خیلی دوست داشتم اینجا ازیک انسان خیلی خوش اخلاق و دوست داشتنی تشکر کنم که البته شما میشناسیدش.آقای دکتر عابدین که مدیر گروه باحوصله رشته روانشناسی هستن.چند روز پیش شاهد این موضوع بودم که ایشون از صبح با حوصله به کار تمام دانشجوها رسیدگی می کردند البته تا اونجایی که در حیطه اختیارات ایشون بود ولی مطلبی که خیلی مهمه اینه که ممکنه حتی کار خیلی ها به دلیل قوانین دانشگاهی پبش نرفت(مثل کار من)اما یک روی خوش از مدیرگروهشون دیدند که کمی از تلخی انجام نشدن کارهاشون گرفته شد.ایشون حتی به ناهار نرفتن(برعکس خانم کارمندی که در آموزش هستند و زمان نماز با اینکه تقریبا بیست نفر معطل یک امضا از طرف ایشون بودندچادرشون رو برداشتند و بدون توجه به دانشجویان رفتند برای انجام فریضه نماز) با شکلات هایی که بچه ها میدادن خودشون رو سرپا نگه داشته بودن و جالب اینجا بود که حتی با دانشجوها شوخی می کردن و حرف هاشون باعث خنده بچه ها میشد. در تمام روز که من شاهد بودم حتی یک اخم کوچیک از جناب دکتر ندیدم و حتی خیلی جاها خودشون دنبال کار دانشجوها می رفتند تا انجام بشه.
    سپاس فراوان از دکتر عابدین برای روی خوش

    [پاسخ]

  5. گلی جون فک کن خانومش منتظر بیبی چک بوده تو خونه بعد شما انقد معطلش کردین! کاظم جان این ادمها واقعا کم شدن تو این دور و زمونه. باید بهشون گفت که چقدر کارشون با ارزشه. هر چند اون چیزی که تو گفتی تو ایران عجیبه وگرنه تو جاهای دیگه خیلی بیشتر از این جزو وظایفشون هست. البته ما چون تو ایرانیم باید قدر بدونیم.

    [پاسخ]

  6. دکتر ۱ سوال :
    اگه بیشتر از ۱ ماه از زمان ارسال ایمیلمون به شما گذشته باشه و به هر دلیلی جوابی از شما نگرفته باشیم ؟ دیگه باید بی خیال گرفتن جواب اون ایمیل بشیم ؟
    (من در تاریخ JAN 8 برای شما ۱ میل فرستاده بودم)
    ====================
    به آدرس ای میل این کامنت ،چیزی دریافت نشده است

    [پاسخ]

  7. با سلام نمیدونم مطلبی که تصمیم دارم برای دوستان بنویسم چقدر با محتوای پست حاظر همسوست اما امیدوارم مقبول واقع بشه:
    در هفته استراحتم برای کاری اداری و به دلیل تغییر اخیر قیافه ام نیاز به تجدید عکس پیدا کرده بودم. عکاسی های رشت را نمیشناختم. زنگ زدم به دوستی تحصیلکرده در گرافیک و انیمیشن که مدتی پیش با یکی از بستگانش در رشت استودیویی دایر کرده بود اما برای ادامه تحصیلش به تهران رفته و استودیوی مزبور تعطیل شده بود. گفت برو عکاسی “دروی”. عکاسی او شاید اولین عکاسی گیلان باشد. کارش خیلی مطمئن تر از این تازه کارهاست. البته خودش دیگر نیست اما پسرانش جایش هستند. چون از دوست دیگری راجع به گرانی آنجا شنیده بودم تقریبا منصرف شده بودم اما به خودم گفتم بروم لا اقل قیمت بگیرم. رفتم به استودیو دروی. طبقه دوم یک پاساژ قدیمی در گوشه میدان مرکز شهر رشت. بوی کهنگی میداد و کمی وهم انگیز. در را باز کردم. پیرمردی خمیده پشت پیشخوان ایستاده بود. شرط میبندم هر که او را هر جای دیگری میدید حدس میزد که عکاس است حتی وسط بیابان! موها و ریش پروفسوری بلند سپید با یک کلاه فرانسوی سفید که کج گذاشته بود و شلوار بندکی! درست حدس زده بودم. خود دروی بزرگ بود. سلام عزیزم! گرمای برخوردش مرا به سمتش کشاند. چند لحظه ای به من افتخار بدهید الان خدمتتان خواهم بود. چند لحظه ای به داخل استودیو رفت. من ماندم و مجموعه ای از دوربین ها لنزها و فیلتر ها. قدیمی ترینشان مال 1898 بود! گویی به موزه عکاسی آمده بودم و بر دیوار چند پرتره از کسانی که معلوم بود از مشاهیرند و من فقط مرحوم فریدون پوررضا و مرحوم عباس امیری را شناختم. آمد و با خوشرویی مرا به آتلیه دعوت کرد. آتلیه قدیمی بود اما من ترکیبی از تجهیزات قدیمی و مدرن عکاسی و نورپردازی را آنجا دیدم روی یک سه پایه چندین دوربین قدیمی و جدید سوار کرده بود. پسر جوانی هم در اتاق کناری پشت کامپیوتر بود. با وسواس و فرزی عجیبی نور و دوربین را تنظیم میکرد. تنظیماتی که قبلا جایی ندیده بودم. به دوربین نگاه کنید. شاد باشید! با دو دوربین مختلف چند شات برداشت و هر بار نور را تغییر میداد. این از پرسنلی…الان روی آناتومی کار میکنیم. 65 سال است که عکاسی میکنم اما باز چیزهایی از نور میبینم که تا کنون ندیده ام. تصدیق میکنم و میگویم عکاسی هنر نور است. میگوید. خیلی بیشتر آقای من…نور اسم دیگر خداست! از تعبیرش بهت زده میشوم. ادامه میدهد بعد این همه سال هر وقت در تنظیم کادر و نور و حجم و پرسپکتیو دچار مشکل میشوم به او توکل میکنم. چشمم را میبندم و باز میکنم و تغییری میدهم و شات را برمیدارم و همیشه نتیجه گرفته ام. جهت بدن و نگاهم را تنظیم میکند و پشت دوربین میرود. حالا بیشترشاد باشید… نه …لبخند کافی نیست. لبتان را خیس کنید و بخندید. دندانهایتان را ببینم! علی رغم حس و حال آن روزم از حرفش خنده ام میگیرد. بدون اینکه بخواهم از من پرتره گرفته است. از اینکه آرزو داشته ام یک پرتره سیاه و سفید داشته باشم میگویم و از استاد فخرالدینی و پرتره هایش و علاقه ام به هنر. گل از گلش میشکفد. با استاد فخرالدینی دوستان قدیمی بوده اند. نزد عموی مرحوم ویگن پیانو و نزد مرحوم یاحقی کمی ویولن آموخته است. از محافل هنری تهران قدیم میگوید و از فرزندانش که همگی دستی در هنر و موسیقی دارند و چند تاییشان اروپا هستند و مادر یکیشان ایتالیایی. پرتره را اشانتیون داده است تا به هر قطع و حالتی که بخواهم برایم چاپ کند. قبض را دستی مینویسد و در دفترش اسم و شماره ام را به لاتین پیوسته که لابد یادگار دوران اقامت در اروپاست یاد داشت میکند و وقتی تعیین میکند برای نتیجه عکسها. هنگام خداحافظی استاد خطابم میکند و شرمنده میشوم. از آتلیه بیرون می آیم در حالی که لذت جدیدی را تجربه کرده ام که پیش از این تجربه نکرده بودم. تجربه لذت عکس انداختن در عکاسخانه دروی را به تمام دوستانی که گذارشان به رشت می افتد پیشنهاد میکنم.
    =====================
    عالیه….یه پست باید بذاریم براش

    [پاسخ]

    گلي پاسخ در تاريخ اسفند ۵ام, ۱۳۹۱ ۸:۳۲ ق.ظ:

    خیلی باحال بود این فردی که توصیف کردی.خوش به حالت که تجربه دیدنش رو داشتی.

    [پاسخ]

    باران پاييزي پاسخ در تاريخ اسفند ۵ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۵۹ ق.ظ:

    “استاد دروی” افتخار رشت ماست. عمرشان دراز باد

    [پاسخ]

    فرزانه پاسخ در تاريخ اسفند ۸ام, ۱۳۹۱ ۱۰:۵۸ ب.ظ:

    باران پائیزی خوب
    از محبت شما بی اندازه ممنونم

    [پاسخ]

    فرزانه پاسخ در تاريخ اسفند ۷ام, ۱۳۹۱ ۱:۰۹ ب.ظ:

    سلام آقای چابک
    خوب هستین؟ یه زحمتی براتون داشتم. اسم کامل و آدرس و شماره ای می خواستم از آقای دروی. یکی از دوستان برای پژوهش در مورد تئاتر قدیم و هنر اون زمان به خصوص تئاتر مشغول فعالیت هستن. امیدوارم فتح بابی بشه و از تجربیات ایشون بیشتر بشه استفاده کرد. با تشکر. فرزانه سکوتی

    [پاسخ]

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.