در تصمیم گیری مانده ام

image_pdfimage_print

 من الان در موقعیت خیلی بدی با خودم قرار گرفتم چون از ۱۵ سالگی خواستگار داشتم به قولی از همه نوع تیپ و تحصیلات و اعتقاد و فاکتورهای ظاهری ولی به دوعلت نتونستم تا حالا ازدواج کنم یکی اینکه تصمیم گیری برام خیلی مشکل بوده و از این بابت خیلی برای خودم متاسفم دیگه اینکه اعتقاد و هم کفو بودن برام خیلی مهم بوده اما شکل ظاهری هم …حالا این مورد همه موارد را دارن الا تیپ و شکل ظاهری. امروز با مادر بگو مگوی بدی پیدا کردم چون من با خودم میگم این عهد و خواسته من از خدا بوده و حالا باید بپذیرم و از بالا رفتن سن خودم و اینکه آیا باز هم هم کفو اعتقادی پیدا کنم یا نه. دودل شدم اما مادر نظرشون اینه که باید توکل داشته باشی و خودت دست بجنبونی و اینکه اگه میخواستی اینطوری شوهر کنی باید به فلان خواستگار ۱۰سال پیشت هم جواب + میدادی.


—————————————————–
من نمیدانم چند ساله هستید ولی تصمیم گیری یک زن برای انتخاب شریک زندگی مبتنی است بر عوامل متعددی
۱- تجربیات قبلی ( اگر هر بار بهم خیانت شده باشه طبیعی است که دنبال کسی بگردم که نتونه اساسا خیانت بکنه ! )
۲- رویاهای نوجوانی و کودکی  ( حرفهای اطرافیان درباره شوهر عالی و چهره و رفتار هنرپیشه های محبوب و … باعث میشه بعضی تیپها و چهره ها را خوب بینگاریم و رویاسازی کنیم )
۳- رابطه پدر و مادر خودش ( اگر رابطه والدین خوب نباشد، احتمالا سردرگمی هایی ما را فرا میگیرد، اگر مساله ای با پدر یا مادرمان داشته باشیم، احتمالا میریم دنبال برعکس اونها تو انتخابهایمان)
۴- تیپ شخصیتی خودش ( آرکتایپ )
ما از یک الگوی درونی تر برای محک زدن روابطمان استفاده میکنیم. خلاصه موضوع اینه که بلاتکلیفی در امر ازدواج ناشی است از یک کمال طلبی زمینه ای و وسواس بهترین انتخاب را کردن که قطعا توهم است. همیشه هر انتخابی بکنیم یکی بهتر برای ما سر راهمان سبز خواهد شد و یکی بهتر از ما در زندگی همسرمان دیده خواهد شد. این واقعه نباید مانع آغاز ازدواج شما و لذتهایتان بشود. با خداوند معامله ای بکنید که مبتنی باشد بر برهان نه اینکه خداوند را در تخیلتان ملزم به انجام رویاهای خود بکنید مثل اینکه خانمی گفته بود من ۴۰ هفته قرآن ختم میکنم خدا نیز به من دامادی شایسته بدهد، درست که تلاوت قرآن روح ما را عطرآگین میکند ولی دستور قرآن، تعقل است. ما نمیتوانیم ظاهر وحی را بخوانیم و به سنت نبی اکرم در تعقل بی توجه باشیم
شما این فرصت را دارید که فردی را انتخاب کنید با متوسط رو به بالایی از ملاکهای زیر :
+ مطلوبیت فیزیکی
+ انطباق نسبی خانواده ها
+ اخلاق دلپسند شما نسبتا
+ صلاحیت متوسط مالی و کاری و ثبات اینها

===================================================

بهمن ماه دوره جدید “انتخاب همسر “با تدریس دکتر شیری ارائه میگردد، رزرو رایگان تلفنی ۸۸۸۴۷۵۹۳ و پیامکی کنید ۱۰۰۰۲۵۵۴۲۴۱۷۹۴ ( کلمه “انتخاب” و یا “Entekhab” را پیامک کنید )

==================================================

مطالب مرتبط :

وسواس در انتخاب یعنی چی؟

سن من برای ازدواج

چقدر چهره مهم است در انتخاب همسر؟

عشق چقدر لازمه تو ازدواج ؟

پاسخ به پسری که بعد سه سال رابطه ، درمانده شده است.

 

12 دیدگاه در “در تصمیم گیری مانده ام

  1. سلام دکتر شیری عزیز یه سوال از خدمتتون داشتم
    گیر کردن یه خانوم بین عشق به یه مرد وسماجت یک مرددیگه در حدی که یکی از شرایطش برای ازواج با خواستگارسمجش ادامه ارتباط با دیگریه بیماری محسوب میشه و برای درمانش چی کار باید کرد
    ==================================
    خانومه را ول کن غضنفر را بچسب !
    اختلال مرد باج دهنده خودکم بینی شدید و مهر طلبی نیست؟

    [پاسخ]

  2. روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می کرد که همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میکرد “بخت با من یار نیست” و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد…!
    پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار کردن بخت خود به فلان کشور نزد جادوگری توانا برود…
    او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: ای مرد کجا می روی؟
    مرد جواب داد: می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!

    گرگ گفت : میشود از او بپرسی که چرا من هر روز گرفتار سر دردهای وحشتناک می شوم؟!!

    مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد.
    و رفت و رفت تا به مزرعه ای وسیع رسید که دهقانانی بسیار در آن سخت کار می کردند. یکی از کشاورزها جلو آمد و گفت : ای مرد کجا می روی ؟!

    مرد جواب داد: می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!

    کشاورز گفت : می شود از او بپرسی که چرا پدرم وصیت کرده است من این زمین را از دست ندهم زیرا ثروتی بسیار در انتظارم خواهد بود، در صورتی که در این زمین هیچ گیاهی رشد نمیکند و حاصل زحمات من بعد از پنج سال سرخوردگی و بدهکاری است ؟

    مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد…

    او رفت و رفت تا به شهری رسید که مردم آن همگی در هیئت نظامیان بودند و گویا همیشه آماده برای جنگ ! شاه آن شهر او را خواست و پرسید : ای مرد به کجا می روی ؟!

    مرد جواب داد: می روم نزد جادوگر تا برایم بختم را بیدار کند، زیرا او جادوگری بس تواناست!

    شاه گفت : آیا می شود از او بپرسی که چرا من همیشه در وحشت دشمنان بسر می برم و ترس از دست دادن تاج و تختم را دارم، با ثروت بسیار و سربازان شجاع تاکنون در هیچ جنگی پیروز نگردیده ام ؟!!

    مرد قبول کرد و به راه خود ادامه داد و پس از راهپیمایی بسیار بالاخره جادوگری را که در پی اش راه ها پیموده بود را یافت و ماجراهای سفر را برایش تعریف کرد.

    جادوگر بر چهره مرد مدتی نگریست سپس رازهای را که ازش سوال شده بود با وی در میان گذاشت و گفت : از امروز بخت تو بیدار شده است برو و از آن لذت ببر!

    و مرد با بختی بیدار باز گشت…

    به شاه شهر نظامیان گفت : تو رازی داری که وحشت برملا شدنش آزارت می دهد، با مردم خود یک رنگ نبوده ای، در هیچ جنگی شرکت نمی کنی، از جنگیدن هیچ نمی دانی، زیرا تو یک زن هستی و چون مردم تو زنان را به پادشاهی نمی شناسند، ترس از دست دادن قدرت تو را می آزارد و اما چاره کار تو ازدواج است، تو باید با مردی ازدواج کنی تا تو را غمخوار باشد و همراز، مردی که در جنگ ها فرماندهی کند و بر دشمنانت بدون احساس ترس بتازد…

    شاه اندیشید و سپس گفت : حالا که تو راز مرا و نیاز مرا دانستی با من ازدواج کن تا با هم کشوری آباد بسازیم…

    مرد خنده ای کرد و گفت : بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر تو نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است!

    و رفت…
    به دهقان گفت : وصیت پدرت درست بوده است، شما باید در زیر زمین بدنبال ثروت باشی نه بر روی آن، در زیر این زمین گنجی نهفته است، که با وجود آن نه تنها تو که خاندانت تا هفت پشت ثروتمند خواهند زیست…!

    کشاورز گفت: پس اگر چنین است تو را هم از این گنج نصیبی است، بیا باهم شریک شویم که نصف این گنج از آن تو می باشد.

    مرد خنده ای کرد و گفت : بخت من تازه بیدار شده است، نمی توانم خود را اسیر گنج نمایم، من باید بروم و بخت خود را بیازمایم، می خواهم ببینم چه چیز برایم جفت و جور کرده است!

    و رفت…
    سپس به گرگ رسید و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد و سپس گفت: سردردهای تو از یکنواختی خوراک است اگر بتوانی مغز یک انسان کودن و کور مغز را بخوری دیگر سر درد نخواهی داشت!

    خواننده محترم شما اگر جای گرگ بودید چکار می کردید ؟!!
    بله. درست است! گرگ هم همان کاری را کرد که شاید شما هم می کردید، مرد بیدار بخت قصه ی ما را به جرم غفلت از بخت بیدارش درید و مغز او را خورد…!
    بسیاری از مردم نقره را در انتظار طلا از دست می‌دهند.
    موریس وبستر

    [پاسخ]

  3. ازدواج، یعنی همین‎!‎‏ ‏
    ‎ ‎شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟‎
    ‎ ‎استاد در جواب گفت: به گندومزار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از ‏گندومزار، به یاد داشته که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی؟‎
    ‎ ‎شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت‎.
    ‎ ‎استاد پرسید: چه آوردی؟‎
    ‎ ‎و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ! هر چه جلو می رفتم، خوشه های پرپشت تر می دیدم و به ‏امید پیدا کردن پرپشت‎ ‎ترین، تا انتهای گندمزار رفتم‎.
    ‎ ‎استاد گفت : عشق یعنی همین‎!
    ‎ ‎شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟‎
    ‎ ‎استاد به سخن آمد که: به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم ‏نمی توانی به عقب برگردی‎!
    ‎ ‎شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت‎.
    ‎ ‎استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را ‏که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم‎.
    ‎ ‎استاد باز گفت: ازدواج یعنی همین‎!!‎‏ ‏

    [پاسخ]

  4. آقای دکتر من یک پسر 20 ساله هستم که از همون روزی که وارد جامعه شدم(اول ابتدایی)فوق العاده سلطه پذیر بودم و به قول معروف ضعیف و تو سری خور بودم تا همین الان…اما تصمیم رو گرفتم با مطالعه و تمرین در ادامه توی این زمینه یک آدم با جرات و قوی بشم.
    اما مشکلی که برام پیش اومده قیافه و اسم همه آدمایی که توی 20 سال حالم رو گرفتند مدام جلومه و تو ذهنم همش دارم باهاشون میجنگم.داغون شدم.سعی هم میکنم ببخشمشون اما چهرشون در حالی که زرنگ بازی توشون موج میزنه جلو چشامه.
    چی کار کنم؟ممنون میشم بهم بگید تا از جنگ درون بیام بیرون.نسبت به همه آدم ها بدبین شدم.
    =========================
    بلد باشید برای حقتان الان بجنگید، خاطرات گذشته کم اثر خواهد شد

    [پاسخ]

    گلي پاسخ در تاريخ دی ۲۴ام, ۱۳۹۱ ۱۱:۵۵ ب.ظ:

    حسین جان متاسفام که ادمها انقدربد فهمیدنت. اما یه چیزی، تو بیست سالته نذار بهترین سالهای عمرت تو خشم نبخشیدن تلف شه جای لذت بردن از چیزای خوب این دنیا. من حاضرم بیست سالگی تو رو به اضافه دو برابر نبخشیدنهات داشته باشم. پس می بینی که خیلی خوشبختی.:-)

    [پاسخ]

  5. دکتر کامنتم بی ربطه ولی واقعا از هجم تلخیش انگار پناه آوردم به گفتنش و نوشتنش این خبر رو احتمالا خوندید “مرگ ۴ دکتر فوق تخصص بر اثر گازگرفتگی” این پزشک ها همسایه ما بودن و جریانات 24 ساعت گذشته به حدی من رو پریشون کرده از اونچه میبینم که قلبم انگار داره چنگ کشیده میشه . دکتر واقعا این اتفاق ها چه بزرگ هایی رو از ما گرفته من واقعا احساس پریشونی بدی دارم
    ========================
    واقعا متاسفم بانو…چه چیزی میتونه این فقدان را برای این مردم جبران کنه؟

    [پاسخ]

    گلي پاسخ در تاريخ دی ۲۳ام, ۱۳۹۱ ۷:۲۴ ب.ظ:

    وحشتناکه. کی افتاده این اتفاق؟ می تونی اسامی شون رو بکی ازاده؟

    [پاسخ]

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.