یه روز خوب توی تهران (از وبلاگ قهوه تلخ نوشته شده توسط دستان مسافر)

image_pdfimage_print

 دو روزه رسیدم تهران. سوار مترو ام. حال خوبی ندارم. روی صندلی کنار در نشسته ام و صدای موسیقی توی گوشمو زیاد کردم. فقط به کسی فکر می کنم که تازه از دستش دادم و امروز مجبور بودم از جلوی خونه اش بگذرمٍ؛ نتونستم خودم و کنترل کنم و تمام مسیر رو زار زدم و توی پیاده رو به در و دیوار و مردم خوردم تا به مقصدم برسم. می ترسم که باز اون اتفاق بیافته، خاطرات توی مغزم شیرجه بزنن و باز حالم خراب بشه، برای همین باز صدای آهنگو بیشتر می کنم. تا جایی که دیگه هیچی از صدای دور و برم نمی شنوم و وقتی به خودم میام ایستگاه های مترو از دستم در میرن. خانوم بغل دستی ام که میبینه تقلای زیادی برای کشف ایستگاه در حال حاضر انجام می دم مقصدمو می پرسه، منم طوری که مثلا معلوم نشه تازه واردم جواب می دم و یهو صدای کلی خانوم میاد که با لبخند دارن برام غصه می خورن که اشتباه اومدم و حالا باید چی کارکنم. پیاده میشم. ایستگاه مقصد من چند روزه که افتتاح شده و نقشه های در و دیوار مترو قدیمی ان، راه یاب موبایل هم اون پایین راه نمی ده اما بالاخره مسیر رو پیدا می کنم.

بیرون ایستگاه مترو برای اولین بار ایستاده ام. تا مقصدم مسیر نسبتا طولانی مونده و من نمی دونم با چه تاکسی میشه رفت تا اونجا. همین که از ساختمان مترو جدا میشم، یه تاکسی چی خوش اخلاق وسط ذل آفتاب ظهر تهران پیداش میشه که دقیقا هم مسیر منه. اولش از سر و وضع راننده میترسم اما بعد که آرم تاکسی و خانوم هایی که همراه من سوار میشن  و میبینم خیالم راحت میشه. همه شروع میکنن به حساب کردن پول تاکسی و همه پول خورد دارن جز من. توی کیف پولم دنبال پول هایی که تازه یک روزه جا خوش کردن توی کیف پول می گردم و توی دلم خدا خدا می کنم که رنگ اسکناس ها باز تغییر نکرده باشه، چون توی تاکسی جای شناسایی و تشخیص اعداد روی اسکناس ها رو ندارم. اما مشکل جدیدی ایجاد میشه: برای مسیر سیصد تومانی، من خوردترین پولم دوهزاری هست و وقتی که پول و با کلی عذر خواهی به تاکسی چی می دم، به جای اعتراضی که من انتظارشو داشتم با کلی روی خوش و تشکر رو به رو میشم. موقع پیاده شدن هم تاکسی چی باز کلی تشکر میکنه  و با روی خوش میره.

قراره کمی نعناع برای شربتی که می خوام درست کنم بخرم. از اون ور خیابون با خودم تمرین می کنم که چی بگم و چی کار کنم، چون می دونم سبزی اینجا کیلویی فروخته میشه و چند شاخه خریدن مسخره بازیه. وقتی جلوی مغازه میوه فروشی میشم میرم داخل و میوه فروش قسمت سبزی رو نشونم میده که باید از توی پیاده رو رفت و خرید کرد. یه خانوم مسن جلوی من ایستاده و به سبزی فروش سفارش میده که چی براش نذاره و چی کار کنه. نوبت به من  میرسه و وقتی که میگم فقط سه چهار شاخه نعناع میخوام، سبزی فروش اخم میکنه و تا میاد دهنشو باز کنه میوه فروش که احتمالا صاحب کار قسمت سبزی هست فوری از راه میرسه و سبزی ها رو لای کاغذ میپیچه و میده دستم و بعد یه چیزی زیر لب میگه و بعد میگه به سلامت! من که متوجه منظورش نمیشم دوباره ازش قیمت و می پرسم که نگاه مهربون مردی که دستاش سیاه و خشک هستن و می بینم و بعد صداشو می شنوم که میگه هیچی نشد خانوم برو به سلامت!!! چند قدم بیشتر نمی تونم جلو برم و یکدفعه  نگاه و غصه خوردن های مهربون خانوم های توی مترو، تاکسی قدیمی و رفتار تاکسی چی و دست های پینه بسته و مهربون مرد سبزی فروش؛ برای دومین بار منو وسط خیابون به گریه می اندازه…

سلام همسایه های خوبم!
امیدوارم که مثل همیشه خوب و شاد باشین.
خیلی وقت بود که نشده بود بیام و براتون قهوه های داغ بریزم اما خوب این بار از فاصله خیلی نزدیکتری دارم فنجون های خشک شده رو جمع میکنم و دوباره قهوه میریزم. امیدوارم تا سرد نشدن به دستتون برسن.

لینک مطلب در وبلاگ قهوه تلخ

2 دیدگاه در “یه روز خوب توی تهران (از وبلاگ قهوه تلخ نوشته شده توسط دستان مسافر)

  1. من خیلی پیگیر این وبلاگ بودم. خیلی سال پیش مدتهاست از مسافر خبر ندارم. دلم میخواست ازش خبری بدست بیارم.الان هم مدتهاست این وبلاگ به روز نشده اگر کسی خبر داره لطفا بهم خبر بده
    mo.mirzaamiri@gmail.com

    [پاسخ]

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.