یکم شهریور…

image_pdfimage_print

سال ۷۸ بیمارستان ۷ تیر سه راه ارامگاه شهر ری

ساعت ۶ تا ۱۲ شیفت من بود در بخش جراحی ،اینقدر مریض تصادفی تو این بیمارستان  از جاده قم می آوردند که مفهوم جنایت در رانندگی ایران کاملا در سلولهایمان نقش بسته بود . مردمی که در بهشت زهرا ها و غسالخونه هاشون ، دیوانه وار خود را به در و دیوار میزدند و….موقع شمال رفتن عشق میکنند از خاکی سبقت گرفتن و ورود ممنوع رفتن و طرح ترافیک را دو در کردن و…همه چیزمان به همه چیزمان می آید

ساعت ۱۲ میرم پاویون واسه نمازی و استراحتی و شاید لقمه غذایی سرد شده. با بی میلی چند لقمه عدس پلوی سرد را میخورم  و تو سرمای آبان ماه میچپم زیر پتوی زوار دررفته کانکس ( تا شیفت بعدی ساعت ۶ وقت دارم انرژیم را تازه کنم)….شاید ۴۵ دقیقه نگذشته تلفن اتاق زنگ میزند :

– دکتر شیری !

-بله بفرمایید…دکتر حریت ( رزیدنت سال ۲ جراحی ) گفته اندسریع بیایید اورژانس ، هول برم میداره …غلط نکنم اتوبوسی چیزی تو جاده چپ کرده اینطوری تماس میگیرند وگرنه من که تازه اونجا بودم ! خودم را میرسونم اتاق عمل اورژانس…دکتر حریت با اون خنده موذیانه اش بهم اشاره میکند بیا اینجا که دارم مریض را بخیه میزنم ، سر نخ را در دستانت بگیر ! ( شیوه ای برای سرکار گذاشتن بی رحمانه سال پایینی ها و اینترنها ). خون تو خونم نبود ، رزیدنت ارشد بود و حرفی نمیشد زد . رفتم و ایستادم و تکنیک حیاتی نخ گیری را فرا گرفتم ! یه جاهایی داشت چشمام میرفت از زور خواب…با هر زحمتی شده خودم را سروپا نگه داشتم …نیم ساعت بعد گفت :

دکتر شیری! برو ICU بالا سر مریض لیفتراک ( کارگر ۲۱ ساله شهرداری که کنار آتیش خوابیده بد و لیفتراک شهرداری اشتباهی از روش رد شده بود و وقتی آوردنش بیمارستان طحالش و چند تا ارگانش ترکیده بودند ولی در اثر اشتباهات کادر پزشکی کارش به عفونت داخلی شدید و نهایتا مرگ انجامید  و خبر مرگش را خودم مجبور شدم ب خانواده شهرستانی اش بدهم )

وظیفه ام چیست  دکتر حریت ؟ هر نیم ساعت علائم حیاتی بیمار را چک کن ( سرکار گذاری دیگر زیرا تو ICU پرستارانی خبره هستند که همیشه این زحمت را به دوش میکشند )


نشسته ام روی لبه پنجره بخش ICU و به سرمای بیرون فکر میکنم واینکه پسر تو در کجای زندگیت قرار داری و هدفت چیست و آخر این قصه درس چه میشود و….هجوم وحشیانه سوالات فلسفی در سه بامداد اونم کنار یه مریض بیهوش رو به مرگ و صدای سوهان خانم پرستار پشت دفتر پرستاری و….

همه اینها را نوشتم که بگم اون اتفاق تو بدترین لحظه اون سال برام رخ داد….یه چیزی مثل شهود بود برام. بخشی از درونم بهم به آرومی گفت : تو اینجایی چون طبیبی و طبیب کسی است که بیدار است تا مردم بی درد بخوابند….برای بعضی ها شاید شاعرانه به نظر برسد ولی این صدای درونی ام  سالهای سال و همین الان من را هدفمند نگه داشته است

سالها بعد در تمام روزهای سردی که قطار آکسفورد- لندن را سوار میشدم و  نیمه های شب به منزل میرسیدم و میرفتم تو اون سرما به اتاق زیر شیروانی و از پنجره تعبیه شده روی سقف شیبدار به آسمان ابری یا بارانی شبانگاهی لندن خیره میشدم ،همان جمله ساده  نیمه شب بیمارستان ۷ تیر ، من را نگه داشت…من و خیلی از همکاران بی ادعایم را در چالشهای زندگی. دانشجویان پزشکی چیزی بیشتر از عمرشان را پای چنین فلسفه ای میگذارند و به همین خاطر است که همیشه به ایشان با احترام مینگرم


بعد از فارغ التحصیلی و دربه دری بین رشته های مختلف طب !

– مدتی در روانپزشکی اجتماعی کار کردم و لذت بردم و توسط اساتیدم تشویق خوبی میگرفتم ( درمانگاه شهید اسماعیلی در جمالزاده اولین جایی بود که توسط اساتیدم بعد فارغ التحصیلی آموزشهای  خوبی گرفتم ) 

– یکسال این وسطها توسط دکتر ناصری در دانشگاه شاهد آموزش تئوری و عملی طب سنتی گرفتم

– اواخر تحصیلم در دانشکده پزشکی دو تا مدرک پزشکی ورزشی بین المللی اخذ کرده بودم

– مجاورتم با دکتر تورج مرادی و خانم دکتر سوگل اخوان و کلاسهاشون من را به شدت به روانکاوی علاقه مند کرد . مطالعات یونگی خوبی داشتم و شاگردی افراد خوبی را کرده بودم. فهمیده بودم چیزی که از من دلبری میکند روانکاوی است. با اینحال برای گذراندن یک CLINICAL ATTACHMENT   شش ماهه در روانپزشکی بیمارستان های KING`S COLLEGE  لندن عازم انگلستان شدم. خانم ژاپنی الاصل مصاحبه گر به گرمی ازم استقبال کرد ولی با خواندن بخشهای آخر نامه ام و فهمیدن اینکه ایرانی هستم ، کل فضا را تغییر داد و خیلی محترمانه بهم فهموند که مدتی طول میکشه تا مسوولین امر نظرشان را درباره صلاحیت حضورم در دوره اعلام کنند  ( پیچوندن به شیوه انگلیسی)

افسردگی همه وجودم را فراگرفت، بیش از آنکه فکر میکردم جراحت خوردم با اینکه تجربه بسیار خوبی در روانپزشکی در ایران داشتم ( به عنوان یک پزشک عمومی ) ولی این نه بزرگ خیلی برام گرون تموم شد.

خیلی نا امیدانه متوجه شدم دانشگاه آکسفورد در بخش تحصیلات تکمیلی خود به آموزش نظریه یونگ پرداخته است. خانم مسوول این آموزش وقتی فهمید از ایران آمده ام تعجب کرد و دعوتم کرد با استاد دیداری داشته باشم تا اگر ایشون صلاح دانستند من را استثنائا ثبت نام کنند…( از DEADLINE 3 ماه گذشته بود )

استاد را دیدم…انگاری به دل هم نشستیم ( طبیعتا قسمت من مهم نبود!!! از یارانی بودن من استقبال کرد ! درباره مولوی و سهروردی و ابن عربی ازم پرسید !!! چنان ذوق کرده بودم انگاری خوابم!

نوربه زندگیم تابید و من متصل به دانشمندان با شخصیتی شدم که قدرت طبابت و تشخیص و درمانم را به مفاهیم بلندی چون انسان و فردیت و ناخودآگاه و… هدایت کردند

کم کم نظریه یونگ مقدمه ای شد که نقبی به معرفت اسلامی و متفکرین ایرانی در حوزه انسان بزنم …مدتهاست از یونگ عبور کرده ام ، نه به این معنی که او را کامل فهمیده ام نه واقعا ! ولی متوقف در اندیشه های او نشدم….مولوی برایم جذاب تر شد از اندیشمندان منحصرا روانکاو….مطمئنم آمیزه شاگردی اطبای بزرگ ایرانی و روانشناسان  مطرح نظریه عمقی و تجربه ام در تدریس ” نظریه های شخصیت “ به دانشجویان ارشد  و تشخیص و درمان صدها مراجع در این سالها ختم به یک میانسالی پر از تعمق برای من خواهد شد

اینها قصه  عشق من به طبابت و روانشناسی بود…

بارشهای با برکت شما خوانندگانم همیشه مرا از فرعون بودن باز خواهد داشت


تمام قد به احترام مردان و زنانی که طبابت و مراجع دیدن را به ما آموختند ، بر میخیزم

دکتر رضوی انکولوژیست به خاطر مثالهای استثنایی سر درس ، دکتر استوان جراح مرحوم که چقدر روی مریض غیرت داشت ، دکتر قلعه بندی  و دکتر افتخار روانپزشک که حقا موجب اعتمادو لذت فزاینده من از روانپزشکی بودند و در سالهای بعد از فارغ التحصیلی چقدر به این شاگرد خود کمک کردند

دکتر حسن عشایری بزرگ که بیماریهای حرکتی اعصاب را چه زیبا به دانشجویان خود آموختند

دکتر کیوان الچیان  و دکتر ارجمندی که مطب داری به ما آموختند

اساتید روانشناسی و روانکاوی حقا مجالی دیگر میطلبد که فقط دستشان را ببوسم

و در آخرین فراز از این دل نوشته ، یادی عمیق میکنم از مراجعینی که در این سالها در مطبها و کلینیکها و بیمارستانها از اشتباهات ما به بزرگیشون گذشتند یا به رومون نیاوردند و این چنین کمکمان کردند  درمانگر بشویم

 

 


 


8 دیدگاه در “یکم شهریور…

  1. فرموده ی شما صحیح، مراد از خلق جهان، خدمت به خلقه. منتهی یاسمین به عنوان یک پزشک موفق تر خواهدبود، تا؛ یاسمین به عنوان روانشناس
    متاسفانه فرهنگ روان وروانشناسی هنوز برای ما جا نیفتاده!

    [پاسخ]

  2. سلام
    صفحه گه باز شد، بدون اینکه نگاه به صحی وبلاگ بکنم یا ببینم در مورد چی هست، شروع به خوندن کردم. خیلی جالب بود، هم شیوه ی نوشتاری وهم خود داستان وخاطراتتون. اول اینکه بگم به حالتون غبطه میخورم؛ از اینکه راحت دنبال علائقتون رفتید. بااینکه نمیدونم الان چندسالتونه و اینکه این داستان مربوط به چندسال پبشه
    دوم اینکه چرا شما پزشکان با هرگرایشی می تونید روانشناس بشید ولی ما روانشناس ها، نمیتونیم پزشک بشیم و یا راحت مثل شماکه روانشناسی خوندید، سرکلاس های پزشکی بشنیم. این یک مورد از اجحافیه که در حق ما میشه.
    در هر صورت موفق باشید دکتر

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ شهریور ۱ام, ۱۳۹۴ ۱۱:۵۲ ق.ظ:

    یاسمین عزیز
    طب سخت تر از اونیه که علاقه مندی ایجاد کنه برات
    البته در برابر پیچیدگیهای روان ، آسان است !!!!
    مهم اینه همه خدمتی به جای بگذاریم، که میگذاری مطمئنا

    [پاسخ]

  3. سلام.من تازه با سایت شما آشنا شدم.برحسب عنوان متنتون اومدم این متن رو خوندم،آخه من دانشجوی ترم7 پزشکیم و روانشناسی و روانکاویم یکی از اصلی ترین علایقم هس.برا همینه که فکر می کنم شما میتونین کمک و راهنماییم کنین.من از همون اول که وارد این رشته شدم همیشه دلواپس این بودم که چکار باید بکنم که ی پزشک عالی بشم،ولی این دلواپسی تازگیا با نزدیک شدنم به دوره ی استیجری خیلی تشدید شده.البته دلواپسیایی هم برا این که ی انسان درست باشم دارم،ولی فعلا خطر بزرگتر و نزدیکتر پزشک خوب بودنه.فک کردم شما میتونین کمکم کنین،هرچند کم.ولی چراغ راه من میتونه باشه.متاسفانه به خودتون دسترسی ندارم.نمیدونم باید مشکلمو اینجا مطرح میکردم یا نه.ولی امیدوارم ازتون جواب بگیرم.آدرس ایمیلم هست،اگه راه ارتباطی بهتریم پیشنهاد میکنین،خوشحال میشم بهم معرفیش کنین.بیش از حد ممنونم

    [پاسخ]

  4. این پست برای من شاید یه متن باشه ولی پشتش مسلما برای شما گذشت عمر و تجربه و سختی بوده و زحمتی که توی سالها کشیدید تا الان شدید کسی که همه ما به عنوان یه انسان موفق ازش یاد می کنیم و شاید هیچوقت به این فکر نکتیم که چه مرارتهایی طی شده تا شما به اینجا رسیدید . نمی دونم شاید با خوندنش احساس کردم شما هم از جنس ما هستید خیلی از دردها رو تجربه کردید تا روحی چنین زیبا بدست آوردید.

    [پاسخ]

  5. و در آخرین فراز از این دل نوشته ، یادی عمیق میکنم از مراجعینی که در این سالها در مطبها و کلینیکها و بیمارستانها از اشتباهات ما به بزرگیشون گذشتند یا به رومون نیاوردند و این چنین کمکمان کردند درمانگر بشویم
    کاش شما هم از اشتباه من میگذشتید و به پاس اون دلی که از درد من به درد اومده بود باز هم راهنماییم میکردید.

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ خرداد ۸ام, ۱۳۹۳ ۷:۲۰ ق.ظ:

    ما از شما هیچ چیز بدی نداریم و هنوزم دوستت داریم
    احساس میکنم “بدرد” شما نمیخورم

    [پاسخ]

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.