با یک مرد زن دار رابطه دارم !

image_pdfimage_print

هزار بار گفتم نمی خوام من باعث خیانت تو به خانومت بشم (بالاخره همین رابطه ی پنهانی ۱جور خیانته) ولی بهش وابسته شدم ! پانزده ماه از زندگیمو باهاش گذروندم. بخاطر تنهاییم. اعتماد به نفس کمم ، اما الان بهش وابسته شدم.دکتر مشه بهم بگید چطور ازش دل بکنم….با اینکه بهش گفتم برو ولی طاقت دوریشو ندارم
هیچوقتم بهم نگفته چرا با اینکه زن داره چرا بامن ارتباط برقرار کرده…
با اینکه۱سال هم با خانومش دوست بوده ولی بعد عقد و ازدواج کردن ولی با این حال حتی زمان عقدش باهام بود
خواهش می کنم میشه بگید چرا؟؟
البته مطمئنم در کلاس مهارت های ازدواج مطرح می کنید ولی برام سخته بخوام تا جلسه ی آخر صبر کنم تا دلیل خیانت رو بدونم .
خواهش میکنم حتی اگر دلیلش رو نمی خواید بگیدبهم بگید چطور احساسم رو کنترل کنم ؟

———————————

خانوم ! شما خودتون را تو بد مخمصه ای انداخته اید ! بدتر اینه که برای رهایی از این مخمصه دنبال دلیل هم میگردید. اینکه چرا ایشون داره خیانت میکنه دهها دلیل میتونه داشته باشه که دونستنش چه فرقی برای تو داره؟

اگر یه نفر سیاه سرفه گرفته باشه و بیاد تو را بغل کنه ، دیگه فرقی نداره از کی گرفته یا چرا گرفته ، چون تو مبتلا داری میشی و این فعلا مهمترین چیزیست که باید حواست بهش باشه : سلامتیت!

الان سلامت روان تو در خطر است. نفر دوم یه رابطه هستی،  رابطه ای که اون ادم هرگز همسرش را به خاطر تو رها نخواهد کرد چون مردان در این زمینه تعارف ندارند و اگر کسی را میخواستند میگرفتندش یا زنشون را زود میفرستادند خونه باباش !

گاهی اوقات علت خیانت تنوع طلبی است

گاهی بخشهای زندگی نکرده مرد است هنگام ازدواج ک ه با ازدواج میخواهد بههر قیمتی شده زود انجامشون بده

گاهی عقده ای شدن است و ترس از پایان فرصتهای عشق و حال با ازدواج که همه ناشی از عدم شناخت ازدواج است این مردان معمولا دلایلی برای خیانت خود می آورند .همیشه زنانشون سرد هستند . همیشه به خاطر والدینشون ازدواج کرده اند ! من مردی زن طلاق داده و دوباره ازدواج کرده  میشناختم که سراغ زنان شوهر دار میرفت و میگفت من باید اگاهشون کنم که گیر گرگ نیفتند تو این جامعه

خائن خیالش از خونه اش راحته که میره دنبال این مسائل . معمولا نیز مسائل حل نشده ای تو اون زندگی هست مثل خشم اعلام نشده مثل دلخوری های ریشه کرده ، که با بحث خیانت برای همیشه میره تو لایه های زیرین روان و عملا میشه یک هیولا چند وقت بعد سرمیزنه بیرون !

بنابراین  ، دختر خوب ! تو عامل اعتماد به نفس مردی هستی که زندگی سردی داره با همسرش!

خب چه کاریه دختر خوب؟ میخوای لذت ببری چرا اینطوری؟ حالال سوال مهمتری که میبایست میپرسیدی این بود که چرا خودت تو این رابطه گیر کرده ای

۱- ممکنه خودت پدری دور از دسترس داشته باشی و بخوایی اینطوری تلافی غیر مستقیم کنی ( کتاب زنان شیفته را توصیه میکنم بخونی )

۲- انتقام از زنانی دیگر و اثبات شایستگی های خودت. خودی که ممکنه دیده نشده باشه

۳- مرد خائن گیر نیست رو آدم و بدرد زنانی میخورد که دنبال استقلال هم هستند تو رابطه و مثلا یه رابطه گند گیر قبلا داشته اند

اون آقا باید بره مسائل خودش را حل کنه و شما را به چشم زنگ تفریح یا حل المسائل روحی ، نبینه  باید یک مرد باشه تو زندگیت که تو را به عنوان یک بانو ببینه .

از این رابطه زمانی حسهاتون را  میتونید بکشید بیرون که اول فیزیکتون و وقتتون و حضورتون را بکشید بیرون..کم کم ذهنتون نیز تخلیه میشه
خطر بزرگی که شما را تهدید میکنه اینه که بعدا به احدی نتونید اعتماد کنید و هر کسی بهتون ابراز محبت مرد فکر کنید ممکنه به یکی دیگه نیز داره همین محبت ها را میده
رها کنید
ای دوست شکر بهتر یا آنکه شکر سازد
خوبی قمر بهتر یا آنکه قمر سازد
بگذار شکرها را بگذار قمرها را
او چیز دگر داند او چیز دگر سازد

34 دیدگاه در “با یک مرد زن دار رابطه دارم !

  1. با سلام و خسته نباشید
    بسیار سپاسگزارم از این که محفل کوچکی ایجاد شده تا به کمک اقای دکتر و یکدیگر بتونیم شخصیت های سالم و در نتیجه روابط و جامعه ی سالم داشته باشیم .
    همین احساس رضایتم از این دورهمی کوچک مجازی سبب شد تا من هم که درگیر همچین داستانی شدم در این پرسش و پاسخ ها شرکت کنم تا بلکه بتونم به خودم و فرد مقابلم کمک کنم.
    نسیم 25 ساله , مجرد , ساکن تهران هستم
    از تمام جهات ( موقعیت اجتماعی , تحصیلی , کاری , ظاهری, خانوادگی ) در جایگاه خوب و مقبولی قرار دارم .
    طوری که درخواست های ازدواج بسیاری وپیشنهادات دوستی و ابراز علاقه های زیادی از افراد تایید شده ای داشتم .
    ولیکن بدلیل شخصیت کمال گرا و ایده آلیستی ک دارم هیچوقت نتونستم وارد رابطه ای عاطفی دو طرفه بشم , همیشه روابط عاطفیم یکطرفه بوده و نسبت به فرد مقابل همیشه سرد بودم چون معیار هایی که داشتم رو افراد ی که نزدیکم میشن رو نداشتن .
    من حتی در دوستی و ارتباط گیری با افراد همجنس خودم هم سختگیر هستم و هرکسی رو برای دوستی با خودم انتخاب نمیکنم و اکثر دوستانم سن و سال بالایی دارن (30 الی 48 سال )
    در واقع افکار و شخصیت پیچیده ی من که طی سال ها مطالعه و کار کردن صحبت با روانشناس های مختلف در رابطه با روحیات و شخصیتم جهت بهتر وبهتر بودن باعث شده در ایجاد ارتباط عاطفی , منطقی برخورد کنم و افسار احساساتم بدست منطقم باشه.
    و خب قابل ذکر هستش طبق نتیجه ی آزمون MBTI من یک شخصیت EFNPهستم .
    که خودتون قاعدتا به این تیپ شخصیتی واقفید.
    با توجه به تمام این مسائل حدود 5 سال من درگیر یک رابطه مثلثی شدم که راس این مثلث اقای 34 ساله که یک فرد کاملا مشابه خودم و متعهد و پایبند ب یکسری مسائل هستن و یک زاویه این مثلت منم و زاویه دیگر همسرشون که دختر خالشون هم هستن و در سن بسیار بسیار کم طبق احساسات یکطرفه از طرف این اقا ازدواجشون شکل گرفته البته با نارضایتی خانواده هاشون هم رو به رو بودن و خب چون در یک شهر کوچک زندگی میکنند و جزء سرشناسان استان هستن خیلی از مسائل براشون مشکل آفرین هستش.
    استارت این رابطه بصورت همکاری در دنیای مجازی بود , بدلیل اکتیو بودن بیش از اندازه ی من در زمینه های هنریم این همکاری ایجاد شد و رفته رفته تبدیل ب یک دوستی جذاب دو طرفه در دنیای مجازی شد , طوری که هر چه زمان بیشتر میگذشت در طی بحث ها و گفت گو های متعدد در زمینه های مختلف موجب شناخت بیشتر میشد تا اینکه این رابطه روزمره و تلفنی شد با کمی چاشنی احساسات دوطرفه.با گذشت زمان بدلیل همون احساسات منجر ب دیدار شد البته به بهونه ی کار و فعالیت کاری , از اونجایی که این شخصیت کاملا تمام معیار های منو برای یک دوستی کاملا دوطرفه بر پایه ی احساسات و عواطف که تحت کنترل منطق هستش رو داشتن و من یه همچین بر خوردی رو در تمام افرادی که باهاشون در چالش بودم رو ندیدم وهمین قضیه برای طرف مقابلم هم همینطور بود و به گفته خودش تمام خواسته های که در طول زندگی داشتن رو همسرشون برآورده نمیکرده در من پیدا کرده بود و همیشه شخصیتی مثل شخصیت منو در تصوارتش داشته تا اینکه با من اشنا شده و علاقه مند شده .
    زمانی که من متوجه شدم ایشون متاهل هستن با یک صحبت کاملا منطقی به رابطه پایان دادم با اینکه برام خیلی خیلی سخت بود و برای ایشون سختر , ولی بلخره شد ,اما بعد از چند ماه دوباره ایشون برگشتن و با احساسات چند برابر و فراغت بیشتر علاقشون و دلتنگیشونو ابراز کردن که و گفتن تاب جدایی رو ندارن و رابطه دوباره از سر گرفته شد و احساسی تر از قبل در طی مدت استارت دوباره ی این رابطه تمام تلاشم بر این بود که کمک کنم زندگی مشترکشون روبراه بشه اما نشد.
    ایشون خودشون خیلی تلاش کردن تا همسرشون پا به پاشون اکتیو باشن و با انرژی در کنارشون فعالیت کنن حتی ب روانشناس های مختلفم مراجعه کردن و تمام امکانات رفاهی رو برای همسرشون محیا کردن تا همسرشون بلکه یه گوشه از نیاز های ایشون رو برطرف کنن و خب فقط با سهل انگاری شریک زندگیشون مواجه شدن , ایشون یک فرد کاملا فعال در زمینه های ورزشی تفریحی و کاری هستن وانرژی فوق العاده ای دارن ک دقیقا مشابه من هستن و همسرشون کاملا قطب مخالفشون .
    از این قبیل خواسته ها ونیاز ها و یکسری مشکلات فامیلی و خونوادگی باعث شده هیچ حسی به زندگی مشترک و شریک زندگشیون نداشته باشن و طبق گفته خودشون تمام عشق و محبت و دوستی رو که میخوان رو با من تجربه کردن
    ایشون حتی به جدا شدن هم بار ها فکر کردن ولی به دلیل سمتی که در شهرشون دارن متارکه تمام موقعیت کاری اجتماعی و فامیلیشون رو بهم میریزه و شریک زندگیشون از نظر روحی نابود میشن.
    از طرفی هم من بعد از سال ها فرد مورد علاقمو پیدا کردم و تمام حس هام در مقابل ایشون واقعی و قلبی هستش و خب عذاب وجدان بدلیل وجود همسرشون بسیار بسیار منو اذیت میکنه وبر این قضیه کاملا واقف هستم که همیچین رابطه ای آینده درستی نداره , و بارها خواستم که این رابطه رو تموم کنم ولی نشد.
    و ایشون ازم درخواست دارن برای مدت کوتاهی هم ک شده یک فرصت به خودمون بدیم و باهم باشیم و این دوست داشتن دو طرفه رو باهم تجربه کنیم و یک دوستی خوب بر پایه عشق داشته باشیم.بعدش اگر خواستم برم سراغ زندگیم و به ایشون هم اصلا فکر نکنم که چه دچار چه صدمات روحی میشن.
    ولی خب میدونم رابطه بیشتر علاقه رو بیشتر میکنه و دل کندن سختر میشه واینم میدونم پایان این رابطه , هم ضربه سختی برای اونه هم برای من که فردی ک همیشه در پی اش میگشتمو از دست میدم .
    واقعا نمیدونم باید این رابطه رو به چه نتیجه ای برسونم .
    ممنون میشم راهنمایی کنید حتی شده در حد یک خط
    با تشکر

    [پاسخ]

  2. سلام من دختری 30 ساله هستم من یکسال با کسی بودم که خیلی اذیتم کرد ولی متاسفانه به دلیل علاقه زیادی که بین مون بود هیچکدام نمیتونستیم از هم جداشیم تا اینکه متوجه مشکلات اخلاقی این مرد شدم و همین باعث از بین رفتن اعتماد به نفس و سلامتی من شد.تا اینکه حدود 6 ماه پیش فردی خیلی اتفاقی وارد زندگیم شد و یهجورایی منو از این آدم نجات داد بدون اینکه خودش بفهمه منو نجات داشت رابطه ادامه داشت تا اینکه بهم پیشنهاد داد و من چون از هر لحاظ این آدم ایده آل بود برام قبول کردم.با این آدم دوباره حالم خوب شد و حتی سلامتی و اعتماد به نفسم برگشت اینقدر بهم محبت داشت که قابل وصف نبود ولی بعد از 5 ماه خیلی اتفاقی متوجه شدم این آدم زن و بچه داره و انگار دنیا سرم خراب شد. وقتی بهش گفتم گفت که این ازدواج فرمالیتس و چون قرار بود یک سفر کاری به خارج از ایران برود و بعد از آن برگردد زمانی که خواستم بهم بزنم ازم خواست بهش اعتماد کنم و بعد این سفر تکلیف مشخص میشه و میتونیم زندگیمونو شروع کنیم ولی متاسفانه ایشون بیست روز قبل بدون هیچ اطلاعی از ایران رفت و بعد از سه روز که من در بیخبری جون میدادم پیداش شد و د رکمال ناباوری متوجه شدم با زن و بچه رفته و حتی عکس های که از فایل زنش تونستم پیدا کنم دیدم رابطه بسیار هم حسنه است. و این وسط من تلف شدم. باز مریض شدم و افسردگیم برگشت.حال خوبی ندارم .جوابی برای سوال های من نداره که میگم چرا .حتی در مقابل سوالم که برمیگردی فقط معلوم نیست میگه.و حرفی از زندگی بعدی نیست.خیلی داغونم نه میتونم دل بکنم ن میتونم ادامه بدم .نه میتونم حرف ها وگلایه هامو بکنم.دوستانم میگن اون میدونه از حال روزت خودتو کوچیکتر ازین نکن.و با بیخالی زندگیتو بکن ولی نمیشه.با اینکه جلوگیری میکنم از ز و اس دادن به اون آدم ولی وقتی اون میزنه جواب میدم.واقعا چیکار کنم .اخه این انصاف نیست من بعد یه رابطه بد دوباره داغون شم فکر میکردم این پاداش زجرهایی که کشید.که خدا سره راهم گذاشته ولی حالا…………..

    [پاسخ]

  3. سلام باران خانم ، عینا مشابه همین قضیه برای یکی از دوستان من اتفاق افتاد و سن شما رو دارن گرچه ادم قوی ای هست و خوددار اما بهر حال از لحاظ روحی درگیر شد میشه بپرسم که ایشون متخصص چی هستن ؟

    [پاسخ]

  4. سلام
    اکثر نظرات و مشکلات رو خوندم…باید بگم متاسفم از این که میبینم بعضی دخترها انقدر راحت و البته بچگانه به کسی علاقه مند و بعد وابسته میشن. من خودم دختر 32 ساله ای هستم که مثل ربات هم زندگی نکردم و احساس داشتم و دارم…افرادی بهم ابراز علاقه کردن و من هم محبت کسی رو در دلم داشتم…اما میخوام بگم به دلایل کاملا منطقی و اخلاقی و عرفی، هیچکدوم مناسب ازدواج نبودن و الان تو این سن خدارو شکر میکنم که کمکم کرد که احساسی عمل نکنم. معتقدم هر کسی قسمتی داره و طبق قانون طبیعت و گفته خود خداوند، برای هر موجودی یک زوجی هست…برای ما انسانها هم همینطور. منظورم این نیست که سختگیری و وسواس بخرج بدیم…نه…اما انقدر احساسی عمل کردن هم واقعا نوبره و واقعا امیدوارم مشکلات این خانم ها حل بشه و به آرامش برسن.
    به دختر خانوما پیشنهاد میکنم اولا ارزش خودشونو بدونن….ثانیا مردهارو بهتر بشناسن و اینو بدونن مردا اکثرن هدفشون از ایجاد رابطه، بیشتر وقت گذرونی و تفریحه…مگر اینکه خلافش ثابت بشه و نشون بدن که واقعا قصدشون ازدواجه! چه برسه به بعضی مردای متاهل که به هزار و یک مدل بلدن چطور از سادگی دخترا سوء استفاده کنن!!! آخه یه کم فکر کنید…اون زن داره…با زنش هر کاری کرده…هر لذتی رو برده…چرا اجازه میدین شمارو اسباب بازی کنه؟؟؟ درسته که ما هم نیاز عاطفی داریم…اما خواهشا کرکره عقلمونو نکشیم پایین!
    و سوم اینکه عاجزانه خواهش میکنم دخترای کمتر از 25 سال به این راحتی تصمیم به ازدواج و حتی دوستی با هیچ مردی رو نگیرید. اونم با پسر هم سن و سال خودتون که مطمئن باشید بچه تر از خودتونه! به کسی برنخوره…اما مردها عقلشون برای ازدواج، دیرتر از سنشون کامل میشه (مگر در موارد کاملا استثنایی) …کاری به 40 سال قبل ندارم…در دنیای فعلی،سن شعور و بلوغ اجتماعی بدلیل پیچیده شدن زندگی ها به شدت بالا رفته….مردها بیشتر به چشم یک برد و صاحب شدن یک دختر به رابطه نگاه میکنن که البته دلیلش کل کل کردن با دوستاشونه…نه لزوما نگه داشتن اون دوست دختر! زمانی به یک مرد اعتماد کنید و باهاش زندگی کنید که هم خودتون عاقل شده باشین…هم اون پسر محترم!
    از اینها گذشته…بهتره متوجه باشیم که دوران طلایی مجردی و لذت بردن از اوقات فراغت بی منت و البته فرصت ناب یاد گرفتن موضوعات مختلف دیگه به این کیفیت مجردی تو هیچ دوره ای از زندگی تکرار نمیشه! پس انرژی و اعصاب خودتونو پای یک پسرِ ببخشید بچه و احمق و یا یک مرد متاهل هفت خط هدر ندین! قدر خودتونو بدونید و مطمئن باشید هممون در بهترین وقت ممکن، متاهل میشیم و اتفاقا حسرت این روزامونو خواهیم خورد!
    موفق باشید.

    [پاسخ]

    azi پاسخ در تاريخ آذر ۱۷ام, ۱۳۹۵ ۸:۰۰ ب.ظ:

    شعار نده عزیز. ممکنه اون طرف بهشون پیله کرده باشه. دعاکن خودت تو اون موقعیت قرار نگیری. هیچ کس بیمه نیست و از امتحان معلوم نیست سالم بیرون بره.. از خودت مطمئن نباش!

    [پاسخ]

  5. جالبه
    فک نمیکردم این همه آدم وجود داشته باشه که مشکلی مشابه مشکل من دارن.
    منم یه دختر مجردم که بخاطر شرایط خوبم بیش از صد تا خواستگار تا الان داشتم، ولی از هیچ کدوم خوشم نیومد، چون خیلی کمال گرام و همیشه فرد خیلی خاصی توی ذهنم بوده.
    تا اینکه توی 27 سالگی، یعنی سال گذشته، با یه نویسنده 45 ساله آشنا شدم. من عاشق کتاب و ادبیاتم و خیلی کتاب میخونم.
    کتاب این آقا رو خوندم و شیفته اش شدم، باهاش ارتباط برقرار کردم به قصد افزایش اطلاعات ادبیم. چون واقعا آدم باسوادیه.
    ایشون متاهله و دو پسر داره.
    حرفامون راحب نویسنده ها و کتابها شروع شد. ولی
    هنوز دو روز از شروع ارتباطمون نگذشته بود که صراحتا به من گفت سالهاست دنبال زنی با شخصیتی شبیه به من میگرده برای نوشتن داستانهاش… شروع کرد به نوشتن از روی من!
    می نوشت و مینوشت و مینوشت
    هر روز باهم حرف میزدیم و اون هرروز با کمک عقاید من و حرفهایی که من میزدم داستان و شعر مینوشت.
    از من یه کتاب شعر و یه رمان چاپ کرد!
    چیزی که من برای این اقا بودم شبیه چیزیه که ایدا برای شاملو بود!
    از همون روز اول هم توافق کردیم که از این ارتباط آسیبی به خانوادش نرسه.
    ارتباط جلو رفت و جلو رفت تا اینکه بهم گفت دوستم داره و اگر امکانش بود حتما از همسرش جدا میشد و بامن ازدواج میکرد… که البته امکانش نیست
    تا حالا چند بار تلاش کردم رابطمو قطع کنم. ولی تو اون مدت دوری ، شب و روزم گریه بوده و تمام مدت احساس خفقان میکردم.
    ولی دیگه خسته شدم. دلم یه زندگی واقعی میخواد. دلم میخواد از کتابا بیام بیرون و توی واقعیت زندگی کنم. تو این یک سال چندین خواستگار داشتم که همشون رو رد کردم. و از نظر درسی و کاری کلی آسیب خوردم
    این آقا خودش هم معترفه که من دیگه باید ازدواج کنم. ولی میگه نمیخواد از دستم بده و حاضره بعد از ازدواجم هم ارتباطشو باهام ادامه بده…!
    همین امروز آخرین داستانشو برام خوند و بعد از اینکه ازش خداحافظی کردم، برای دهمین بار توی این یکساله شمارشو از گوشیم پاک کردم که یعنی دیگه باهاش قطع ارتباط کنم.
    ولی حق بدین، چیزی رو که من از این رابطه گرفتم، هیچ مرد دیگه ای نمیتونه بهم بده، از طرفی واقعا هم خسته شدم
    درمونده درمونده
    نمیدونید، اینکه تمام وجوه شخصیتی خودتو روی صفحه کاغذ ببینی چه حالیه…
    انقد ارتباطمون مث فیلما بوده که خودمم تو واقعیتش شک کردم!
    آقای دکتر ممنون میشم کمکم کنید. واقعا میخوام از این رابطه بیام بیرون. ولی میترسم نتونم جلوی این وسوسه قوی مقاومت کنم
    اگه به ایمیلم جواب بدین بی نهایت ممنون میشم.
    و برای همه کسانی که تو شرایط مشابه من هستن آرزو میکنم بتونن زودتر راه درستو پیدا کنن

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ بهمن ۹ام, ۱۳۹۴ ۶:۴۴ ق.ظ:

    سلام
    مرقومه تان را خواندم
    تجربه خوبی بوده تا جاییکه شما بنزین یک اثر ادبی یا هنری شدید
    از یه جایی به بعد مسیر واقعیت و خیال با هم آمیخت و واقعیت اینست که گرفتاری پیش آمد
    راه درست اینه با بخش خوبش لذت ببرید( خاطرات) و بخش ناخوبش را پایان دهید( چنانگه داده اید)
    اینکه شما منبع الهام کسی باشید ، فی نفسه اشکالی ندارد به این شرط که در حد تخیل و تفکر باقی بماند
    ازدوج واقعیتیست فراتر از عالم تخیل
    عشق در عالم تخیل از نظر فلسفی رخ میدهد
    بدون مقایسه؛ یک مرد مناسب ازدواجتان پیدا کنید و بهش اعتماد کنید

    [پاسخ]

    فم پاسخ در تاريخ بهمن ۹ام, ۱۳۹۴ ۹:۵۰ ق.ظ:

    ممنون
    باورم نمیشه انقدر سریع جواب دادین
    برام دعا کنین این دفعه دیگه بتونم جلوی وسوسه اش مقاومت کنم.
    بازم ممنون بابت راهنماییتون

    [پاسخ]

  6. وارد رابطه دوم شدن نا زمانیکه رابطه اول شرایط خوشبختی رو داره خیانت محضه حالا اون رابطه دومی میخواد ازدواج باشه یا دوستی مهم اصل موضوعه

    [پاسخ]

  7. من یک مرد هستم خودم ایکارهارو میکردم متاسفانه باید بگویم این مشکل فقط با زمان واز دست دادنها وتنهاماندنها و سختی بسیار در من حل شد.
    شماهم بهتر است به او بگویید این بد رفتاری ها رو قبول نمیکنید وحتما از رابطه خارج شوید چون هر چه کوتاه بیاید فقط درجهت از دست ندادن شماست بعدا دوباره این آزارها شروع میشود که ارزش سختیهای بعد از آن را ندارد
    تمامش کنید

    [پاسخ]

  8. سلام خسته نباشید آقای دکترمن یه دختر28ساله هستم توزندگیم ازهیچ مردی خوشم نمیومد بجزمرد رویاهام که توذهنم بود تااینکه چندوقت پیش یه آقارو دیدم که کپی برابراصل مرد رویاهام بود ولی متاسفانه متاهل بادوتابچه؛من عاشقش شدم ولی اصلابه روی خودم نیاوردم وحرفی نزدم ولی درکمال تعجب اون آقاعاشقم شد اونقدر بهم گفت که منم بهش گفتم دوستش دارم نزدیک یه ساله باهاش دوستم وفقط ارتباط اس ام اسی داریم میگفت زنشو دوست نداره ولی بعد یه سال من میخوام ارتباطمو قطع کنم ولی نمیدونم چه جوری از فکر وذهنم بذارمش کنار خواهش میکنم راهنماییم کنید؛جوابو به ایمیلم بفرستید خواهشن؛من هردو ماه واسه 10دقیقه این آقارو تومطبش میبینم چون دکترمه ونمیتونم عوضش کنم چون خانواده ام میفهمن که نمیخوام اینطوربشه؛

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ مهر ۲۶ام, ۱۳۹۳ ۲:۳۹ ب.ظ:

    porsesh.doctorshiri.com

    [پاسخ]

  9. با سلام و خسته نباشید
    من دختری 27 ساله هستم که توی یه شرکت مهندسی کار می کنم.از نظر تحصیلات خانواده و ظاهر و حتی موقعیت در جایگاه کاملا مناسبی قرار دارم.پسرهای زیادی هم تمایل به برقراری ارتباط با من هستند و 4 سال با یک پسر 26 ساله دوست بودم که در نهایت پیشنهاد ازدواج داد ومن قبول نکردم.ولی توی محیط کار با پسر مدیر عامل که 30 ساله هست و یک ساله که با زنش از تحصیل در خارج برگشته و توی همین شرکت کار می کنه برخورد کردم.چون پسر بسیار خوش رویی هست در ابتدا رابطه همکاری بینمون خیلی دوستانه و صمیمی بود.ولی کم کم این آقا شروع کرد به زیاد کردن رابطه و ابراز علاقه بیش از حد.و رابطه ما شکلش کم کم تغییر کرد.باید بگم من از همون ابتدا از این آقا خوشم می یومد ولی هیچ وقت به برقراری یه ارتباط عاطفی باهاش فکر نمی کردم.بعد از یه مدت که صمیمی تر شدیم از مشکلاتش به من گفت و اینکه زنشو دوست نداره و زنش بهش بد کرده و نمی تونه باهاش زندگی کنه و گفت که می خواد با من باشه.من در ابتذا این رابطه اصلا واسم جدی نبود ولی با اصرار این آقا که الان 8 ماه از رابطم باهاش می گذره الان خیلی احساسم بهش زیاد شده و علاقهم بیشتر شده.و این آقا می گه جدا میشه.البته رابطه ما توش کشمکش زیاد بوده .به خاطر اینکه من خیلی عذاب می کشم و بحث و جدل زیاد می کنم.ولی تو این 8 ماه بهانه های مختلفی آورده که برای زمینه سازی جدایی جه کارهایی میکنه .مثلا بسیار سرد و بد با همسرش برخورد میکرد که اونم از این وضع خسته بشه ولی همین 2 ماه قبل زنش شک کرد که ای آقا با کسی رابطه داره و بخاطر اینکه آبرو ریزی نشه این آقا مجبور شد یکم رفتاراشو با زنش بهتر کنه که موضوع ارتباطش با من علنی نشه.ولی توی این 2 ماه به من دروغ میگه که هنوز روابط سردی داره و وقتی من چند بار متوجه شدم گفت به خاطر اینکه من ناراحت نشم.تا حالا چندین بارم هست که خواستم ازش جدا بشم.ولی این آقا هر دفعه با گریه و زاری که بون من نمی تونه برگشت.برای خود منم سخته چون از اینکه این رابطه به اینجا رسید ناراحتم و نه راه پس دارم و نه راه پیش…و اصلا نمی دونم چه جوری من شکل دوستی ساده ای که با این آقا داشتم به همچین رابطه عشقی رسید.و خیلی سردرگمم….این آقا میگه جدا میشه و به خاطر تماس ها و اس ام اس های زنش برای اینکه به گفته خودش منو ناراحت نکنه دروغ هم گفته….خواهش می کنم کمک کنید بهم…

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ شهریور ۵ام, ۱۳۹۳ ۶:۲۴ ق.ظ:

    لطفا به سامانه پرسش و پاسخ سایت مراجعه بفرمایید
    PORSESH.DOCTORSHIRI.COM

    [پاسخ]

  10. سلام.لطفا کمکم کنیدتابتونم بخودم بیش از پیش کمک کنم.من دختری 21 ساله هستم واززیبایی و کمال چیزی کم ندارم.در دوران عقداز نامزدم جداشدم ولی هنوز طلاق نگرفتیم ازدواجی کاملاسنتی و رسمی.پسررونمیشناختم ولی تمام سعیم روکردم تابتونم بش علاقه مندشم ولی حسم کمترمیشدکه بهترنمیشدودرنهایت کات!حالابعدازیکسال دوری ازاون اقامن عاشق استادم که متاهل هست و از همکاران پدرمه شدم.البته این عشقوتودلم نگه داشتم وتمامتلاشموکردم و انرژی گذاشتم تامتوجه نشه(بخاطرابروی پدرم وگرنه من به این عشق افتخارمیکنم چون درکمال شناخت و پاکی بوجود امدوهوس نیست)ولی فکرمیکنم استادمتاحدودی متوجه احساس من تاحدودی شده وبامن رابطه ی مهربانتری داره(ازازدواجم خبرنداره)اوایل که عاشقش شدم قصدم اینبودکه عشقموتودلم نگهدارم و دورادورقربان صدقش برم ولی وقتی توجهاتش رودیدم احساس نیازکردم و هرروزبیشترازقبل دلم میخاس بم محبت کنه!البته من زیادایشونونمیبینم ووقتی فکرمیکنم که احتمال اینکه بهمسرش علاقه نداشته باشه هس بخودم اجازه میدم که به رابطه بیشترفکرکنم…من انقدرعاشقش هستم که حتی اگه ازش بدی ببینم یابفهمم دوسم نداره هیچی از عشقم کم نمیشه من اونو بخاطره خوبیهاش مهربونیهاش شعورومعرفتش زیباییش مردونگیش دوست دارم و بخودموعشقم افتخارمیکنم.وقی درکنرش هستم ارامش دارم همینابرام کافیه حتا دوستی هم نمیخام ولی من حتی نمیتونم بش نزدیک بشم چون میترسم عشقم لوبره…من فقط نیازمندتوجه ازطرف اونم نه هیچکس دیگه.من چیکاربایدبکنم؟(اگه لطف کنیدوجوابوبه ایمیلم هرچه زودتربفرستیدیک دنیاممنون میشم ودعاتون میکنم البته اگه خدابپذیره)باتشکر

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ تیر ۱۷ام, ۱۳۹۳ ۸:۳۹ ق.ظ:

    دختر خوب ! این طوری خودت را گرفتار میکنی
    اینکه زیبایی عشق را داری تجربه میکنی جای تبریک داره ولی نه به قیمت سرویس کردن نامزدت و زندگی استادت
    عشق نوشیدنی خوبیه ولی باید در جام طلا نوشیدش، تو داری میری به سمت افتابه نوشی!
    دامن نزن به عشقت با مجاورت بیشتر و رویاپردازی تیزتر
    بعدشم نوعی رفتار mother-lover در تو میبینم که عاشق کسی میشی که نقش پختگی پدارنه در زندگیت داشته باشه، شاید وقتشه رابطه با پدرت را تصحیح کنی مثلا فاصله ایت را برداری یا حمایتهای بی مورد را دیگر قبول نکنی و روی پای خودت بایستی

    [پاسخ]

    ati15 پاسخ در تاريخ تیر ۲۷ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۱۶ ب.ظ:

    جناب دکتر ازینکه در فاصله کوتاه جوابمودادیدیدنیاممنونم.ازخدامیخوام سعادت دنیا و اخرت نصیبتون بشه که به دیگران کمک میکنید.اقای دکتر لطف میکنیددر مورد رفتارMOTHER-LOVERوعلتش برام توضیح بدید؟بهتره بگم که منوپدرم اصلا رابطه ای باهم نداریم و در سال چندکلمه هم باهم حرف نمیزنیم ولی من تحت تاثیرایشونم وکسایی که ازنظرشون موردتاییدقراربگیرن برای منم جذابن(تعدادشون انگشت شماره)پدرم مردخشکوخشنیه و50 ساله.ولی استاد من اصلاشبیه پدرم نیس و اصلا مردجاافتاده وخشکی نیس که بخوادجای محبت پدرموپرکنه برعکس برخلاف نامزدم که3سال تفاوت سنی داشتیم ولی هیچ حس شادابیوجوانی درش نمیدیدم انگاریجوان پیربودخصوصاتفکراتش استادعزیزم که حدودا37 سال داره جوانوشیطانوجذابه.دلیل اینکه من هرروزبیشترازقبل دوست دارم عاشق استادم بشم وازخدامیخوام که عشقشوازم نگیره اینکه من باوجودایشون انگیزه دارم و حس میکنم دارم زندگی میکنم و لحظاتمومیفهمم شادم ارامش دارم درسموباعشق میخونم کلازندگیم معنی پیداکرده درحالیکه قبلش مرده متحرک بودم.تازمانیکه متوجه علاقه استادم بخودم نشده بودم قدرت تحمل عشق یکطرفه رو داشتم ولی ازوقتی نگاههای نافذوتوجهاتشودیدم گاهی دلم میگیره ازینکه منونخوادولی بازباسرعت بخودم یاداوری میکنم که روزی که خواستم عاشقش بشم باخودم عهدکردم تودلم تنهایی بخوامش.تنهاچیزی که منواذیت میکنه اینکه عشقم تنهاکسی بوده که منومجذوب خودش کرد ومن تابحال ازکسی اینجوری خوشم نیومده وتنهاکسیه که من بادیدنش شهوتی میشم و دوست دارم ازش کام بگیرم(البته خ سرسختم و خودموهمیشه کنترل میکنم)چون من بانامزدم نچندان کامل رابطه داشتم ولی ازینکه بم دست میزدیاازم انتظار داش چندشم میشد(کلاباهمه مرداهمینطورم برام جذاب نیستن حتی نگاهشونم نمیکنم)ولی ازنگاه کردن به استادم و اینکه واسش فداکاری کنم یا قربان صدقش برم لذت میبرم(قبلامغروربودم ولی الان نه)من ازین ناراحتم که بهترین استادم-همکارسابق پدرم-کسیکه امکان داره باهاش کارکنم-عشقم-مردی که منوشهوتی میکنه-کسیکه بم انگیزه میده ینفره!اینم شانس منه که ازبین اینهمه ادم از کسیکه ممنوعه خوشم اومده وباشناختی که ازخودم دارم یادیگه اینجوری عاشق نمیشم یادوباره ازکسی باهمین شرایط خوشم میاد(اشنای پدرم وشایدمتاهل چون مردانگی داره)گاهی فکرمیکنم خداعمداماروسرراه هم گذاش چون من3سال این اقارومیشناختم ولی بعداتفاقای خاصی که توزندگیم افتادبهم نزدیک و علاقه مندشدیم.جناب دکترشایداستادمن باهمسرش رابطه خوبی نداشته باشه پس چه اصراریه که بااون زندگی کنه ادماحق دارن وقتی عاشق میشن کناراون باشن ن اینکه بخاطرمصلحتونگاه مردم به طلاق باکسیکه کنارش لذت نمیبرن بهترین اوقاتشونوهدربدن؟خواهشادرمورد اینکه گفتیدمجاورت بیشترهم توضیح بدید.لطفابه ایمیلم ج بفرستید.باتشکرازخوبیهاتون…

    [پاسخ]

    همسر استاد شما پاسخ در تاريخ مهر ۲۱ام, ۱۳۹۴ ۸:۵۷ ق.ظ:

    خانم محترم من شمارو می شناسم،محض اطلاع، خدارو شکر رابطه ی من وهمسرم بسیار صمیمی و گرم است ما دو فرزند داریم و هر دو از زندگی با هم بسیار راضی و خوشحالیم.همسرم مرد خوشرویی است وبا همه ی شاگردانش خوش برخورد است . اگر شما کمبود محبت دارید ، به شخص مناسبی دل نبسته اید،چون همسرم عاشق من وبچه هاشه.اگر با شما یا هر کس دیگر خوش برخوردی می کنددلیلش این نیست که از شما خوشش اومده،عشق من کلا خوش مشرب و خوش اخلاق است،بهتره که شما بجای اینکه به تایید کردن کسی از جانب پدرتان فکر کنید ، بیشتر به فکر ابروی او باشید، همسر نازنین من عاشق من وزندگیمونه.

    [پاسخ]

  11. استاد عزیزم،این سوال ذهن منو مشغول می کنه که بسیاری از مردها طبق قانون خدا چند همسری رو حق مسلم خودشون می دانند نه خیانت به همسر؟و عده ای هم با این که یک همسر اختیار کردن و قصد ازدواج مجدد ندارن اما چند همسری رو قبول دارن و بر این باورند که شما حلال خدا و کاری مشروع رو حرام می دونید؟؟
    واقعا چه پاسخی به این مردان می شود داد و حقیقت امر چیست؟؟
    با تشکر.

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ تیر ۲ام, ۱۳۹۳ ۴:۵۴ ق.ظ:

    میشه به سنت علی بن ابیطالب و نبی اکرم اشاره کرد که تا زمانی که صدیقه طاهره یا خدیجه کبری در قدی حیات بودند، از این حق شرعی استفاده نکردند

    [پاسخ]

  12. با سلام
    دختری مجرد 25 ساله ام مدت یک ساله که ارتباط تلفنی با مرد متاهل 45 ساله دارم و تا حدود زیادی با روحیات هم آشنا شدیم حالا ارتباطمون به دیدار حضوری رسیده البته از هم خیلی دوریم اما از نظر احساسی نزدیکیم.
    من یه بار شکست عاطی خوردم در واقع بهم خیانت شده توسط یه پسر 27 ساله.
    از طرفی روحیاتم هم به پسرهای زیر 35 سال نمیخوره سازگار نیستم .
    من بیشتر از هر چیزی نیاز به درک و احترام و شعور طرف مقابلم دارم که حالا همه اینارو در این مرد 45 ساله متاهل پیداا کردم
    من تو ادامه این رابطه تردید دارم :
    1- من در حق همسرش ظلمی میکنم؟
    2- در آینده آسیبی خواهم دید (حتی اگه با دید باز تو این رابطه باشم)؟
    3- باعث سردتر شدن رابطه این مرد با همسرش میشم؟
    لطفا راهنماییم کنین
    باتشکر

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ فروردین ۱۰ام, ۱۳۹۳ ۷:۱۷ ق.ظ:

    من فکر میکنم داری فرصتهای دیگر زندگی عاطفی ات را میسوزانی
    زیرا فهمهای یک مرد 45 ساله و تجربه اش باعث میشه کمتر اشتباه کنه و این با واقعیت مردی که بناست تو حول و حشو سن خودت باهاش ادامه بدی بعیده وجد داشته باشه( مثلا یه پسر 27 تا 35 سال)
    متاهل بودن ایشون یعنی خیانتی ه تو ترتیب میدی یعنی همان چیزی که باعث نابودی زندگی عاطفی خودت شده را داری زندگیش میکنی و این حس خیلی بدی نسبت به خودت ایجاد میکنه
    به نظرم توجیهی برای رابطه ممنوعه نیاری راحت تری. بپذیر هر مساله ای با زنش داره ، با بودن یک عشق دیگه تشدید میشه

    [پاسخ]

    elham پاسخ در تاريخ فروردین ۱۰ام, ۱۳۹۳ ۹:۵۱ ق.ظ:

    ضمن تشکر از پاسخگویی و راهنمایی سریع شما.
    باید بگم که من خودم هم میدونم و کاملا حرفای شمارو قبول دارم
    حالا ازتون میخوام برای رفع این مشکل و حس نیازم به مواردی که گفتم واقعا باید چیکار کنم؟؟!
    یقینا اینکه بخوام تنها باشم راه درستی نیس
    فکر میکنم باید حضور فردی رو داشته باشم با توجه به روحیات و شخصیتم حقیقتا نمیتونم با هم سن و سالانم ارتباطی برقرار کنم و معمولا افراد بالای 35 سال متاهل هستند (اگر کسی مناسب پیدا بشه جهت دوستی!!)
    پس من برای داشتن یه زندگی آروم که حقمه باید چه شیوه ای برای روند زندگیم پیش بگیرم باید چی رو در خودم تقویت کنم و چیو تغییر بدم (تازه اگه بعد 25 سال قابل تغییر باشه)
    این حس تنهایی بعد اون خیانت منو نبود میکنه بی انگیزه ام حتی برای هدف هایی که داشتم تو زندگیم.

    [پاسخ]

  13. سلام . انتظار جواب یا پاسخ ندارم فقط می خواهم تخلیه شوم.
    خسته شدم از این همه خویشتنداری. گاهی خیلی برایم سخت می شود. آخه کجای دنیا این فرهنگ هست که خانم تا 40 سالگی هیچ تجربه ای از … نداشته باشد. نه شانس ازدواج و نه چیزای دیگه. اگر هم بخواهد تجربه کند که احساس گناه رهایش نمی کند.
    وسوسه برخی ها هم که هست. آخه نا سلامتی عصر اینترنت هست. خوشم میاد حرفاشون رو بشنوم ولی می بینم که با شنیدن این حرفها بیشتر اذیت می شوم و فشارهای … بیشتر می شود. مدتی دور می شوم و بعد دوباره…نمی دانم تا کی این دور تسلسل ادامه دارد؟ اصلا چرا باید غریزه داشته باشیم و این همه در دردسر باشیم؟همیشه که نمی شود از این نیاز فرار کرد.

    [پاسخ]

    سایه پاسخ در تاريخ اسفند ۱۵ام, ۱۳۹۲ ۱:۱۸ ق.ظ:

    سلام.عزیزم.این مشکل همه دختراست.حتی سنین کمتر که دچار بلوغ زود رس هستند.
    ترمیم سنتها وفرهنگ سازی در قالب قانون اازادیهای مدنی درست جلوی فساد روانی واجتماعی و….رامیگیره.
    اساتید روانشناس ومشاورین میتونند قدم بزرگی در قانونمند شدن ازدواج داشته باشند.همه مجردهای سن بالا پسر یا دختر مشکل مالی ندارن فقط تحمیل فکر غلط وفرهنگ جامعه است که اجازه نزدیک شدن اصولی برقراری ارتباط نمیدن.فقر فرهنگی در جامعه مسلمان ما با بیشترین مبلغ دینی هنوز سونامی هست که بر ساحل اارامش تک تک افراد جامعه تاخته ویک دهه است که دل وفکری نیست.

    [پاسخ]

  14. سلام من خودم همین مشکل رادارم همسر من بادخترعموی خودم ارتباط برقرار کرده وبعد که من فهمیدم گفتند که ماصیغه خوندیم من همه جور باشوهر کنار آمدم چه از لحاظ اقتصادی چه از چه از لحاظ جنسی فقط من تاحدودی درونگرام یعنی تو مهمونیها کم حرف میزنم بیشتر گوش میدم ولی برعکس شوهر برونگرا وتنوع طلب حالا نمی دونم باید بمونم یا نه با توجه به این موضوع که همسرم میگه فکر کن یکی ازپاهام قطع شده یه دختر دارم که میخوام براش یه مادر خوبی باشم
    =========================
    واقعا متاسفم مریم گرامی
    بعیده بتونید تحمل کنید چون درونگرایید یک زن دیگه در زندگیتان باشد
    متاسفانه دختر عمو تون نهایت بدانصافی را روا داشته است و این اسیب بدی میزند به همه تون
    قبل از اینکه مادری خوب باشید باید زنی بدون زخم باشید که با عزت زندگی میکنه

    [پاسخ]

  15. سلام استاد عزیزم
    از خوندن چندین باره پاسخ شیوا و صریحتون سیر نمیشم با اجازتون ازش پرینت گرفتم گذاشتم روی میزم که همیشه جلوی چشمم باشه یک دنیا ممنون که ما رو نجات میدین

    [پاسخ]

  16. سلام آقای دکتر.من پارمیدا هستم 16سالمه. 1ساله با یه پسری 22 ساله دوس شدم که یک بارطلاق گرفته هم مادرمن هم خانواده ی اون میدونن. من فکر میکنم تواین یک سال شدیدا عاشقش شدم وحس اونم همینه. ولی مشکلی که دارم اینه که بهم اعتماد نداره دوس نداره برم بیرون جز بامادروپدرم هرکاری بکنم باید بهش بگم وباهرکی اون بگه رفت وامد کنم نمیدونم چیکاکنم اینکارارو نکنه چون من قبل آشنایی با ایشان دختره آزادی بودم وبه این رفتارها عادت ندارم برای جلب اعتماد باید چکارکنم توروخدا کمکم کنید جواب سوالم رو لدفن درسایت بزارین ممنونم.
    =======================
    پارمیدای عزیزم
    مردی که ترس های زیاد درونی داشته باشه ، به جای احترام گذاشتن و دوست داشتن یک دخترف او را مبدل به عروسک تفریحی خودش میکند و چون میترسد بقیه نیز بخواهند سراغ این عروسک بیایند، فشار را به دختر میاره که اسیر بشه
    عشق آزادی میاره نه اسارت
    دقیقا همین اشتغال ذهنهایی که الان داری به خاطر نگرانی های بی پایان اون پسر باعث میشه که از ازادگی و رشد و لذتهای خوب 16 سالگیت محروم بشی
    الان خیلی کارهای مهمتر در زندگیت داری که ممکنه مبدل بشه به رفع نگرانی های یه پسربچه 22 ساله که هنوز هیچی نشده ، یه پنالتی بزرگ در زندگیش داده …میفهمی چی میگم یا میخوای خودت را به نفهمی بزنی؟؟؟

    [پاسخ]

  17. سلام. دنیای بدی شده آقای دکتر . یکی از دوستام میشناسم که دو تا بچه داره زندگی خوب داره شوهر خوبی داره از همه لحاظ خدا رو شکر خوبه عاطفی ، مالی اینا رو خودش برامون میگه ، فکر نکنین برداشت منه ولی با یکی از دوستهای قدیمش که اونم متاهله دوست شده می دونید اسم خیانت به شوهرش چی گذاشته (((( تجدید خاطرات))))
    =====================
    این همون تجدیدیه که “رفوزگی” به بار میاره

    [پاسخ]

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.