نون و چایی تازه- شب ۷ ماه مبارک

image_pdfimage_print

باید خاکستر نشینی کرد مثل سیندرلا تا تونست شاهزادگی را تجربه کرد…وقتی افسردگی ما را فرا میگیرد روح دعوت میشود به خاکستر نشینی…همه دست و پا میزنند که خلاصمان کنند اما شاید کار خوب این باشه که خرد افسردگی را دست کم نگیریم…

ماه رمضان بود و در لندن رو زمین دراز کشیده بودم و اتاقم دقیقا زیر شیرونی بود تو london bridge  تقریبا تو قسمت قدیمی لندن نزدیک روخونه تیمز … سقفش پنجره ای داشت که همیشه روش قطرات باران مینشست. افسردگی درونم را هزار پاره کرده بود و روزه را نه از روی اعتقاد بلکه الان که فکر میکم از روی خشمی آمیخته با درماندگی میگرفتم

تو اون اتاق  احیای شب  ۱۹ را عمدا خوابیدم و شب قدر ۲۱ را خیلی خلاصه و شب ۲۳ را فکر کنم حداکثر چند فراز دعای ابوحمزه ثمالی را خوندم . احیایی بود در کنار  باران و خنکی اتاقم و سبکی روح خسته ام…

تو خونه ای که من بودم همه انگلیسیها به روزه داریم احترام میگذاشتند…منی که روزهای سختی داشتم که نمیتونستم حتی ۱۰۰ متر بیرون خونه برم ، شده بودم بهانه ای که عمه رکسانا ( بانویی پاکستانی الاصل که همسایه مون بود) که هر شب به عشق افطار دادن به من برامون سمبوسه تند هندی بیاره با یه چیزی شبیه فرنی خودمون

همسایه روبروییم بانویی موراکو یی الاصل بود با دو دختر  بریتیش به اسامی شروق و ایمن. ایمن از دو سال قبل حجاب گذاشته بود و کلی بحث فلسفی میکرد باهام…شروق دختر ریز نقشی بود ۲۵-۲۶ ساله که پر بود از خنده و شیطنت هنوز دلنشین یک دختر انگلیسی. غذای سنتی موراکو را که با بلغور درست میشد و گوشت ، به همت این آدمهای بی ادعا افطار میکردیم

روز عید فطر بود و  یکی از همسایگان انگلیسی کلیمی ام که خانمی ۴۰ ساله بود با دخترش حنا اومدند دم در خونه ام و بسته ای را به عنوان تبریک عید بهم  دادند. حنا ب خطر عبری روش نوشته بود عیدتون مبارک و توش پر بود از انواع پنیر گرونهای بازار نزدیک خونه ام که همیشه دوست داشتم ازشون بگیرم

من دینداری مردمی را  در قلب لندن دیده ام که بدون ایمانهای گزنده   و بدون اصرار  حال بهم زن  به  “بر حق بودن ” خود و تنها با خوش خلقی به استقبال زندگی آمدند…بی ریا در روزه داری ام کنارم بودند و همیشه در قلبم خواهند ماند

کاشک بدانند بهشتی که این روزها به خاطرش شاخ و شونه میکشند و تهدید میکنند و آیین نامه اخلاقی تصویب میکنند ، سالهاست  لا تجری من تحتها الانهار ( هیچ نهری در پای درختانش جاری نیست )

 


سایه به درخت میگه قربونت یه چیکه برو عقب افتاب را ببینیم

نسبت ما با ذات هستی بخش شبیه این قصه هست…میخوایم نور را اینطوری ببینیم…شیخ محمود شبستری میگوید ما در عالمی هستیم که با سایه میتوانیم مفهوم نور را درک کنیم

 


نباید ندید…یه چیزهایی هست که باید موقع دیدنش پلک هم نزد تا فراتر از خاطره بشهمثل چند ثانیه از ۵ شنبه گذشته من ، انگاری یه فرشته اومد تو کلاسم  یه فلاش زد و رفت و ما موندیم و حیرتش

مثل اینکه از سنندج خودش را تا تهران تو ماه رمضون میرسونه تا شیرینی سنتی مردم نازنینش را به من بدهد و با لبخندی پر از حیای دخترانه و وقار  میگه : این را برای همسرتان آورده ام…سلامش برسونید

موقع افطار وقتی به همسر خانم ماجرا را  میگم ، با شوق میره و شیرینی کنجدی سنندج  را میاره و قول میده یه فرشته سفالی برای این کرد دختر با معرفت درست کنه …فرشته ها  را در همین حوالی دیده ام من…لای سفالها و رویاهایم…لای زندگی و جاده ها و خاکستر نشینی هایم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *