چای گلاب

image_pdfimage_print
 
من احتمالا چایی خور نیستم ، حداقل در مقایسه با خیلی از دوستهام و اطرافیانم که روزی ۳-۲ بار با میلی زیاد میشینند و چای میخورند نیستم ، اما وقتی سفری میرم و تو هتلی اقامت دارم از اینکه تو فنجون و قوری سفید هتل تو لابی یا بالکن با یه منظره خوب بشینم و نرم نرم چایی بنوشم و لیمویی توش قطره کنم ، خب خیلی لذت میبرم
 
آخرین باری هم که فهمیدم مراسم چایی خوردن ( فنجونها+ شیر+ قوریهای قشنگ + دستمالهای گل گلی و…) چقدر دلنشین تر از خود چایی هست ، تو محله london bridge لندن بود. یادمه روزها تو راه رفتنم به ایستگاه قطار ، زیر پل روبروی دو تا آبجوخوری معروف محل ( که قدمتی ۶۰ ساله داشتند ) یه مغازه باز شده بود که چند تا خانم اداره اش میکردند .
 اولا قیافه این مغازه بقدری ساده بود که آدم یاد مغازه های فیلم ارتش سری تو بلژیک زمان جنگ دوم جهانی می افتاد. توصر کنید میزهای چوبی ساده قدیمی با رومیزی های گلدوزی شده دلنشین با صندلی لهستانی قدیمی و فنجون و قوریهای طرح دار خونگی و دستمالهای قشنگ کنارشون و شیرینی و بیسکوییتهای خونه پخت و خانمهایی که مادرانه تو این چایخونه میگشتند تا براتون یه چایی عصرونه دلپذیر فراهم آورند…من همیشه از جلوی شیشه این مغازه که رد  میشدم ( که وسط بازار مشهور قدیمی borough market بود ) پر از حس زندگی میشدم اما روم نمیشد برم تو چون میترسیدم منوی چای های مختلف را نتونم از نظر زبان انگلیسیم بفهمم و ضایع بشم…یه دلیلش هم ین بود که معمولا خانمهای انگلیسی چند تا چند تا مشتری این مغازه بودن و تک و توک البته مردان میانسال همراهیشون میکردند و من اکثرا تنها بودم  و خلاصه نمیشد دیگه  تا اینکه یادمه تو یه روز پاییزی سرد  بعد از چند ماه  دانشجوی خوبی داشتم به نام ارکیده درودی که با دوستش احسان از پاریس اومدند دو روزه لندن و با هم قرار گذاشتیم و سه نفره رفتیم و خب تصور کنید قیافه اولیور تویسیتی من را که تو اون چایخونه دلپذیر  اون بعد از ظهر ویژه ، چقدر زندگی کردم .
 بعدا اون چای خونه با مدیریت ساده زنانه در روزنامه های لندن به عنوان یکی از بیزینس های موفق  شهر معرفی شد…حقشون بود زیرا تجارتشون بر اساس خدمتی بود که مردم تو این عصر ترافیک و رقابت و …بهش احتیاج داشتند : فضایی شبیه خونه با طعمهایی خونگی.( تو ایران نیز مطمئنم میگیره به ویژه تو شهرهای بزرگ و فقط چند تا خانم میخواد که با سلیقه شون این فضا را فراهم کنند شبیه فیلم “ماهی ها عاشق میشوند “که  رضا کیانیان رفته بود شمال و رفت رستوران قدیمی و دید همه خانمها دارند رستوران داری میکنند…
جولای که رفته بودم دیدم مغازه شون را بسته اند و رفته اند جایی بهتر
————————————————–
اصلا همه اینها را نوشتم ولی راستش چیز دیگه ای اولش تو ذهنم دو دو میزد.منی که چایی خور نیستم صبح  تو همون سهمیه تک چایی صبحونه یه قطره گلاب میریزم که ازسخنرانی شیرازم بچه های علوی برام گرفتند.همون یه قطره کاری با من و درونم میکنه که بعد از ماهها باعث شده سر شما را درد بیارم…طعمی دلنشین که تا عصر تو وسط شلوغی کار و…حالم را خوب نگه میداره.شاید یاد خونه قدیمی مادربزرگم می افتم یا مسجد محل ( مسجد شیشه تو شیخ هادی )  که عشق میکردیم زیر چادر مادربزرگمون قایم بشیم بریم زنونه  یا هیات حسن آباد که پشت دسته راه بیفتیم و زنجیر بزنیم و عشق کنیم که به ما هم  مسوولیت داده اند که سیم بلندگوی روضه خوان را با دست حمل کنیم نره زیر دست و پا…
همه این نوستالژیها را یه قطره گلاب به من میده
یه سری آدمها هستند درونشون عطر داره…یه قطره از اون عطرشون تمام تلخی زندگی تو را تحمل پذیر تر میکنه
نورهم یسعی بین ایدیهم ، نورشون زندگی ما ها رو داره روشن میکنه
این دسته گلها برای هر کسی فرق میکنند ، واسه یکی مادرش، پدربزرگش ، معلمش ،دوستش ، بغال سر محلش…مهم اینه که یکی باید باشه
ممکنه خود شمای خواننده من عطر زندگی خیلی های دیگه باشی و حواست نباشه
دمت گرم

10 دیدگاه در “چای گلاب

  1. دکتر جون، شما برای من گلابی،شراب گلابی!
    هر روز که ایمیلتون واسم میاد و باز میکنم با تمام وجودم عطرتون رو حس میکنم! بعضی موقع ها میگم باشه ایمیلو دیرتر باز کنم که تا اخر روز یه دلخوشی تو نوبت داشته باشم!
    از خداوند میخوام گلاب های دور و بررتون رو هر روز بیشتر بکنه، با هر عطری که خودتون دوست دارید!
    به جز چند شب احیا، هرگز پیش نیومد که شاگردتون باشم، ولی مریدتونم!

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ شهریور ۱۹ام, ۱۳۹۳ ۱:۰۷ ب.ظ:

    ما هم به جز اون چند شب احیا چیزی نداریم واسه خجالت نکشیدن در محضر الهی

    [پاسخ]

  2. و شما دکتر عزیز عطر و نور زندگی مایی
    وقتی غروب یه روز خسته و تهی از سر کار میای و احساس تنهایی شدیدی می کنی و…. میزنی تو گوگل، سایت دکتر شیری و دریچه ای از نور به روت باز میشه که یادت میری دلت غصه دار بود….
    بوی گلاب یعنی این حسی که من لمسش کردم.
    به باطن جان جان جان جانی
    به ظاهر آفتاب آفتابی
    از آن رو خوش فسونی که مسیحی
    از آن رو دیو سوزی که شهابی
    مرا خوش خوی کن زیرا شرابی
    مرا خوش بوی کن زیرا “”گلابی””

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ فروردین ۲۱ام, ۱۳۹۳ ۱۱:۲۷ ق.ظ:

    چقدر کیف داد این استعاره گلاب

    [پاسخ]

  3. وقتی با این حس لطیف یاد عزیزترین فرد زندگیم، مادرم افتادم ،اشکم در اومد وکمی سبک شدم.یادم افتاد مصاحبت با ناجنس که نه عطر وجود بفهمه نه خود وجود، چقدر زلالی روح رو از آدم میگیره.
    از دیو ودد ملولم وانسانم آرزوست.

    [پاسخ]

  4. حشر و نشر با آدماهاییکه روح شون عطر خوبی داره مشام ادم و عادت میده به مصاحبت های خوب.
    اونجوری که وقتی به شرایطی با آدمایی هم صحبت بشی که روحشون عطر خوبی نداشته باشه… کلافه میشی. بی اینکه حرف ناراحت کننده ایی شنیده باشی بغ کردی. بی خودی دلتنگی.
    عطر ادما خیلی مهمه

    [پاسخ]

  5. خیلی زیبا بود مث همیشه …من همیشه چای رو با دارچین و زعفرون دم می زارم ،و همه دوست دارن وقتی می یان خونه ی ما حتما ی چایی بخورن .

    [پاسخ]

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.