خریت نه تنها علف خوردن است

image_pdfimage_print
نامه دختر خانمیه تحصیل کرده که صداقتی بیرحمانه دارهُ نوشته ای برای شکارچی خودش نوشته و اون هم جواب بهش داده :
و براتون میل زدم یهو یاد این نوشته م افتادم و اینو از آرشیو سال ۸۲ بلاگ خاک خورده م بیرون کشیدم.
۲ تا مطلبه. الان می فهمم که اولی از یک پرسفونیه که خودشو نجات داده و دومی جواب دندان شکن جناب هادس! نگاه کنید:
تو خیلی بازیگوشی!

سوختم! سوختم…

می‌فهمی؟ آتیش گرفتم، شعله ور شدم، درست مثل چوب خشکی که روش نفت بریزن و بعد؛ فقط یه جرقه! می فهمی چی میگم؟ نه! نمیفهمی، هیچ وقت نفهمیدی. همیشه، همیشه فرار کردی، دروغ بودی، پشت شخصیتای مختلف پنهون شدی… تو  بهترین جرقه بودی، یه جرقه کوچیک برای یه آتیش بزرگ؛ و بعد… من خاکستر شدم!
هیچ وقت، هیچ وقت نخواستی بفهمی، نخواستی بفهمی که من اون روزا، اون روزای سخت بعد از اینکه اون بیماری لعنتی بابامو زمین گیر کرد چه حالی داشتم، چقدر تنها بودم، چقدر خسته بودم…
پشتم، کمرم شکسته بود… بابام، بزرگترین و استوار ترین تکیه گاهم حالا برای کوچک ترین کاراش نیاز به دیگران داشت… و من… دیگه نمیتونستم به اون تکیه کنم. تو اون روزای سخت، تو اون روزای تلخ، دیدن تو برام بهشت بود، یه هدیه الهی بودی… می فهمی؟ میفهمی؟ میفهمی؟ من نیاز به تکیه گاه داشتم. یه نیاز بزرگ… یه خلا تو دلم بود، یه… تو برام شدی تکیه گاه، تو اوج روزای تلخم. وقتی دیدمت ، تو همون سکوت، تو همون لحظه های بی صدا؛ یه حس، یه چیزی قلقلکم داد… بعد خیلی آروم، مثل یه درخت… نه! مثل یه علف هرز رشد کرد، بزرگ شد، بزرگتر، بزرگتر… تو ندیدی!
نفهمیدی! تو دنبال آرزوهای خودت بودی، خواسته های خودت… تو هیچ وقت هیچی واست مهم نبود، یه کس یا یه چیز برای تو تفاوت چندانی نداشت، تو فقط یه وسیله میخواستی، یه پل که تو رو به آرزوهات برسونه… مهم نبود که این وسیله چی سرش میاد، برای تو، فقط آرزو های خودت مهم بود!
من بهت تکیه کردم، دورت چرخیدم، نوازشت کرم، بوسیدمت… ولی همشه از راه دور؛ با یه دنیا عشق، آرزو… رویای رسیدن، با تو بودن، با تو موندن…
تو هم منو بی جواب نذاشتی، ستونم شدی، نوازشم کردی، بوسیدیم، از راه دور! ولی با یه دنیا حقه، فریب، دروغ! … رویای تو چیز دیگه ای بود، چیزی که از من پنهان کردی، رویای تو من نبودم، من فقط وسیله تو بودم! فقط وسیله! و اینو نفهمیدم…
اگه بدونی، اگه بدونی چقدر سخت بود، روزایی که تو اوج زمستون داشتم از سرما میلرزیدم، پولی که مامان با هزار جون کندن از رخت شستنها و کف سابیدناش در آورده بود و به من داده بود تا برم و باهاش یه لباس گرم بگیرم… و من با اون پولا فقط برای تو گل و هدیه میخریدم، تا عشقمو بهت ثابت کنم. بگم دوست دارم، بگم عاشقتم… اگه بدونی! چه جوری اون چشمی که هیچ کس اشکشو ندید واسه تو سیل آسا بارید، وجودی که مغرورانه گام برمیداشت، از تو عشق رو گدایی کرد، که باشی، که بمونی! ولی تو.. تو فقط به فکر رویاهای خودت بودی! و هر چند وقت یک بار با چند تا کلمه عاشقانه وسیله تو روغن کاری میکردی تا از کار نیفته… وسیله… وسیله… تو آدمیزاد رو، قلبشو فقط یه وسیله میدونستی، واسه پیش رفتن، پیروز شدن! تو عاشق بودی و از عشق میگفتی… ولی نه عشق به من! عشق به رویاهات.
مامان همه امیدش به من بود، که جلو برم، بالا برم، که مایه افتخارش بشم… فکر میکرد هنوزم مثل قدیما همه نمره هام بیسته، نفر اولم، عاشق هندسه و حساب و … ولی من دیگه نمیتونستم به مسئله های فیزیکم فکر کنم، حالا تمام وجودم تو بودی، فقط تو! تو! یه توی دروغین!
من مردود شدم، مردود، میفهمی؟ فقط به خاطر تو! بخاطر دروغای تو… دروغایی که کم کم میفهمیدم فقط به من نگفتی، جمله های عاشقونه ای که شنیدم به دیگران هم گفتی، حرفا، کارها، زندگی ای میکردی! حالی میبردی! تو معشوق هزار نفر بودی و همه فقط طعمه بودن! طعمه هاتو با دقت انتخاب میکردی، خیلی ماهرانه و با احتیاط جلو میرفتی! تو یه دروغ گویی! یه دروغ گوی حرفه ای! کلمه به کلمه، واژه به واژه … هر کدوم… یه داستان جدید! یه قصه خیالی جدید… و بیچاره من… و من هایی مثل من! هیچ چیز برات مهم نبود، و هیچ کس!
دلم فشرده شد، شکستم… میفمی؟؟ میدونم که نمیفهمی! که نمیخوای بفهمی، چون واست مهم نیست، چون هیچی واست مهم نیست! تو به هیچ چیزی پایبند نیستی… تو سیاهی، تو دروغی!
من گریه کردم، خون گریه کردم… میدونم! میدونم که واست فرقی نداشت.
من کاغذهایی رو دیدم که نوشته های توش، خط به خط، جمله به جمله، عین حرفای تو بود ولی دست یکی دیگه، یه آدم دیگه، یه وسیله دیگه، یه طعمه دیگه…
تو خیلی بازیگوشی! اینو میدونستی؟ میدونم، تو از بازی کردن لذت میبردی، منتها بازیهای تو با بازی های ما خیلی فرق داره؛ باز های تو خیلی سرگرم کنده تره، هیجان انگیز تره… و همه اینها رو فقط و فقط مدیون مهره های جادویی‌ت هستی، مهره های جادویی، گوشتی… مهره های تو مثل مهره های ما پلاستیکی نیستن، جون دارن، عقل دارن و مهم تر از همه اینکه احساس دارن… ولی برای تو فرقی میکنه؟! معلومه که نه! تو با اونا مثل همون مهره های پلاستیکی رفتار میکنی، با زرنگی تموم، توی یه دور بازی چند تا رو با هم وارد میکنی و خیلی ماهرانه هدایتشون میکنی! بعد هم هر وقت از هرکدومشون خسه شدی، خیلی ساده، خیلی ساده، مثل همون مهره پلاستیکی از بازی پرتش میکنی بیرون و یکی دیگه رو جایگزین میکنی، یه دور جدید! تو خیلی ماهری! خیلی ماهر!
ولی مواظب باش، خیلی مواظب! روزی رو میبینم که آههای من، و من هایی مثل من، مثل آوار رو سرت خراب شن… و رویاهات، و آرزوهای قشنگت مثل یه خوره بیفتن به جونت، مثل یه سرطان، میدونی چی میگم که؟ بعد هم همون دروغات از پا درت بیارن… یادته که؟
من دیگه هیچ وقت به تو فکر نمیکنم، تو دروغی، یه سرطان بزرگی… تو وجودی خارجی نداری، چون از بودن میترسی، همیشه پشت چهره ها و اسم‌های مختلف پنهون شدی، قصه های مختلف ساختی، همیشه دروغ گفتی… تو ذهن من، و دل من، تو مردی! مرگ خیلی وقت پیش، عوض من، و من هایی مثل من تو رو در آغوش گرفته! و تو فقط خیال میکنی که داری زندگی میکنی عزیزم  …
این اسمش زنده‌گی ئه، نه زندگی…
دیدی همه میوه ها، حتی خوشمزه ترین و خوشرنگ ترینشون، حتی سیب و گلابی و لیمو و آلبالو ، یه روزی میپوسن؟ تو هم مثل همون میوه های خوش آب و رنگ یه روزی میپوسی، نابود میشی… و دیگران، و من، و من هایی مثل من فقط از بوی گندت فرار میکنیم… میفهمی چی میگم؟؟؟؟
من بازیگوشم؟ … تو خودت مهره من شدی!
در جواب نوشته قبلی: ( شکارچی عزیز جواب داده اند 🙂
باز که یه طرفه به قاضی رفتی! هر چی خواستی گفتی؟ آخرش همه تقصیرا افتاد گردن من؟
همچین حرف میزنی که هرکی ندونه فکر میکنه تو معصومی و من پست ترین آدم روی زمین!
ببین یه جرقه، هر چقدر هم که خوب باشه هیچ وقت نمیتونه آهن رو آتیش بزنه، جرقه فقط میتونه چوبو بسوزونه، کاه رو، علف خشک شده رو… میفهمی؟
تو میگی فقط این ور قضیه مقصره؟ فقط من؟ طعمه چی؟ اون تقصیر نداره؟
ببین! من همینم؛ همین قدر کثافت، همین قدر احمق، همین قدر لجن! حالا بیا با من دعوا کن، داد بزن سرم، جای همه دخترایی تا بحال… اینطوری راضی میشی؟
اصلا میدونی چیه؟ به من چه ربطی داره؟ خودتون میخواین، تو و امسال تو! خودتون دل میبندین و من هر چی میگم، گوش نمیکنین. خیال میکنین تحفه ای هستم، اما نیستم. من بهت گفتم، نگفتم؟ به تو… و تو هایی مثل تو! اما گوش نکردی! منم باهات موندم، بدون سوء استفاده؛ ‌حالا میخوای درس بخون، میخوای نخون! میخوای شاگرد اول شو، میخوای مردود شو… حتی اگه میخوای خودتو بکش! دیگه من مقصر نیستم! برای من سوء استفاده فقط یعنی رابطه ج ! احساستون به من ربطی نداره، احساس تو، و تو هایی مثل تو دست خودتونه، به من هیچ ربطی نداره. میتونین کنترل خودتونو داشته باشین؛ من که نیومدم التماست کنم، یا اسلحه بذارم پس یخه ت، فقط چون باهات صاف بودم و احساس کردی بحث سوء استفاده از جسمت نیست… و این تقصیر من نیست، هست؟
اگه گفتم دوست دارم، دروغ نگفتم، علاقه واقعیه! من واقعا همتونو دوست دارم، از صمیم دل، اما فقط در حد خودتون… شما ها خودتون هستین که منو میکنین بت، عشق! من فقط یه دوست ساده‌م… یه کسی که آدم ها رو دوست داره، همین! اما شما منو عشق میبینین… و رویا بافی میکنین… و این تقصیر من نیست، هست؟
بهتم گفتم، گفتم که خیلی ها باهام دوست هستن، خیلی ها دوستم دارن و من هم خیلی ها رو دوست دارم، نگفتم؟
من آدمی هستم که امثال تو رو تا خودکشی میبرم جلو، چی میخوای؟ بهم بگو لجن، ‌بگو کثافت، بگو گم شو! هرچی میخوای بگو! … ولی اینو بدون، من کاری نمیکنم، این تو هستی که این کارو میکنی، تو و توهایی مثل تو! تویی که میخوای اینجوری بشه، نه من!
ببین، واسه من هیچی مهم نیست! نه خودتون، نه احساستون، گور بابای همتون! به من چه؟ خودتون میخواین، میتونین نخواین… آدم حق داره تصمیم بگیره، مگه نه؟ میتونستی یه تصمیم دوست بگیری، میتونستی خیلی زودتر از اینا ولم کنی! یعنی خودت نفهمیدی داری بازی میخوری؟ که بازیچه شدی؟
اینام تقصیر منه؟ اینکه تو ساده ای، احمقی، زود دل میبندی به کسی که هیچی ازش نمیدونی… اینا تقصیر منه؟ آره؟
ببین حتی اگرم نفهمیدی که داری بازی میخوری، به من ربطی ندره! من مشکلات خودمو دارم! دور و برم پر از این و اونیه که دوستم دارن… یکی کمتر، یکی بیشتر… مگه نه؟ امثال من همیشه دستاشون پره… اینو توی گوشت فرو کن!
ببین تو… و توهایی مثل تو، همتون خرین، احمقین! هرچی بگم، بازم میاین، بازم التماس میکنین، بازم بازیچه میشین! انگار دوست دارین، انگار خوشتون میاد، دلتون میخواد تحقیر بشین!
تازه! گاهی خیال میکنم من احمقم که از جسمتون هم استفاده نمیکنم، حقتونه که یه حال حسابی هم… میفهی که؟ حیف که اهلش نیستم ولی خب نباید هم بد باشه!
اسم خدا و پیامبر رو هم جلوی من نیار! اسلامم کجا بود؟ هرچی گفتم بریز توی سطل زباله! گور بابای پیامبر… اون ظاهر حرفه، باطن چیز دیگه ست… پیامبر منم! شما هام مرید های من! بگم بمیر، میمیرین… بگم بیا، میاین… بگم بخواب، میخوابین! میبینی؟ من خدام، خوده خدا … و شما احمق های الاغ بازیچه من!
خنده هامو میبینی؟ ولی شما نمیخندین… شما گریه میکنین… و همیشه این منم که پیروزم! میفهمی که چی میگم؟
ببین حق باتوئه! من بازیگوشم ولی این خود تو بودی که خواستی مهره بازی من بشی!
مهم نیست زنده ‌گی کنم یا زندگی! مهم اینه که من این راهو انتخاب کردم و به تو هم هیچ ربطی نداره… حتی اگه بپوسم و بوی گندم همه جا رو بگیره… میفهمی چی میگم؟؟؟؟
ارادتمند ف.ک

5 دیدگاه در “خریت نه تنها علف خوردن است

  1. ولی درانتخاب عشق، حق تصمیم گیری با ما نیست…
    اگر بود، من بارها و با همه روش هایی که می شناختم و از مشاوران کمک گرفتم تصمیم گرفتم به او دیگر فکر نکنم، انرژی و زندگی خودم را تلف نکنم، فقط تحسینش کنم. اما نشد و روز به روز سقوط بیشتری دارم.

    [پاسخ]

  2. سلام استاد
    جالب بود
    اما یک سوال وجود داره چرا همیشه تو این جور رابطه ها این دخترا هستن که ضربه بیشتری می خورن و چرا دخترها دخترا مث پسرا نمی تونن فقط به عنوان یه دوستی ساده به رابطه نگاه کنند؟

    [پاسخ]

    دکتر شیری پاسخ در تاريخ اردیبهشت ۲۸ام, ۱۳۹۴ ۸:۴۷ ق.ظ:

    فرقی نداره ، همه ضربه میخوردند

    [پاسخ]

  3. عجب …
    جالبه که حرفای دو طرف رو هم گذاشتین .
    به نظرم شکارچی درست می گه ، شکار هم خودش “می خواد” که شکار باشه !
    و من چقدر با این شکار همزاد پنداری دارم …

    [پاسخ]

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.